♡ کلبـہ تے نا ♡
الذهاب إلى القناة على Telegram
بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a
إظهار المزيد2 427
المشتركون
-124 ساعات
+457 أيام
+17130 أيام
أرشيف المشاركات
2 427
بالاخره کانال رسمی سپاه پاسداران به تلگرام پیوست
از بیانیههای رسمی و اطلاعرسانی لحظهبهلحظه تحولات، تا تصاویر و اخبار میدانی؛ انگار خودت در میدان نبرد حضور داری...
سپاه پاسداران از مردم خواسته است با حضور و حمایت از این کانال در تلگرام، همراه و پشتیبان اطلاعرسانی رسمی سپاه باشند.
@sepahnews
@sepahnews
2 427
🔴صحبت های شنیدنی جانشین دوست داشتنی نیرو هوایی ارتش و بیان عملیات های مخفی این نیرو در جریان جنگ ۴۰ روزه در کانال زیر👇🏼
حتما در کانال زیر عضو شوید تا از ماموریت های فوق اطلاع پیدا کنید؛ از بمباران اربیل تا کویت و قطر...👇🏻
@Iran_airforce
@Iran_airforce
2 427
«احساس میکرد برای اینکه به خانه برود
و در آغوش مادرش هقهق کند
زیادی بزرگ شده است.»
- فِی باوند آلبرتی، سرگذشت تنهایی
2 427
دیشب تا دیروقت بیدار بودم صبح هم بخاطر اهالی منزل از صبح زود بیدار شدم از طرفی خاله مهدیه گفت ماشینمون داره بنزین پس میده خلاصه خواب برام حروم شد دیگه سریع وقتی بیدار شدم ناهار درست کردم که اولش پیاز سوخت کامل، چون داشتم صبحانه میخوردم مجبور شدم دوباره از اول درست کردم داشتیم با مامان میگفتیم خبری از مامان فاطمه نیست و چرا نمیاد البته مامان خیلی راضیِ از این وضعیت یهو دیدیم با میکائیل اومدن و با خودشون هم ناهار آوردن،کارها رو انجام دادم چون فردا نذری پزون داریم کلی با میکاییل مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم مامان هم رفت حمام بعد سریع حاضر شدیم ته پدر آمد رفتیم دکتر مامان ولی باهاش خندیدیم میگفت چه عجبی داری راه میری و خداروشکر راضی بود از شرایط مامان و یهو گفت همین الان شیمی درمانی کن بعد چون دیر وقت بود کرد برای هفته بعد که مامان کلی ذوق کرد خواستیم براش نوبت بزاریم که دوباره یک روز اونور تر شد و مامان کلی خندید دیگه اومدیم خونه دایی علی هم خونمون بود دور هم ناهار خوردیم، وقتی طلایی که دیروز خریدا بودم رو نشون دادم میگفت نه اصلا نمی ارزه و فلان حالا اگر خودش میگرفت بهترین بود، غذای فردا رو هم آماده کردن و غذای نازنینم رو دوباره سوزوندن کامل و خیلی ناراحت شدم ، سپس یهویی برای مامان نوبت روانپزشک گرفتم سریع خودم اول رفتم نوبت گرفتم و پذیرش شدم و نزدیک به نوبتمون مامان اومد چون خیلی نزدیک بود و خداروشکر دکتر هم راضی بود دیگه اومدم خونه لباس هام رو عوض کردم و با پدر رفتیم داروخونه که همزمان با خودشون رسیدم و اولین نفر بودم دوباره کلی از قفسه ها رو نوشتم خودش کلی متعجب شده بود فکر کرد اول دروغ میگم و نوشتم اصلا که وقتی دفترم رو نشون دادم فهمید اشتباه کرده دیگه چون خیلی داشتم پیشرفت میکردم کنار ایستادم و به بقیه که کار ها رو انجام میدادند نگاه میکردم دکتر میگفت آفرین تو این دو روز خوب یاد گرفتی چون زودتر از خودش بدستش میدادم بعد داروهای امروز مامان رو از داروخونه خودم جمع کردم و بیشتر از تایم معمول موندم چون کنارشون واقعا خیلی خوش میگذره مخصوصا دکتر که کلی میخندونه ما رو ديگه مامان و بابا اومدن دنبالم یکم دور زدیم و اومدیم خونه در سریع ترین حالت ممکن شام درست کردم که خیلی خیلی خوشمزه شده بود و در حد ترکیده شدن خوردم داشتیم برنامه میریختیم که آخر هفته رو همگی بریم ملایر که الان کنسل کردن و حقیقتا خیلی خورد تو ذوقم مامان هم خیلی ناراحت شد چون نیاز داشتیم همگی یکم حال و هوامون عوض بشه حتما فردا بهش میگم و کسایی دیگه ای که باعث ناراحت شدن مامانم شدن میگم و اصلا هم مهم نیست که ناراحت بشن چون هیچ چیز جز مامانم برام مهم نیست، چای خوردم و بوی قرمه سبزی مستمون کرده، همسایه بغلی دعوا داره میکنه حسابی، یکمی گریه کردم تا سبک شدم البته نه خیلی، یکی از نمرات دانشگاه اومد با اینکه کامل نشد نمرم ولی خب راضیم، الان هم در خسته ترین حالت ممکن برم بخوابم😁
2 427
🔴کانال نیروی قدس سپاه پاسداران بعد از مدت ها به تلگرام پیوست!
جهت با خبر شدن از اخبار نیروی قدس سپاه در عراق و یمن و منطقه در کانال زیر عضو شوید👇🏼
@Sepah_Qods
@Sepah_Qods
2 427
هیچکس نفهمید چقدر ساکت شدم
هیچکس نفهمید پشت خنده هام چی قایم بود
هیچکس نفهمید شب هارو چطور صبح کردم
هیچکس نفهمید چقدر خودمو گم کردم
هیچکس نفهمید بارها بریدم و چیزی نگفتم
هیچکس نفهمید چندبار خواستم برم و نتونستم
هیچکس نفهمید از همه فاصله گرفتم
هیچکس نفهمید چقدر آروم توی خودم مُردم
هیچکس نفهمید و منم دیگه توضیحی ندادم
2 427
Repost from فاتحین نیوز-اخبارجنگ
🚨فوری
🔸 مثل اینکه بازم خبرای شده ایران امشب موجی از حملات گسترده به پایگاه های آمریکا را آغاز میکند
🔸همچین برای اولین بعد جنگ، جنگنده های اسرائیل وارد عراق و نزدیک مرز های ایران شدن
🔸سپاه و ارتش به حالت آماده باش صد درصدی در اومدن چه در پدافند چه در آفند
🔥 @FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز
2 427
امروز صبح خیلی خیلی زود با زنگ گوشیم که همسایه بالایی بود شروع شد حالا چرا چون برای نذری پس فردا سبزی پاک،خُرد و سرخ و بعد هم بسته بندی کرده بود و گذاشته بود پشت در که برداریم خب مسلمون دوساعت دیرتر میومدی انقدر بدخواب شدن و با استرس زیاد که حالم خیلی بد شد حتی یادم رفت به بابا و مامان بگم البته اونا بیدار بودن و من فقط خواب بودم خلاصه پدر که میخواسته برامون نون بخره متوجه شدم، بعد سریع حاضر شدم و با دوچرخه خودم رو با یکم تاخیر به کلاس زبان رسوندم که دوباره تا نرسیدم پرسیدم ازم و منم که اصلا نخونده بودم و یادتون باشه دیشب هم گفتم و آخر دوباره ازم پرسید ولی کامل جواب ندادم خلاصه خیلی هم کلاسش دیر میگذره و واقعا کسل کنندست بعد رفتم به درخواست دیگران که گفته بودن بخاطر امروز برای مامان شال سبز خریدم بعد میخواستم برای خودم بالش بگیرم که خیلی گرون بود و منصرف شدم رفتم لیست خرید مامان رو انجام دادم و بعد هم برای خریدای ترشی رفتم تره بار حسابی شلوغ بود و بینهایت هم گرم وقتی اومدم خونه دیگه جون نداشتم اصلا خریدا رو جا به جا کردم، صبحانه خوردم و زهرا جون اومد بهمون سر زد ازش پذیرایی کردم بعد مامان مشغول درست کردن ترشی شد منم سریع ناهار درست کردم اين وسط مامان فاطمه هم نمیومد سبزی ببره و با اسنپ براش فرستادیم، ترکیب بوی سیر،فلفل و سرکه حالمون رو خیلی بد کرد حتی مامان که خودش داشت درست میکرد اما نگم براتون چقدر که محشر شد ولی خیلی خسته شد خودش بعد پدر اومد دور هم ناهار خوردیم و من از خستگی بیهوش شدم که مامان فاطمه زنگ به مامان که با هم بریم بیرون ولی اصلا با من هماهنگ نکرده بود چه ساعتی اخه کی واقعا تو اوج گرما میره بیرون منم خوابیدم البته با سردرد شدید بیدار شدم با پدر معجون درست کردیم دایی منصور اومد بهمون سر زد و این وسط مثل اینکه خاله مریم که رفته پیش دکتر باید هر دو سینه رو تخلیه کنه البته خبرش رو زودتر خاله ریحانه به مامان داد خلاصه مامان خیلی ناراحت شد براش یه بشقاب میوه اماده کردم که نخورد دیگه منم چون عصبانی بودم که چرا به حرف مامان فاطمه گوش کردم و صبح باید میرفتم طلا میگرفتم به مناسبت امروز، سریع حاضر شدم و با دوچرخه و چشمای گریون خودم رو به بازار رسوندم که به معنای واقعی قیامت بود از بس که شلوغ بود همه ی مغازه های طلافروشی اکثرا ویترین خالی شده بود ولی بازم مردم خرید میکردن دیگه منم کلی گشتم تا بخوام اونی که مد نظرم هست رو بخرم که از دیدن نیم ست رسیدم به گردنبند خیلی خوشگل که دیدم باز پول دارم و دستبند هم خریدم که تقریبا انگار ست شد و خیلی خیلی خوشگل و ناناز شد بماند که این وسط از مامان هم پول گرفتم اصلا فکرش رو نمیکردم انقدر بشه دیگه اگر برگردم عقب نمیخرم و باهاش دلم میخواست که برم تور تا حال و هوام عوض بشه ولی بازم راضیم و هیچ چیز جز طلا الان نمیتونست خوشحالم بکنه ، سریع اومدم خونه تعجب کردم مامان و بابا میخواستند برن بیرون ولی خونه بودن که فهمیدم مامان دوباره یکم تب داشته و ضربان قلبش هم بالا بوده خلاصه بگم حال نداشت خیلی، پدر از بیرون غذا گرفت مامان که خیلی نخورد منم چون قبلش معجون خورده بودم نخوردم، مامان خیلی از خریدایی که کرده بودم خوشش اومد و گردنبند رو انداختم و کلی ذوق کردیم همگی بعد فیلم دیدیم و چای خوردیم وقتی مامان حال نداره حال منم گرفته میشه خیلی دیگه دست و صورتش رو هم کرم زدم براش، دوتا از نمرات دانشگاه هم بلاخره اومد و خداروشکر نمره کامل گرفتم، بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم باز 😁
2 427
امروز صبح خیلی خیلی زود با زنگ گوشیم که همسایه بالایی بود شروع شد حالا چرا چون برای نذری پس فردا سبزی پاک،خُرد و سرخ و بعد هم بسته بندی کرده بود و گذاشته بود پشت در که برداریم خب مسلمون دوساعت دیرتر میومدی انقدر بدخواب شدن و با استرس زیاد که حالم خیلی بد شد حتی یادم رفت به بابا و مامان بگم البته اونا بیدار بودن و من فقط خواب بودم خلاصه پدر که میخواسته برامون نون بخره متوجه شدم، بعد سریع حاضر شدم و با دوچرخه خودم رو با یکم تاخیر به کلاس زبان رسوندم که دوباره تا نرسیدم پرسیدم ازم و منم که اصلا نخونده بودم و یادتون باشه دیشب هم گفتم و آخر دوباره ازم پرسید ولی کامل جواب ندادم خلاصه خیلی هم کلاسش دیر میگذره و واقعا کسل کنندست بعد رفتم به درخواست دیگران که گفته بودن بخاطر امروز برای مامان شال سبز خریدم بعد میخواستم برای خودم بالش بگیرم که خیلی گرون بود و منصرف شدم رفتم لیست خرید مامان رو انجام دادم و بعد هم برای خریدای ترشی رفتم تره بار حسابی شلوغ بود و بینهایت هم گرم وقتی اومدم خونه دیگه جون نداشتم اصلا خریدا رو جا به جا کردم، صبحانه خوردم و زهرا جون اومد بهمون سر زد ازش پذیرایی کردم بعد مامان مشغول درست کردن ترشی شد منم سریع ناهار درست کردم اين وسط مامان فاطمه هم نمیومد سبزی ببره و با اسنپ براش فرستادیم، ترکیب بوی سیر،فلفل و سرکه حالمون رو خیلی بد کرد حتی مامان که خودش داشت درست میکرد اما نگم براتون چقدر که محشر شد ولی خیلی خسته شد خودش بعد پدر اومد دور هم ناهار خوردیم و من از خستگی بیهوش شدم که مامان فاطمه زنگ به مامان که با هم بریم بیرون ولی اصلا با من هماهنگ نکرده بود چه ساعتی اخه کی واقعا تو اوج گرما میره بیرون منم خوابیدم البته با سردرد شدید بیدار شدم با پدر معجون درست کردیم دایی منصور اومد بهمون سر زد و این وسط مثل اینکه خاله مریم که رفته پیش دکتر باید هر دو سینه رو تخلیه کنه البته خبرش رو زودتر خاله ریحانه به مامان داد خلاصه مامان خیلی ناراحت شد براش یه بشقاب میوه اماده کردم که نخورد دیگه منم چون عصبانی بودم که چرا به حرف مامان فاطمه گوش کردم و صبح باید میرفتم طلا میگرفتم به مناسبت امروز، سریع حاضر شدم و با دوچرخه و چشمای گریون خودم رو به بازار رسوندم که به معنای واقعی قیامت بود از بس که شلوغ بود همه ی مغازه های طلافروشی اکثرا ویترین خالی شده بود ولی بازم مردم خرید میکردن دیگه منم کلی گشتم تا بخوام اونی که مد نظرم هست رو بخرم که از دیدن نیم ست رسیدم به گردنبند خیلی خوشگل که دیدم باز پول دارم و دستبند هم خریدم که تقریبا انگار ست شد و خیلی خیلی خوشگل و ناناز شد بماند که این وسط از مامان هم پول گرفتم اصلا فکرش رو نمیکردم انقدر بشه دیگه اگر برگردم عقب نمیخرم و باهاش دلم میخواست که برم تور تا حال و هوام عوض بشه ولی بازم راضیم و هیچ چیز جز طلا الان نمیتونست خوشحالم بکنه ، سریع اومدم خونه تعجب کردم مامان و بابا میخواستند برن بیرون ولی خونه بودن که فهمیدم مامان دوباره یکم تب داشته و ضربان قلبش هم بالا بوده خلاصه بگم حال نداشت خیلی، پدر از بیرون غذا گرفت مامان که خیلی نخورد منم چون قبلش معجون خورده بودم نخوردم، مامان خیلی از خریدایی که کرده بودم خوشش اومد و گردنبند رو انداختم و کلی ذوق کردیم همگی بعد فیلم دیدیم و چای خوردیم وقتی مامان حال نداره حال منم گرفته میشه خیلی دیگه دست و صورتش رو هم کرم زدم براش، دوتا از نمرات دانشگاه هم بلاخره اومد و خداروشکر نمره کامل گرفتم، بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم باز 😁
