اِنقباضِ مغزَم؛
前往频道在 Telegram
𝘐 𝘩𝘰𝘱𝘦 𝘪𝘯 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘤𝘢𝘭𝘮 𝘢𝘵𝘮𝘰𝘴𝘱𝘩𝘦𝘳𝘦; 𝘓𝘦𝘵'𝘴 𝘧𝘳𝘦𝘦 𝘰𝘶𝘳 𝘮𝘪𝘯𝘥𝘴 𝘢𝘯𝘥 𝘥𝘦𝘢𝘭 𝘸𝘪𝘵𝘩 𝘥𝘪𝘧𝘧𝘦𝘳𝘦𝘯𝘵 𝘵𝘩𝘰𝘶𝘨𝘩𝘵𝘴; 𝘛𝘩𝘢𝘯𝘬 𝘺𝘰𝘶 𝘢𝘯𝘥 𝘸𝘦𝘭𝘤𝘰𝘮𝘦 Instagram: @simon_helia
显示更多伊朗134 043未指定类别
341
订阅者
+124 小时
+27 天
-730 天
帖子存档
پرسید درون آینه روبرو چه میبینی؟
جواب دادم: چروکهای روی صورتم را میبینم و به یاد میآورم زندگی چیز عجیب و مهیبی است.
و بعد در سکوت به این فکر میکنم آیا به اندازه و عمق چروکها زیستهام؟
آیا بهتر نبود که میرفت و در قبرِ خود میخوابید و میگذاشت رویش خاک بریزند؟
بدون وحشت، از خدا میپرسید که آیا واقعاً خیال میکند مخلوقاتش از آهن درست شدهاند که بتوانند این همه درد و بدبختی را تاب بیاورند؟!
نه راهی به رویا میرسد؛
نه رویایی به راه.
برمیگردم،
به رنگهای رفتهی دنیا.
به موهای مادرم،
پیش از آنکه پدر ببافدش؛
به خاک،
پیش از آنکه تو در آن به خاک روی.
و آن کتابِ کوچکِ غمگین
- پیامبر شدن در جزیرهی متروک -
از هم،
به هم گریختهایم؛
از خاک،
به زیرِ خاک؛
و انگار تمام جادهها را
با پرگار کشیده است؛
و انگار مرگ نقطهای است،
که به پایان تمام جملهها میآید.
و آن پرندهی کوچک،
که رویای من و تو بود؛
در دهانش برگی گذاشتهاند،
تا سکوت کند.
از شب به شب گریختهایم.
دستهایت را به تاریکی فرو ببر؛
و هر چه را که لمس کردی،
باور کن.
امیدوارم حالتون خوب باشه مراقب خودتون باشید خیلی زیاد و کیف کمک های اولیتون رو آماده کنین
پاینده ایران
جاوید شاه؛
بچهها من واقعا زندگیم رو دوست ندارم، یعنی مثلا آخرین باری که واقعا خوشحال بودم و استرسی نداشتم رو یادم نمیاد. چقدر دیگه باید این شکلی ادامه بدم؟ کسی در جریانه؟
علت چشمان سرخ و صورت زردم تویی
دیدمت با دیگری، باور نمیکردم تویی.
-مجید ترکابادی.
یه بار یکی ازم پرسید چی شد که تونستی رهاش کنی؟!
خیلی فکر کردم ولی نمیدونستم باید دقیقا کدومشونو براش بگم...
اونجا بود که تازه فهمیدم اون خودش قدم به قدم منو دور کرده، از خودش، از رابطمون، حتی از احساسم ....
با هر تیکه از قلبم که شکسته فاصله بینمونو زیاد تر کرده بود و این فاصله به جایی رسیده بود که دیگه دل سالمی برای موندن باقی نزاشته بود!
