FROMSOFTWARE
الذهاب إلى القناة على Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
إظهار المزيد1 764
المشتركون
-324 ساعات
-137 أيام
-7030 أيام
أرشيف المشاركات
1 764
80
راهش را میدانست. کافی بود اول آن سه گرگ را با شوریکن از بین برده و سپس براحتی و با یک حرکت غافلگیرانه، راهزن مراقب آنان را با یک ضربه بکشد.
هرچند بعد از کمی فکر کردن دریافت که نمیتوانست بی هوا وارد عمل شده و بدون دانستن تعداد شوریکن هایش نقشه اش را اجرا کند. سعی کرد با مشاهده چرخ جاساز شده در دستش، تعداد شوریکن های داخل آن را که به طور حلقه ای در آن جای گرفته بود تشخیص دهد اما بی فایده بود. در آن تاریکی شب و حتی با داشتن توانایی دید در شبش نیز، ابداً نمیتوانست حتی تعداد خط های فاصله انداز بین شوریکن ها را تشخیص دهد.
باوجود اینکه نمیتوانست تعداد آنان را بفهمد، اما همینکه مخزن شان پر بود و جای خالی در آن وجود نداشت، دلش را قرص میکرد که شوریکن کم نمیآورد.
ولی این برایش سوال بود. آیا هر دفعه - حتی زمانی که در هیاهوی نبردی هولناک قرار داشت - میبایست نصف وقتش را صرف محاسبه تعداد شوریکن هایش، از آن طریق میکرد!؟ یعنی راه ساده و سریع تری وجود نداشت؟
ناگهان فکری به ذهنش میرسد. سریعاً پشت دیوار کنارش که قسمتی از آن نیز ریخته بود مخفی میشود و کتابچه فنون شینوبی گری که از اسکالپتر گرفته بود را از جیبش بیرون میآورد. آن را شروع به ورق زدن میکند تا با خود بسنجد که آیا تا کنون آماده انجام حتی یکی از آن تکنیک ها شده یا نه..
علی رغم اینکه آن فنون، با دقت و تبحر رسم نشده بود ولی تا آن حد کافی بود که بتوان مفهوم و طرز کار را به سادگی از روی آن استنباط کرد.
سکیرو به اولین فن نگاهی میکند.
تصویر فردی بود که شمشیرش را در یک چشم به هم زدن و در دو مرحله دور خودش میگرداند...
(( گرگ همیشه در تعجب بود. چطور مردی به سن و سال جغد میتوانست آنچنان در انجام حرکات چابک باشد. به او میخورد که حدودا در انتهای چهل سالگی اش باشد ولی همچنان، حرکاتی را انجام میداد و فنونی را به نمایش میگذاشت که کمتر کسی حتی در جوانی اش نیز قادر به انجام چنین کار هایی بود..
جغد طبق معمول در کنار آبشار محبوبش که دریاچه ای کوچک نیز در روبروی آن ایجاد شده بود، مشغول تمرین بود. حرکات او بسیار سریع بود ولی باعث نمیشد تا سرعت آن حرکات و یا بیش از حد بودن قدرت وارده در آنان، اختلالی در دیگر بخش های اندامش وارد کند. بیشتر از همه چیزی که برایش عجیب بود، این بود که آیا او اصلا ضربه کاری را هم میتوانست بر سر دشمنان در یک نبرد واقعی فرود آورد؟
معمولاً یک مبارز در انجام تکنیک های سخت و پیچیده، نه تنها از قدرت بازوان و دستانش، بلکه بیشتر از اساس و پایه آنها یعنی بخش کمر و ران پاهایش نیز بهره میگیرد. چه برای چرخیدن در حین یک حرکت سریع و یا چه برای ضربه ای کاری زدن، او نیاز داشت تا از کل بدنش کمک بگیرد، اما او آنقدر در حین مبارزه آرام و مسلط بود، که حتی موهای بافته شده و آویزانش که طول آن تقریبا به یک متر میرسید نیز صرفاً تکان کمی خورده و همان بس!
واقعا که او شینوبی بزرگی بود...))
یادش آمد. این همان فنی بود که هرچند دفعات کمی، اما دیده بود که جغد از آن برای کشتن تعداد زیاد دشمنان که همزمان به او حمله میکردند استفاده میکرد و کاملا هم موفقیت آمیز بود.
تکنیک به این شرح بود که به محض شروع چرخیدن، اول با یک حرکت سریع، شمشیر را از جلو به پشت سر برده و در مرحله دوم، شمشیر را با دوبرابر اندازه زاویه ای که در مرحله اول انجام داد - یعنی صد و هشتاد درجه کامل - شمشیر را با حالتی چرخشی و گذرا از پشتش به جلو و سپس دوباره به پشت سرش بازمیگرداند.
نکته مهم در اجرای آن این بود که بدن همواره و در هر دو مرحله باید سریعتر از شمشیر حرکت میکرد تا قدرت و توان بیشتری پشت قدرت آن باشد و بتواند براحتی کار چندین نفر را بسازد.
کتابچه را میبندد و آن را در جیبش میگذارد. سپس موقعیت را دوباره ارزیابی میکند.
سه سگ به شکلی تقریبا مثلثی جلوی یک راهزن مشعل و شمشیر به دست، گویی که بو یا خطری را حس کرده باشند، به سمت پل پارس کرده و چشمشان را از آن برنمیداشتند. سکیرو در همین لحظه فرصت را برای استفاده مناسب از شرایط مهیا میبیند.
او که سمت چپ آنان قرار گرفته بود، به سرعت به سمت آنان میدود و در حین مسیر یک شوریکن به سمت اولین سگ پرتاب و درست وقتی که به چند قدمی سه دشمن باقی مانده میرسد، تصمیم به انجام تکنیک میگیرد.
در ابتدا و در مرحله اول، نیمه و بسیار کوتاه به سمت آنان میپرد و سپس، شمشیرش را از چپ به راست و پشت سرش میبرد و در این حین، دومین سگ را نیز میکشد. راهزن به خودش آمده و فریاد میکشد.
_ هی ..! شینو...!!!!
سکیرو قبل از اینکه آن دو بتوانند حرکت دیگری انجام دهند، شمشیرش را صد و هشتاد درجه و برق آسا میچرخاند و در طی مسیرش، صورت سگ و گردن راهزن را نیز هدف قرار داده و با موفقیت هر چهار تای آنان را در کمتر از پنج ثانیه میکشد...
@FromSoftware
1 764
79
_ شاید... احتمالاً...
_ ...
گویی که نمای آن دست نحیف و بنظر خاکستری به قدر کافی غافلگیرکننده نبود، که یکهو صدایی نیز از داخل آن به گوش سکیرو میرسد. چطور فردی قادر بود در آن فضای جمع و جور جای گیرد؟
سکیرو که به کلی از ماهی یادش رفته بود، آرام به سمت کوزه نزدیک تر میشود.
_ هی، تو...
تابحال پولک کپور دیدی؟؟؟
_ ...پولک کپور؟!!
_ آرهههه... مثه یه تیکه سنگ قرمزن، ولی خیلی خیلی با ارزش تر..
_ ....
اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود که چگونه حضور سکیرو را تشخیص داده بود. با وجود چنین سر و صدایی امکان نداشت صدای پای او را بفهمد و حتی جهت ایستادن او را تشخیص دهد.
سکیرو بعد از کمی فکر کردن به حرف های او، بنظرش یک شیئ قرمز، درخشان و کوچک را که با توصیفات کوزه نیز هماهنگ بود در آن سوی پل چوبی و پشت سنگی بزرگ در لبه خشکی کوچکی در آنجا دیده بود، اما چرا باید وقتش را هدر میداد و به موجودی که حتی نمیدانست هویت او چیست کمک کند؟
_ گوش کن...
من جای این چیزایی که ازت میخوام، بهت چیزای باارزشی میدم.. چیزایی که مطمئنا به کارت میاد..
دستش را در حین صحبت به داخل کوزه برده و سپس در انتهای کلامش، شیئی عجیب و بطری مانند را با دستش از داخل آن بیرون آورده و به سکیرو نشان میدهد.
_ ببیییین....!
آن شیئ کدو مانند، درست مانند هیلینگ گوردی بود که کورو به او داده و ساخته دست إما بود، با این تفاوت که رنگ آن قرمز و به قسمت استوانه ای بالای آن، نخی قطور بسته شده که از لابلای آن، دو مهره قرمز و زیبا نیز رد شده بود.
سکیرو نمیدانست کاربرد آن چه میتوانست باشد و چه تفاوتی با هیلینگ گوردش داشت ولی مطمئن بود در آینده به چنین چیزی نیاز پیدا میکرد.
دستش را دراز میکند تا آن را بگیرد ولی فرد داخل کوزه سریعا آن را به داخل کوزه باز میگرداند.
_ هی هی هی!!
نگو که فک کردی اینا مجانیه!..
_ ...
با چند تا میتونم اینو ازت بخرم؟
_ هممم... دو تا پولک کارتو راه میندازه!
_ باشه.
سکیرو کنار ماهی کپوری که شکار کرده بود مینشیند ولی هیچ چیزی متناسب با توضیحاتی که آن کوزه به او داده بود نمییابد..
_ اوهو هو هو نههههه...
باید اونو از توی شکمش بیاری بیرون..
_ ..!!
(این دیگه چجور پولکیه که باید از تو شکمش بکشمش بیرون.. !!)
سکیرو شمشیرش را به دور گردن ماهی انداخته و پس از جداکردن سر از تنش، شمشیر را از قسمت گردن در داخل بدن کپور فرو کرده و هنوز دل و روده اش را تشریح نکرده بود که با فریاد از روی انزجار کوزه، تمرکزش از بین میرود..
_ نهههه!! حالم بهم خورد !!
_ .... ؟؟؟؟
_ فقط کافیه قسمت بالای شکم و نزدیک گردنشو یه برش ساده بدی.. پولک خودش میاد بیرون..
_ ...
سکیرو طبق حرف او عمل میکند و پس از چند لحظه، تکه سنگی شبیه به مرواریدی قرمز و نسبتا سنگین، خود به خود و شناور در خون، از بدن آن ماهی کپور بیرون میآید.
_ (این دیگه چیه؟...)
_ هه هه خودشه... ردش کن بیاد!
_ (این چیزی که گفت... بنظر جائیه که جیگر ماهی باید باشه...
یا نه...)
_ بسیار درخشان و خاص!!!!
_ (هممم.. بنظرم قلبشه...)
_ ردش کن بیـ...
_ نع. وقتی که پولک بعدیم پیدا کردم اونوقت...
سکیرو به سمت پل شنا میکند و پس از مدتی کوتاه، با یک پولک سرخ و سفید دیگر بازمیگردد.
_ بیا اینم دو تا پولک.
حالا ردش کن بیاد..
_ تقدیم به شما...
ولی بهتره بدونی من غیر از اینا..
هی!!!
سکیرو بدون هیچ حرف دیگری از حضور کوزه مرخص شده و به مسیرش ادامه میدهد.
کمی آن هیلینگ گورد قرمز را بررسی کرده و تکانش میدهد. پر بود.
سر آن را باز کرده و حرارتی ملایم از داخل آن بیرون میزند. کمی از آن را مینوشد و بلافاصله محتویاتش را تف کرده و بعد از شیرجه ای بلند به سمت رود، کمی از آب را مینوشد و حال و هوای دهانش را خنک میکند.
_ اح!
داغ بود!!!..
از آنجایی که هیچ اطلاعی از کاربرد آن نداشت، تصمیم گرفت تا در اولین فرصت ملاقات با إما از او در این باره سوال کند و سپس آن را در جیبش قرار داده و به راهش ادامه میدهد.
مسیری سنگی با شیبی طبیعی و کوتاه در نزدیکی خشکی بود. از آن بالا رفته و به محض رسیدن به بالای آن، سه گرگ و یک راهزن را میبیند که جلوی دروازه ورودی املاک را گرفته و نگهبانی میدادند...
@FromSoftware
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
