گوشه
الذهاب إلى القناة على Telegram
269
المشتركون
+124 ساعات
+117 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
269
پشت خیلی از تجربهها هیچ دستاوردی نیست. بعد از اونهمه امید، آرزو، فکر کردن به محقق شدن و تلاش کردن برای رسیدن به آخر مسیر، میفهمی که سهم تو نبوده و نمیشه. اما پیامدهای اون تجربهی ناموفق تا مدتهای طولانی باهات میمونه و گریبانت رو میگیره.
و چقدر سخته که دوباره و دوباره و دوباره باید سرپا ایستادن رو تمرین کرد. من از این همه اتفاق بیدستاورد اما پرپیامد خستهام؛ از اینکه باید خودم رو جمعوجور کنم، آروم کنم و در آغوش بگیرم. کاش یک بار که خیلی هم دیر نباشه نوبت من بشه؛ نوبت یک خوشحالی بزرگ.
269
Repost from لیمو تلخ
این قضیه که یک هفته قبل و بعد اربعین تمام اتوبوس های شرکت ها بسته میشن و هیچ بلیطی به هیچ مقصدی گیر نمیاد واضحا نشونه ی اینه که یک سری آدم بی مسئولیت و بی کفایت چشمشون رو روی نیاز بسیاری از مردم بستن چون دلشون میخواد تمرکزشون روی چیز دیگه ای باشه که شاید یک درصد جمعیت درگیرش باشند.
دهن بقیه مردم رو سرویس میکنیم، حملو نقل رو فلج میکنیم و اصلا مهم نیست اگر کسی نیاز داشته باشه جایی بره. فعلا مهم اینه اتوبوس دم مرز باشه✨
269
مغز اندرو
این کتاب ابدا یه داستان سرراست و پرحادثه نیست، پس ممکنه برای خیلیها پرکشش نباشه. کتابیه که خواننده رو مستقیم وارد ذهن آشفتهی شخصیت اصلی میکنه، اما خواننده هم هیچ جای پای محکمی پیدا نمیکنه و از درست و غلط هیچچیز مطمئن نیست. این گیجی اولیه بخشی از تجربهی خوندن این اثره.
رمان حول گفتوگوهای اندرو با روانکاوش پیش میره؛ روانکاوی که بیشتر یه شنوندهی فعاله. روانکاو فقط روایت اندرو رو میشنوه و دنبال قضاوت و راهحل نیست و ما هم مثل دکتر باید تصمیم بگیریم چه چیزی رو باور کنیم و به چه روایتی شک کنیم. بزرگترین پرسش کتاب اینه: آیا اندرو دچار سوءظن و پارانویاست، یا صرفا انسانیه که زیر فشار ناملایمات زندگی خسته و فرسوده شده؟ نویسنده داستان عمدا پاسخی روشن نمیده. مرز بین خیال و واقعیت، مدام جابهجا میشه و خواننده هر لحظه احساس میکنه روی یه زمینی لغزون ایستاده و باید با فکر و احتیاط گام بعدی رو برداره.
و به نظرم قدرت اصلی رمان توی همین روایت نامطمئنه. ما به یه واقعیت خالص و واحد دسترسی نداریم؛ فقط صدای اندرو رو میشنویم و باهاش پیش میریم، صدایی که هم صادقه و هم ممکنه بخواد خودش رو فریب بده و و ذهنش رو با بازگویی متفاوت خاطرات گول بزنه. کتاب بهجای اینکه بخواد یه تشخیص روانپزشکی ارائه بده، یه پرسش عمیقتر مطرح میکند: آیا انسان میتوانه روایت کاملا قابلاعتمادی از خودش داشته باشه؟!
شاید همه از ریتم کند و فضای ذهنی داستان لذت نبرند و اصلا براشون جالب نباشه، اما اگه از کندوکاو در لایههای پنهان روان انسان لذت میبرید، احتمالا خوشتون بیاد.
#کتاب_با_گوشه
269
کاش میشد از ناراحتیام حرف بزنم و بدونم گفتنش بیهوده نیست و پشتش فایدهای هست. اما چیکار کنم که نمیشه و زورم به هیچی نمیرسه؛ پس توی تنهاییم غصهاش رو میخورم و بعد میخوابم.
269
آدمی که خوشاخلاق، آروم، مهربون، خندهرو و خوشمشربه رو که همه دوست دارند. باید دید کی تاب و توان دیدن روزهای سخت تو رو داره. روزهایی که خستهای، آشفتهای، آسیبپذیری و اون نسخهی همیشه آمادهت برای مواجهه با زندگی نیستی، کی کنارت میمونه. اینکه بتونی بدون سانسور کردن خودت حرف بزنی، بدون اینکه مدام احساس کنی باید از خودت دفاع کنی و توی جایگاه متهم قرار بگیری توضیح بدهی و ثابت کنی چرا اونجوری رفتار کردی و چرا اینجوری حرف زدی و الخ. آدم امن کسیه که فقط عاشق بخشهای راحت و دوستداشتنی تو نباشه؛ چون اون بخشها خواهان زیاد دارند. امن اونیه که بشه کنارش نسخهی خسته، غمگین و زخمیت رو هم بدون نگرانی و ترس از قضاوت و تحقیر رو کنی.
نمیدونم چنین آدمی چقدر در دنیای واقعی پیدا میشه و ما خودمون چقد آدم امن زندگی بقیه هستیم، اما فکر میکنم یکی از عمیقترین نیازهای آدم همینه؛ اینکه جایی باشه که بتونه تمام خودش باشه.
269
زندهباد دوست و دوستی و دوستداشتهشدن؛ که آدم خسته و مغموم رو مثل یه تکیهگاه محکم سرپا نگه میداره و از افتادنش جلوگیری میکنه. اینکه یکی توی دنیای شلوغ بزرگسالی خودش، برای دوست گرفتارش هم جا باز میکنه و اون رو با آغوش باز میپذیره بوسیدنیه. هزاران هزار پیشرفت تکنولوژی و حتی هوش مصنوعی هرگز نمیتونند ذرهای جای روابط انسانی رو بگیرند.
269
زندهباد دوست و دوستی و دوستداشتهشدن؛ که آدم خسته و مغموم رو مثل یه تکیهگاه محکم سرپا نگه میداره و از افتادنش جلوگیری میکنه. اینکه یکی توی دنیای شلوغ بزرگسالی خودش، برای دوست گرفتارش هم جا باز میکنه و اون رو با آغوش باز میپذیره بوسیدنیه. هزاران هزار پیشرفت تکنولوژی و حتی هوش مصنوعی هرگز نمیتونند ذرهای جای روابط انسانی رو بگیرند.
این نسخه هم از نظر موسیقی جمله روانتر است، هم تصویر «تکیهگاه» را دقیقتر منتقل میکند. پس تا ابد درود به دوستهای نجاتبخش.
269
یکم/
ویدیوی شکوری را چند روز قبل، بعد از سر و صدای حسابی در فضای مجازی دیدم. با ریش و پشم بسیار و تیشرت مشکیای که لکهی بزرگی رویش بود جلوی دوربین نشسته، به خودش میکروفن وصل کرده و میگوید قصد نداشته همین حالا هم بعد از مدتها سکوت و انزوا چیزی بگوید؛ ولی با خودش تجهیزات فیلمبرداری به پیادهروی اربعین برده! در طی ده دقیقه زمان ویدیو، هزاران هزار کلمه استفاده میکند. با لبخند و ژست دانای فرزانه آسمان و ریسمان میبافد، زمین را به زمان میدوزد، حرف را کش میدهد، قصه سرهم میکند و باز هم چیزی نمیگوید. برایم عجیب است چطور میشود با وجود نطق هزاران کلمه، باز هم چیزی نگفت. دیدن آن ده دقیقه توهین به شعور مخاطب بود و هیچ ارزش دیگری نداشت.
راستش شکوری از همان زمانی که گند سهمیهای بودنش درآمد، برایم تا ابد خط خورد. تکلیفش مشخص شد و دیگر نباید از چنین موجودی انتظاری بیش از اینها داشت. مدتهاست تیغ ژست فرهیختگیاش برنده نیست و قبای فرزانگی به تنش زار میزند.
دوم/
این روزها زیاد به شهروندان جنوبی فکر میکنم. آدمهایی که حالا بیشتر از باقی جاهای کشور، زیر سایهی مستقیم جنگاند. بیچاره مردم بیگناهی که هزینهی تصمیمهای ابلهانهی سیاستمداران را با جان و ویرانی خانه و زندگیشان میدهند. آدمهایی که نه آغازگر جنگ بودهاند و نه توان و اختیاری برای پایان دادن به آن دارند؛ اما شر و نکبت و رنج بیپایانش دامنشان را میگیرد و گرفتارشان میکند.
سوم/
من دیگر امیدی به روزهای خوب این وطن ندارم. یعنی میدانم روزهای خوب و آبادانیاش به عمر من قد نمیدهد. بهترین روزهای جوانیام در منجلاب مهوعی که برایمان ساختهاند گذشت و همچنان هم میگذرد.
هیچ فکر نمیکردم روزی با شنیدن صدای اذان بالاخص به وقت صبح، دچار تروما شوم. ولی حالا با شنیدن صدایش اضطراب تا بن جانم را میگیرد. دائم به آدمهای آویزان از طناب دار و در صف اعدامیها فکر میکنم و سینهام سنگین میشود. به پدر و مادرهایی فکر میکنم که فرزند جوان و برومندشان با یکی از همین اذانهای صبح بالای دار کشیده شد. فکر میکنم و تا حد کور شدن گریه میکنم که اینقدر ناتوانم و کاری از من برای این غم تمامنشدنی برنمیآید.
269
درسی که این روزها از زندگی گرفتم هم اینه که: امنیت خاطر داشتن رو هیچوقت نمیشه با گدایی به دست آورد، چون اونوقته که یه رنج بزرگ سهم قلبت میشه.
269
Repost from Honeymoon
عزیزم، ادامه نده. اون بحثی که تموم شده رو توی ذهنت ادامه نده. اون پیامِ ارسالنشده رو هزار بار ننویس. اون تماس نگرفته رو هی توی ذهنت برقرار نکن. اون تصمیمی که گرفتی رو هر روز دوباره به دادگاه نکشون. اون اشتباهی که مال ماهها یا سالها پیشه رو هر شب محاکمه نکن. اون رؤیایی که دیگه مالِ امروزت نیست رو به زور زنده نگه ندار. اون گذشتهای که هیچ راهی برای عوض کردنش نداری رو هی مرور نکن. همهچیز قرار نیست ادامه پیدا کنه. بعضی حرفها باید ناتمام بمونن، بعضی پروندهها باید بسته بشن، بعضی فصلها باید همونجا تموم بشن. قرار نیست برای همهی سؤالها جواب پیدا کنی و قرار هم نیست از هر پایان، یه شروع دوباره دربیاد. بعضی چیزها فقط تموم میشن، همین. تو فقط زندگیات رو ادامه بده؛ بقیهاش رو بسپار به گذشته.
269
من خیلی به ماکان نصیری، دانشآموز هشتسالهی مینابی فکر میکنم؛ کودکی که از این وطن سهمش یک قبر خالی شد. کودکی که بعد از تحقیقات فراوان پزشکی قانونی، حتی یک تار مو هم از او پیدا نکردند تا تحویل خانوادهی عزادارش دهند. احتمال دادهاند موشک مستقیم به جسم نحیفش برخورد کرده باشد که اینچنین بیهیچ اثری محو شده. طفل بیگناهی که سهمش از این مملکت اینطور چپاول شد؛ قربانی مظلومی که فکر اینکه حتی یک تار مو از او برای خانواده و عزیزانش نمانده و آن قبر صرفا نمادین است، جگرم را پارهپاره میکند.
دلم برای کیانها و ماکانهای از دسترفتهی این مملکت و حق حیاتی که از آنها دزدیده شده خون است. آنها از بزرگ شدن محروم ماندند و فرصت زیستن و تجربه کردن تا همیشه از آنها دریغ شد.
کاش کار این وطن به اینجا نمیکشید. کاش آدمها نمیمردند، کاش آدمها را به گلوله نمیبستند، کاش جوخههای اعدام برپا نمیشدند. کاش روزها با خبر اعدام آغاز نمیشدند. کاش در برابر پدر و مادرهای داغدار اینهمه شرمنده نبودم. کاش کاری از دستان ناتوانم برمیآمد. کاش اندوهی که گریبان زندگیمان را سفت چسبیده کمشدنی بود. اما چه میشود کرد که پیش رویمان تاریکی است و پشت سرمان ویرانی.
