ar
Feedback
...سودایِ اقلیمِ نیلوفر 🪷

...سودایِ اقلیمِ نیلوفر 🪷

الذهاب إلى القناة على Telegram

و روحش، با عطشی جان‌سوز، در تمنای زیستن میان جهان‌های ناگفتهٔ داستان‌ها می‌سوخت. @leemanaseri

إظهار المزيد
370
المشتركون
+3324 ساعات
+367 أيام
+4030 أيام
أرشيف المشاركات
اواخر تابستان، بی‌حوصلگی، چای، احمد ظاهر، افغانستان، زمان، جوانی و سکوت...

یا همان که آقای معروفی گفت: سرم بازار مسگرها ست...

در سرم هزاران نفر جیغ می‌کشند...

«صد سال تنهایی» را مطالعه می‌کردم و آن‌قدر در جریان داستان غرق شدم که یک‌باره دیدم تقریباً صد صفحه از کتاب را خوانده‌ام. و ای
«صد سال تنهایی» را مطالعه می‌کردم و آن‌قدر در جریان داستان غرق شدم که یک‌باره دیدم تقریباً صد صفحه از کتاب را خوانده‌ام. و این برایم جالب بود؛ چون قبل از این، کتابی که خودش تقریباً صد و بیشتر صفحه داشت، خواندنش برایم نزدیک به یک ماه طول کشیده بود. پیش از شروع «صد سال تنهایی» زیاد شنیده بودم که اسم‌ها ممکن است آدم را گیج کنند؛ نسل‌ها شبیه هم‌اند و گاهی تشخیص آدم‌ها از هم دشوار می‌شود. اما تا این‌جای کار، برخلاف چیزی که فکر می‌کردم، شخصیت‌ها برایم تقریباً روشن مانده‌اند و هنوز میان اسم‌ها گم نشده‌ام. حالا امیدوارم این روند ادامه پیدا کند؛ هم این صد صفحه خواندن‌ها، هم گم نشدن میان این همه اسم و آدم.

Repost from N/a
«مراسمِ آپولون»؛ آیینی برای روشنایی، هنر و کلماتی که از دلِ سکوت متولد می‌شوند. چنل شما شبیه همان معبدی‌ست که آفتاب از ستون‌هایش عبور می‌کند؛ جایی که هر نوشته، تکه‌ای از نور است و هر کلمه، انگار پیش از آن‌که نوشته شود، مدتی در دلِ شاعر قدم زده. ☀️ https://t.me/leemanaseri

چنلایی که اگه نداشته باشی‌شون ضرر کردی.🥹 یه لیست از بهترین چنلای تلگرام جمع کردم، اضافه کن حالشو ببر.🧘🏻‍♀ Add list.✨
چنلایی که اگه نداشته باشی‌شون ضرر کردی.🥹 یه لیست از بهترین چنلای تلگرام جمع کردم، اضافه کن حالشو ببر.🧘🏻‍♀ Add list.✨

این پیامو فور کنید، چنلتون رو به یه مراسمِ یونانی تشبیه کنم. ظرفیت: ده چنل.

یک زمان‌هایی بود دنبال جواب بودم؛ حالا بیشتر به فکر سوالم...

یکی از کانال‌هایی که برایم خوش‌آیند، خوش‌چشم و خوش‌خوان است، همین کانال دژم است. البته هیچ آشنایی‌ای با خانم هنرمندِ صاحب کانال ندارم؛ فقط از خودش، نقاشی‌هایش و علاقه‌اش به نقاشی و نقاش و خود هنرهایش، خوشم می‌آید.

Repost from دُژَم
امروز چندین بار به چندتا نقاشی نگاه کردم و حداقل همین لحظه حس نمی‌کنم که امروزم را تکراری زیسته باشم.

«انسان در جستجوی معنا» را می‌خواندم. با وجود اینکه برای اندیشهٔ فرانکل احترام زیادی قائلم، برایم شگفت‌انگیز بود که آدمی می‌تواند از چنین بحرانی روح و روان سالم به‌در ببرد. البته شاید باید از خودمان بپرسیم: آیا هر انسانی که در جهان به دنبال معنا می‌گردد، لزوماً آن را پیدا می‌کند؟ ممکن است روزها آن‌قدر بر انسان فشار بیاورند که تمام توانش فقط صرف دم و بازدم شود؛ چه رسد به اینکه فرصتی برای اندیشیدن به معنا داشته باشد. دنبال معنا بودن خوب است، در هر جایی و به هر شکلی؛ اما ممکن است انسان نتواند از بحرانی جان سالم به‌در ببرد که در آن به دنبال معنا بوده است. اینجاست که چیزی که پیش از این هم به آن باور داشتم، برایم روشن‌تر شد: «شانس». ممکن است شانس آن‌قدر با تو یار باشد که در اردوگاه، به جای مرگ، فرصتی برای زنده ماندن نصیبت شود؛ یا آن‌قدر بد باشد که یک لغزش پا، یک بیماری، یک گلوله یا تصمیم یک سرکارگر ظالم، همان‌جا نقطهٔ پایان زندگی‌ات شود. می‌بینی، ممکن است همیشه آن چیزی که فکر می‌کنیم، نباشد. چیزی که در خواندن فرانکل برایم روشن‌تر شد، رابطه‌ای بود که میان «شانس» و «معنا» می‌بینم. فرانکل از معنا حرف می‌زند؛ از اینکه انسان حتی در بدترین شرایط نیز می‌تواند برای بودن خودش معنایی پیدا کند. من با این ایده همدل هستم، اما نمی‌توانم خود شرایطی را که انسان را در موقعیتی قرار می‌دهد که باید در آن به دنبال معنا بگردد، نادیده بگیرم. ما همیشه در انتخاب نقطه‌ای که از آن شروع می‌کنیم آزاد نیستیم. ممکن است دو انسان با توانایی‌ها و میل تقریباً یکسان، در دو موقعیت کاملاً متفاوت قرار بگیرند. یکی فرصتی پیدا کند که رنجش را به معنا تبدیل کند و دیگری، پیش از آنکه اصلاً مجال فکر کردن به معنا داشته باشد، بر اثر یک بیماری، یک گلوله، یک لغزش پا یا خشونت دیگری بمیرد. آیا زنده ماندن لزوماً نشانهٔ معنایافتگی یا قدرت روحی بیشتر است؟ به گمانم نه. در اردوگاه، ممکن بود یک نفر از نگرش و انتخاب‌های خودش چیزی بسازد که برایش معنایی ایجاد کند و دیگری تنها به دلیل یک اتفاق یا تصمیم یک نگهبان، همان روز کشته شود. نفر دوم شاید نه از معنا تهی‌تر بوده باشد و نه از نظر روحی ضعیف‌تر؛ فقط فرصتِ ادامه دادن نداشته است. اینجاست که «شانس» برای من در برابر «معنا» قرار نمی‌گیرد، بلکه پیش از آن قرار می‌گیرد. معنا ممکن است پاسخی باشد که انسان به وضعیت خودش می‌دهد؛ اما اینکه اصلاً چه وضعیتی نصیب او شود، همیشه در اختیار خودش نیست. فرانکل دربارهٔ آزادی انسان در انتخاب موضعش نسبت به شرایط حرف می‌زند و من با این بخش از اندیشهٔ او همدل هستم. اما شاید پیش از این آزادی، امر دیگری وجود داشته باشد: اینکه چه کسی زنده می‌ماند تا فرصت انتخاب داشته باشد. شاید آزادی و معنا سهم انسان باشند و شانس، سهم جهان از سرنوشت او. اگر انسان در تاریک‌ترین لحظات معنایی پیدا نکند، تکلیف چیست؟ فرانکل رنج را بستری برای ساختن معنا می‌داند؛ اما در واقعیت ممکن است فشارهای طاقت‌فرسا انسان را چنان فرسوده کنند که تمام زیستنش تنها به دم و بازدم خلاصه شود. در چنین وضعیتی، آیا می‌توان از او انتظار داشت که رنجش را به معنا تبدیل کند؟ و اگر نتوانست چه؟ آیا زندگی او به همین دلیل بی‌معنا بوده است؟ فکر می‌کنم اینجا باید میان «معنا داشتن» و «فرصتِ ساختن معنا» تفاوتی قائل شد. شاید زندگی بتواند معنا داشته باشد، حتی اگر صاحب آن هرگز فرصت پیدا نکند معنای آن را کشف یا روایت کند. کسی که در اردوگاه کشته شد، لزوماً زندگی بی‌معنایی نداشت؛ او فقط فرصت ادامه دادن، معنا ساختن یا حتی فکر کردن به معنای زندگی را از دست داد. البته من کتاب را تنها تا قسمت اردوگاه کار اجباری آشویتس خواندم. بخش دوم را هم سه یا چهار صفحه. خواندن «انسان در جستجوی معنا»، برایم روند بسیار طولانی‌ای دربرگرفت؛ چون وقتی فرانکل از حس‌وحال زندانیان می‌نوشت، آن‌قدر به مغزم فشار وارد می‌شد که نمی‌توانستم به‌سادگی ادامه بدهم. متأسفانه یا خوشبختانه، قوهٔ تخیل بسیار بالایی دارم. هنگام خواندن، تمام زندانیان و اتاق گاز را زیرچشمی می‌دیدم؛ شاید فاصلهٔ میان کلمات و آنچه توصیف می‌کرد، برای ذهن من چندان زیاد نبود. با هر سختی‌ای بود، بخش اول را خواندم. بخش دوم را هم، با وجود علاقه‌ای که به معنا و فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم دارم، نتوانستم ادامه بدهم. ممکن است سال‌های بعد دوباره این کتاب را بخوانم. شاید آن زمان بسیاری از یادداشت‌هایی که در کنج و کنار صفحاتش نوشته‌ام نیز برایم معنای دیگری پیدا کنند؛ و شاید نظریهٔ سال‌های بعدم نیز با نظریهٔ امروزم متفاوت باشد. و شاید هم توانستم کتاب را مکمل بخوانم‌. اما اگر نظریهٔ امروز من این‌همه پرسش دارد، نظریهٔ سال‌های بعدم چه خواهد داشت؟
#لیمه_ناصری
@leemanaseri

این پیامو فور کنید، فولدری بزنم.🪿
دوست داشتی اینجا هم جوین باش قشنگم.🐥
ظرفیت: تا وقتی خط بزنم.

«انسان در جستجوی معنا» را می‌خواندم. با وجود اینکه برای اندیشهٔ فرانکل احترام زیادی قائلم، برایم شگفت‌انگیز بود که آدمی می‌تواند از چنین بحرانی روح و روان سالم به‌در ببرد. البته شاید باید از خودمان بپرسیم: آیا هر انسانی که در جهان به دنبال معنا می‌گردد، لزوماً آن را پیدا می‌کند؟ ممکن است روزها آن‌قدر بر انسان فشار بیاورند که تمام توانش فقط صرف دم و بازدم شود؛ چه رسد به اینکه فرصتی برای اندیشیدن به معنا داشته باشد. دنبال معنا بودن خوب است، در هر جایی و به هر شکلی؛ اما ممکن است انسان نتواند از بحرانی جان سالم به‌در ببرد که در آن به دنبال معنا بوده است. اینجاست که چیزی که پیش از این هم به آن باور داشتم، برایم روشن‌تر شد: «شانس». ممکن است شانس آن‌قدر با تو یار باشد که در اردوگاه، به جای مرگ، فرصتی برای زنده ماندن نصیبت شود؛ یا آن‌قدر بد باشد که یک لغزش پا، یک بیماری، یک گلوله یا تصمیم یک سرکارگر ظالم، همان‌جا نقطهٔ پایان زندگی‌ات شود. می‌بینی، ممکن است همیشه آن چیزی که فکر می‌کنیم، نباشد. چیزی که در خواندن فرانکل برایم روشن‌تر شد، رابطه‌ای بود که میان «شانس» و «معنا» می‌بینم. فرانکل از معنا حرف می‌زند؛ از اینکه انسان حتی در بدترین شرایط نیز می‌تواند برای بودن خودش معنایی پیدا کند. من با این ایده همدل هستم، اما نمی‌توانم خود شرایطی را که انسان را در موقعیتی قرار می‌دهد که باید در آن به دنبال معنا بگردد، نادیده بگیرم. ما همیشه در انتخاب نقطه‌ای که از آن شروع می‌کنیم آزاد نیستیم. ممکن است دو انسان با توانایی‌ها و میل تقریباً یکسان، در دو موقعیت کاملاً متفاوت قرار بگیرند. یکی فرصتی پیدا کند که رنجش را به معنا تبدیل کند و دیگری، پیش از آنکه اصلاً مجال فکر کردن به معنا داشته باشد، بر اثر یک بیماری، یک گلوله، یک لغزش پا یا خشونت دیگری بمیرد. آیا زنده ماندن لزوماً نشانهٔ معنایافتگی یا قدرت روحی بیشتر است؟ به گمانم نه. در اردوگاه، ممکن بود یک نفر از نگرش و انتخاب‌های خودش چیزی بسازد که برایش معنایی ایجاد کند و دیگری تنها به دلیل یک اتفاق یا تصمیم یک نگهبان، همان روز کشته شود. نفر دوم شاید نه از معنا تهی‌تر بوده باشد و نه از نظر روحی ضعیف‌تر؛ فقط فرصتِ ادامه دادن نداشته است. اینجاست که «شانس» برای من در برابر «معنا» قرار نمی‌گیرد، بلکه پیش از آن قرار می‌گیرد. معنا ممکن است پاسخی باشد که انسان به وضعیت خودش می‌دهد؛ اما اینکه اصلاً چه وضعیتی نصیب او شود، همیشه در اختیار خودش نیست. فرانکل دربارهٔ آزادی انسان در انتخاب موضعش نسبت به شرایط حرف می‌زند و من با این بخش از اندیشهٔ او همدل هستم. اما شاید پیش از این آزادی، امر دیگری وجود داشته باشد: اینکه چه کسی زنده می‌ماند تا فرصت انتخاب داشته باشد. شاید آزادی و معنا سهم انسان باشند و شانس، سهم جهان از سرنوشت او. اگر انسان در تاریک‌ترین لحظات معنایی پیدا نکند، تکلیف چیست؟ فرانکل رنج را بستری برای ساختن معنا می‌داند؛ اما در واقعیت ممکن است فشارهای طاقت‌فرسا انسان را چنان فرسوده کنند که تمام زیستنش تنها به دم و بازدم خلاصه شود. در چنین وضعیتی، آیا می‌توان از او انتظار داشت که رنجش را به معنا تبدیل کند؟ و اگر نتوانست چه؟ آیا زندگی او به همین دلیل بی‌معنا بوده است؟ فکر می‌کنم اینجا باید میان «معنا داشتن» و «فرصتِ ساختن معنا» تفاوتی قائل شد. شاید زندگی بتواند معنا داشته باشد، حتی اگر صاحب آن هرگز فرصت پیدا نکند معنای آن را کشف یا روایت کند. کسی که در اردوگاه کشته شد، لزوماً زندگی بی‌معنایی نداشت؛ او فقط فرصت ادامه دادن، معنا ساختن یا حتی فکر کردن به معنای زندگی را از دست داد. البته من کتاب را تنها تا قسمت اردوگاه کار اجباری آشویتس خواندم. بخش دوم را هم سه یا چهار صفحه. خواندن «انسان در جستجوی معنا»، برایم روند بسیار طولانی‌ای دربرگرفت؛ چون وقتی فرانکل از حس‌وحال زندانیان می‌نوشت، آن‌قدر به مغزم فشار وارد می‌شد که نمی‌توانستم به‌سادگی ادامه بدهم. متأسفانه یا خوشبختانه، قوهٔ تخیل بسیار بالایی دارم. هنگام خواندن، تمام زندانیان و اتاق گاز را زیرچشمی می‌دیدم؛ شاید فاصلهٔ میان کلمات و آنچه توصیف می‌کرد، برای ذهن من چندان زیاد نبود. با هر سختی‌ای بود، بخش اول را خواندم. بخش دوم را هم، با وجود علاقه‌ای که به معنا و فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم دارم، نتوانستم ادامه بدهم. ممکن است سال‌های بعد دوباره این کتاب را بخوانم. شاید آن زمان بسیاری از یادداشت‌هایی که در کنج و کنار صفحاتش نوشته‌ام نیز برایم معنای دیگری پیدا کنند؛ و شاید نظریهٔ سال‌های بعدم نیز با نظریهٔ امروزم متفاوت باشد. و شاید هم توانستم کتاب را مکمل بخوانم‌.
#لیمه_ناصری
@leemanaseri

‌ سلام دوست عزیزم این کانال من ممنون میشم عضو کانالم بشی منم عضوم تو کانالت لطفا یه تبلیغی از ما بکنید😔🥹 @httpschips_va_mastmosir

صفحه‌ی یوتیوب رادیو سار را سابسکرایب کنید اینجا تمام گفتگوها را به صورت کامل دارید - برنامه‌های جدید و ایده‌های چشم‌گیر برایتان آوردیم. https://youtube.com/@Radio-Saar