ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

گوشه

گوشه

前往频道在 Telegram

گوشه‌ای دنج، برای ثبت کردن احوالاتم. @gooshe20bot

显示更多
未指定国家未指定类别
302
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-1730 天
帖子存档
خیابان کاتالین ماگدا سابو توی این رمان زندگی چند خونواده رو توی خیابونی در بوداپست تعریف می‌کنه. آدم‌هایی که کودکی‌شون رو کنار همدیگه گذرونده‌اند و بعد، جنگ و اتفاقات زندگی مسیرشون رو از هم جدا کرده. اما گذشته برای این آدم‌ها همچنان ادامه داره. هرکدوم به شکلی با خاطرات، فقدان‌ها، انتخاب‌ها و آدم‌هایی که از دست داده‌اند زندگی می‌کنند. یکی از چیزهایی که خیلی دوست داشتم شخصیت‌پردازی این کتاب بود. هیچ‌کس توی این داستان خوب یا بد مطلق نیست. این داستان آدم‌ها رو در کنار گذشته‌شون، ترس‌هاشون، عشق‌هاشون و چیزهایی که از دست داده‌اند نشون می‌ده. جوری که اتفاقی که قبلا ساده به نظر می‌رسیده، حالا الان با گذشت زمان چه معنای عمیق‌تری برجا گذاشته و چه تاثیری روی زندگی آدم‌ها داره. «خیابان کاتالین» درباره‌ی آدم‌ها و خاطره‌هاشون بود. درباره‌ی اینکه گذشته چطور می‌تونه سال‌ها بعد هنوز توی زندگی آدم‌ها حضور داشته باشه و نگذشته باشه. اینکه بعضی عشق‌ها و افسوس‌ها و نداشتن‌ها هیچ‌وقت واقعا تمام نمی‌شن و نمی‌گذرند. روایت این کتاب آروم جلو می‌ره و اطلاعات رو کم‌کم در اختیار خواننده می‌ذاره. و به‌خاطر مدل تعریف روایت، ممکنه اولش یه مقدار گیج‌کننده به نظر برسه. برای همین هم بهتره با حوصله خونده بشه و بعد تکه‌های پازل‌ داستان رو کنار هم می‌ذارید. من بی‌نهایت این کتاب رو دوست داشتم. از ملموس‌ترین داستان‌های سابو بود. بعد از تموم کردنش خیلی به شخصیت آدم‌ها فکر کردم، خیلی دل سوزوندم و براشون ناراحت شدم. خیلی ذهنم درگیر داستان و آدم‌هاش شد. بی‌نظیر بود و عمیقا موندگار. توی خوندنش لحظه‌ای شک نکنید. #کتاب_با_گوشه

راه افتادیم، و می‌دانستم که دیگر هیچ‌وقت، تا وقتی که زنده بودیم، دیگر خودم نخواهم بود و اینکه آنچه اتفاق افتاده بود، و آنچه قرار بود اتفاق بیفتد، بی‌معنی و بیهوده بود و دیگر برای این کار هم خیلی دیر شده بود. خیابان کاتالین، ماگدا سابو ترجمهٔ نصرالله مرادیانی

جنگ تمام شده بود، دیگر بمبارانی در کار نبود و حالا بیشتر از هر وقت دیگری می‌شد برای کاری برنامه ریخت. ولی سن هردوی ما بالا رفته بود، او دیگر با آن شوروشوق گذشته‌ها عاشقم نبود، احساس خود من هم به او رنگ باخته بود. زندگی را مثل دو همسفر روی عرشهٔ کشتی شروع می‌کردیم که معلوم نبود باد آن را کجا می‌برد، در‌حالی‌که به همدیگر می‌آویختیم و از خاطرات مشترکمان حرف می‌زدیم و از سرزمین‌های مرتفع آفتابی که باهم دیده بودیمشان و اینکه زندگی کردن در آن سرزمین‌ها، قبل از اینکه به دریا بزنیم، چطور بوده است؛ درحالی‌که هردو آسمان درخشان آبی را قبل از اینکه طوفان شروع شود دیده بودیم. خیابان کاتالین، ماگدا سابو ترجمهٔ نصرالله مرادیانی

متأسفانه این عادت بدون هندزفری و با صدای بلند توی مکان‌های عمومی با گوشی مشغول بودن خیلی توی سطح جامعه فراگیر شده. انگار نه انگار گوشی یه وسیله‌ی‌ شخصیه و بهتره محتواش هم خصوصی باقی بمونه. یه عده آدم انگار رادیو با خودشون حمل می‌کنند و فرکانسش رو روی امواج آزاردهنده با خودشون این‌ور و اون‌ور می‌برند. امروز توی تاکسی یه خانمی با صدای بلند داشت ریلز نگاه می‌کرد. چند وقت پیش توی قطار یه آقای مسنی داشت با صدای بلند فیلم نگاه می‌کرد. امروز توی داروخونه خانم متصدی گوشی رو روی اسپیکر گذاشته بود و مشغول صحبت بود. و متأسفانه جوری این پدیده عادی شده که وقتی کسی تذکر می‌ده، با چشم‌غره و اخم‌وتخم صدای گوشی رو کم یا قطع می‌کنند!

امروز رفتم مطب پزشک و برای اولین‌بار خیلی سفت و سخت ایستادم و به روند کارشون معترض شدم. اگه قبلا بود قطعا این‌کار رو نمی‌کردم و برای عدم ایجاد تنش، گذشت می‌کردم. اما این‌بار اعتراض کردم و احساس کردم واقعا لازمه. شاید قبلا که کم‌سن و جوون‌تر بودم، فکر می‌کردم همیشه کوتاه اومدن و کج‌دار و مریز ادامه دادن خوبه ولی حالا که بیشتر توی جامعه هستم، مطمئنم که این رویه فقط باعث سواستفاده یه عده آدم سودجو میشه و درنهایت کسی نمیگه فلانی با اینکه ما مقصر ماجرا بودیم ولی از حقش کوتاه اومد، بلکه با وقاحت بیشتری به کارشون ادامه میدن و به خیال خودشون دیگران متوجه این رفتار تاسف‌برانگیزشون نمیشن. من نمی‌دونم این اعتراض من موجز و اثرگذار خواهد بود یا نه، اما نخواستم مثل همیشه بگذرم و بی‌سروصدا به غائله فیصله بدم. چون دیگه کاسه‌ی صبرم از این رفتارهای غیرحرفه‌ای آدم‌ها لبریز شده.

Repost from نگار🌱👒
بهترین عکسی که امروز گرفتم این قاب ِ زیباست⛰ @pinknegar
بهترین عکسی که امروز گرفتم این قاب ِ زیباست⛰ @pinknegar

ما آدم‌ها همیشه وقتی امکانش هست، خیلی دیر به آن لحظهٔ مهم پی می‌بریم. من آن‌موقع به اهمیت آن لحظه پی نبردم. مزه‌مزه‌اش نکردم، دودستی نچسبیدمش. صبر و طاقت نداشتم. فقط می‌خواستم زمان زود بگذرد، تا سریع صبحانه بخوریم؛ زود برویم کلیسا، برگردیم و بنشینیم پای ناهار مراسم جشن. خیابان کاتالین، ماگدا سابو ترجمهٔ نصرالله مرادیانی

من خودم را نه به دست شادی بلکه به دست ناامیدی سپرده‌ام، ناامید از خودم و ناامید از او. اینکه آن‌طور بی‌امان گریه می‌کردم و نمی‌توانستم خودم را به‌نحوی که مناسب آن مکان و آن موقعیت بود کنترل کنم به‌خاطر این بود که از زمانی که دوستش داشتم مدت‌ها گذشته بود. خیابان کاتالین، ماگدا سابو ترجمهٔ نصرالله مرادیانی

بر اساس گزارش سازمان‌های حقوق بشر از اول سال میلادی ۲۰۲۶ تا به امروز بیشتر از ۶۰۰ نفر در ایران اعدام شدن.

اون موقع‌ها که ما می‌رفتیم مدرسه، فقط باید آخرالزمان می‌شد که مدرسه رو تعطیل کنن! که اونم چون نمی‌شد ما هر روووز مدرسه بودیم. حتی پنجشنبه‌ها.

هم‌اتاقی دوران کارشناسیم باردار و با توجه به ابعاد شکمش، احتمالا پا به ماهه. وقتی یاد خوابگاه و شیطنت‌ها و جنب‌وجوش‌های بامزه‌اش می‌افتم، تصور مادر شدنش برام عجیب و دور از باور به نظر می‌رسه. باورم نمی‌شه کوچک‌ترین عضو اتاق از اون دختر بی‌نهایت سرخوش اون روزها، این‌قدر فاصله گرفته و حالا همسر و مادریه که مایل‌ها دور از اینجا زندگی می‌کنه و دیگه آسمون خاورمیانه بالای سرش نیست. و احتمالا تا چند هفته‌ی دیگر نوزادش رو با مهر مادری در آغوش خواهد گرفت. همیشه آخر شب‌ها بیرون اتاق و توی آشپزخونه سرش توی گوشی بود و با یه لبخند گنده که انگار سنجاق روی لب‌هاش بود، مشغول چت کردن بود. یه شب که هیچ‌جوره خواب به چشم‌هام نمی‌اومد رفتم پیشش. گوشی‌اش را گذاشت کنار و گفت: «بیا با هم غذا درست کنیم و بخوریم.» و ساعت دو شب با اینکه شام خورده بودیم، تصمیم گرفتیم کنسرو لوبیا و تن‌ماهی رو گرم کنیم و با دوغ و خیارشور بخوریم. و چقدر کیف داد. اون شب طولانی‌ترین و شاید یکی از صمیمی‌ترین مکالمه‌هامون رو با هم داشتیم. بعد تصمیم گرفتیم زودتر بخوابیم، چون صبح کلاس داشتیم. یادمه تختش بالا بود و لباس‌هاش روی تخت چنان تلنبار شده بودند که انگار با هم برای فتح تخت در رقابت بودند. در نهایت با بی‌اعتنایی هرچه تمام‌تر کوه لباس‌ها رو با پا جمع کرد یه گوشه و صبح بعد از صبحونه به این نتیجه رسید که دنیا اون‌قدرها هم ارزش نداره و بی‌خیال کلاسش شد و دوباره گرفت خوابید. بعضی وقت‌ها از گذر زمان جوری گریه‌ام می‌گیره که توانایی‌اش رو دارم شط‌های روان رو گریه کنم. من و غ. کوچک‌ترین اعضای اتاق بودیم. اون زمان هنوز کلی مسیر نرفته جلوی پامون داشتیم و همیشه بچه‌ها از این می‌گفتند که شما هنوز کلی فرصت و راه برای طی کردن و به دست آوردن تجربه‌‌های جدید دارید. حالا دیگه کم‌کم دارم سی ساله می‌شم و مدام از خودم می‌پرسم: چرا این‌قدر کم زندگی کردم و مسیر زندگیم هنوز هم نامشخصه؟ امسال از اول مهر، خیلی دلم برای اون سال‌ها تنگ شده. برای اون اتاق و اون آدم‌های فوق‌العاده مهربون و بامعرفت، برای شب‌های شلوغ اتاقمون و برای اون حجم عجیب و دوست‌داشتنی بی‌خیالی و جوونی. کاش فرصت دوباره زندگی کردن روزهای رفته رو داشتم. دلم برای اون احساس سرخوشی تنگ شده که آینده هنوز من رو نمی‌ترسوند و فکر می‌کردم به بهترین شکل از پسش برمیام.

ایشون سیدآروین حسینی از کرج، رتبه‌ی دو کنکور ریاضی هستند. علاوه‌بر اینکه این آزمون که براش حسابی زحمت کشیده و خیلی مهم بوده رو برده، بخاطر داشتن دوست‌هایی که حسود نیستند و از خودش بیشتر خوشحال شدند، زندگی رو برده.

Repost from Asal Library
جایی میان قلب هست که هرگز پر نمی‌شود. حتی در بهترین لحظه‌ها، جایی میان قلب هست که هرگز پر نمی‌شود. ما در همان‌جا انتظار می‌کشیم. چارلز بوکوفسکی

امشب.
+1
امشب.

یه ایونت گریه لازم داریم حس میکنم. اونجوری که زندگیمونو بذاریم زمین جمع شیم یکی روضه بخونه چندساعت گریه کنیم. داریم سخت و سر میشیم و معلوم نیست اون توو چه چیزای وحشتناکی تلنبار شده که به وقت نامناسب بزنه بیرون...

رتبه‌های کنکور اعلام شدند. از بین چهل نفر رتبه‌ی برتر، بیست‌ویک نفر متعلق به تهران‌اند و بقیه هم از ریچ‌کیدهای شهرستان‌ها. تقریبا همه سمپادی یا دانش‌آموز مدارس غیردولتی‌اند و از سطح اقتصادی و رفاهی بسیار بالایی برخوردارند. طبق آمار هرساله، درس خوندن و رسیدن به رشته‌ها و دانشگاه‌های تاپ و درجه‌یک، متعلق به فرزندان قشر ثروتمند جامعه‌ست. گذشت اون دورانی که رستگار رحمانی از یه خانواده‌ی محروم و کم‌برخوردار، با درس خوندن توی انباری خونه‌شون و بدون کلاس و آزمون و امکانات، رتبه‌ی یک کنکور شد. تازه من الان فقط دارم درباره‌ی پول و نابرابری اقتصادی حرف می‌زنم؛ درباره‌ی سهمیه‌ای‌ها چیزی نمی‌گم.

از امروز.
از امروز.

آسمون کیپ تا کیپ گرفته و ابریه. هرازگاهی صدای رعدوبرق میاد و نم‌نم بارون می‌باره. توی راهروی ساختمون محل کارم بوی نم بارون پیچیده. سرم خلوت شده و می‌خوام چند صفحه‌ای کتاب بخونم؛ چه کتاب خوبی رو هم کاملا اتفاقی برای پاییز انتخاب کردم. امیدوارم امروز تا آخر ساعت کاری خوب پیش بره، چون شب قراره خیلی بهم خوش بگذره و از همین حالا برای رسیدنش ذوق دارم. زنده‌باد تجربه‌های جدید.

Repost from N/a
من به‌طور کلی از هر والدی که از بچه‌ی خیلی کوچیکش تولید‌ محتوا می‌کنه خوشم نمیاد. فضای مجازی اصلاً فضای امنی برای انتشار تصویر کودک نیست.

همه‌چیز قرار نیست از جنس وظیفه و الزام باشه یا قانون نانوشته‌ای پشتش وجود داشته باشه. بعضی کارها شکل دیگه‌ای از توجه و ملاحظه‌اند. نمی‌شه بابت انجام ندادنشون به کسی خرده گرفت اما انجام دادنشون دلگرمیه؛ اینکه بدونی وجودت مهمه و دیده می‌شی.