Unspokens
前往频道在 Telegram
371
订阅者
+124 小时
+17 天
+4330 天
帖子存档
371
بدی های من به خاطر بدی کردن نیست.
به خاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است.
حس می کنم که فشار گیج کننده ای در زیر پوستم وجود دارد... می خواهم همه چیز را سوراخ کنم و هر چه ممکن است فرو بروم. می خواهم به اعماق زمین برسم.
عشق من در آنجا است، در آن جایی که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها به هم می رسند و آفرینش در میان پوسیدگی خود ادامه می دهد،
گویی همیشه وجود داشته پیش از تولد و بعد از مرگ. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است.
می خواهم به اصلش برسم!
می خواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همه شاخه های درختان آویزان کنم.
371
نمیدانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز
چه میجوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی میخزم آرام و خاموش
نگاهم غوطهور در تیرگیهاست
به بیمار دل خود میدهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانهای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که میسوزی از این بیگانگان
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدایا بس کن این دیوانگیها
- فروغ فرخزاد
371
آه ازاين دل، آه ازاين جام اميد
عاقبت بشكست وكس رازش نخواند
چنگ شد دردستِ هر بيگانه اى
اى دريغا، كس به آوازش نخواند
371
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من به او مى گویم اى نا آشنا
بگذر از من، تورا بيگانه ام
371
عاشقى ديوانه مى خواهم كه زود
بگذرد ازجاه ومال وآبرو
او شراب بوسه مى خواهد زمن
من چه گویم قلب پراميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذتِ جاويد را
من صفای عشق مى خواهم از او
تافدا سازم وجودِ خويش را
او تنى مى خواهد ازمن آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
371
باز هم قلبى به پایم اوفتاد
بازهم چشمی به رويم خيره شد
بازهم درگیرو دارِيك نبرد
عشق من برقلب سردى چیره شد
بازهم از چشمه لب هاي من
تشنه اى سيراب شد، سيراب شد
بازهم دربستر آغوشِ من
رهروى در خواب شد، در خواب شد
بر دو چشمش ديده مى دوزم به ناز
خود نمى دانم چه مى جويم در او
371
وای بر ما، زیرا که روز رو به زوال نهاده است و سایه های عصر دراز می شوند
و هستی ما چون قفسی که پر از پرندگان باشد
از ناله های اسارت لبریز است
و در میان ما کسی نیست که بداند
که تا به کی خواهد بود
موسم حصاد گذشت و تابستان تمام شد
و ما نجات نیافتیم
مانند فاخته برای انصاف می نالیم و نیست
انتظار نور میکشیم و اینک، ظلمت است
و تو ای نهر سرشار که نفس مهر تو را می راند
به سوی ما بیا
به سوی ما بیا
- فروغ فرخزاد
371
و تو ای فراموش شدۀ روزها
که خویشتن را به قرمز ملبس می سازی
و به زیورهای زر می آرایی
و چشمان خود را به سرمه جلا میدهی
به یاد آور که خود را عبث زیبایی داده ای
به سبب آوازی در بیابان بی راه
و یارانت که تو را خوار شمرده اند
371
به یاد آور که زندگی من باد است
مانند مرغ سقای صحرا و بوم خرابه ها گریده ام
و چون گنجشک بر پشت بام منفرد نشسته ام
371
از تلخی روح خود سخن میرانم
هنگامی که خاموش بودم
جانم پوسیده میشد از نعره ای که تمامی روز میزدم
371
دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاییده است
از روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروم؟!
اگر بالهای باد سحر را بگیرم
و در اقصی دریا ساکن شوم
در آنجا نیز سنگینی دست تو بر من است
مرا بادهٔ سرگردانی نوشانده ای
چه مهیب است کارهای تو !
چه مهیب است کارهای تو !
