340
订阅者
-124 小时
+107 天
-530 天
帖子存档
340
از هجده ام آبان ماهمیخواستم برای تو از پاییز بگویم از آبان، از باران، از برگ هایی که زیرِ پایِ عابران خُرد میشوند دیدم؛ من پاییزم، منم آبان، من خودِ خش خشِ برگ های خشکیده ام، کاری نداری عزیز؟! میخواهم برای تو سخت ببارم.
340
پس از آن بیستودوم، رهسپارِ تهران شدم عزیزم؛ بیآنکه آن گرمکنِ ورزشیِ وعدهدادهات را با خود برده باشم. آن را بر کنجِ دیوار، کنارِ گُلهای رنگینی نهادم که پس از هر مسابقه، دستت بر من ارزانی میداشت و تنها با یادِ آغوشِ خوشعطر و گرمت در هشتمِ اسفند، آفتابی گرم در رگهایم دَوید، چُنان که تو به دورِ چمنها.
340
ز روزگارِ خویش چنین حدیث گویم که هنوز نسیمِ خنده بر قالبِ ما نوزیده بود که آبان چُنان چشمانمان را به غم بیاراست که هر بامداد و غروبش در طالعِ ما، جمعه بود. کاش که شادی هایش به بلندای آغوش تو و اندوهِ آبان به کوتاهی خواب هایم که حضورت در آنها جاریست.
