اِنقباضِ مغزَم؛
前往频道在 Telegram
𝘐 𝘩𝘰𝘱𝘦 𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘤𝘢𝘭𝘮 𝘢𝘵𝘮𝘰𝘴𝘱𝘩𝘦𝘳𝘦; 𝘓𝘦𝘵'𝘴 𝘧𝘳𝘦𝘦 𝘰𝘶𝘳 𝘮𝘪𝘯𝘥𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘥𝘦𝘢𝘭 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘥𝘪𝘧𝘧𝘦𝘳𝘦𝘯𝘵 𝘵𝘩𝘰𝘶𝘨𝘩𝘵𝘴; 𝘛𝘩𝘢𝘯𝘬 𝘺𝘰𝘶 𝘢𝘯𝘥 𝘸𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 Instagram: @simon_helia
显示更多伊朗134 043未指定类别
341
订阅者
+124 小时
+27 天
-730 天
帖子存档
غم، ساکتترین همخانهی آدم است. نه در را محکم میبندد، نه صدایش را بلند میکند. فقط یک گوشه مینشیند، چای سردت را نگاه میکند و کاری میکند که حتی در روشنترین روزها احساس کنی چراغی در دلت خاموش مانده است.
گاهی فکر میکنم غم، طبیعیترین حالت انسان است و شادی فقط سوءتفاهمی کوتاه. جهان آنقدر بیاعتنا میچرخد که امید شبیه شوخی تلخی به نظر میرسد. ما دلخوشیم به فرداهایی که میآیند، پیر میشوند و بیآنکه چیزی را تغییر دهند، میمیرند.
Repost from N/a
وقتی مُردم، عزیزم،
برایم از غم نخوان.
بر مزارم نه گلی بکار، نه درختی،
نه سایهی سروی، نه عطرِ گلسرخی.
بگذار فقط همان چمنِ سبزِ روی خاکم باشد
که با قطرههای باران و شبنم خیس میشود.
اگر دلت خواست، به یادم باش،
اگر هم نخواستی، فراموشم کن.
خفته در خوابی عمیق، صدای پرندهها را نمیشنوم،
طوفان هم دیگر مرا نمیلرزاند،
آرام، زیر گلهای آویشنِ بنفش، خوابیدهام.
دیگر سایهها را نمیبینم،
دیگر باران را حس نمیکنم،
صدای بلبل هم به گوشم نمیرسد،
که انگار از سرِ درد میخواند.
و در آن گرگومیشِ ابدی،
که نه طلوعی دارد و نه غروبی،
شاید به یاد آورم،
و شاید هم فراموش کنم...
آدم گاهی فکر میکند زندگی قرار بوده سادهتر از این باشد؛ مثل یک جملهی کوتاه که بیدردسر تمام میشود. اما نمیشود. هرچه جلوتر میرویم، کلمات سنگینتر میشوند، مکثها طولانیتر. آدمها کنار هماند ولی تنهاتر حرف میزنند، میخندند ولی چیزی در دلشان جا میماند که اسمش را نمیشود راحت گفت. انگار دنیا آرامآرام صدایش را پایین آورده، نورش را کم کرده و ما هنوز داریم دنبال همان روشنی قبلی میگردیم. این روزها همهچیز غمگینتر از قبل است، میفهمید چه میگویم؟
نمیدانم به طرف کدام حال گریه کنم؛ بعضی دردها آنقدر ساکتاند که حتی گریه هم جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارد.
اگه مَن (اردیبهشت پارسال )و مَن (اردیبهشت امسال)باهم حرف بزنن اصلا حرفای همو باور نمیکنن ..
و غم و وصال دستان مرا میگیرد و آغوشی محکم به من هدیه میکند
آنان که دم از شادی ما میزدند حال انگشت به دهان به تماشا نشسته اند
بهرحال این اوضاعیست که میبینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم میسوزیم و هم میسازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد، سگ بریند به قسمت و همهچیز.
اما حقیقت این است که ما،
بسیار قبلتر از آخرین خداحافظی،
همدیگر را از دست میدهیم.
تو چه میدانی آدمی که به یک نقطه خیره مانده و به موسیقی دلخواهش گوش میدهد ، در آن نقطهی کوچک که به آن خیره شده چه چیزهایی میبیند ، چه چیزهایی میشنود ، و چه چیزهایی احساس میکند ..
خیلیامون الان اونجاییم که پابلو نرودا گفته:
"خانه ام را مرتب کردهام، حالا تنها چیزی که بهم ریخته است؛ منم."
