340
订阅者
-124 小时
+107 天
-530 天
帖子存档
339
چندین روز است که نمینویسم و روز هایم زود به پایان میرسد. اما به خوبی به یاد دارم پنجشنبه را، حوالی ساعت هفت و نیم، که تو را از پسِ کلاه سورمهای رنگم دیدم و تو هنوز در اندوه و بُهت زدگی فروپاشیِ این عشق به سر میبردی؛ چنان که انگار هر بار دیدن من زندگی را در دلت زهر میکند عزیزم، زَهر تر!
339
و من چنین میپنداشتم که این هشتم، همان هشتمیست که گویی نهمین از آب درآمد؛ چه زود میگریزد ماه، و من چه بسیار گرفتار فراموشی گشته.
339
از بیست و پنج بهمن ماه.تو از عشقمان مثل آن ساعتِ قدیمی استفاده کردی، زمانی که هدیه دادَمَش نو بود، زیبا و خیره کننده، اما آهسته آهسته کهنه شد، رنگ و رویش رفت، ساییده شد، از شکل افتاد چرا؟! چون فرصت دادی زمان با عشق با زندگیمان همانگونه رفتار کند که با آن ساعت و پیراهنِ سورمهای تو کرد؛ که من آنقدر دوستش داشتم.
