ar
Feedback
اتوپیانیست | محمد نصراوی

اتوپیانیست | محمد نصراوی

الذهاب إلى القناة على Telegram

«من هستم، ما هستیم و این کافی است» ارنست بلوخ • اتوپیا • امید • آگاهی

إظهار المزيد
3 788
المشتركون
+1524 ساعات
+197 أيام
+26430 أيام
جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+59
في 3 قنوات
أغسطس '26
+841
في 118 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+137
في 4 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+10
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '26
+2
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+11
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '26
+6
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+77
في 5 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+172
في 5 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+303
في 35 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+99
في 23 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+183
في 32 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+105
في 4 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+45
في 48 قنوات
Get PRO
مايو '25
+347
في 53 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+233
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '25
+549
في 40 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+856
في 86 قنوات
Get PRO
يناير '25
+690
في 124 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+236
في 197 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+238
في 130 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+220
في 14 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+228
في 6 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+253
في 161 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+442
في 46 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+424
في 18 قنوات
Get PRO
مايو '24
+55
في 4 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+750
في 228 قنوات
Get PRO
مارس '24
+144
في 215 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+72
في 231 قنوات
Get PRO
يناير '24
+97
في 227 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+88
في 86 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+120
في 201 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+220
في 122 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+459
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
06 سبتمبر+10
05 سبتمبر+17
04 سبتمبر+14
03 سبتمبر+2
02 سبتمبر+13
01 سبتمبر+3
منشورات القناة
🖋 جستارک خوش‌بینی و ناامیدی، برخلافِ ظاهرشان، از یک جنس‌اند: هر دو صندلیِ تماشاچی‌اند. خوش‌بین نشسته است چون مطمئن است نمایش خوب تمام می‌شود؛ ناامید نشسته است چون مطمئن است بد تمام می‌شود. سرِ پایانِ قصه اختلاف دارند، اما در مهم‌ترین چیز شریک‌اند: هیچ‌کدام از صندلی بلند نمی‌شوند. اطمینان — چه روشنش، چه تاریکش — آدم را از صحنه معاف می‌کند. امید اما صندلی نیست؛ صحنه است. امید یقین ندارد، قمار می‌کند: ممکن است ببازد، و درست همین احتمالِ باخت است که جدی‌اش می‌کند. چیزی که شکست نمی‌شناسد امید نیست، تعارف است. و کسی که واقعاً امید دارد، ناچار است دست به کاری بزند — چون امید، بی‌دستِ او، به دروغ بدل می‌شود. برای همین است که ناامیدی، با همه‌ی تلخی‌اش، راحت‌تر است: مسئولیت ندارد. امید گران است؛ هر روز قسطش را می‌گیرد. فردا شب، قسمت هشتمِ سری: فیلسوفی که امید را از احساس به دانش بدل کرد — و جمله‌اش سال‌هاست بالای همین صفحه نشسته. نمی‌دانم شاید اشتباه می‌کنم ... 🆔 @Utopianist_Nasravi

2
«امید با خوش‌بینی یکی نیست. امید آن اطمینان نیست که چیزی خوب از آب درمی‌آید؛ یقین به این است که چیزی معنا دارد — هر طور که تمام شود.» — واتسلاو هاول 🆔 @Utopianist_Nasravi
78
3
‼️اینم کانال VIPپولی ما رایگان خدمت شما♾🔔🔟
23
4
🥶🥶🥶🥶🥶 🥶🥶🥶🥶🥶🥶 🥶🥶🥶🥶🥶🥶 به مناسبت تولد ادمین به مدت 1 ساعت ورود به کانال های (V.I.P) رایگانه ❤️ ⬆️⬆️⬆️ @VIP_CHANNEL ⬆️⬆️⬆️
55
5
🖋 جستار اوایلِ تابستان، بی‌آن‌که فکرش را کرده باشم، هسته‌ی یک خرما را در گلدانی خالی کاشتم. هفته‌ها گذشت و هیچ خبری نشد. خاکِ ساکت، و من که هر چند روز کمی آب می‌دادم و کمی احساسِ حماقت می‌کردم. یک شب موقعِ آب دادن از خودم پرسیدم: چرا داری به خاکی که هیچ نشانه‌ای نداده آب می‌دهی؟ و جوابی که آمد، نگهم داشت: چون هنوز. بعد فهمیدم همه‌ی حرفِ این هفته در همان یک کلمه است. «هنوز» یعنی قصه تمام نشده؛ یعنی میانِ آن‌چه هست و آن‌چه می‌تواند باشد، دری باز مانده. و آب دادن به گلدانِ خاموش، دقیق‌ترین تعریفی‌ست که من از امید بلدم: رسیدگیِ روزانه به چیزی که هنوز نیست. می‌گویند امید یعنی خوش‌بینی. گمان نمی‌کنم. خوش‌بین مطمئن است که جوانه می‌زند؛ ناامید مطمئن است که نمی‌زند. هر دو مطمئن‌اند، و هر دو معاف از کاری کردن — اطمینان آدم را بازنشسته می‌کند. امید اما اطمینان نیست؛ تعهد است. نمی‌داند جوانه می‌زند یا نه، و با این حال آب می‌دهد. امید همان فاصله‌ی میانِ «درست می‌شود» و «از دستِ من چه برمی‌آید» است — همان که صبح نوشتم. هفته‌ی پیش از قحطیِ تخیل گفتیم؛ از طلسمی که نمی‌گذارد جورِ دیگر ببینیم. اما تشخیص، آدم را فقط داناتر می‌کند، نه زنده‌تر. درمان چیزِ دیگری‌ست. این هفته درباره‌ی همان است: امید — نه آن نسخه‌ی بزکی‌اش که در پوسترها می‌فروشند؛ آن نسخه‌ی سخت‌گیرش که کار می‌خواهد. و دوشنبه‌شب، در قسمت هشتمِ سری، به دیدارِ فیلسوفی می‌رویم که برای امید دستگاهِ فکری ساخت — همان که جمله‌اش از روزِ اول بالای این کانال نشسته است. راستی: گلدان هنوز ساکت است. و من هنوز آب می‌دهم. نمی‌دانم شاید اشتباه می‌کنم ... 🔹اتوپیانیست؛ محمد نصراوی ⭕ اتوپیا، امید، آگاهی ... 🆔 @Utopianist_Nasravi
111
6
☀️ سطرِ صبح خوش‌بین می‌گوید: درست می‌شود. امیدوار می‌پرسد: از دستِ من چه برمی‌آید؟ این هفته درباره‌ی همین فاصله حرف می‌زنیم. 🆔 @Utopianist_Nasravi
115
7
‼️اینم کانال VIPپولی ما رایگان خدمت شما♾🔔🔟
29
8
💗💗💗 ©️💗🅰💗💗💗💗 به درخواست دوستان لیستی از بهترین کانال های تلگرامی رو در اختیار شما قرار دادم تا بدون هزینه راحت به درامد بالا برسید😘 #تبلیغ_نیست 🔴🟠🟡🟢🔵🔴⚪️
53
9
❓ پرسشِ هفته این هفته گفتیم سخت‌ترین کارِ روزگارِ ما شده تصورِ جهانی جز همین که هست. بیایید همین حالا امتحانش کنیم: ۱. چشم ببندید و بیست سال بعد را آن‌طور که دلتان می‌خواهد تصور کنید — نه «جهانِ بهتر» به‌طورِ کلی؛ یک صحنه‌ی کوچک و مشخص از یک روزِ معمولی‌اش. همان صحنه را بنویسید. ۲. و سؤالِ دوم: وقتی داشتید تصورش می‌کردید، کدام صدا توی سرتان گفت «این‌ها خیاله»؟ صدای کی بود؟ کامنت‌ها باز است. صحنه‌های کوچک، به کارِ این هفته بیشتر می‌آیند تا بیانیه‌های بزرگ. 🆔 @Utopianist_Nasravi
133
10
جمعه‌ی خوب 😊 یه سؤالی ازتون دارم، ولی اول خودم جواب می‌دم: آخرین باری که خیال‌بافی کردین کی بوده؟ خیال‌بافیِ واقعی رو می‌گم‌ها — نه فکرکردن به کارای عقب‌افتاده. از اون مدل که بچگی توی راهِ مدرسه می‌کردیم و زمان از دستمون درمی‌رفت. من این هفته امتحان کردم. یه شب گوشی رو گذاشتم اون‌ورِ اتاق و به سبکِ قدیم فقط به سقف نگاه کردم 😁 پنج دقیقه‌ی اول فقط چک‌لیست از جلوی چشمم رد شد — کارِ نکرده، پیامِ جواب‌نداده. مغزم انگار یادش رفته بود بدونِ کارفرما کار کنه. ولی یه جایی حوالیِ دقیقه‌ی ده، یهو راه افتاد. چیزِ خاصی هم نبود — یه خونه‌ی خیالی کنارِ یه رودخونه ساختم، با جزئیات، تا رنگِ پرده‌هاش 😁 هیچ فایده‌ای هم نداشت. و همین بی‌فایده بودنش قشنگ‌ترین قسمتش بود. اگه از این جمعه یه چیز بمونه، همین: ده دقیقه، بدونِ گوشی، یه خیالِ کاملاً بی‌فایده ببافید. به هیچ‌کس هم نگید چی بود 🙂 هوای همدیگه رو داشته باشیم. جمعه‌تون آروم. 🆔 @Utopianist_Nasravi
133
11
🕯 گزین‌گویه «نقشه‌ای از جهان که آرمان‌شهر در آن نباشد، ارزشِ یک نگاه را هم ندارد؛ چرا که سرزمینی را جا انداخته است که بشریت همیشه در ساحلش لنگر می‌اندازد. و بشریت چون آن‌جا لنگر انداخت، دوردست را می‌نگرد و چون سرزمینِ بهتری دید، دوباره بادبان می‌کشد. پیشرفت، چیزی نیست جز تحققِ آرمان‌شهرها.» — اسکار وایلد، «روحِ انسان در سوسیالیسم» (۱۸۹۱) 🆔 @Utopianist_Nasravi
125
12
«کنسرت کلن» — کیت جرت، ۱۹۷۵. قصه‌اش را بدانید و بعد گوش بدهید: جرت بعد از چند شب بی‌خوابی و کمردرد به اپرای کلن رسید و دید پیانویی که برایش گذاشته‌اند اشتباهی‌ست — کوچک، نیمه‌کوک، با بم‌های مرده و پدال‌های خراب. خواست لغو کند. برگزارکننده — دختری هفده‌ساله که همه‌ی اعتبارش را گرو گذاشته بود — التماس کرد. جرت خسته و ناراضی روی صحنه رفت و بی‌هیچ نُتی، بیش از یک ساعت بداهه نواخت — دورِ ضعف‌های ساز چرخید، از بم‌های مرده فرار کرد، و از همین فرارها ملودی‌هایی درآمد که خودش هم بلد نبود. حاصلش شد پرفروش‌ترین آلبومِ پیانوی تکِ تاریخ. هر بار گوشش می‌دهم یادم می‌آید که خیال، در تنگنا بهتر نفس می‌کشد تا در آزادیِ مطلق. ساز که بی‌نقص باشد، آدم همان همیشگی را می‌نوازد. 🆔 @Utopianist_Nasravi
16
13
Keith-Jarrett-The-Köln-Concert-Full-Album-1975.m4a
133
14
📶 قوی ترین V2ray که تو بدترین شرایط وصله اتصال به کانفینگ✌️🔟
24
15
🔴🟠🟡🟢🔵🟣🔴⚪️ لیستی از بهترین کانال های V.I.P👑 پولی تلگرام که برای چند دقیقه به صورت رایگان در اختیار شما عزیزان قرار گرفت⏳⏳⚡️⚡️ https://t.me/addlist/iilJLDnSyno2Mzk0 🔴🟠🟡🟢🔵🟣🔴
51
16
fe5ab81c-8792-4e9d-b8fc-ea82bcf9dfcc.webp
1
17
«آسایشِ کامل، آدمی را کم‌کم از واقعیتی که با آن در نبرد است جدا می‌کند. ما تنها با لمسِ سختی‌هاست که باور می‌کنیم وجود داریم.» — سیمون وی، جاذبه و فیض (۱۹۴۷) 🆔 @Utopianist_Nasravi
138
18
🎬 معرفی فیلم «برزیل» (Brazil) — ساخته‌ی تری گیلیام، ۱۹۸۵ کارمندی کوچک در دیوان‌سالاری‌ای غول‌آسا. سم لاوری روزها فرم پر می‌کند و مُهر می‌زند، و شب‌ها خواب می‌بیند که بال دارد و بر فرازِ ابرها به سوی زنی می‌پرد که نمی‌شناسد. کلِ ماجرا از یک خطای تایپی شروع می‌شود — یک حرف جابه‌جا، «باتل» به‌جای «تاتل» — و ماشینِ اداری، بی‌آن‌که حتی متوجهِ اشتباهش شود، زندگی‌ای را می‌بلعد. دنیای فیلم پر است از لوله و مجرا و رسید و فرمِ 27B/6 — کابوسی که با وسواسِ یک کمدی ساخته شده. اما قصه‌ی پشتِ پرده‌اش را هم بدانید، که دستِ‌کمی از خودِ فیلم ندارد: استودیو پایانِ تلخِ گیلیام را نمی‌خواست. نسخه‌ی خودش را مونتاژ کرد با پایانِ خوش — نسخه‌ای که به «عشق پیروز می‌شود» معروف شد — و فیلم را گروگان گرفت. گیلیام جنگید؛ حتی در مجله‌ی ورایتی آگهی داد: «آقای شینبرگ، کی قرار است فیلمِ من را اکران کنی؟» و آخرش برد. این دعوا خودش درسِ هفته‌ی ماست: سیستم حتی خیالِ تلخ را هم می‌خواهد اتو بکشد و «قابلِ فروش» کند. پایانِ فیلم را لو نمی‌دهم. فقط این را بگویم که یکی از صادقانه‌ترین حرف‌های تاریخِ سینما درباره‌ی خیال است: هم پناه بودنش، هم بهایش. (این هفته که از خیال می‌گوییم، «برزیل» را ببینید: قصه‌ی مردی که سیستم همه‌چیزش را گرفت — جز خوابش را.) 🆔 @Utopianist_Nasravi
143
19
🖋 جستارک مفهومی چند وقت است رهایم نمی‌کند؛ اسمش را گذاشته‌ام «برون‌سپاریِ خیال» (Outsourcing Imagination). حافظه را به گوشی سپردیم — دیگر شماره‌ی هیچ‌کس را حفظ نیستیم. راه را به نقشه سپردیم — در شهرِ خودمان بی‌آن گم می‌شویم. هر کدام معامله‌ای بود: چیزی دادیم، راحتی‌ای گرفتیم، و من با این معامله‌ها دعوایی ندارم. اما حالا نوبتِ آخرین قلعه رسیده. تصویر می‌خواهی؟ بگو تا بسازد. قصه می‌خواهی؟ بگو تا ببافد. از آینده‌ات مطمئن نیستی؟ بگو تا چند سناریو برایت بنویسد. من هر روز با این ابزارها کار می‌کنم و قدرشان را می‌دانم؛ این را کسی می‌گوید که نانش را از همین‌ها درمی‌آورد. اما فرقی هست میانِ ابزاری که خیالِ تو را اجرا می‌کند و ابزاری که به‌جای تو خیال می‌کند. اولی قلم‌موست. دومی را نمی‌دانم چه بنامم — اما می‌دانم که عضله‌ای که همیشه کسی بارش را برمی‌دارد، آب می‌رود. و این‌جا حرفِ دیشب برمی‌گردد: این ماشین از دیروز آموخته و میانگینِ دیروزها را پیشِ رویمان می‌گذارد — درخشان، سریع، بی‌نقص، و آشنا. اما «واقعاً نو» — آن چیزی که هنوز هیچ داده‌ای از آن وجود ندارد — همچنان کارِ ماست. آرمان‌شهر دقیقاً از همین جنس است: از چیزی که هرگز نبوده، هیچ آرشیوی در کار نیست. پیشنهادم نه ترکِ ابزار است نه پرستشش؛ یک ترتیبِ ساده است: اول خودت خیال کن، بعد بسپار. بگذار ماشین اجرا کند — آرزو کردن را نگه دار. نمی‌دانم شاید اشتباه می‌کنم ... 🆔 @Utopianist_Nasravi
140
20
📚 معرفی کتاب عنوان: «واقع‌گراییِ سرمایه‌دارانه: آیا بدیلی نیست؟» ✍🏼 نویسنده: مارک فیشر کتابِ کوچکی‌ست — صد صفحه هم نمی‌شود
📚 معرفی کتاب عنوان: «واقع‌گراییِ سرمایه‌دارانه: آیا بدیلی نیست؟» ✍🏼 نویسنده: مارک فیشر کتابِ کوچکی‌ست — صد صفحه هم نمی‌شود — و از آن کتاب‌ها که بعد از تمام‌شدنش دیگر نمی‌توانی بعضی چیزها را «عادی» ببینی. دیشب قصه‌اش را گفتم؛ این نسخه‌ی کاملِ همان حرف است: چرا «همین که هست» تنها گزینه به نظر می‌رسد، این احساس از کجا می‌آید، و چه کسی از آن سود می‌برد. فیشر معلم بود و مثلِ معلم‌ها می‌نویسد: به‌جای اصطلاحاتِ سنگین، از فیلم و موسیقی و کلاسِ درسِ خودش مثال می‌آورد — از شاگردانی که می‌گفتند کتاب‌خواندن «فایده» ندارد، و او در همان جمله صدای طلسم را می‌شنید. اگر امسال فقط یک کتابِ نظری می‌خوانید و می‌خواهید کوتاه و کاری باشد، پیشنهادِ من همین است. 🆔 @Utopianist_Nasravi
2 342