ar
Feedback
Cinémathèque

Cinémathèque

الذهاب إلى القناة على Telegram

@CiinemathequeBookstore | @Whohamidd [This Channel is not intended to violate any condition of use. Copyright Disclaimer Under Section 107 of Copyright Act 1976, allowance is made for "fair use" for purposes such as criticism, scholarship and research.]

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام Cinémathèque

تُعد قناة Cinémathèque (@ciinematheque) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 41 724 مشتركاً، محتلاً المرتبة 6 861 في فئة أفلام والمرتبة 8 185 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 41 724 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 14 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 193، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -82، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 17.70‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 7.84‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 7 385 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 3 270 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل سینما, میزانسن, بلیت, ایستگاه, پویا.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
@CiinemathequeBookstore | @Whohamidd [This Channel is not intended to violate any condition of use. Copyright Disclaimer Under Section 107 of Copyright Act 1976, allowance is made for "fair use" for purposes such as criticism, scholarship and resear...

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 15 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة أفلام.

41 724
المشتركون
-8224 ساعات
-247 أيام
+19330 أيام

جاري تحميل البيانات...

جذب المشتركين
يونيو '26
يونيو '26
+278
في 4 قنوات
مايو '26
+287
في 11 قنوات
Get PRO
أبريل '26
+242
في 12 قنوات
Get PRO
مارس '26
+98
في 7 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+438
في 18 قنوات
Get PRO
يناير '26
+382
في 10 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+729
في 31 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+572
في 27 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+498
في 12 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+477
في 21 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+656
في 22 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+769
في 27 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+547
في 30 قنوات
Get PRO
مايو '25
+893
في 42 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+743
في 29 قنوات
Get PRO
مارس '25
+1 412
في 53 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+1 417
في 33 قنوات
Get PRO
يناير '25
+1 224
في 33 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+844
في 10 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+846
في 17 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+872
في 13 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+1 178
في 21 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+862
في 28 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+810
في 14 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+923
في 22 قنوات
Get PRO
مايو '24
+1 640
في 23 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+1 120
في 16 قنوات
Get PRO
مارس '24
+1 055
في 15 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+958
في 16 قنوات
Get PRO
يناير '24
+917
في 13 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+943
في 12 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+975
في 2 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+1 532
في 62 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+1 186
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+1 613
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+2 008
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+2 335
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+1 102
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+1 347
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+2 864
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+939
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+1 155
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+917
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+878
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+499
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+596
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+642
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+2 488
في 0 قنوات
التاريخ
نمو المشتركين
الإشارات
القنوات
15 يونيو+9
14 يونيو+9
13 يونيو+9
12 يونيو+10
11 يونيو+8
10 يونيو+28
09 يونيو+19
08 يونيو+22
07 يونيو+23
06 يونيو+25
05 يونيو+24
04 يونيو+20
03 يونيو+34
02 يونيو+24
01 يونيو+14
منشورات القناة
Repost from کمی کژی
*** ژان-لوک نانسی در «Corpus» بدن را نه یک کل بسته، بلکه سطحی مکشوف و در تماس می‌داند؛ جایی که «گوشت» همیشه در معرض گسست، لغز
*** ژان-لوک نانسی در «Corpus» بدن را نه یک کل بسته، بلکه سطحی مکشوف و در تماس می‌داند؛ جایی که «گوشت» همیشه در معرض گسست، لغزش و برهم‌نهی است. بر پایه همین چارچوب می‌توان وضعیت تنش‌زای درونی بدن را – وقتی نیروهایی از دل خودِ گوشت هماهنگی آن را بر هم می‌زنند – به‌سان نوعی «ضدیت گوشت با گوشت» دانست: لحظه‌ای که بدن با چیزی روبه‌رو می‌شود که از درونش برآمده، اما دیگر با آن هم‌صدا نیست. توده عفونی نمونه افراطی این وضعیت است: از گوشت زاده می‌شود، ولی از هم‌تنیدگی آن جدا افتاده است؛ چیزی که در مرز لغزان خود/غیرخود قرار می‌گیرد و بدن را وامی‌دارد تا خود را چون «دیگری» لمس کند. نانسی نشان می‌دهد که گوشت حتی در عمیق‌ترین درونش نیز در معرض برون‌بودگی است؛ و توده این برون‌بودگی را از درون فعال می‌کند و بیگانگیِ دوچندانی پدید می‌آورد که بدن را از خانه‌بودگی‌اش جدا می‌سازد. در چنین وضعیتی، بدن میدانِ درهم‌آمیختگی میزبان و مزاحم می‌شود: دشمنی از بیرون نیست، بلکه شکافی در درونِ هستیِ بدن شکل می‌گیرد. این همان لحظه‌ای است که گوشت خود را علیه خود تجربه می‌کند و شکنندگیِ محضِ بودن را عیان می‌سازد. @kamikazhi

2
این هم امضای کار. شب بر همه‌ی دوستان خوش. فردا با یکی از نایاب‌ترین آثار تاریخ سینمای ایران -انتشار برای نخستین بار- باز می‌گ
این هم امضای کار. شب بر همه‌ی دوستان خوش. فردا با یکی از نایاب‌ترین آثار تاریخ سینمای ایران -انتشار برای نخستین بار- باز می‌گردیم.
1 048
3
ترک‌ها ضرب‌المثلی دارند —البته ترجمۀ تحت‌اللفظی‌اش را نمی‌دانم— که می‌گوید کسی که امیدش به دستِ همسایه باشد، شب را بدون شام م+4
ترک‌ها ضرب‌المثلی دارند —البته ترجمۀ تحت‌اللفظی‌اش را نمی‌دانم— که می‌گوید کسی که امیدش به دستِ همسایه باشد، شب را بدون شام می‌ماند‌. وقتی همان روزهای ابتدایی جنگ می‌گفتیم این موجی که فرقۀ پهلوی با دل‌بستن به آمریکا راه انداخته است، عاقبتش می‌شود سرنوشت مجاهدین خلق و التماس‌شان به صدام در دهۀ ۶۰، توسط افراد و گروه‌های همیشه هیجانی و غیرعقلانی، مورد فحاشی قرار گرفتیم. اما امروز زمان باز هم ثابت کرد که اگر با «واقع‌گرایی» پیش نروی، کلاهت پس معرکه است. حتی اگر آن «واقعیت» در تعارض با منافع شخصی یا جمعی تو باشد. توافق‌نامۀ صلح بین ایران و آمریکا رسماً امضا شد و به عبارتی: این آخرین نبرد شد پهلوی در به در شد @Ciinematheque
1 512
4
قصۀ مرد ایرانی ساکن در فرودگاه شارل دوگل را اکثراً شنیده‌اید: مهران کریمی ناصری. — این مستند راجع به اوست که حمید رحمانیان به
قصۀ مرد ایرانی ساکن در فرودگاه شارل دوگل را اکثراً شنیده‌اید: مهران کریمی ناصری. — این مستند راجع به اوست که حمید رحمانیان به همراه همسر آمریکایی‌اش، تصمیم می‌گیرند در سال ۲۰۰۰ به فرودگاه شارل دوگل بروند و با او مصاحبه کنند. مهران ناصری معمولاً از پاسخ‌دادن به سوالات امتناع می‌کند و اگر هم پاسخ بدهد، انگلیسی صحبت می‌کند چون می‌گوید که اسم کوچک او آلفرد است، ایرانی نیست و از ایرانی‌ها هم خوشش نمی‌آید. ناصری قبل از ظهر روز شنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۲۲ در ۷۷ سالگی در حالی که چند هفته پیش از آن به فرودگاه شارل دوگل پاریس بازگشته بود، در ترمینال 2F آن فرودگاه به مرگ طبیعی درگذشت. پس از مرگ او چندین هزار یورو در وسایل وی پیدا شد. نگاهی به آن بیندازید... پرترۀ جالبی‌‌ست. Sir Alfred of Charles de Gaulle Airport (Hamid Rahmanian and Melissa Hibbard, 2000). @Ciinematheque
5 360
5
*** پینا، اثر ویم وندرس همان «بدنِ زیست‌شده»‌ای را مرئی می‌کند که مرلوپونتی آن را شیوه‌ی گشودگی ما به جهان می‌دانست: بدنی که
*** پینا، اثر ویم وندرس همان «بدنِ زیست‌شده»‌ای را مرئی می‌کند که مرلوپونتی آن را شیوه‌ی گشودگی ما به جهان می‌دانست: بدنی که نه ابژه‌ای در میان ابژه‌ها، بلکه سرچشمه‌ی معناست. رقصندگان پینا باوش «طرحِ بدن» خود را از دلِ یک وضعیت عاطفی و فضایی برمی‌افکنند؛ فضایی که برای مرلوپونتی ظرفی خنثا نیست، بلکه امکان‌پذیریِ حرکت و معنابخشیِ بدن است. هر مکث و رهایی ناگهانی یادآور این است که «من با بدنم جهان را آغاز می‌کنم» و حرکت نه انجام دادن، بلکه سکونت کردن در جهان است. نگاه وندرس به پاها، شانه‌ها و تماس با زمین، همان «قصدِ بدنی» را آشکار می‌کند که پیش از هر اندیشه‌ی صریح، جهان را قابل‌زیستن می‌سازد. در جهان پینا، احساس تقلید نمی‌شود؛ احساس خودِ حرکت است، چنان‌که شادی و اندوه برای مرلوپونتی دگرگونی در «لحن وجودیِ بدن»اند. تکنیک سه‌بعدی وندرس نیز عمقی را می‌گشاید که در آن بدن‌ها با فضا و یکدیگر در هم‌زیستی پدیدارشناختی تنیده می‌شوند. پینا در نهایت نشان می‌دهد که رقص هرگز کنشی فردی نیست؛ ما همواره در یک «درون‌همبودگی» با جهان حرکت می‌کنیم، جایی که رقص خودِ ادراکِ در حالِ وقوع است. Pina (2011) Wim Wenders @kamikazhi
3 410
6
یکی از چهره‌های منحصربفرد سینما، روژه دوشسن، بازیگر فرانسوی‌ست که عمدتاً برای بازی در بوب قمارباز ملویل شناخته می‌شود. داستان+2
یکی از چهره‌های منحصربفرد سینما، روژه دوشسن، بازیگر فرانسوی‌ست که عمدتاً برای بازی در بوب قمارباز ملویل شناخته می‌شود. داستان مرد میان‌سالی که روزها می‌خوابد و شب‌ها را تا سپیده‌دم به عیاشی، قمار و دزدی می‌پردازد. داستان او ازین رو جالب است که در زندگی حقیقی هم زندگی نامعمولی داشت. به علت فعالیت‌هایش در زمان اشغال فرانسه، محکوم به همکاری با گشتاپو و شکنجۀ اعضای مقاومت فرانسه شد. پس از جنگ‌ دست به سرقت از بانک زد و مبلغ ۸۰۰ میلیون فرانک را دزدید. (همان مبلغی که در فیلم هم سعی در دزدیدن آن دارد). سپس به زندان رفت (تصویر نخست مربوط به بازداشت اوست) و آنجا رمان‌های ماجراجویانه‌ می‌نوشت تا اینکه پس از آزادی، ملویل او را در حالی که مشغول فروش ضایعات فلزی بود پیدا می‌کند: «در مورد روژه دوشسن، او یک ستارۀ بزرگ قبل از جنگ بود که بعدش خلاف‌کار شده بود. میلیو مجبورش کرده بود که بخاطر بدهی‌هایش پاریس را ترک کند. چون او را برای فیلمم می‌خواستم با میلیو صحبت کردم تا دوباره بتواند آفتابی شود. الان فکر می‌کنم سمت بندر شامپریه ماشین می‌فروشد.» (ملویل ۱۹۷۱) Roger Duchesne (1906—1996) — Bob le Flambeur (1956). @Ciinematheque
6 356
7
رفتم سوار شدم و کلید را چرخاندم روشن کنم. رادیو دوباره به کار افتاد. دنبالۀ خبرها بود. خبرها مهم نبود: اخبار جنگ ویتنام، جنگ
رفتم سوار شدم و کلید را چرخاندم روشن کنم. رادیو دوباره به کار افتاد. دنبالۀ خبرها بود. خبرها مهم نبود: اخبار جنگ ویتنام، جنگ در یمن، جنگ در شمال عراق، امکان حملۀ اسرائیل، یا به اسرائیل، امکان جنگ هند و پاکستان — خبرهای معمولی. — ابراهیم گلستان، با پسرم روی راه، آذرماه ۱۳۴۵. @Ciinematheque
7 085
8
همانطور که زاواتینی یک‌بار برای توصیف فیلم‌های ساتیاجیت رای نوشته بود: «نئورئالیسمی که خود ایتالیایی‌ها نمی‌دانستند چگونه خلقش کنند.» می‌شود این فرمولاسیون را دربارۀ موسیقی فولک‌راک/کانتری راجر فخر در مقابل آمریکایی‌ها تعریف کرد. راجر فخر هم در کنار عصام حاج‌علی (که اینجا و اینجا دو اثر از او گذاشته بودم)، یکی دیگر از آن‌ چهره‌های سیاسی و زیرزمینیِ دهۀ ۷۰‐۱۹۶۰ موسیقی لبنان بود که دست به نوگرایی و تلفیق موسیقی شرق با غرب زد. آثار این دو بعلت تحولات سیاسی-اجتماعی، جنگ‌های لبنان و البته مهاجرت‌های اجباری به اروپا، هیچ‌گاه منتشر نشد و برای دهه‌ها به‌طور نوار کاست در لبنان دست‌به‌دست می‌شد، تا اینکه حدود ۴۰ سال بعد، با همکاری حاج‌علی، آثارشان جمع‌آوری و به صورت دیجیتال منتشر شد. فخر کم‌و‌بیش مشغول موسیقی‌ست و حاج‌علی هم بعد از آن دوره دیگر اثری تولید نکرد و امروز یک طلافروشی در بیروت را اداره می‌کند. @Ciinematheque
8 490
9
+1
Poetics of Cinema 1 - Raúl Ruiz @Ciinematheque
9 062
10
به یاد چهره‌ای تکرارنشدنی در تاریخ سینما، رائول روئیز شیلیایی که همین حوالی سالروز تولد و درگذشت اوست. — متن ذیل را از فصل نخ+2
به یاد چهره‌ای تکرارنشدنی در تاریخ سینما، رائول روئیز شیلیایی که همین حوالی سالروز تولد و درگذشت اوست. — متن ذیل را از فصل نخست کتاب بوطیقای سینمای او برداشته‌ام که سال‌ها پیش، جلد اول آن توسط یک انتشارات خصوصیِ ورشکسته، چاپ و در تیراژی محدود منتشر شد. در بازار پیدا نمی‌شود اما اگر توانستید آن را بیابید، در خواندنش تعلل‌ نکنید که با اختلافی نجومی، از بهترین‌ نگارش‌ها در باب سینما و چیستی آن است. پی‌دی‌اف نسخۀ انگلیسی جلد اول و جلد دوم. @Ciinematheque
7 948
11
‍‌چیزی حدود ۱۲۰۰ سال بعد در فرانسه، بِلِز پاسکال در فصلی از کتابش با عنوان تفکرات (Pensées) که به موضوع سرگرمی اختصاص داد، هشدار می‌دهد: «تمام خباثت نهفته در ذات بشر تنها و تنها از یک چیز ناشی می‌شود: ناتوانی‌اش در اینکه بی‌دغدغه در اتاقی بیاساید.» به‌عبارتی بیش از یک ساعت نمی‌تواند این آسایش را حفظ کند؛ پس شاید بی‌حوصلگی چیز خوبی باشد. منظورمان از ملال چه نوع ملالی است؟ بگذارید از یک مثال شناخته‌شده استفاده کنیم. درصد نسبتاً زیادی از انسان‌هایی که مرز چهل‌سالگی را رد کرده‌اند و در برابر مصرف مسکن‌ها مقاوت می‌کنند، هر شب حوالی ساعت چهار از خواب می‌پرند. بیشترشان از لذت دو نوع فعالیت خاص بهره‌مند می‌شوند: یادآوری وقایع گذشته و تفکر درباره کارهایی که باید روز بعد به انجام برسند. در گویش میلانی، حتی ‌کلمه‌ای برای توصیف حالت نخست وجود دارد: کالنداره. (Calendare) برگسون درباره اهمیت زمان حال تردید داشت. به نظر او گویی زمان حال، مدام در دل جزرومَد زمان گذشته و آینده ناپدید می‌شود. شاید آن استراحت پویا، آن لحظه استثنایی که گذشته و آینده همچون آب‌های دریای سرخ از هم جدا می‌شوند و پیش از فرارسیدن حس تندوتیز هستی در اینجا و اکنون، توجه برگسون را نیز جلب کرده باشد. این لحظه استثنایی که الهی‌دانان نخستین نامش را «پارادوکس گرگوری قدیس» نهاده‌اند، زمانی رخ می‌دهد که روح، هم در آسایش است و هم مثل گردبادی دور هسته خود می‌چرخد و هم‌زمان رخداد‌های گذشته و آینده در دوردست ناپدید می‌شوند. اگر این‌طور فروتنانه از بی‌حوصلگی دفاع می‌کنم، شاید دلیلش این باشد که فیلم‌هایی که دوستشان دارم، گاهی همین قِسم از ملال را در وجودم بیدار می‌کنند. کسانی که فیلم‌های مایکل اسنو، اوزو و یا تارکوفسکی را تماشا کرده‌اند، متوجه منظورم خواهند شد‌. همین امر درباره آثار اندی وارهول، ژان-ماری استروب و دنیل اویه هم صادق است. — رائول روئیز — بوطیقای سینما - فصل اول: نظریه کشمکش مرکزی @Ciinematheque
7 126
12
‍‌خوب می‌دانم تحمیل یک کشمکش مرکزی به صحنه‌هایی که ارتباطی با یکدیگر ندارند، ما را قادر خواهد ساخت تا راه‌حلی برای تعدادی از چالش‌های منطقی پیدا کنیم. به این ترتیب می‌توانیم توجه تماشاگری را جلب کنیم که دو ساعت از زندگی خود را به‌عاریه در اختیار ما گذاشته است. پیش از ادامه بحث، می‌خواهم دو نکته را در رابطه با بحث مشروعیت استفاده از زمانی که تماشاچی آماده است در اختیارمان بگذارد، گوشزد کنم. به ما گفته‌اند که کارمان پُرکردن دو ساعت از زندگی چند میلیون آدم است و باید حواسمان جمع باشد که حوصله آن‌ها را سر نبریم. اما منظورمان از بی‌حوصلگی چیست؟ حوالی قرن چهارم میلادی، کاسانیوس (Cassanius) و برخی دیگر از پدران روحانی در سده‌های آغازین مسیحیت، در اندیشه پدیده‌ای فرورفتند که آن را «هشتمین گناه کبیره» تلقی می‌کردند. نام این پدیده را تریستیتسیا (Tristitia) یا اندوه گذاشتند. ابلیسِ نیمروز موجودی بود که این حس را برمی‌انگیخت. اکثر قربانیانش نیز راهبانی بودند که از باقی جهان انزوا گزیده بودند. این پدیده با فرارسیدن ظهر و زمانی آغاز میشد که روشنایی در بیشترین حد خود قرار داشت. راهب تمرکزش را معطوف عبادتش می‌کرد؛ صدای قدم‌هایی را می‌شنید که به‌سوی پنجره می‌دویدند. کسی آن اطراف نبود؛ اما تقّه آرامی به در حجره‌اش می‌خورد. سرک می‌کشید؛ اما کسی آنجا نبود و ناگهان دلش هوای جای دیگری را می‌کرد. هر کجا که باشد، فقط می‌خواست کیلومترها از جایی که بود، فاصله بگیرد. این اتفاق بارها و بارها رخ می‌داد. نمی‌توانست عبادت کند و احساس خستگی، گرسنگی و خواب بر او مستولی می‌شد. تشخیص مراحل سه‌گانه «بی‌حوصلگی» یا ملال اصلاً کار دشواری نیست: احساس اسارت، گریز به جانب خواب و در نهایت اضطراب، طوری که گویی گناه هراس‌انگیزی مرتکب شده‌ایم که خود از آن بی‌خبریم. درمانی که راهب بزرگ برای این مشکل تجویز می‌کرد، با آنچه امروز متخصصان صنعت سرگرمی برای حفظ هوشیاری افراد در محیط کار توصیه می‌کنند، تفاوت چندانی ندارد: پریشانی را به یاری خود پریشانی از بین ببریم و برای درمان از زهر استفاده کنیم. اینکه پدران روحانی در سده‌های آغازین چنین عقیده‌ای داشتند، مرا به تردید می‌اندازد که نکند وجود شیاطین را باور نداشته‌اند؟ اما بگذارید سعی خودمان را بکنیم و وانمود کنیم این شیاطین وجود دارند. راهب در حجره‌اش نشسته است. فرارسیدن ملال را حس می‌کند. صدای قدم‌هایی به گوشش می‌خورد؛ اما آدم شکاکی است. می‌داند کسی آن اطراف نیست. با این‌همه، کسی از راه می‌رسد. راهب می‌داند که با شبحی آمیخته به مکر و نیرنگ روبه‌روست و چنین باوری در دلش جا می‌گیرد. شبح پیشنهاد می‌دهد او را از حجره خارج سازد و راهب می‌پذیرد. به سرزمین‌های دوردست می‌روند و راهب می‌خواهد بماند؛ اما زمان بازگشت به خانه فرارسیده است. به حجره برمی‌گردد و مبهوت می‌شود؛ زیرا درمی‌یابد این سفر فقط اوضاع را بدتر کرده است. حتی بیش از گذشته اسیر ملال شده و بی‌حوصلگی، باری هستی‌شناختی بر دوشش نهاده است. نام این حالت تازه و خطرناک را مالیخولیا می‌گذاریم. حالا هر بار که به خارج از حجره سفر می‌کند و هر بار که چشمش به جمال دوست خیالی‌اش روشن می‌شود، مالیخولیا نیز سخت‌تر بر او چیره خواهد شد. هنوز هم به وجود این اشباح باور ندارد؛ اما بی‌اعتمادی امری است که به چیزهای دیگر سرایت پیدا می‌کند. طولی نمی‌کشد که خود حجره، دیگر برادران راهب دیر و حتی پیوندش با خداوند به خیانت بدل می‌شوند. سرگرمی، جهان او را تهی ساخته است. — رائول روئیز — بوطیقای سینما - فصل اول: نظریه کشمکش مرکزی @Ciinematheque
6 838
13
*** [اسپویل دارد] تقابل گذشته، حال و آینده در تراویس، جین و هانتر صرفن تقسیم‌بندی زمانی نیست، بلکه آرایش وجودیِ سیالی است که
*** [اسپویل دارد] تقابل گذشته، حال و آینده در تراویس، جین و هانتر صرفن تقسیم‌بندی زمانی نیست، بلکه آرایش وجودیِ سیالی است که وندرس بر آن فرایند رستگاری را بنا می‌کند. جین در آینه یک‌طرفه اتاق دیدار گرفتار است: از پشت شیشه‌ای که تنها بازتاب خودش را بازمی‌گرداند نگاه می‌کند، بی‌آنکه بداند تراویس در سوی دیگر نه تصویر او، بلکه حقیقتِ نادیده‌مانده رابطه را می‌بیند. این آینه ماشین ادراکی‌ای است که سوژه را از خود بازمی‌کند و جین را در تعلیق هستی‌شناختی نگه می‌دارد. رهایی در منطق دلوزیِ «شدن» زمانی ممکن می‌شود که بازنمایی فروبپاشد. تراویس با شکستن دیوار نامرئی آینه — از طریق روایت حقیقت در تلفن — جین را از اسارت بازتاب آزاد می‌کند و نگاه را از وضعیت بسته «دیدنِ خود» به وضعیت گشوده «شنیدنِ دیگری» می‌برد. او با سپردن هانتر به جین، آینده را از چرخه بازتولید رنج بیرون می‌کشد و امکان را جایگزین تکرار می‌کند. آینده زمانی آزاد می‌شود که گذشته از جایگاه تثبیت‌شده‌اش دست بکشد و حال — حتی اگر پشت شیشه باشد — جسارت شنیده شدن و سپس شدن را بیابد. Paris, Texas (1984) Wim Wenders @kamikazhi
3 394
14
موسیقی شبیه الکل یا مادۀ مخدر، مبدلی قوی و حتی ویران‌گرِ امرِ واقعی است. — یادداشت‌ها، روبر برسون، ۱۹۵۰. @Ciinematheque
8 504
15
Chronicle of a Summer (1961) by Jean Rouch (1917—2004) and Edgar Morin (1921—2026). @Ciinematheque
Chronicle of a Summer (1961) by Jean Rouch (1917—2004) and Edgar Morin (1921—2026). @Ciinematheque
11 585
16
عمیقاً ‍‌بر این باورم که فلاسفۀ قرون گذشته اگر زیست‌شان مختص به امروز بود، در کنار فلسفه فیلم هم می‌ساختند. همانطور که ژیل دلوز در جایی نوشته بود: «کارگردان‌های بزرگ سینما را شاید نه صرفا با نقاش‌ها، معمارها و موسیقی‌دان‌ها… بلکه بتوان با فیلسوفان نیز همسان شمرد؛ چرا که آنها نیز می‌اندیشند، اگرچه نه با مفاهیم، که با تصویر حرکت‌ها و تصویر زمان‌ها.» و ژان-لوک گدار در تائیدش گفته بود: «فیلسوف و فیلمساز در دو چیز مشترک‌اند: شیوۀ خاصی از بودن و نگرشی متفاوت به جهان؛ نگرشی که متعلق به یک نسل است.» چرا که با ورود به قرن بیستم و تولدِ سینما از اواخر قرن نوزدهم، کم‌تر فیلسوفی یافت می‌شود که از سینما ننوشته و حتی در مقام کارگردان ظاهر نشده باشد؛ که در صدر آن‌ها برگسون، بنیامین، دلوز، لیوتار، فوکو، نانسی، دریدا، آدورنو، دوبور، بارت، سانتاگ، سارتر، دوبووار، بدیو، کاول، رانسیر و ژیژک حضور دارند. — حضوری که تاثیری بسزا در شکل‌گیری یک هنرِ اندیشه‌ورز و ماندگاریِ آن —حتی در دوره‌ای که آن را زوال سینما می‌نامند— داشت. به بهانۀ درگذشت فیلسوف بزرگ فرانسوی، ادگار مورن که امروز در ۱۰۵ سالگی از دنیا رفت: در کارنامۀ سینمایی مورن، علاوه بر فیلم‌نامه‌نویسی، مستند فوق‌العاده‌ای وجود دارد بنام وقایع‌نگاری تابستان که آن را مشترکاً با ژان روش (که بی‌نیاز از معرفی‌ست) کار کرده بود. — مستندی که در ابتدا شامل مصاحبه با افراد عادی از طبقۀ کارگر است، سپس روش و مورن بر اساس حرف‌هایشان لحظاتی خلق کرده‌ و دوباره به همان افراد نشان می‌دهند تا آن‌ها درموردشان به بحث‌ و گفت‌وگو بپردازند. تصویری بی‌بدیل از جامعه‌ای در اواخر دهۀ پنجاه و پس از پشت‌سر گذاشتن دو جنگ‌ جهانی. (مستند را در پست بعدی می‌توانید دانلود کنید.) Edgar Morin (1921—2026) @Ciinematheque
12 092
17
*** در لیزر، نجوای ماشین جای خراش تیغ را گرفته است بدن زن از چرخه بیرون رانده می‌شود؛ گویی زمان را از پوستش تبعید می‌کند. این
*** در لیزر، نجوای ماشین جای خراش تیغ را گرفته است بدن زن از چرخه بیرون رانده می‌شود؛ گویی زمان را از پوستش تبعید می‌کند. اینجا نه تیغی‌ست که هر صبح بازگردد و شکست را یادآوری کند، نه آینه‌ای که چهره را به گفت‌وگو بخواند. نور، بی‌هیچ مکثی، حکم می‌دهد: پایان. زن دراز می‌کشد و تنش را به دستگاهی می‌سپارد که نه برای لمس آمده و نه برای تسلی؛ ماشینی که تنها وظیفه‌اش حذف است، حذفِ امکانِ تکرار. در این سپیدیِ بی‌خاطره، بدن از تاریخ خود جدا می‌شود؛ نه زخمی می‌ماند و نه وعده رویشی. اگر مرد با تیغ، هر روز مرگ کوچکی را تمرین می‌کند، زن با لیزر، مرگ را از تمرین معاف می‌کند. اما در این پیروزیِ بی‌صدا، چیزی نیز خاموش می‌شود: آن لرزشِ ظریفِ زیستن، که تنها در تکرارِ زوال معنا می‌یابد. تصویر برگرفته از فیلم کوتاه Hair (Short) Ed Smith, 2018 @kamikazhi
2 388
18
*** بدن در نگاه مرلوپونتی نه شیئی در جهان است و نه سوژه‌ای بیرون از آن، بلکه همان بافت درهم‌تنیده‌ای است که جهان در آن پدیدار+2
*** بدن در نگاه مرلوپونتی نه شیئی در جهان است و نه سوژه‌ای بیرون از آن، بلکه همان بافت درهم‌تنیده‌ای است که جهان در آن پدیدار می‌شود. در برابر یقین ویتگنشتاینی که بر قواعد زبان تکیه دارد، یقین مرلوپونتی از بودنِ پیشاانعکاسیِ تن برمی‌خیزد؛ دیدن پیش از آن‌که عمل چشم باشد، شیوه‌بودن ما در جهان است و نابینایی نیز صرفن فقدان حس نیست، بلکه گشودگی دیگری است که این بنیان پیشاحسی را آشکار می‌کند. مکعبِ «در سر» بازنمایی ذهنی نیست، بلکه تحقق فضای زیسته‌ای است که در آن مرز درون و بیرون فرو می‌ریزد و بدن به محورِ قصدیتِ ادراک بدل می‌شود. تن میدان تلاقی "مرئی و نامرئی" است؛ من نه سازنده دایره ادراک، بلکه ساخته آنم و همین موقعیت‌مندیِ «منِ افسانه‌ای» امکانِ فهمِ سرزمین‌های دیگر را فراهم می‌کند. موجی که از دوردست در من پدیدار می‌شود نشان می‌دهد ادراک رابطه دو قطب نیست، بلکه چرخشی واحد است که در آن من و جهان هم‌زمان در یک بافت مشترک ظهور می‌یابند و یقین از همین درهم‌تنیدگی بنیادین زاده می‌شود. JLG/JLG – Self-Portrait in December,1994 https://t.me/kamikazhi
0
19
هر آدمی این توانایی را دارد که به هم‌نوعانش خیانت بکند، آن‌ها را بکشد یا فریبشان دهد و این از این‌جا ناشی می‌شود که آدم‌ها بر
هر آدمی این توانایی را دارد که به هم‌نوعانش خیانت بکند، آن‌ها را بکشد یا فریبشان دهد و این از این‌جا ناشی می‌شود که آدم‌ها برای پول، برای ثروت و برای بلندپروازی‌هایی که دارند روز‌به‌روز وحشی‌تر می‌شوند. من نمی‌دانم که آدم‌ها در سال‌های دور و قبل چطور بودند و چگونه زندگی می‌کردند، اما امروز من تنها شاهد بدترین‌ها هستم. چخوف باورِ خوبی به انسان‌ها داشت، کاش من هم می‌توانستم این‌گونه نگاه کنم و این‌گونه باشم‌. — خاطرات، سهراب شهیدثالث، ۱۹۷۷/۲/۱۹. @Ciinematheque
0
20
۱. محمد حقیقت در مقابل سینماتک فرانسه، در اولین‌ سال‌های ورود به پاریس، اواخر بهار ۱۳۵۷. ۲. محمد حقیقت و کیانوش عیاری در جشنو+5
۱. محمد حقیقت در مقابل سینماتک فرانسه، در اولین‌ سال‌های ورود به پاریس، اواخر بهار ۱۳۵۷. ۲. محمد حقیقت و کیانوش عیاری در جشنواره سه قاره نانت فرانسه ‐ سال ۱۹۹۰. ۳. با عباس کیارستمی در مقابل سینما اتوپیا در پاریس - پائیز ۱۹۹۱ که برای نخستین‌بار در جهان، فیلم کلوزآپ در پاریس بر پرده عمومی آمد. ۴. گفت‌و‌گوی امیر نادری با تماشاگران در اولین و آخرین حضور او در بخش نوعی نگاه جشنواره کن، ۱۹۹۷. ۵. سهراب شهیدثالث در مقابل سینمایی که در جشنواره کن در آن زمان محل نمایش فیلم‌های «۱۵ روز کارگردانان» بود و در خیابان انتیب، پس کاخ جشنواره قرار داشت. ۶. سهراب شهیدثالث و تهیه‌کنندۀ فیلم نظم (۱۹۸۰) در مقابل کاخ جشنواره کن. @Ciinematheque
0