Saved Messages
الذهاب إلى القناة على Telegram
دیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t
إظهار المزيد2 453
المشتركون
-424 ساعات
-77 أيام
+48130 أيام
أرشيف المشاركات
2 454
حس نومیدی از اینجا نشأت میگیرد که آدم نمیداند چرا میجنگد، و حتی نمیدانم اصلا باید بجنگد یا نه
2 454
شجاع بودن یعنی بیدار شدن در مواجهه با روزی که ترجیح میدهید از خواب بیدار نشوید. شجاع بودن یعنی حاضر بودن در قلب خود، قلبی که شکسته و به میلیونها قطعهی مختلف تبدیل شده و هرگز نمیتوان آن را درست کرد. شجاع بودن یعنی ایستادن در لبهی پرتگاهی که در زندگی شخصی ایجاد شده، رو برنگرداندن از آن و پنهان نکردن ناراحتی خود
2 454
میدانم که پایانها همیشه غمانگیزند. میدانم که پذیرفتن پایان سخت و رنجآور است، اما چیزی که دشواریاش را برایم دوچندان میکند این است که همیشه احساس میکنم بار این دشواری، رنج و اندوهش تنها روی دوش من بوده. انگار دیگران تنها آمدهاند تا چیزهایی را به غارت ببرند و من مانند کسی هستم که از درون به غارت رفته است
2 454
یا آنقدر زیاد دوستم بدار که هیچگاه از پیش من نروی و یا آنقدر کم، که اگر روزی بخواهی بروی دلم برایت آنقدری تنگ نشود که من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود. هرچند دیگر جانی برای رفتن هم، نمانده است و تنها یک گلوله در این هفتتیر زنگاری باقی مانده. آخرین گلوله، برای آخرین لحظهی زندگیای که دیگر هیچوقت مثل قبلش نخواهد شد
2 454
Repost from N/a
و پس از تلاش و دست و پا زدنهای بسیار، پذیرفت که خوشبختی به اندازهی همخوانی یک موسیقی قدیمی میتواند ساده، و در دسترس باشد
2 454
در مغزم، چیزهایی هستند که زیادی من و افکارم را کنترل میکنند. مانند خاطرات تو و نبودنت، رنجی که از زندگیام فوران میکند و حرفهای دیگران. خلاصهتر بگویم، هرچیزی جز خودم
2 454
چیزهایی هستند که زیادی من و افکارم را کنترل میکنند. مانند خاطرات تو و نبودنت، رنجی که از زندگیام فوران میکند، حرفهای دیگران. خلاصهتر بگویم، هرچیزی جز خودم
2 454
پرسیدند او هم شما را دوست داشت؟ به اندازهی یک قرن سکوت کرد و گفت هیچوقت، هیچوقت مطمئن نشدم
2 454
ذهنام، گورستانی از خاطرات و انسانهاییست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چارهای به جز مدفون کردن در کنج ذهن و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چارهای جز نادیدهگرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبیاش ندارد. این بیرحمی با خویشتن هم شکل غمانگیزی از جبر زندگیست
2 454
ذهنام، گورستانی از خاطرات کسانیست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چارهای به جز مدفون کردن در کنج ذهن و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چارهای جز نادیدهگرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبیاش ندارد. این بیرحمی با خویشتن هم شکل غمانگیزی از جبر زندگیست
2 454
ذهنام، گورستان خاطرات انسانهاییست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چارهای به جز مدفون کردن در کنج ذهن و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چارهای جز نادیدهگرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبیاش ندارد. این بیرحمی با خویشتن هم شکل غمانگیزی از جبر زندگیست
2 454
ذهنام، گورستان خاطرات و آدمهاییست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چارهای جز مدفون کردن در کنج ذهن و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چارهای جز نادیدهگرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبیاش ندارد. این بیرحمی با خویشتن هم شکل غمانگیزی از جبر زندگیست
2 454
همهچیز میگذرد و همهچیز در کشاکش دهر، لابلای جنگ ثانیهها و دقایق و ساعتها فراموش میشود، جز سه چیز. چشمهایت، بوی عطر و صدایت وقتی آن شب به من گفتی «جانم»
2 454
ما هر دو خستهایم.
تو از آن خستهها که سرت را روی زمین نگذاشته خوابت میبرد،
من از آن خستهها که تا سپیده چشم میدوزم به ظلمات شب و خیال میبافم و خوابم نمیبرد
2 454
دلم برای خانهای تنگ شده است که تمام خندههای کودکیام را در آن جا گذاشتهام. تمام بازیهایم، تمام قد کشیدنهایم، و تمام آرامشام
