ســـــایــــــه_𝑺𝒉𝑨𝒅𝒆
الذهاب إلى القناة على Telegram
♦در فرقه سایه زِ خورشید نشان نیست.!♦ . لینک ناشناس https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-6welp2TsUE https://t.me/saiyah_1 . سایه ات را بیاور ای دوست تا با سایه خودمان یکجا کنیم و همسایه شویم نام کوچه را هم کوچه رفاقت میگذاریم!❤
إظهار المزيد3 140
المشتركون
-624 ساعات
-227 أيام
-9330 أيام
أرشيف المشاركات
صبح شده، هوا صاف و آفتابی ست، گنجشک ها آواز میخوانند، همسایه ها ازخواب بیدار شده اند. همه چیز به ظاهر خوب است. به ظاهر آرام است.
اما کلهی من سنگینی میکند، چندین بار توان ام را جمع کردم تا بلند شوم، نشد. بعد از چند دقیقه سرم را تکان میدهم. نادیده اش میگیرم و بر میخیزم برای شروع روز. خلق ام تنگ است. نادیده میگیرم؛ میخندم. صبحانه از دلم نیست. چیزی نیست؛ یک روز از دلم نباشد چه خواهد شد. غذا از گلونم پایین نمیرود. با اجبار به خود میگویم حرفی نزن و نان ات را بخور. مادر قصه دارد و سوال میپرسد. دلم میخواهد جواب های کوتاه بدهم، اما باید درست گوش کنم و با دقت جواب بدهم.
سنگینی راهش را از سرم به قلبم پیدا میکند.
آه!
این را دیگر نمیشود نادیده گرفت.
آماده میشوم که از خودم فرار کنم و برم بیرون. در مسیر راه احساس ناامنی میکنم. میگویم به دلم نباید بد راه بدهم مردم به کار شان سرشان گرم است. به پلی لیست گوش میدهم، به نوت ها دقت نمیتوانم. به مقصد رسیده ام، چهارطرف ام آدم ها با دیدن ام لبخند میزنند. من نمیتوانم دوباره جواب لبخند شان را بدهم…
نمیشود؛ روز هایی ست که نمیشود آدم معمولی بود.
هوا آفتابیست اما حال روز های ابری آمده به جانم.
«ما فاتَكَ لم يُخلق لكَ
وما خُلِقَ لكَ لن يفوتكَ»
آنچه را از دست دادی برای تو آفریده نشده بود و آنچه برای تو آفریده شده است را هرگز از دست نخواهی داد .
