ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

«آخرین درخت بلوط.»

«آخرین درخت بلوط.»

الذهاب إلى القناة على Telegram

کپی نکنید؛ فوروارد یا انتشار با نام بلوط لطفا. 19 نوامبر 2023 @balootamman جواب چالش‌ها @Freeroadkids چنل دوم من اگر خواستی حرف بزنیم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6505667287 (لطفا ناشناس، تگ چنل برای جوین نفرستید.)

إظهار المزيد
1 197
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-130 أيام

جارٍ تحميل البيانات

جذب المشتركين
نوفمبر '26
نوفمبر '26
+3
في 0 قنوات
أكتوبر '26
+547
في 10 قنوات
Get PRO
سبتمبر '260
في 6 قنوات
Get PRO
أغسطس '260
في 16 قنوات
Get PRO
يوليو '260
في 20 قنوات
Get PRO
يونيو '260
في 23 قنوات
Get PRO
مايو '260
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '260
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '260
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '260
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '260
في 7 قنوات
Get PRO
ديسمبر '250
في 26 قنوات
Get PRO
نوفمبر '250
في 14 قنوات
Get PRO
أكتوبر '250
في 6 قنوات
Get PRO
سبتمبر '250
في 3 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+15
في 2 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+13
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+13
في 2 قنوات
Get PRO
مايو '25
+12
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+22
في 5 قنوات
Get PRO
مارس '25
+31
في 2 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+33
في 13 قنوات
Get PRO
يناير '25
+49
في 31 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+53
في 16 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+61
في 26 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+208
في 36 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+174
في 26 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+148
في 31 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+80
في 13 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+184
في 17 قنوات
Get PRO
مايو '24
+163
في 24 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+58
في 18 قنوات
Get PRO
مارس '24
+115
في 30 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+128
في 18 قنوات
Get PRO
يناير '24
+230
في 18 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
06 نوفمبر0
05 نوفمبر+1
04 نوفمبر+1
03 نوفمبر0
02 نوفمبر+1
01 نوفمبر0
منشورات القناة
من امشب خیلی بیکلام میخوام

2
خودت رو گم می‌کنی. بین روزمرگی‌هایی که از آن تو نیست. هنگام راه رفتن لبه‌ی جدول. هنگام خندیدن، گریستن، پوشیدن، خوردن، رفتن و اومدن‌هایی که از آن تو نیست، یعنی هست اما مدل تو نیست خودت رو گم می‌کنی. بین لباس‌های ساده، بین گوشواره‌های استیل و مینیمال و دستبند‌های ظریف نقره‌ای خودت رو جا می‌ذاری. روی صندلی کافه‌هایی که ازت دورن، سینمایی که قدیمی نیست و شهری که با تو غریبه‌ست به خودت خداحافظ میگی و چگونه، چگونه و چگونه یکروز دوباره آغوش به روی اون تن ظریف جان سختی که روزگاری دستشو رها کردی باز خواهی کرد؟! چگونه زخم‌هاش رو مرهم میذاری، شکستگی‌هاش رو مرمت میدی و میگی که برگشتی؟! چگونه از دلش در می‌آری؟!
118
3
@Balootamm موسیقی
78
4
من دلم می‌خواست کنار تو لبه‌ی یک بلندی بشینم و به رو به رو خیره بشم. ترجیحا زمان، زمان غروب آفتاب و پاهامون به زمین نرسه تا بتونیم تکونشون بدیم. بین دست‌های تو بیسکوییت کرمدار مینو باشه و هر دو دقیقه، دوتا به من بدی و یکیش رو سهم خودت کنی. دلم می‌خواست این بین حرف‌ بزنیم. خیلی زیاد. خیلی. از هر آنچه که پیش اومد و من نبودم دیگه، و یا تو خیلی ازم دور بودی برای شنیدن. از اینکه کتاب مورد علاقت رو تا به حال برای کسی تعریف کردی؟! یا من اون لحظه اولین فردیم که به تو گوش میده. از اینکه اون دو سال چطور گذشت. سخت؟! دیر؟! پر از تنهایی و دلتنگی؟! از اینکه به من هم فکر می‌کردی؟! وقتی در شهری غریب، توی کوچه‌ها قدم بر می‌داشتی و کسی نبود تا لبخند آشنایی مهمونت کنه چشم‌های سیاه من از پشت نگاهت گذشت؟! که اگه گذشت پس باید به تو بگم که من در هر لحظه از تو یاد کردم. در شعرهایی که با وزن سروده نشد و سپید اتفاق افتاد، روی صندلی تئاتر، پشت میز کافه کتاب پروانه، زیر کاج‌های دانشگاه و شب‌ها هنگام بی خوابی. که به خوبی می‌دونم توهم چقدر بی خوابی. تو هم تا صبح به همه‌ی اونچه که آرزوی تو بود و نشد فکر می‌کنی. به هممه‌ی اونچه که دلت می‌خواست و محدودیت‌ها مانع تو شدن. عاح عزیزم که چه زخم بزرگیه این رنج. این رنج نرسیدن. این رنج عدم خواب برای فکر به تمام رویاهایی که میشد و اما به حقیقت ننشست. و تو برای من، شاید من برای تو و ما برای ما بزرگ‌ترین رنج محسوب میشیم.
263
5
اگر دوباره دیدمت به نگاه و چشم‌هام به تو خواهم گفت که:« تو اونقدر آهسته به سمت من قدم برداشتی که سرانجام خستگی و تنهایی به من چیره شد.»
277
6
وقتی درگیر جزئیات میشی منو به یاد بیار. وقتی یه نوت توی پیانو اشتباه زده میشه، وقتی بارون شدید نیست، نرم و بهاریه. وقتی پرستو‌ها اواخر اسفند کوچ می‌کنن به شهرت، لاک سرخ میزنی، بی کلام گوش میدی و از پرواز دست جمعی پرنده‌های مهاجر فیلم کوتاهی ثبت می‌کنی. وقتی امیریه یه لیوان موهیتوی خنک می‌نوشی و با انگشتر سپیدار روی انگشت‌هات خیره میشی. وقتی لبخند میزنی. وقتی عکس نهنگ رو می‌بینی، وقتی ماه رو می‌بینی، وقتی گل‌های یاس رو عمیق نفس می‌کشی. من و به یاد بیار. من شیفته‌ی اینم که در یاد تو نشسته باشم.
318
7
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6505667287 بهرحال ما حوصلمون سر میره، خواستید یه حرفیم بزنید با ما.(بدون فور)
52
8
برای تو می‌نویسم که ماندگارترینی. هنگام رنج، هنگام خنده‌های بلند زیبا، هنگام غم پنهان در گلو و هنگام دویدن‌ها و نرسیدن‌ها. برای تو می‌نویسم که آرزوهای زیادی داشتنی. دلت می‌خواست شاعر بشوی، یک شاعر دوره گرد در کوچه و پس کوچه‌های شیراز، کنار ستون‌های حافظیه و بین انوار رنگی مسجد نصیر. دلت می‌خواست کنار درخت‌های نارنج در اردیبهشت قدم بزنی و بهارنارنج به موهایت گره بزنی. دلت می‌خواست در شهر رویاهایت قولی که به خودت داده‌ای را زیر پا بگذاری و شبی، نصف شبی روی بام خانه‌ای سیگاری دودی کنی، موسیقی‌ای گوش بدهی و آهسته و زیر لب به جای شمردن ستاره‌ها، تعداد چراغ‌های روشن خانه‌ها را بشماری و به این فکر کنی که در چند اتاق کسی حالا در سکوت چیزی می‌نویسد، شعری می‌گوید یا سازی می‌زند؟! در چند اتاق آدم‌ها به هنر و ادبیات گره می‌خورند و عاشق می‌شوند؟! و تو می‌توانی چندتای آن‌ها بشناسی. کنارشان راه بروی و از سختی گذران زندگی گله کنی. بنوشی، غمگین بشوی و حتی بخندی.
502
9
شد این
16
10
از زندگی از شب
13
11
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6505667287 شما دوست داشتید حالا راجع به چه چیزی بخونید؟!
26
12
اما بی نهایت میل به نوشتن دارم
28
13
واژه ندارم موضوع ندارم
29
14
اما نمی‌دونم از چه چیزی
30
15
دوست دارم بنویسم
30
16
+1
لا يوجد نص...
394
17
گفتم:« چطور این جوارح شرحه شرحه‌ی روحم به دست‌های ناجوانمردانه‌ی زندگی رو بهم پیوند بزنم؟!»
483
18
.
454
19
http://t.me/HidenChat_Bot?start=6505667287 موزیک اگه بود
28
20
انگشت شست و سبابه‌ش رو بهم چسبوند، بهم کشیدشون که سبابه روی عکس پلوراید کوچیک روی یخچال فرود اومد. لبخند زد و گفت:« تو رویا رو در چی می‌بینی.» بارون می‌بارید. من از بارون متنفر بودم. گفتم:« اینکه بارون نباره.» گفت:« بارون نباره؟! رویاها زیر بارون بر آورده میشن.» کمرم رو روی دیواری که بهش تکیه زده بودم کشیدم و به قصد نشستن پرت شدم روی زمین. دست‌هامو دور زانوهای تا شده‌م پیچوندم و گفتم:« زیر بارون رویا دارم که بارون نباره، آخرین بارون، آخرین رویا.» به پنجره نگاهی انداخت، انگار فهمید نشستنم برای ندیدن بود اما گوش‌هام به قوت صدای آب رو می‌شنیدن. گفت:« روزگاری رویای فرار داشتی.» گفتم:« روزگاری رویای فرار داشتم.» گفت:« به دشتی بزرگ، آه مای لرد رویاهای شما کجا و در چنگال چه کسی اسیر شده‌اند؟!» لبم به لبخند نه اما به نیشخندی کشیده شد و گفتم:« اینطور حرف نزن.» گفت:« پس چطور؟! بگو موسیو، بگو آقا، بگو پس فرار چی؟!» گفتم:« یکروز کسی زیر بارون فرار رو از من گرفت.» گفت:« اما این عکس هنوز روی در یخچاله، با آهن ربا بهش چسبیده.» بیشتر به سمت زمین کشیده شدم، نرم، مثل شمعی که می‌سوزه، آب میشه شره‌ کردم. گوشه‌ی سرم به پارکت قهوه‌ای رسید. گونم خنکیو حس کرد و مثل جنینی جمع شده توی خودم گفتم:« برای یادآوری، که کسی لیاقت فرار با تو رو نداره.» گفت:« برای یاداوری، که تو باید تنها فرار کنی، بدون کشوندن کسی از گذشته به آینده.» گفتم:« برای یادآوری، که فرار به دشت فرار نیست.» گفت:« برای یادآوری، که فرار فقط به دنیای دیگه آزادیه.» به تایید لبخند زدم، با انگشت وسط و شست بشکن زدم، چشم‌هامو بستم و زمزمه کردم:« جهت یادآوری، که فرار فقط به دنیای دیگه آزادیه، که زندگی بنده، بند.»
470