Saved Messages
الذهاب إلى القناة على Telegram
دیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t
إظهار المزيد1 962
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-1830 أيام
أرشيف المشاركات
1 961
ذهنام، گورستانی از خاطرات و انسانهاییست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چارهای به جز مدفون کردن در کنج ذهن و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چارهای جز نادیدهگرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبیاش ندارد. این بیرحمی با خویشتن هم شکل غمانگیزی از جبر زندگیست
1 961
ذهنام، گورستانی از خاطرات کسانیست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چارهای به جز مدفون کردن در کنج ذهن و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چارهای جز نادیدهگرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبیاش ندارد. این بیرحمی با خویشتن هم شکل غمانگیزی از جبر زندگیست
1 961
ذهنام، گورستان خاطرات انسانهاییست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چارهای به جز مدفون کردن در کنج ذهن و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چارهای جز نادیدهگرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبیاش ندارد. این بیرحمی با خویشتن هم شکل غمانگیزی از جبر زندگیست
1 961
ذهنام، گورستان خاطرات و آدمهاییست که روزگاری برایم بسیار عزیز و ارزشمند بودند اما چارهای جز مدفون کردن در کنج ذهن و رها کردنشان نداشتم. گاهی آدمی چارهای جز نادیدهگرفتن و زیر پا گذاشتن احساس قلبیاش ندارد. این بیرحمی با خویشتن هم شکل غمانگیزی از جبر زندگیست
1 961
همهچیز میگذرد و همهچیز در کشاکش دهر، لابلای جنگ ثانیهها و دقایق و ساعتها فراموش میشود، جز سه چیز. چشمهایت، بوی عطر و صدایت وقتی آن شب به من گفتی «جانم»
1 961
ما هر دو خستهایم.
تو از آن خستهها که سرت را روی زمین نگذاشته خوابت میبرد،
من از آن خستهها که تا سپیده چشم میدوزم به ظلمات شب و خیال میبافم و خوابم نمیبرد
1 961
دلم برای خانهای تنگ شده است که تمام خندههای کودکیام را در آن جا گذاشتهام. تمام بازیهایم، تمام قد کشیدنهایم، و تمام آرامشام
1 961
من مطمئنم خاورمیانه تاب نمیاره کله زردهای غربی صدر اخبار باشن. تا قبل ظهر فردا دوباره ما صدر جدولیم
1 961
آدمها باید کسی را داشته باشند که بیهراس و واهمه از هر قضاوتی، به او بگویند این پوستهی ظاهری را نبین. من از درون شکل یک بنای متروکهام و تنها تواناییام در حفظ ظاهر مثالزدنیست. وگرنه سالها قبل ویران شدهام. و سپس یکبار دیگر در آغوش او، فرو بریزند
1 961
و چقدر پرواز را در عمق دیدگانت دوست دارم و اینکه لانهای بسازم، در گودی ترقوه شانهات
1 961
در وجودم، حس فقدانیست که هرگز قادر به تشریح آن نیستم. گویی همه چیز میتوانست جور دیگری باشد اما «نشد»
1 961
پیشترها از مردم انتظاراتی داشتم که نمیتوانستند برآورده کنند، دوستی مداوم و عاطفهی همیشگی. حال آموختهام انتظاری کمتر از آنچه میتوانند برآورند، داشته باشم. همدمی و مصاحبتی دور از تکلف و تعارف
1 961
همیشه بخش مهمی از قلب و یاد انسان در دوران کودکیاش جا خواهد ماند. شاید کنار درخت پرتقال و یا حوضچه مادر بزرگ
1 961
از آن همه دوست داشتن چه ماند؟
تنهایانی میان جمع و دلی که جای دیگر است، یک جای خیلی دور
1 961
تو را دوست دارم و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته میکند.
همهی شادیهایم در یک لبخند تو خلاصه میشود و کافیست که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همهی شادیها و خوشبختیهای دنیا را در خطوط درهم فشردهی آن چهرهای که خدا میداند چقدر دوستش میدارم، گم کنم
