𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
الذهاب إلى القناة على Telegram
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
إظهار المزيد1 364
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
-2330 أيام
أرشيف المشاركات
1 364
در دلم گفتم: کاش آدم میتوانست دنیا را بالا
بیاورد تا این حجم از دروغ و ریا را نبیند.
1 364
چشمانم را باز کردم،سقفی بالای سرم نبود فقط
آبی آسمان بود که چشمانم را از خود پر کرده بود.
سکنا گزیده بر روی قایقی شناور در کرانهای بیکران.
پیر زنی در طرف دیگر قایق به نقطهای نامعلوم خیره
شدهاست از او میپرسم شما که هستید؟ما کجاییم؟
پیرزن به آرامی سرش را بلند میکند و میگوید: چه
زود مرا از خاطرت بردی.مات و مبهوت بیآنکه قادر
به بیان کلامی باشم خیره میشوم.ادامه میدهد:
در این نقطه "همه چیز جریان است"؛به فکر فرو میروم منظورش از جریان چیست!بیآنکه لب از لب
باز کنم میگوید:به آن دور ها نگاه کن چه میبینی!
هیچ جز انعکاس آسمان در آب که در نهایت سر تا
سر آبی پوشیدهاست،دو روز پیش سوالی از خود
پرسیدی:«فایده زندگی کردن چیست وقتی که به
مرگ راغب تریم!»؛خبر دارم از زیست در دشواری شرایط حال حاضر و بیراه نیست اگر قطع امید کردهای ، به این کرانه خوب نگاه کن چه میبینی؟ ، پاسخ میدهم:بی نهایت آبی و یکنواختی.
میگوید: درست است وقتی از جایی که هستی به
دور ترین نقطه خیره شوی فقط آبی میبینی و
کم کم سرت گیج میرود از اینهمه یک نواختی، کلافه میشوی و تازه وقتی میفهمی پارویی همراهت
نیست کارت به جنون میکشد و دست به خودکشی
میزنی.حال بیا زاویه دیدمان را تغییر دهیم. بیا به
دو قدم جلوتر از خود نگاه کنیم حال چه میبینی!
موج هارا که به آرامی قایق را به رقص در میآوردند
مرغان دریا را که همانند برف بر آب فرود میآیند،
ماهی هایی که دسته به دسته در زیر آب درحال حرکتند، نور خورشید را که چون بلور بر تنه آب میتابد، بعد کمکم توجهت به چیزی که بیرون از دیواره قایق به آن نصب شده است جلب میشود
و نزدیک که میشوی در میابی که یک پارو است.
حال دوباره امیدی در دلت ریشه میدواند ،
میتوانی حرکت کنی و خود را به ساحل برسانی.
منظورم این است که گاه باید از حرکت دست نگه
داریم و چند قدم جلوی پایمان را نگاه کنیم،چرا که
در دوردست ها چیزی جز ناامیدی و بلا تکلیفی
نمیتوان یافت باید آرام آرام پارو بزنی و از منظره
لذت ببری ، دلایل کوچکی برای ادامه دادن به خودت بدهی،آنگاه شاید کرانه هم با تو همراه شود و موج
ها قایقت را به رقص درآورند و تو سریع تر از چیزی
که انتظارش را داشتی به ساحل برسی. غرق در حرف های پیرزن بودم که ناگاه گفت:بفرمایید به ساحل رسیدیم. پیاده شدم و به او گفتم:بسیارسپاسگزارم ، اما شما که هستید؟درحالی که از من دور میشد پاسخ داد: به آینه نگاه کن، جوابت را آنجا مییابی.
1 364
امروز که داشتم جای خوابم رو جمع میکردم و
درمغزم از زندانی شدن به خاطر شرایط غُرغُر
میکردم یاد حرف عزیزجون افتادم: « آدما تا
وقتی چیزی رو دارند قدرش رو نمیدونن وقتی
از دستش بدن میفهمن» خدابیامرز راست
میگفت، مگه چقدر جوونیم ، چقدر ذوق
یکسری کارهارو داریم!،این شد که سر صبحی
پاشدم رفتم حیاط،از دوره کودکی به بعد
دیگه از حیاط استفادهای نکرده بودم انگاری که
بعد کودکی رو در و دیوار همهی ذوق و شور زندگیمون مهر و موم میزنیم، خلاصه که دلم
یه پیکنیک میخواست. پاشدم جارو رو برداشتم
و حیاط رو آب و جارو کردم.بوی نمش کل ریهم
رو پر کرد. بعدش رفتم و وسایل رو مهیا کردم
آب رنگ و برگه های آبرنگی که برای تابستون
پارسال گرفتمو آوردم تا حداقل رنگ تابستون
امسال رو ببینن.وسایل رو چیدم و به گل و
گیاهای بغل دستم آب دادم،بعدش آهنگ jailhouse Rock الویس رو پلی کردم و دیوانه وار باهاش رقصیدم ، حس خوب تکون خوردن موها تو باد،
عرق کردن از سر خوشی،حرکات ناموزونی که
سر شوق آوردنم،حس کردم بینهایتم.
1 364
از خونه موندن خسته شدم ، از طرفی تمام شرایط دست به دست هم میدن تا خونه رو به دیگر جاها
ترجیح بدم.اینکه وقتی میری بیرون سنگینی نگاه
آدما اذیتت کنه،اینکه دائما وقتی پاتو میزاری بیرون
نمیدونی امروز قراره چه حرفا و تهدیدایی بشنوی
اصلا قرار هست بری و زنده برگردی!کلا پوینت بیرون رفتن اینه که از دغدغه هات رها بشی و حس
زنده بودن بکنی ولی تو این مرز و بوم وقتی بیرون
میری دغدغه هات بیشتر هم میشن،دوست دارم برم
برم یه شهر سرسبز که صبحمو با دویدن تو جنگل شروع کنم و بعداز ظهر بعد تموم شدن کارام برم لب دریا و از کتاب خوندن با موسیقی بیکلام دریا لذت
ببرم و به دور از هر دغدغهای غروب روزی که به خوبی معمولی بود و زندگی توش جریان داشت رو
نظاره کنم.جهنم مگه غیر از جاییه که هرروز شادی های کوچیک به دلت زهر بشه و زندگی به کامت تلخ!
1 364
برای من درختان همیشه نافذترین واعظان بوده اند. وقتی در قبیله ها و خانواده ها، در جنگل ها و نخلستان ها زندگی می کنند به آنها احترام می گذارم. و حتی بیشتر به آنها احترام می گذارم وقتی آنها به تنهایی می ایستند. آنها مانند افراد تنها هستند. نه مانند گوشه نشینانی که به دلیل ضعف دزدیده اند، بلکه مانند مردان بزرگ و منزوی، مانند بتهوون و نیچه. در مرتفع ترین شاخه هایشان جهان خش خش می کند، ریشه هایشان در بی نهایت است. اما آنها خودشان را در آنجا گم نمیکنند، آنها با تمام نیروی زندگیشان فقط برای یک چیز مبارزه میکنند: اینکه خودشان را مطابق قوانین خودشان انجام دهند، شکل خودشان را بسازند، خودشان را نمایندگی کنند. هیچ چیز مقدس تر و مثال زدنی تر از یک درخت زیبا و قوی نیست. وقتی درختی قطع میشود و زخم مرگ برهنهاش را به خورشید نشان میدهد، میتوان تمام تاریخ آن را در قرص درخشان و حکاکی شده تنهاش خواند: در حلقههای سالهایش، زخمهایش، تمام مبارزهها، همه رنجها، همه بیماریها، همه شادیها و سعادتها به راستی نوشته شدهاند، سالهای تنگ و سالهای مجلل، حملات مقاومت کردند، طوفانها تحمل کردند. و هر پسر کشاورز جوانی میداند که سختترین و نجیبترین چوب باریکترین حلقهها را دارد، که در بالای کوهها و در خطر ادامهدار، نابود نشدنیترین، قویترین و ایدهآلترین درختان رشد میکنند.هرمان هسه
1 364
Repost from Kim ice cream
به راستی که " زندگی " واژهی عجیبی است. زخمهای روی بدن خیلی زود التیام مییابند و کم کم که اثر زخمها از بین خواهند رفت فراموش میکنیم که روزی از همین زخمها خون میچکید.
ــــــ نامه به کودکی که هرگز زاده نشد.
1 364
مهرانفر معلم دین و زندگی که سالای قبل تر هم دینداشت هم امید به زندگی، سال آخر دیگه حال هیچی رو نداشت نه کلاس، نه درس ، نه اینکه کفشای چرمی مامانبزرگیش رو واکس بزنه،نه اون روسری گل گلیاشو سرش کنه.مهر و آبان میومد
سر کلاس یه جواب سلام خشک و زیر زبونی از
روی اینکه امر واجب رو پشت گوش نندازه میداد
و مینشست روی میز چوبی آجری رنگ و رو رفته سر کلاس و میگفت خب فلان صفحه رو باز کنید از همین میز جلویی به نوبت پنج خط روخوانی کنید، معلوم بود حالات و احوالاتش عوض شده،دیگه به سر و صداها و خوراکی خوردنای سرکلاس هیچ توجهی نمیکرد، بیتفاوت بود،همینکه به اندازه حقوقش درس میداد و حقوقش رو حلال میکرد براش بس بود. همه خوندن و نوبت میرزایی رسید.
دانش آموزی که هرسال تابستونارو مهمون مدرسه بود، آوازه قشر مرفه بودنش همه جا پیچیده بود. کلاس جای اینکه رو دست معلما بچرخه اکثراً رو دست میرزایی میچرخید.یه روز سر کلاس درحالی که داشت به یه کم زور تر از خودش با ته خودکار پوست پرتقال پرت میکرد برگشت گفت: من حال این مهرانفر رو میگیرم میگی نه نگاه کن،هفته بعد صبح شنبه وقتی مهرانفر وارد کلاس شد تا اومد بگه از
ردیف جلو بخونین میرزایی پرید وسط حرفش و گفت:خانوم شما تو شورای شهر شرکت کردین؟
میرزایی مشت اولو بدون اینکه حریفش اصلا روحش خبردارشه محکم نثار کرد،مهرانفر برعکس توقع هممون که از خوشحالی مردمک چشمش باز شده بود و یه لبخند گنده رو لبش نقش بسته بود با صدایی رسا تر از هر وقت گفت:بله،جنس بلهش مثل وقتی بود که عروس سر سفره عقد درحالی که همه به اون چشم دوخته بودن و حالا اون نقش اول زندگی رو اون بازی میکرد بود،شادمان و مسرور از مرکز توجه بودن. هنوز تو شک بودیم که میرزایی ناجوان مردانه ضربه آخرو درست وسط صورت مهرانفر فرود آورد،گفت: پس الان اینجا،سر کلاس چیکار میکنین؟این هوش میرزایی نبود که راهش میبرد بلکه اون فرصت رو میشناخت میدونست که کلاس بدون معلم مثل تعطیلات رسمی میمونه، میرزایی همونجور نقشهش رو پیش میبرد همون طور که شیطان با کلی حیله در قامت یک مار
تونست سرنوشت همه انسان ها رو عوض کنه.همه زورش رو زد که این شهروند بیچاره رو از بازی بیرون کنه و موفق هم شد.مهرانفر تا دو هفته به
مدرسه نیومد اون رفت که زره بپوشه و تو نبرد زندگی شادی رو برای خودش و خانوادهش به
ارمغان بیاره.انتخابات شورای شهر برگذار شد ولی
هیچکس به مهرانفر رای نداده بود یا اگرم داده
بود اعلام نکرده بودن.بالاخره مهرانفر اومد مدرسه ،حالشو که بخوام توصیف کنم مثل اون سکانس از فیلم پیانیست بود وقتی که اشپیلمان از میون اون شهری که روی سرش خراب شده بود و راه رفتن از میون جنازه هایی که دورش بودن داشت ،مهرانفر نه تنها مرگ آمال و آرزوهاش رو به چشم دید بلکه خراب شدن شهری از امید که تو دلش ساخته بود رو هم به تماشا نشست.کرسی شورای شهر که نصیبش نشد آخر سر اومد و نشست پشت همون میز چوبی آجری رنگ و رو رفته،انگار از درون مرده بود کاملا مغموم بود.تنها واکنشش به اون همه سر و صدا یه کوبیدن دست به میز بود که از یه جایی به بعد همون کارم نکرد، خانوم معلم میخکوب شده بود،انگار بعد تحمل اون همه توسری که از بچگی خورده بود حالا دیگه یه میخ شده بود، تنها کاری که باید تو زندگیش میکرد این بود که سنگینی بار رو به دوش بکشه و تمام سعیشو بکنه که خم نشه مبادا بار از جا درش بیاره.چه آیینه ای دستش گرفته بود مهرانفر اون روز ، دین رو که نرسید بهمون یاد بده اما چه درسی از زندگی بهمون داد.
