Cinémathèque
@CiinemathequeBookstore | @Whohamidd [This Channel is not intended to violate any condition of use. Copyright Disclaimer Under Section 107 of Copyright Act 1976, allowance is made for "fair use" for purposes such as criticism, scholarship and research.]
Mostrar más📈 Análisis del canal de Telegram Cinémathèque
El canal Cinémathèque (@ciinematheque) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 41 827 suscriptores, ocupando la posición 6 844 en la categoría Películas y el puesto 8 177 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 41 827 suscriptores.
Según los últimos datos del 16 junio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 282, y en las últimas 24 horas de 86, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 19.44%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 8.47% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 8 128 visualizaciones. En el primer día suele acumular 3 543 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como سینما, میزانسن, بلیت, ایستگاه, پویا.
📝 Descripción y política de contenido
El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“@CiinemathequeBookstore | @Whohamidd
[This Channel is not intended to violate any condition of use. Copyright Disclaimer Under Section 107 of Copyright Act 1976, allowance is made for "fair use" for purposes such as criticism, scholarship and resear...”
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 17 junio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Películas.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 17 junio | +6 | |||
| 16 junio | +91 | |||
| 15 junio | +15 | |||
| 14 junio | +9 | |||
| 13 junio | +9 | |||
| 12 junio | +10 | |||
| 11 junio | +8 | |||
| 10 junio | +28 | |||
| 09 junio | +19 | |||
| 08 junio | +22 | |||
| 07 junio | +23 | |||
| 06 junio | +25 | |||
| 05 junio | +24 | |||
| 04 junio | +20 | |||
| 03 junio | +34 | |||
| 02 junio | +24 | |||
| 01 junio | +14 |
پینوشت: پیش از آنکه با عنوان «ایرانی و زن سوئدی» در آلمان غربی اکران شود، دستخوش تغییرات اساسی شد؛ برخی سکانسها بهکلی حذف، برخی صحنههای برهنه اضافه و تعدادی فریم کاسته شد تا ریتم فیلم بهتر شود. این فیلم در سال ۱۹۶۴ در دانمارک، در ۱۹۶۶ در آلمان غربی و در ۱۹۶۸ در مکزیک دوباره روی پرده رفت و پس از گذشت نیمقرن، در سال ۲۰۱۶، مجدداً ترمیم و دیجیتالسازی شد و بهصورت دیویدی در دسترس عموم قرار گرفت.Jeunesse Perdue AKA Der Perser und die Schwedin (Akramzadeh, 1961) @Ciinematheque
| 2 | فایلی که از فیلم قرار داده شد، ظاهراً ایراداتی در پخش داشت. این یکی را دانلود کنید لطفاً: | 1 265 |
| 3 | نسخۀ کامل فیلم «جوانی از دست رفته» ساختۀ مصطفی اکرمزاده (که علاوه بر کارگردانی، فیلمنامه، فیلمبرداری، تدوین و نقش اول فیلم را هم برعهده دارد) — محصول مشترک سوئد و بریتانیا، ۱۹۶۲–۱۹۶۱.
پینوشت: پیش از آنکه با عنوان «ایرانی و زن سوئدی» در آلمان غربی اکران شود، دستخوش تغییرات اساسی شد؛ برخی سکانسها بهکلی حذف، برخی صحنههای برهنه اضافه و تعدادی فریم کاسته شد تا ریتم فیلم بهتر شود. این فیلم در سال ۱۹۶۴ در دانمارک، در ۱۹۶۶ در آلمان غربی و در ۱۹۶۸ در مکزیک دوباره روی پرده رفت و پس از گذشت نیمقرن، در سال ۲۰۱۶، مجدداً ترمیم و دیجیتالسازی شد و بهصورت دیویدی در دسترس عموم قرار گرفت.
Jeunesse Perdue AKA Der Perser und die Schwedin (Akramzadeh, 1961)
@Ciinematheque | 1 |
| 4 | نسخۀ کامل فیلم «جوانی از دست رفته» ساختۀ مصطفی اکرمزاده (که علاوه بر کارگردانی، فیلمنامه، فیلمبرداری، تدوین و نقش اول فیلم را هم برعهده دارد) — محصول مشترک سوئد و بریتانیا، ۱۹۶۲–۱۹۶۱.
پینوشت: پیش از آنکه با عنوان «ایرانی و زن سوئدی» در آلمان غربی اکران شود، دستخوش تغییرات اساسی شد؛ برخی سکانسها بهکلی حذف، برخی صحنههای برهنه اضافه و تعدادی فریم کاسته شد تا ریتم فیلم بهتر شود. این فیلم در سال ۱۹۶۴ در دانمارک، در ۱۹۶۶ در آلمان غربی و در ۱۹۶۸ در مکزیک دوباره روی پرده رفت و پس از گذشت نیمقرن، در سال ۲۰۱۶، مجدداً ترمیم و دیجیتالسازی شد و بهصورت دیویدی در دسترس عموم قرار گرفت.
Jeunesse Perdue AKA Der Perser und die Schwedin (Akramzadeh, 1961)
@Ciinematheque | 1 066 |
| 5 | و سخن پایانی؛
جوانی از دست رفته (۱۹۶۱) اکرمزاده فیلمیست تکرارنشدنی دربارۀ جوانی و خودویرانگری؛ که اگر بخواهم عصارهاش را خلاصه کنم، این بیت مشهور سعدی، تعبیری گویا برای آن است:
به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
@Ciinematheqe | 3 271 |
| 6 | مایکل اسنو در دهۀ هفتاد فیلمی سه ساعته ساخت بنام «منطقۀ مرکزی» که امروزه از آن بعنوان یکی از مهمترین آثار تجربی و زیرزمینی تاربخ سینما یاد میشود. به حدی که گدار در توصیف آن گفته بود: «تنها کاری که گاهبهگاه میتوانیم انجام دهیم، این است که آنقدر فروتن باشیم که یک بار دیگر، قدرت سینما را ستایش کنیم. در ریاضیات این کار معنایی ندارد. نمیتوانید در ادبیات چنین کاری بکنید چون جمله و معنا چنان به هم مرتبطاند که نمیتوانید از هم جدایشان بکنید. اما در سینما میتوانید. کافی است فقط یک نمای تعقیبی یا چشم انداز بدون هیچ چیزی دیگری بگیرید. برای همین است که فیلمهای زیرزمینی آمریکایی را دوست دارم؛ مثلا اثر درخشان مایکل اسنو «منطقهٔ مرکزی»، که فقط از یک پن طولانی تشکیل شده است. این فیلم است، سینمای خالص است.»
به تاثیرِ لو رفتن پایان قصهها معتقد نیستم اما از آن صحبت نمیکنم و فقط میخواهم بگویم اکرمزاده در این فیلم، و در این مورد هم پیشروی میکند و پیشتر از مایکل اسنو، آن پن دیوانهوار و طولانی را میگیرد، در حالی که تا سال ۱۹۶۲، فکر نمیکنم تجربۀ مشابهاش را با این شدت در سینما مشاهده کرده باشیم.
@Ciinematheque | 2 518 |
| 7 | نکتۀ پنجم، اثر نگاههاست و شکستن پردۀ چهارم؛ تمهیدی که در تعریف کلاسیک خود، تنها زمانی مصداق مییابد که از جانب بازیگران فیلم و در بستر داستان رقم بخورد و بازیگر با بیننده صحبت کند. اما آنچه در سراسر این فیلم رخ میدهد، علاوه بر آنکه پرده توسط بازیگران هم شکسته میشود، از جنس دیگری است: نگاههای حیرتزده و کنجکاوانۀ رهگذران در خیابان، بانک، ساحل، پارک و دیگر لوکیشنهای شهری که مستقیم به دوربین خیره میشوند.
اکرمزاده این نگاهها را باوجود فیکشنال بودن اثر، عامدانه دستنخورده باقی گذاشته، انتخابی که پیوندی مستقیم با جنبۀ نخست فیلم، یعنی بُعد مستندگونۀ آن برقرار میکند و مرز میان امر برساخته و امر واقعی را به نفع دومی مخدوش میسازد. گویی دوربین، نه بهعنوان ابزاری پنهان در خدمت جهان داستانی، که همچون شاهدِ حاضر و آشکاری در میانۀ زندگی روزمره عمل میکند.
@Ciinematheque | 2 048 |
| 8 | چهارمین مولفهای که میتوان روی آن تامل کرد، خلق مکرر فضاهای خالی در طول فیلم است؛ قابهایی که شخصیت از آنها خارج شده یا اساساً غایب است و دوربین، برای لحظاتی کوتاه، تنهاییِ مکان را ثبت میکند.
برخلاف برسون، شهیدثالث یا آکرمن که به این غیابها، با برداشتهای طولانی، بُعدی متافیزیکی میبخشند، اکرمزاده این فضاهای خالی را بهسرعت قطع میکند و با کاتهای سریع (یا همان جامپکاتهای گداری در موجنو) از آن میگذرد.
@Ciinematheque | 1 909 |
| 9 | نکتۀ سوم، جلوۀ نئونها در تاریکی شب و تبوتاب خیابان است —که بیشتر جنبۀ زیباییشناسی دارد— و ما را به یاد فیلمنوآرهای آمریکایی و نمونههای متأخرتر آن، یعنی آثار ملویل میاندازد (حتی در صحنهای از فیلم، تابلوی کودکان وحشتناکِ ژان کوکتو را میبینیم که ملویل در سال ۱۹۵۰ آن را اقتباس کرده بود).
و البته در پیرو نکتۀ اول، نباید از نظر دور داشت که این فیلم، با همۀ ژانرهایی که در خود میآمیزد (از درام یا مستند بعنوان ژانر مادر، تا موزیکال و رومنس)، با وجود نئونها، زنان زیبا و مسائلی چون خیانت و مرگ، یک فیلمنوآر نیز بهشمار میرود.
@Ciinematheque | 2 552 |
| 10 | دومین نکتهای که چشم را تحریک میکند، موتیفهای تکرارشوندهٔ اکرمزاده بر روی اشیاء و اجزای بدن است؛ موتیفهایی که استاد آن را روبر برسون میدانند.
اما همزمانیِ اکرمزاده با برسون، آنهم در دورهای که دستها و اشیاء مشهور برسون تازه با فیلم جیببر (۱۹۵۸) شروع به نمود یافتن کرده بودند، این احتمال را کمتر میکند که اکرمزاده تحتتاثیر برسون، آنها را گرفته باشد.
مصداق سوالی که یکسال پیش از درگذشت بلا تار، از او راجع به شباهتهای فیلم اسب تورین و طبیعت بیجان پرسیده بودم و او پاسخ داد: من آن فیلم را ندیدهام.
@Ciinematheque | 2 237 |
| 11 | در اولین مواجهه با فیلم، نخستین نکتهای که جلب توجه میکند، ژانر و وجه مستندگونۀ آن و بهرهگیری از نریشن است که ما را به یاد مستندها یا عکسهای خیابانی لیندسی اندرسن و روبر دوانو میاندازد.
اکرمزاده، همسو با رویکرد گُدار در همان سالها، ژانر و قواعد هالیوودی را به سخره میگیرد و ساختارشکنی میکند؛ رویکردی که به ما این امکان را میدهد تا همزمان فیلم او را با تعابیری پارادوکسیکال توصیف کنیم: یک فیلم نوآر کلاسیک یا شاید هم در تقابل با آن، یک داکیوفیکشن مدرن و ضدژانر.
@Ciinematheque | 2 154 |
| 12 | در سالهای گذشته، بهتدریج به سینماگرانِ در تبعیدِ سینمای ایران پرداختهام: از سهراب شهیدثالث و منصور مدوی تا ایرج عظیمی و مسعود رجایی. امروز اما نوبت گمنامترینِ آنهاست: مصطفی اکرمزاده.
اینکه اسم حقیقی او هم اکرمزاده است را کسی نمیداند چون پس ازین فیلم، اساساً ناپدید میشود و کسی از پیشینه و سرنوشت او خبر ندارد. اما نتیجۀ کار، که امروز با فاصلۀ تاریخی به آن مینگریم، به شکل عجیبی، به یک اثر کالت بدل شده است؛ فیلمی که همزمان وجوهی کلاسیک، مدرن و پستمدرن را در خود حمل میکند. (همانطور که هانکه میگوید این معجزه تنها زمانی رخ میدهد که تجربههای شخصیتان را به فیلم تبدیل کنید).
قصد ندارم با زیادهگویی داستان فیلم را بسط بدهم، اما میخواهم بر وجوهی از آن تمرکز کنم که به باور من، این اثر را در زمرۀ پیشروترین آثار تاریخ سینما قرار میدهد — پیشرویی که البته راه به جایی نبرد و حتی به چشم هیچ منتقد و تماشاگری هم نیامد. در یادداشتهای بعدی، چراییِ آن را خواهم گفت.
@Ciinematheque | 2 803 |
| 13 | ***
ژان-لوک نانسی در «Corpus» بدن را نه یک کل بسته، بلکه سطحی مکشوف و در تماس میداند؛ جایی که «گوشت» همیشه در معرض گسست، لغزش و برهمنهی است. بر پایه همین چارچوب میتوان وضعیت تنشزای درونی بدن را – وقتی نیروهایی از دل خودِ گوشت هماهنگی آن را بر هم میزنند – بهسان نوعی «ضدیت گوشت با گوشت» دانست: لحظهای که بدن با چیزی روبهرو میشود که از درونش برآمده، اما دیگر با آن همصدا نیست.
توده عفونی نمونه افراطی این وضعیت است: از گوشت زاده میشود، ولی از همتنیدگی آن جدا افتاده است؛ چیزی که در مرز لغزان خود/غیرخود قرار میگیرد و بدن را وامیدارد تا خود را چون «دیگری» لمس کند. نانسی نشان میدهد که گوشت حتی در عمیقترین درونش نیز در معرض برونبودگی است؛ و توده این برونبودگی را از درون فعال میکند و بیگانگیِ دوچندانی پدید میآورد که بدن را از خانهبودگیاش جدا میسازد. در چنین وضعیتی، بدن میدانِ درهمآمیختگی میزبان و مزاحم میشود: دشمنی از بیرون نیست، بلکه شکافی در درونِ هستیِ بدن شکل میگیرد. این همان لحظهای است که گوشت خود را علیه خود تجربه میکند و شکنندگیِ محضِ بودن را عیان میسازد.
@kamikazhi | 3 273 |
| 14 | این هم امضای کار. شب بر همهی دوستان خوش. فردا با یکی از نایابترین آثار تاریخ سینمای ایران -انتشار برای نخستین بار- باز میگردیم. | 1 048 |
| 15 | ترکها ضربالمثلی دارند —البته ترجمۀ تحتاللفظیاش را نمیدانم— که میگوید کسی که امیدش به دستِ همسایه باشد، شب را بدون شام میماند.
وقتی همان روزهای ابتدایی جنگ میگفتیم این موجی که فرقۀ پهلوی با دلبستن به آمریکا راه انداخته است، عاقبتش میشود سرنوشت مجاهدین خلق و التماسشان به صدام در دهۀ ۶۰، توسط افراد و گروههای همیشه هیجانی و غیرعقلانی، مورد فحاشی قرار گرفتیم.
اما امروز زمان باز هم ثابت کرد که اگر با «واقعگرایی» پیش نروی، کلاهت پس معرکه است. حتی اگر آن «واقعیت» در تعارض با منافع شخصی یا جمعی تو باشد.
توافقنامۀ صلح بین ایران و آمریکا رسماً امضا شد و به عبارتی:
این آخرین نبرد شد
پهلوی در به در شد
@Ciinematheque | 1 512 |
| 16 | قصۀ مرد ایرانی ساکن در فرودگاه شارل دوگل را اکثراً شنیدهاید: مهران کریمی ناصری. — این مستند راجع به اوست که حمید رحمانیان به همراه همسر آمریکاییاش، تصمیم میگیرند در سال ۲۰۰۰ به فرودگاه شارل دوگل بروند و با او مصاحبه کنند.
مهران ناصری معمولاً از پاسخدادن به سوالات امتناع میکند و اگر هم پاسخ بدهد، انگلیسی صحبت میکند چون میگوید که اسم کوچک او آلفرد است، ایرانی نیست و از ایرانیها هم خوشش نمیآید.
ناصری قبل از ظهر روز شنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۲۲ در ۷۷ سالگی در حالی که چند هفته پیش از آن به فرودگاه شارل دوگل پاریس بازگشته بود، در ترمینال 2F آن فرودگاه به مرگ طبیعی درگذشت. پس از مرگ او چندین هزار یورو در وسایل وی پیدا شد.
نگاهی به آن بیندازید... پرترۀ جالبیست.
Sir Alfred of Charles de Gaulle Airport (Hamid Rahmanian and Melissa Hibbard, 2000).
@Ciinematheque | 6 442 |
| 17 | ***
پینا، اثر ویم وندرس همان «بدنِ زیستشده»ای را مرئی میکند که مرلوپونتی آن را شیوهی گشودگی ما به جهان میدانست: بدنی که نه ابژهای در میان ابژهها، بلکه سرچشمهی معناست. رقصندگان پینا باوش «طرحِ بدن» خود را از دلِ یک وضعیت عاطفی و فضایی برمیافکنند؛ فضایی که برای مرلوپونتی ظرفی خنثا نیست، بلکه امکانپذیریِ حرکت و معنابخشیِ بدن است. هر مکث و رهایی ناگهانی یادآور این است که «من با بدنم جهان را آغاز میکنم» و حرکت نه انجام دادن، بلکه سکونت کردن در جهان است. نگاه وندرس به پاها، شانهها و تماس با زمین، همان «قصدِ بدنی» را آشکار میکند که پیش از هر اندیشهی صریح، جهان را قابلزیستن میسازد. در جهان پینا، احساس تقلید نمیشود؛ احساس خودِ حرکت است، چنانکه شادی و اندوه برای مرلوپونتی دگرگونی در «لحن وجودیِ بدن»اند. تکنیک سهبعدی وندرس نیز عمقی را میگشاید که در آن بدنها با فضا و یکدیگر در همزیستی پدیدارشناختی تنیده میشوند. پینا در نهایت نشان میدهد که رقص هرگز کنشی فردی نیست؛ ما همواره در یک «درونهمبودگی» با جهان حرکت میکنیم، جایی که رقص خودِ ادراکِ در حالِ وقوع است.
Pina (2011) Wim Wenders
@kamikazhi | 3 410 |
| 18 | یکی از چهرههای منحصربفرد سینما، روژه دوشسن، بازیگر فرانسویست که عمدتاً برای بازی در بوب قمارباز ملویل شناخته میشود. داستان مرد میانسالی که روزها میخوابد و شبها را تا سپیدهدم به عیاشی، قمار و دزدی میپردازد.
داستان او ازین رو جالب است که در زندگی حقیقی هم زندگی نامعمولی داشت. به علت فعالیتهایش در زمان اشغال فرانسه، محکوم به همکاری با گشتاپو و شکنجۀ اعضای مقاومت فرانسه شد. پس از جنگ دست به سرقت از بانک زد و مبلغ ۸۰۰ میلیون فرانک را دزدید. (همان مبلغی که در فیلم هم سعی در دزدیدن آن دارد). سپس به زندان رفت (تصویر نخست مربوط به بازداشت اوست) و آنجا رمانهای ماجراجویانه مینوشت تا اینکه پس از آزادی، ملویل او را در حالی که مشغول فروش ضایعات فلزی بود پیدا میکند: «در مورد روژه دوشسن، او یک ستارۀ بزرگ قبل از جنگ بود که بعدش خلافکار شده بود. میلیو مجبورش کرده بود که بخاطر بدهیهایش پاریس را ترک کند. چون او را برای فیلمم میخواستم با میلیو صحبت کردم تا دوباره بتواند آفتابی شود. الان فکر میکنم سمت بندر شامپریه ماشین میفروشد.» (ملویل ۱۹۷۱)
Roger Duchesne (1906—1996) — Bob le Flambeur (1956).
@Ciinematheque | 8 178 |
| 19 | رفتم سوار شدم و کلید را چرخاندم روشن کنم. رادیو دوباره به کار افتاد. دنبالۀ خبرها بود. خبرها مهم نبود: اخبار جنگ ویتنام، جنگ در یمن، جنگ در شمال عراق، امکان حملۀ اسرائیل، یا به اسرائیل، امکان جنگ هند و پاکستان — خبرهای معمولی.
— ابراهیم گلستان، با پسرم روی راه، آذرماه ۱۳۴۵.
@Ciinematheque | 8 211 |
| 20 | همانطور که زاواتینی یکبار برای توصیف فیلمهای ساتیاجیت رای نوشته بود: «نئورئالیسمی که خود ایتالیاییها نمیدانستند چگونه خلقش کنند.» میشود این فرمولاسیون را دربارۀ موسیقی فولکراک/کانتری راجر فخر در مقابل آمریکاییها تعریف کرد.
راجر فخر هم در کنار عصام حاجعلی (که اینجا و اینجا دو اثر از او گذاشته بودم)، یکی دیگر از آن چهرههای سیاسی و زیرزمینیِ دهۀ ۷۰‐۱۹۶۰ موسیقی لبنان بود که دست به نوگرایی و تلفیق موسیقی شرق با غرب زد. آثار این دو بعلت تحولات سیاسی-اجتماعی، جنگهای لبنان و البته مهاجرتهای اجباری به اروپا، هیچگاه منتشر نشد و برای دههها بهطور نوار کاست در لبنان دستبهدست میشد، تا اینکه حدود ۴۰ سال بعد، با همکاری حاجعلی، آثارشان جمعآوری و به صورت دیجیتال منتشر شد.
فخر کموبیش مشغول موسیقیست و حاجعلی هم بعد از آن دوره دیگر اثری تولید نکرد و امروز یک طلافروشی در بیروت را اداره میکند.
@Ciinematheque | 9 003 |
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
