| بانوچه |
الذهاب إلى القناة على Telegram
یادداشتهای روزانهٔ ثریا شیری و گاهی، نگاهی به مطالب دیگران. در دایرکت کانال، پاسخگوی پیامهای شما هستم.
إظهار المزيد529
المشتركون
-124 ساعات
+147 أيام
+1630 أيام
جاري تحميل البيانات...
جذب المشتركين
سبتمبر '26
سبتمبر '26
+14
في 1 قنوات
أغسطس '26
+53
في 5 قنوات
Get PRO
يوليو '26
+100
في 4 قنوات
Get PRO
يونيو '26
+43
في 3 قنوات
Get PRO
مايو '26
+21
في 2 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+6
في 1 قنوات
Get PRO
مارس '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+44
في 5 قنوات
Get PRO
يناير '26
+47
في 2 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+11
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+20
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+15
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+41
في 2 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+24
في 3 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+24
في 3 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+26
في 5 قنوات
Get PRO
مايو '25
+19
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+19
في 3 قنوات
Get PRO
مارس '25
+28
في 6 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+15
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '25
+46
في 13 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+32
في 2 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+42
في 12 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+56
في 2 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+32
في 5 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+21
في 6 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+9
في 4 قنوات
Get PRO
يونيو '240
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '24
+3
في 3 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+41
في 9 قنوات
Get PRO
مارس '24
+15
في 6 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+10
في 3 قنوات
Get PRO
يناير '24
+305
في 4 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 07 سبتمبر | +2 | |||
| 06 سبتمبر | +1 | |||
| 05 سبتمبر | 0 | |||
| 04 سبتمبر | 0 | |||
| 03 سبتمبر | +5 | |||
| 02 سبتمبر | +2 | |||
| 01 سبتمبر | +4 |
منشورات القناة
از نوشتههای قدیمی مربوط به سال ۲۰۱۹:
بچه بودم و نمیدانم چطور تب ِ عاشقی به جانم افتاد، عاشق خرگوش شده بودم، آنموقعها هنوز داشتن حیوان خانگی به این صورت مُد نشده بود، پایم را توی یک کفش کرده بودم که من خرگوش میخواهم. با تصور اینکه یک خرگوش سفید و بامزه توی بغلم آرام خوابیده و نوازشش میکنم قند توی دلم آب میشد. تا مدتها خانواده مخالف سرسخت خریدن خرگوش بودند. نمیدانم از کجا شنیده بودند که نگهداری از خرگوش در خانه باعث نازایی میشود. آنموقعها اینترنت به این صورت نبود و من بچه بودم و حتی کامپیوتر نداشتیم چه رسد به استفاده از اینترنت. آنقدر بچه بودم که راه و رسم تحقیق کردن را هم نمیدانستم و دلم نمیخواست این حرفها را باور کنم. خیلی که اصرار کردم و روز و شب بیخیال خواستهام نشدم بابا تصمیم گرفت با حیوانی دیگر تب عاشقیام را فروکش کند. گوسفندی که بابا به خانه آورده بود با مزه بود، خوشرنگ بود و وقتهایی که به جایی بسته بود و نمیتوانست آزادانه در حیاط بچرخد دوستش داشتم و حتی باهاش حرف میزدم اما مسئله این بود که آن حیوان یک گوسفند بود و نه خرگوش. من آن گوسفند را دوست داشتم ولی عاشق خرگوش بودم. دلم خرگوش میخواست. وقتهایی که گوسفند آزادانه در حیاط میچرخید حسابی ازش میترسیدم. جرأت نداشتم نزدیکش شوم. عوض همهی اینها با بابا خیلی خوب بود. هر چند ازش میترسیدم اما دستکم تا مدتی دیگر حرفی از خرگوش به زبان نیاوردم و فقط در دلم این خواسته را نگه داشته بودم. مدتی بعد که دیگر گوسفندی در کار نبود دوباره پایم را در یک کفش کردم که من خرگوش میخواهم. خواهرم مخالف بود میگفت دستیدستی برای خودت مشکل درست میکنی، نازا میشوی... حتی اگر این موضوع واقعیت نداشته باشد باید احتیاط کنی. و با این حرفها هر بار که دل بابا نرم میشد که برایم خرگوش بخرد دوباره پشیمان میشد، اما یکی از همان روزها که دیگر حسابی داشتم از امتیاز دخترکوچیکه بودنم استفاده میکردم بابا تسلیم شد، خواهرم هم دیگر چیزی نگفت و مخالفتی نکرد، بابا بلند شد که لباس بپوشد و با هم برویم خرگوش بخریم. خرگوش سفیدی که میتوانست بهترین رفیقم باشد. اما درست یک قدمی رسیدن به آرزوی چند سالهام تمام حرفهایی که آن چند سال شنیده بودم در ذهنم مرور شد: «خرگوش نازایی میاره»، «کثیفه»، «مریض میشی» و... درست همانلحظهای که کافی بود من هم حاضر شوم و با پدرم برای خریدن خرگوش از خانه خارج شوم گفتم پشیمان شدهام. از خواستهام دست کشیدم، از «دیدی گفتم»ها و «من که بهت گفته بودم»ها و «مقصر خودت بودی»ها و «خودت خواستی»ها و هر جملهی سرزنشگر دیگری که در آینده میتوانست روح و روانم را اذیت کند ترسیدم و بیخیال خریدن خرگوش شدم. آنموقعها نهایتا ۸ سال داشتم و الان ۲۸ سال. دو سال است که مستقل زندگی میکنم، دو سال است که اکثر امورات زندگیام را خودم مدیریت میکنم، دو سال است که دیگر دنبال این نیستم که کسی مسئولیت کارهای من را به عهده بگیرد و از سرزنش نمیترسم، سبک زندگیام را خودم تعیین میکنم و در اکثر مواقع شجاعانه تصمیمات بزرگ میگیرم، دو سالی که اگر میخواستم خرگوش یا هر حیوان خانگی دیگری داشته باشم کاملا آزاد بودم و هیچ مشکلی وجود نداشت، حتی اینقدر بزرگ شدهام که بتوانم خودم برای خرید حیوان خانگیام اقدام کنم اما نمیدانم چرا دیگر تمایلی در من نیست، حالا که دستکم ۲۰ سال از آن روزها گذشته و برای رسیدن به آرزوی بچگیام هیچ محدودیتی وجود ندارد، حالا که هزار جور مقاله و راه و روش دیگر وجود دارد تا بدانم آیا واقعا خرگوش یا هر حیوان دیگری برای سلامتیام خطر دارد یا نه؟ حالا که حتی از اینترنت میتوانم راههای نگهداری از خرگوش را مطالعه کنم و هزار راه برای جلوگیری از مریض شدنش وجود دارد، درست حالا که کافیست دستم را دراز کنم تا یک خرگوش سفید توی بغلم آرام بگیرد و نوازشش کنم دیگر هیچ کششی به داشتنش ندارم، انگار آن زمان داشتنش برایم لذت بوده باشد، آن زمان با بودنش خوشحال میشدم، حالا آن حس خوشایند دوران بچگی را بهم نمیدهد، حالا دیگر با تصور داشتنش قند توی دلم آب نمیشود... حالا دیگر نخواستنش پررنگتر از خواستنش شده، حالا دیگر دیر شده برای رسیدن به آرزوی بچگیهایم...
| 2 | سلام بر آنان که ما را
ندیده فهمیدند؛
نخوانده دانستند
و نبوسیده دوست داشتند.
جبران خلیل جبران | 127 |
| 3 | میخواهمت...
چونان که آدم، هوا را...
و آدم، حَـــوّا را...
#ثریا_شیری
@SorayaShiriNote | 129 |
| 4 | هر جا گریهای کردم، نصف بیشتر اشکها مال توه مامان.
اگه دستم رو بریدم، اگه دلدرد دارم، اگه موضوعی توانم رو بریده، اگه تو عزای عزیز دیگهای بودم...
هر جا چشمام یاری گریه داشته، نصف بیشتر اشکها مال تو بوده مامان که کاش میتونستم با گریه برت گردونم... | 92 |
| 5 | بچهها این کانالم خیلی قبلترها تعطیل شده نیازی نیست عضو شین 💝 | 2 |
| 6 | میخواهمت...
چونان که آدم، هوا را...
و آدم، حَـــوّا را...
#ثریا_شیری
#عاشقانه_های_بی_مخاطب
@SorayaShiri | 49 |
| 7 | یاد بگیریم برای موقعیتهای اورژانسی. | 132 |
| 8 | لا يوجد نص... | 131 |
| 9 | اسد یا آقای رنگو رو می شناسین
متاسفانه مبتلا به آسیب شنوایی هست و نیاز به سمعک داره.
کمترین هزینه یک جفت سمعک معمولی 180- 200میلیون هست..
شاید بخواد بره سرکار، یا دوباره کنکور بده، یا هرچیز دیگه ای... میدونم که درک میکنید زندگی بدون شنیدن چقدر سخته!
بیاید کنارهم جمع بشیم، بتونیم به این دوست عزیزمون کمک کنیم، هرچند کم، اما بتونیم حداقل کمک هزینه ای باشیم براش...
هر چقدر که در توانتون هست کمک کنید
، نگید این مبالغ کمه و به درد نمیخوره، به لطف خدا همه چیز درست میشه ان شاءالله...
بسم الله...
5022291591206659
و شبا بانک پاسارگاد
540570077700010807926001
بانک پاسارگاد- اسدالله اسماعیلی
اگر شماره کارت بالا مشکل داشت و محدودیت خورده بود به این واریز کنید:
6219861981656340
بلو بانک_اسدالله اسماعیلی (روی شماره کارت بزنید کپی میشه)
اگر بازهم محدودیت داشت به شبای بلو بانک انتقال بدید:
IR160560611828005843529101
بلوبانک_اسدالله اسماعیلی (روی شماره شبا بزنید کپی میشه)
مدارک برای کسانی که میخوان مطمئن بشن
ای که دستت میرسد، کاری بکن... | 151 |
| 10 | «ترجیح میدهم به خاطر چیزی که هستم مورد نفرت قرار بگیرم تا اینکه برای چیزی که نیستم دوستم داشته باشند.»
- تصمیم گرفتم خودم باشم؛ کیم سوهیون.
| آن؛ نشسته در بهمن. | 146 |
| 11 | - از بوسهی من خوشت نیومد؟
+ کاش گناه نبود تا کاملاً لذت میبردم...
- ما گناه میکنیم تا خدا بخشنده بمونه!
🎬 Veronika Decides To Die (2009)
@MovieCottage
خب مثل اینکه فیلمش رو هم ساختن سالها پیش.
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد. | 151 |
| 12 | بعضیها در موقعیتهای مختلف، نسخههای متفاوتی از خودشون رو تجربه میکنن و این لزوماً به معنی دورویی نیست. رفتار و حتی بخشی از تجربهی خود، به زمینه و کانتکست وابستهست. ممکنه فردی کنار خانواده ساکت باشه، کنار دوستان پرحرف و در محیط کار بسیار رسمی؛ و این کاملاً طبیعیه. | 143 |
| 13 | تو وقتی پیر میشی که کودک درونت رو فراموش کنی. | 150 |
| 14 | اگر هنوز هم سوال دارید حتما قبل از ساعت ۱۲ شب بفرستید. بعدش دیگه سوالاتتون توی مصاحبه نمیاد. مرسی از مشارکتتون 💝 | 179 |
| 15 | من آنچه شرط بلاغست با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
#سعدی | 183 |
| 16 | همه چالشهای خوبتون رو میذارین وقتایی که من حالم بده 😢 | 199 |
| 17 | یه جورایی نامردیه که وقتی یکی داره غرق میشه، از جوری که شنا میکنه انتقاد کنی. | 188 |
| 18 | آقای اسنپی که روز سهشنبه هفته پیش مرا تا خیابان قدوسی شیراز رساندید، شما هیچوقت این مطلب را نمیخوانید اما خواستم بنویسم که فراموشم نشود؛ آنروز از مکالمهای که در ماشینتان داشتیم بسیار حالم خوب شد.
آقای راننده ماشین سمند سفیدی که پلاکتان را فراموش کردهام؛ از شما بسیار سپاسگزارم که مکالمه را با احتیاط شروع کردید، مبادا از معاشرت با غریبهها حس بدی بگیرم.
آقای حجت که غم صدایتان هنگام پخش کتاب صوتی توی ماشینتان، بیشتر از صدای راوی کتاب به گوشم میرسید.
از کتابهایی گفتید که در ماشین برای مسافرهایتان پخش میکنید. از کتابهایی که خواندهاید و دوستشان داشتهاید. از مدرک دانشگاهیتان گفتید و از اینکه با وجود آن، شغل مرتبطی ندارید و حالا راننده اسنپ هستید.
نمیدانم چرا، اما آن چند دقیقه مکالمه برایم عجیب دلنشین بود.
شاید چون پشت آن همه حرف، آدمی را میدیدم که هنوز چیزی درونش زنده است؛ هنوز کتاب گوش میدهد، هنوز دربارهشان حرف میزند و هنوز دلش میخواهد چیزی برای مسافرهایش پخش کند که فقط صدای بوق و ترافیک نباشد.
بعد از پیاده شدن از ماشین، چند بار به حرفهایتان فکر کردم.
به آدمهایی که شاید مدرک دارند، علاقه دارند، توانایی دارند، اما جایی در مسیر زندگی، شغلی که میخواستند نصیبشان نشده است.
و با خودم فکر کردم چقدر از آدمهای این شهر را فقط برای چند دقیقه، از پشت شیشه یک ماشین میبینیم و بعد دیگر هیچوقت نمیبینیمشان.
شاید هر کدامشان قصهای دارند که اگر فرصت شنیدنش را داشته باشیم، حالمـان خوب شود.
آقای حجت، نمیدانم چرا دارم اینها را مینویسم. شاید فقط برای اینکه آن مکالمه فراموشم نشود.
برای اینکه یادم بماند یک سهشنبه معمولی، در یک سمند سفید، مردی را دیدم که مدرک دانشگاهی داشت، راننده اسنپ بود و برای مسافرهایش کتاب صوتی پخش میکرد و از جهان کتابها صحبت میکرد.
همان چند دقیقه حرف زدن با شما در مورد کتابها، روز مرا بهتر کرد. | 243 |
| 19 | هشتمین #مصاحبه رو با لادن عزیز از کانال با طعم لادن انجام میدیم.
تا جمعهشب میتونین سوالاتتون رو از طریق کامنتهای این پست یا دایرکت کانال بپرسید.
همچنین میتونین در این پست، ادمینی که دوست دارین باهاش مصاحبه بشه رو پیشنهاد بدید.
مصاحبهشوندههای شماره ۹ و ۱۰ هم مشخص شدن. | 384 |
| 20 | گویا امروز روز نامهنگاری بوده. اگه دوست داشتین برام نامه بنویسین و دایرکت بفرستین خوشحال میشم. :) | 451 |
