منِ درحال تکامل
الذهاب إلى القناة على Telegram
429
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
این منِ بیست و دو ساله هنوز خیلی کوچولوعه برای اینکه وسط اینهمه بلاتکلیفی بخواد تکلیف آیندهشو هم مشخص کنه. یه کوچولوی منگ و بامزه که یه چیزایی میدونه و یه چیزایی رو هنوز نمیدونه، ولی ازش انتظار میره بدونه با کل زندگیش قراره چیکار کنه. گناه داره جدی.
ازین بیخوابی هام اصلا خوشم نمیاد. نمیدونم اون خوابی که طول روز میاد نصفه شب کجا میزاره میره.
واای با این حرفش یاد دوران کارآموزیم افتادم.
یادمه شبارو تا صبح سرچ میکردم که فقط ببینم فلان کارو چجوری باید انجام بدم چه کدی براش بزنم یا کلا بفهمم کانسپت چیه باید دقیقا چیکار کنم برای اون کاره. حتی بعضا جوری کلافه میشدم که گریم میگرفت با همون چشمای اشکی زل میزدم به سیستم و سعی میکردم دنبال راه حل باشم.
یادمه چندباری نزدیکای صبح بابام بیدار میشد میدید هنوز پشت سیستمم اینجوری بود که باباجان چته بسه دیگه داری خودتو میکشی! و واسم اصلا مهم نبود اون فشار و تنها چیزی که مهم بود این بود که خب ببین نگین باااید این کارو هرجور شده دربیاری مثلا تا فلان تایمم وقت داری. یه جورایی داشتم به خودم قول میدادم که از پسش بربیام.
یا وقتی یه پروژه میومد سمتم بهش نه نمیگفتم که صرفا سرش پدرم دربیاد و اونقدر فکر کنم و سرچ کنم تا اون کارو بالاخره انجام بدم و یادش بگیرم. البته اینم بگم همیشه هم کارم عالی و بی نقص که نبوده. حالا درست کردن این اشتباهاتم یه پروسه دیگه بود که باز اونم خیلی دوس داشتم.
واااقعا همه اون استرس و تلاشا میارزید. الان ازینکه اون دوره سختو گذروندم و دیگه اون کارارو چشم بسته انجام میدم، هم راضیم هم بابتش خوشحالم.
دیدین آدمایی که بودنشون از اون اتفاقای قشنگ زندگیه؟ حواسمون به این آدمای خوب زندگیمون باشه. طبیعت همیشه از این آدما سر راهمون نمیزاره که هر بار یکی رو از دست دادیم یکی بهترش جایگزینش بشه.
