♡ کلبـہ تے نا ♡
رفتن به کانال در Telegram
بیا فکر کن دختری هستم که وسط جنگل کلبه دارم؛🏡 با حال خوب و لبخند کنارم باش منم تورو به چایِ داغ و آغوشِ گرم مهمون میکنم☕️🫂 بیا صحبت کنیم با هم: https://t.me/SendHarfBot?start=c8827d5bf10a
نمایش بیشتر2 649
مشترکین
-424 ساعت
+427 روز
+18430 روز
آرشیو پست ها
2 648
دیشب مامان بدنش بازم استرس داشت و حالش خوب نبود بهش قرص دادم اما خوب نتونست بخوابه از اون طرف پدر هم حالش خوب نبود خلاصه بخوام بگم دیشب اصلا خوب نخوابیدم صبح زود بیدار شدم چشمام از خستگی و بیخوابی باز نشد و نتونستم حتی زبان بخونم قرار شد اول پدر من رو برسونه که نشد و با اسنپ رفتم کلاس زبان و با تاخیر زیاد رسیدم ازم نپرسید خداروشکر و حتی یادش هم نبود و کلا خوب بود بعد نوبت دندونپزشکی گرفته بودم هر چقدر منتظر موندم اصلا اهمیت ندادن من فقط برای معاینه میخواستم برم میتونست بین مریضا بفرسته اما همه رو فرستاد جز من واقعا عصبانی شدم چون عجله داشتم و البته بیشتر استرس بخاطر مامان و برگشتم خونه دیدم مامان فاطمه و دایی علی و میکائیل خونمون بودند که توپش پُر بود که من گفتم زود میای خونه تو گفتی رسیدم چون تلفنی قبلش صحبت کرده بودیم منم گفتم اشتباه متوجه شدی و جوابش رو دادم بعد با مامان صبحانه خوردیم و انقدر عجله کردن که داشت همه چیز یادمون میرفت و هزار بار دوباره اومدم خونه و برداشتم خلاصه رفتیم اول آزمایشگاه بیمارستان، که پذیرش نتونست بکنه و آزمایش رو گرفتیم اول و بعد همگی دوباره رفتیم بیرون و توالت فرنگی گرفتیم برای خونه مامان فاطمه و دوباره برگشتیم بیمارستان جواب آزمایش هنوز آماده نشده بود و خیلی هم منشی بی ادب و بی اعصاب بود بعد از کلی انتظار که جواب حاضر شد متاسفانه شیفت عوض شد و باید منتظر میموندیم بماند که مامان فاطمه کلی غر زد و هر کاری کردم نرفت و خیلی رو اعصابمون راه رفت دیگه منم همه بخش ها رو زیر و رو کردم و بعد روانشناس رو پیدا کردم و خیلی نامحسوس که انگار اصلا دیروز با هم صحبت نکردیم و خود روانشناس گفت از طرف دکتر اومدم خدا خیرش بده و بعد هم گفت باید تنها با مامانم صحبت کنه و از این رفتارش خوشم اومد خیلی بعد با من صحبت کرد و یسری توصیه کرد و بعد هم با مامان فاطمه که حرفای خودش رو میزد که روانشناس شست گذاشت کنارش و گفت ما نمیتونیم همدردی کنیم پس باید همدلی کنیم چون میگفت بلند بشه مثلا پیاده بره بازار کلی بگرده خب مامان تواناییش رو اصلا نداره بخاطر داروها جونی نمونده براش متاسفانه داروها حتی سلول های سالم هم تحت تاثیر قرار میدن خلاصه جواب و نتیجه تا الان خوب بود دیگه کارهای پذیرش رو کردم حس خوبی بود که برای اولین بار خودم انجام میدادم البته بماند که این وسط دو نفر که یکیشون یه پسر خیلی حوون بود افتاده بودن تو چاله آسانسور و خانوادش گریه میکردن خیلی و بعد از چند دقیقه متاسفانه فوت شد مادر پسره میگفت پدر نداشت و خدا میدونه چطوری من بزرگش کردم و از طرفی دکتر میگفت چون بیمارستان اولی قبول نکرده بودن و تا اینجا اومده بود متاسفانه گلدن تایم رو از دست دادن و خلاصه خیلی صحنه های بدی بود و کلا روح و روانم ریخت بهم بلاخره بعد از چند ساعت داروهای مامان رو وصل کردن دو تا سرم و دو تا هم داروهای خودش، حالا خوبه تایم بعدازظهر خیلی خلوت تر از صبح ها هست و بهتره بنظرم، یه دختر خیلی کم سن و سال هم اومده بود و یه توده تو پاش داشت و اصلا خیلی عجیب بود، منم این وسط که زمان بگذره بعد از مدت ها با خاله آزاده صحبت کردم و از همه چیز حرف زدیم و در نهایت گفتم رفتار مامانش رو درست کنه وگرنه جدی من باهاش رفتار میکنم دیگه داروهای مامان تمام شد پدر اومد دنبالمون و اومدیم خونه برق نداشتیم و سریع ناهار رو که عمه فرح برامون آبگوشت درست کرده بود رو گرم کردم و سبزی شستم و با فلفل و ترشی و دوغ جای همگی خالی ناهار تو اتاقم خوردیم چون از همه جا روشن تره، حقیقتا خیلی چسبید و خوشمزه بود بعد با پدر رفتیم آموزشگاه و دفترچه داروخونه رو تحویلشون دادم هر چند دم در ایستاده بود و رفتار خوش نشون نداد، قرار بود پدر بیاره بیمارستان که از راه برگشت بدم بهشون که یادش رفت بعد از کلی ترافیک در خسته ترین حالت ممکن رسیدم خونه چای خوردیم دور هم و مامان فاطمه رفت خونشون به زور من مونده بود که مامان گفت بزار بره راحت شم بعد مامان طبق معمول تب و لرز خیلی شدید کرد که حتی با سه تا پتو میگفت سردمه دیگه به زهرا جون گفتم بهش آمپول زد چون بدنش هم درد میکرد و از عوارض داروهاست منم برای اینکه سرگرم بشم اتاق و خونه رو یه دستی کشیدم و مرتب کردم یخچال خیلی وقت بود نیاز به مرتب کردن و چک کردن بود که خیلی دور ریختنی داشتیم یکم میوه خوردم، دیگه یکی از لباسام رو با دست شستم و بعد کار دانشگاه رو انجام دادم و سپس مامان یکم بهتر شد دور هم کلی حرف زدیم و برای مامان کرم زدم دست و صورتش و خداروشکر از روانشناس راضی بود و همه حرفاش رو قبول کرد حتی گفت مامانم مقصره و قرار شد به حرفای روانشناس گوش بده اگر خدا بخواد ، امشب بعد از مدت ها قرار شد اتاق خودش بخوابه، شام خیلی مختصر و حاضری خوردم و الان هم آب طالبی خوردم بقیه هم نخوردن خیلی خنک بود و دیگه بریم بخوابیم که خسته ترینم😁
2 648
Repost from دیدگاه نو
💢جنگ اخیر در جنوب را ما چند ماه قبل از جنگ رمضان پیشبینی کرده بودیم و نتیجه آن را هم عرض کرده بودیم.(در پست ریپلی شده مطالعه کنید)
🔻اکنون در مورد جنگ زمینی، به دلیل پشتیبانی قوی هوایی دشمن و لجستیک دریایی موجود، آنها توانایی تصرف جزایر برای چند روز با تلفات بسیار بالا را دارند، اما ایران میتواند تا هفته ها در سواحل دفاع کند و جزایر را تبدیل به غزه کند.
🔻دقیقا سبک جنگیدن گردان های القسام قرار است در جزایر رخ بدهد؛ تونل های زیر زمینی و کمین های گسترده در دور تا دور جزایر...
"@didgah257"
2 648
Repost from فاتحین نیوز-اخبارجنگ
🚨 فوری/ تحرکاتی توسط ناوشکن های آرلی براک دشمن در دهانه اقیانوس هند مشاهده شده که بنظر میرسد درحال آرایش برای شلیک موشک های کروز تاماهاوک به ایران میباشند‼️
@FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز
2 648
دیشب بعد از مدت ها بدون اینکه بیدار بشم تا صبح خوابیدم و این خیلی حالم رو خوب کرد صبح زود هم بیدار شدم هر چند دلم میخواست بیشتر بخوابم، پدر حالش خوب نبود و رفت سرکار مامان هم یکمی خوب نبود با هم مادردختری صبحانه خوردیم و وسیله هامون رو جمع کردم خوراکی و مغزیجات که ضعف نکنیم و با اسنپ رفتیم بیمارستان، ویلچری که پیدا کرده بودم پنچر بود و یکم اذیت شدیم ولی خندیدیم کلی با مامان چون تجربه اولم بود، اول آزمایش گرفتن بماند که چقدر شلوغ بود بعد منتظر موندیم تا جواب بیاد این وسط رفتم دنبال قرص مامان و بعد از کلی برو بیا و بهونه های کاملا الکی و هزاران بار چرخوندن تو اتاق های مختلف گرفتم بعد جواب آزمایش رو که گرفتیم متاسفانه بازم طبق معمول هموگلوبین پایین بود یا همون کم خونی داشت مامان و شیمی درمانی انجام نشد و طبق دستور دکتر رفتیم اورژانس که بینهایت شلوغ بود و بعد از پروسه فشار گرفتن و آزمایش های مختلف یکم زمان گذشت تا خون اومد از شانس همه کسایی که اونجا بستری بودن اونا هم خون میخواستن بگیرن خیلی عجیب بود افرادی که اونجا بستری بودن خیلی از آشنایان و دوستانشون رو میدیدند همین قدر دنیا کوچیکه البته اینکه انقدر این بیماری هم زیاد شده هم بی تاثیر نیست متاسفانه دقیقا شده مثل سرماخوردگی با علائمی که حتی اصلا فکرش رو نمیکنی و عادی از کنارش رد میشی، رفتم با روانشناس بیمارستان صحبت کردم چون دکتر مامان اون رو پیشنهاد داده بود بماند که یکم بغضی شدم و یه کوچولو گریه کردم اما صحبت کردن باهاش خوب بود و قرار شد فردا هم با مامانم صحبت کنه و فهميديم دیگران بیشتر باعث اذیت شدن مامانم میشن و قراره اتفاقات جدیدی بیفته و رفتار دیگه ای داشته باشیم، خلاصه بعد از دوساعت کیسه اول خون تمام شد بماند که چقدر اونجا هوا خنک که نه سرد بود به معنای واقعی ناهاری که برامون آورده بودن رو خیلی کم خوردم خوشمزه بود ولی، مامان که اصلا هیچی نخورد دستش و کتفش دوباره درد میکنن و براش آمپول مخدر زدن حس میکنم خیلی حساس شده و استرسش زیاده، کیسه دومی هم وصل کردن کار خاصی نمیکردم و فقط نشسته بودم یکمی خسته شدم و پاهام و دستام درد میکرد انگار گرفته بود سرمم یکم درد میکرد به همین خاطر رفتم برای خودم نسکافه گرفتم و با کیک خوردم پدر هم از سرکار که حالش بد شده بود رفته بود بیمارستان دوباره و سرم و آمپول زده بود دیگه خودم تنها بودم اما واقعا راضی بودم دروغ چرا یکم خسته شدم ولی در کل هم برای خودم هم برای مامان خوب بود بماند که کلی مامان فاطمه زنگ زد که بیاد اما پیچوندم، پدر دیگه آخرای کیسه خون بود که اومد مامان یکم لرز گرفت و بعد از اتمام کیسه خون براش سرم زدن جهت اطمینان بیشتر که خدایی ناکرده حالش بدتر نشه چون رضایت دادیم بیاد خونه و چند ساعت بعد از گرفتن خون بستری نباشه و دیگه بعد از ده ساعت بیمارستان بودن پیش به سوی خونه البته بین راه برای خونه خرید کردیم و وقتی رسیدیم خدا خیرش بده عمه فرح با وجودی که ذات خوبی نداره اما برامون شام داده بود بابا و آورده دیگه دور هم شام خوردیم و بعد چای درست کردم خریدا رو جابجا کردم، لباس های شسته شده رو جمع کردم، اتاقم رو که حسابی ترکیده بود رو مرتب کردم، خونه رو مرتب کردم و بعد چای خوردیم که واقعا تمام خستگیم انگار در اومد، جا مایعی و قندون ها رو پر کردم، انقدر که از وقتی اومدم خونه خسته شدم از صبح که بیمارستان بودم خسته نشدم، همینکه مامان گفت خدا ازت راضی باشه برام از هزارتا چیز قشنگتر و بهتر بود، پدر ظرف ها رو شست زهرا جون اومد سریع بهمون سر زد و رفت، دیگه با پدر آب هویج گرفتیم و درنهایت فرصت نشد زبان بخونم اما معنی کلمات رو نوشتم که حداقل یه چیزی تو ذهنم باشه، دیگه آب هویج خوردیم و الان در کنار مادری و خسته ترین حالت ممکن که هممون هستیم میخوام بخوابم که فردا هم حسابی شلوغم😁
2 648
🔴 قرارگاه خاتم الانبیاء وارد تلگرام شد
بنابر حساسیت اوضاع کنونی جهت دریافت اخبار موثق و رسمی ، حتماً عضو کانال قرارگاه خاتمالانبیا شوید تا از جریان اخبار باخبر بمانید. 📢👇🏻
https://t.me/+UabPDWtxCNE4NzVk
https://t.me/+UabPDWtxCNE4NzVk
2 648
Repost from فاتحین نیوز-اخبارجنگ
🚨 فوری/ تحرکاتی توسط ناوشکن های آرلی براک دشمن در دهانه اقیانوس هند مشاهده شده که بنظر میرسد درحال آرایش برای شلیک موشک های کروز تاماهاوک به ایران میباشند‼️
@FATEHEINN_NEWS | فاتحین نیوز
2 648
آخرین باری که انقدر خوب و راحت خوابیدم یادم نیست چه موقع بود ولی خب خداروشکر. الانم تو راه بیمارستان هستیم نیازمند دعاهای خوبتون هستم ❤️
2 648
از دیشب بخوام بگم مامان تنگی نفس و ضربان قلب بالا داشت حسابی ترسیده بودم بهش گلاب دادم و جاش رو خنک کردم تا یکم بهتر شد از اون طرف بابا حالش حسابی بد خلاصه تا صبح هیچ کدوم خوب نخوابیدیم اصلا، دوست نداشتم برم کلاس چون هم خیلی خوابم میومد هم اینکه زیاد نخونده بودم اما خب عزمم رو جزم کردم یکم خوندم زبان بماند که یهو دیدم یه طرف دماغم داره خون میاد خیلی ترسیدم و بعد با اسنپ خودم رو به کلاس رسوندم خداروشکر زود رسیدم درس نداد و لیسنینگ کلا داشتیم که من تقریبا خوب جواب دادم آخر کلاس هم ازم پرسید به نظرم خیلی خوب جواب دادم اما درنهایت کلمات مغزم دیگه یاری نکرد اصلا و جواب ندادم خوب به کل بماند که دفترم رو خوب صحیح نکرده بود مثل قبل اما بهش گفتم دیگه با اسنپ برگشتم خونه خیابونا در خلوت ترین حالت ممکن و مغازه ها همه بسته بودند مامان هنوز خواب بود دیگه بساط صبحانه رو آماده کردم و تا بیدار شد بهش صبحانه دادم خودمم ناهار رو درست کردم البته با همکاری همیشگی مامانم و بعد خودم صبحانه خوردم که مامان فاطمه و میکائیل اومدن و مامانم رو مامان فاطمه برد حمام و دوباره منم سواستفاده کردم و بعد از مامان رفتم حمام و موهام رو مامان فاطمه شست چون همیشه یجوری میشوره که برق میزنه موهام خلاصه حسابی چسبید بعد دستم برید یه جوری خون میومد انگار شمشیر خورده، بند نمیومد اصلا، اتاقم رو مرتب کردم چون دیروز شلوغ بودم خیلی بهم ریخته شده بود، دیگه سالاد درست کردم لباس های چرک رو گذاشتم ماشین بشوره و بعد پهن کردم دور هم ناهار خوردیم و از خستگی پناه بردم به تختم فقط، تا پدر اومد حالش خوب نبود سریع بهش شربت آلبالو دادم تا بهتر شد برقا رفت و بعد منم خوابیدم عصری دیدم حال مامان خوب نیست از طرفی استرس داره خیلی چون فردا رو که شیمی درمانی داره و نشد امروز بره آزمایش بده سرگیجه، فشار پایین و ضربان قلب بالا دیگه مکملش رو دادم خورد تا یکم بهتر شد و دور هم فیلم دیدیم رفتم بیرون یه خرید ریزی کردم و با خانم مرادی کلی بعد از مدت ها صحبت کردم چای خوردیم دورهم بعد شام مامان و بابا رو دادم که یهو خاله مریم و دانیال و عمو اصغر اومدن خونمون که به مامان سر بزنن دیگه پذیرایی کردم ازشون و کلی ظرف شستم که هلاک شدم رسما بعد به جمع پیوستم دور هم حرف زدیم کلی و زود هم رفتن ديگه ظرفا رو جمع کردیم و پدر دیگه شست بعد از کلی اصرار دوباره مامان امشب اومد تو اتاقم بخوابه دیگه منم بقیه کارها رو کردم الان دیدم خیلی گرسنه هستم یه چیزی خوردم و دیگه بخوابم😁
دعا کنید فردا شیمی درمانی مامانم به خوبی و خوشی تمام بشه 💚
2 648
از دیشب بخوام بگم مامان تنگی نفس و ضربان قلب بالا داشت حسابی ترسیده بودم بهش گلاب دادم و جاش رو خنک کردم تا یکم بهتر شد از اون طرف بابا حالش حسابی بد خلاصه تا صبح هیچ کدوم خوب نخوابیدیم اصلا، دوست نداشتم برم کلاس چون هم خیلی خوابم میومد هم اینکه زیاد نخونده بودم اما خب عزمم رو جزم کردم یکم خوندم زبان بماند که یهو دیدم یه طرف دماغم داره خون میاد خیلی ترسیدم و بعد با اسنپ خودم رو به کلاس رسوندم خداروشکر زود رسیدم درس نداد و لیسنینگ کلا داشتیم که من تقریبا خوب جواب دادم آخر کلاس هم ازم پرسید به نظرم خیلی خوب جواب دادم اما درنهایت کلمات مغزم دیگه یاری نکرد اصلا و جواب ندادم خوب به کل بماند که دفترم رو خوب صحیح نکرده بود مثل قبل اما بهش گفتم دیگه با اسنپ برگشتم خونه خیابونا در خلوت ترین حالت ممکن و مغازه ها همه بسته بودند مامان هنوز خواب بود دیگه بساط صبحانه رو آماده کردم و تا بیدار شد بهش صبحانه دادم خودمم ناهار رو درست کردم البته با همکاری همیشگی مامانم و بعد خودم صبحانه خوردم که مامان فاطمه و میکائیل اومدن و مامانم رو مامان فاطمه برد حمام و دوباره منم سواستفاده کردم و بعد از مامان رفتم حمام و موهام رو مامان فاطمه شست چون همیشه یجوری میشوره که برق میزنه موهام خلاصه حسابی چسبید بعد دستم برید یه جوری خون میومد انگار شمشیر خورده، بند نمیومد اصلا، اتاقم رو مرتب کردم چون دیروز شلوغ بودم خیلی بهم ریخته شده بود، دیگه سالاد درست کردم لباس های چرک رو گذاشتم ماشین بشوره و بعد پهن کردم دور هم ناهار خوردیم و از خستگی پناه بردم به تختم فقط، تا پدر اومد حالش خوب نبود سریع بهش شربت آلبالو دادم تا بهتر شد برقا رفت و بعد منم خوابیدم عصری دیدم حال مامان خوب نیست از طرفی استرس داره خیلی چون فردا رو که شیمی درمانی داره و نشد امروز بره آزمایش بده سرگیجه، فشار پایین و ضربان قلب بالا دیگه مکملش رو دادم خورد تا یکم بهتر شد و دور هم فیلم دیدیم رفتم بیرون یه خرید ریزی کردم و با خانم مرادی کلی بعد از مدت ها صحبت کردم چای خوردیم دورهم بعد شام مامان و بابا رو دادم که یهو خاله مریم و دانیال و عمو اصغر اومدن خونمون که به مامان سر بزنن دیگه پذیرایی کردم ازشون و کلی ظرف شستم که هلاک شدم رسما بعد به جمع پیوستم دور هم حرف زدیم کلی و زود هم رفتن ديگه ظرفا رو جمع کردیم و پدر دیگه شست بعد از کلی اصرار دوباره مامان امشب اومد تو اتاقم بخوابه دیگه منم بقیه کارها رو کردم الان دیدم خیلی گرسنه هستم یه چیزی خوردم و دیگه بخوابم😁
دعا کنید فردا شیمی درمانی مامانم به خوبی و خوشی تمام بشه 💚
