ar
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

الذهاب إلى القناة على Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

إظهار المزيد
1 764
المشتركون
-324 ساعات
-137 أيام
-7030 أيام
أرشيف المشاركات
نمیدونم این یارو سکیرو پلی داده بوده... یا میازاکی از رو این اسکی رفته... @FromSoftware
نمیدونم این یارو سکیرو پلی داده بوده... یا میازاکی از رو این اسکی رفته... @FromSoftware

83 به افکاری پلید و مایوس کننده. پیدا کردن دو شمشیر و تمرین کردن تا حد مرگ و تبدیل شدن به افسانه ای دست نیافتنی، اینها چیز هایی بود که در همان لحظه اول شنیدن قصه به فکرش خطور کرده بود. پشیمان شده بود. پشیمان از اینکه چرا آن دو پسربچه را تا آخر مسیر دنبال نکرد. پشیمان از اینکه برای تعقیب خیالی خام و باطل، اکنون احتمال داشت از گرسنگی تلف شود و حتی شانس پیدا کردن سرپناهی مناسب را نیز از دست داده بود. درمانده و خسته از زندگی بی سر و سامانی که داشت، همانجا در لابلای اجساد سربازان و مردان بدبخت اکنون غرق در خوابی ابدی، تصمیم می‌گیرد تا درازی بکشد و پس از مدتی همانجا در میان آنان از فرط گرسنگی بمیرد و خلاص شود اما... از چه چیزی خلاص شود؟ لحظه ای سوالی عجیب به ذهنش زد. چرا آن سربازان برای هیچ و پوچ مردند؟ به چه دلخوشی؟ آخر آدمی که مرده دیگر مرده و تمام اهداف و آرزوهایش نیز با او در زیر خاک دفن خواهند شد. چرا جان خود را باید برای چیزی فدا می‌کردند که ارزشش را نداشت؟ با نگاهی سرشار از افسوس و تاسف به اجساد دور و برش نگاه می‌کرد. کلاغ ها بخاطر حضور گرگ، به طرف دیگری در گورستان رفته بودند و از اجساد ول شده به امان خدا تغذیه می‌کردند. گرگ اکنون بروی شیب کوچکی که بروی آن نشسته بود دراز می‌کشد و به محض اینکه سرش را بروی زمین می‌گذراند، شیئی سخت اما بنظر کوچک را زیر سرش حس می‌کند و بلافاصله بلند می‌شود تا ببیند چیست. یک مجسمه کوچک اما ظریف بود. طرح بروی آن آشنا بنظر می‌رسید اما معنای حرکتی که فرد حک شده بروی مجسمه انجام می‌داد را نمی‌دانست. نمی‌دانست چرا، اما تا به خود آمد دید مدتی هست که به آن مجسمه نگاه می‌کند و چشم از آن هم برنمی‌دارد. گویی که به نحوی با در دست گرفتن آن، احساس آرامش عجیبی به او دست می‌داد. احساس می‌کرد که به خانه اش برگشته، به محل امن و با صفایی که شدیداً نسبت به آن حس خوبی داشت. کمی که آن را در دست گرفت، گویی توان جدیدی پیدا کرد. نمی‌دانست چرا ولی گوشه قلبش به این یقین داشت که او باید آن دو شمشیر را به هر قیمتی شده پیدا کند. دیگر به این فکر نمی‌کرد که اصلا چرا باید چنین کاتانا هایی در چنین معرکه ای یافت شود. انرژی مثبتی که گرفته بود حتی در این حد بود که فکر می‌کرد بادی که اکنون - و با وجود اینکه درست وسط بوی گند مردگان قرار داشت - به صورتش می‌وزید، نسیمی بود که شمیمی دلنشین را به همراه داشت. مجسمه کار خودش را کرده بود و با خودش عهد بست تا هرگز آن مجسمه را به هیچ قیمتی از دست ندهد...)) آن مجسمه شکل و ظاهر فریبنده ای نداشت، بلکه برعکس! سکیرو می‌توانست نمایی از خشم و ناراحتی را در صورت آن بودای شش دست تصور کند ولی با این وجود، به دلیلی که خود نیز از آن بی خبر بود، حسی که به آن داشت مشابه همان انرژی مثبتی بود که هنگام در دست گرفتن مجسمه کوچک بودایش دریافت می‌کرد. مجسمه کوچکش را در دست می‌گیرد. به کلی از آن یادش رفته بود ولی با کمی جستجو در جیب های لباسش، آن را پیدا می‌کند. مجسمه چوبی تقریبا طرح و ظاهر خود را از دست داده و گوشه ها و لبه های آن، گویا با استفاده های مکرر سکیرو از بین رفته و صاف شده بود! آن را در دستش می‌گیرد و روبروی بودای شعله ور چهارزانو زده و سپس در همان حالت، سرش را کمی خم می‌کند، چشمانش را می‌بندد و به مجسمه ادای احترام می‌کند. به محض بستن چشمانش با چیز عجیبی روبرو می‌شود. نه از چاه سیاه و بی انتها خبری بود و نه از محیط نورانی و کور کننده. همه چیز در پس زمینه تار بود و در آن بین، سکیرو خودش را به وضوح از زاویه ای دیگر می‌دیدکه جلوی بودا نشسته و ادای احترام می‌کند. سریعاً حالت خود را بر هم می‌زند و از جایش بلند می‌شود. یادش نمی‌آمد از چه زاویه ای می‌توانست خود را ببیند - هرچند برایش اهمیتی هم نداشت - اما چگونه و اصلاً چرا به چنین توانایی دست یافته بود؟ اصلاً چه فایده ای می‌توانست داشته باشد. مجسمه از دستش می‌افتد. خم می‌شود تا آن را بردارد که متوجه تمیزی و پاکی لباس هایش می‌شود. هیچ لکه خونی بروی لباسش نبود و با وجود اینکه جراحت تیری که خورده بود، رفع شده و بهبود یافته بود، ولی اکنون رد سوراخ شدگی تیر بروی لباسش نیز از بین رفته و گویی که آن مثل روز اولش شده بود. پاک گیج شده بود. چرا می‌بایست با صرفاً چند لحظه استراحت و انجام چنین کاری بنظر عبث، دو مرتبه سلامتی و انرژی اش را بازیابد؟ در بالای تمامی دیوار های آن محله و کوی، برآمدگی هایی وجود داشت که سکیرو با پرشی نه چندان بلند می‌توانست به آنان دست یابد و خود را بالا کشیده و به آن طرف دیوار راه پیدا کند. هرچند دیواری که در آن محوطه مستطیل شکل و نسبتا کوچک وجود داشت همگی بلند بود، اما وجود دکلی رفیع و گوشه های تیزی مخصوص قلاب گیری - مثل گوشه های ایوان های برج اصلی قلعه آشینا - کار را برای او آسان می‌کرد.... @FromSoftware

#Art by : Okomearo @FromSoftware
#Art by : Okomearo @FromSoftware

Djura Unchained #Fun @FromSoftware
Djura Unchained #Fun @FromSoftware

82 چیزی که به آن فکر می‌کرد بنظر بسیار کار احمقانه ای بود اما اگر جواب می‌داد.. اگر جواب می‌داد می‌شد از آن حتی به عنوان یک تکنیک ابداعی نیز یاد کرد. اصلا شاید در آینده ای نزدیک، حتی یک کتابچه فنون مخصوص شینوبی های تک دست می‌ساخت یا... _ همف... فکرم چه جاهایی رف!!.. نه تنها شمشیر دومی در اختیار نداشت تا از اسطوره اش تقلید کند و فن افسانه ای را بکار ببندد، بلکه حتی اگر بر فرض محال یک شمشیر دیگر هم می‌داشت، نمی‌توانست آن را به خوبی و با تسلط در دست مصنوعی اش بگیرد چون هر آن ممکن بود از آن لیز خورده و بیافتد و... دست چپش را آماده پرتاب شوریکن می‌کند و آن را به سمت شانه راست و نزدیک صورتش می‌برد. سپس دست راستش را به سمت شانه چپش - بطوری که دستش و دسته شمشیر از آن تجاوز نمی‌کرد و صرفا تیغه آن از کتفش فراتر رفته و در پشت او پنهان می‌شد - می‌برد. دقیقاً می‌دانست نقشه اش از چه قرار است و هیچ گونه اضطرابی نداشت، اما باز هم با خود اندیشید که اگر فقط یکی از آنها آنجا بود چقدر کار راحت تر می‌شد. ناگهان از همان بالای بلندی می‌پرد - به نحوی که از عمد و برای اجرای استایل مخصوص آن فن، پاهایش را خم کرده و مچ های دو پایش را به پشت زانو هایش رسانیده و در همان حال زانو هایش را از هم فاصله داده و آن دو را باز می‌کند - و در همان حالت سقوط، چیزی نمانده بود تا به آن دو برسد که به چابکی با دست مصنوعی اش، یک شوریکن را با دقت زیاد به جمجمه راهزن با تجهیزات معمولی پرتاب می‌کند و بلافاصله بعد از آن، دست راستش را با تمام قدرت ذخیره شده اش به سمت راهزن غافلگیر شده که کلاه خودی نیز بر سر داشت باز می‌کند و سرش را از بدن جدا می‌کند. دریاچه کوچکی از خون ایجاد می‌شود که پس از لحظات کوتاهی، شاخه ای از آن مانند رودی کوچک از یکی از قسمت های خالی اول پل روانه شده و آرام به داخل رود روان زیر آن پل می‌ریزد. سکیرو با آن ابزار به خوبی اُخت شده و بالاتر از آن، حتی برای خود تکنیکی ابداعی کرده بود که درست پس از پرتاب شوریکن - چه معلق بروی هوا و چه در حال راه رفتن بروی زمین - بلافاصله با یک قدم بلند و یا اگر در حال سقوط کمی صبر کرده و با زمانبندی مناسب به حریف نزدیک تر شده بود، با یک ضربه سریع و قدرتمند که شباهتی به فن یایتو داشت، می‌توانست کار دشمن را با همان یک ضربه تمام کند. هنوز به عقب و بالای راه‌پله ها برنگشته بود که کله ای با دو گوش سیاه، بسیار کشیده و بلند از درون خون بیرون می‌آیند. گرگ سیاه با چشمانی باز تر از همیشه و هیکلی نسبتا بزرگ تر، از میان دریاچه کوچک خون همانجا بیرون می‌آید.. _ << آفرین!!... لهشون کن... جرشون بده...! هرچی بیشتر بکشی قویتر میشییی....>> سکیرو به آن دو جسد نگاهی می‌کند. حسابی له و لورده شده و اگر کسی نمی‌دانست، گمان می‌کرد که آنان توسط یک حیوان وحشی و درنده خو کشته شده اند. با خود فکر کرد که شاید کمی زیاده روی کرده و می‌توانست آنان را صرفا با دو شوریکن هم بکشد، اما... _ <<مگه اونا رحم و مروتی نشون دادن که تو نشون بدی؟... باید تنبیهشون کنیو صد برابر بدتر بکشیشون... نکشی میکشنتتتتت... >> سکیرو مضطرب شده بود. نمی‌دانست سبب آن چه بود. اگر ترس بود، از چه چیزی وحشت کرده بود؟ اگر نگران کورو بود، چرا در آن لحظه حتی به یاد او هم نیافتاده بود؟ دلیل آن هر چه که بود برایش بسیار مرموز بود. به نحوی که تابحال چنین حسی را تجربه نکرده بود. به بالای راه‌پله سنگی بازگشته و با قلاب، راهش را از روی دروازه بلوکه شده باز می‌کند. پس از آن، کوچه بلندی پیش رویش بود که دو راهزن با مشعلی در دستشان در فاصله ای نسبتاً دور، در حال قدم رو در معرض دیدش بودند. آن محلی که ایستاده بود گویا یکی از ورودی های آن املاک بود چرا که با کمی نگاه دقیق تر به اطرافش، دو اصطبل را در دو طرف خود می‌بیند. نمی‌دانست باید استراتژی برای مبارزه با آنان بچیند، یا راهی جانبی را برای دور زدن آن کوچه پیدا کند. در تکاپوی یافتن چنین راهکار هایی بود که ناگهان کمی آن طرف تر از دیوار سمت چپ کوچه، شیئی نورانی، محوطه کوچکی از قسمت کنار و تاریک اصطبل را روشن کرد. سکیرو به آن نزدیک می‌شود. شعله ای آبی رنگ و عجیب بود که از یک مجسمه بودای شش دست، بطور مستمر زبانه می‌کشید. با نگاهی دقیق تر به آن در می‌یابد که این مجسمه همان مجسمه ای بود که در بدو ورودش به هیراتا و چندی پیش در چند نقطه از منطقه آشینا نیز آن را دیده بود... ((... گرگ کوچک به محض ورودش به میدان کارزار، شروع به گشتن اجساد برای یافتن یک جفت شمشیر بلند و زیبا می‌کند. کمی می‌گردد اما با وجود وفور کاتانا های مردگان در آن معرکه، نمی‌تواند تسلیحات مورد علاقه و نظرش را پیدا کند. بعد از کمی جستجو، همانجا سرجایش می‌نشیند و به فکر فرو می‌رود.... @FromSoftware

کدومو ترجیح میدین یارتون باشن؟؟؟ anonymous poll Gael & Nameless – 73 👍👍👍👍👍👍👍 56% Gael & Soul of Cinder – 31 👍👍👍 24% Soul of Cinder & Nameless – 17 👍👍 13% Dancer & Nameless – 5 ▫️ 4% Gael & Dancer – 3 ▫️ 2% Soul of Cinder & Dancer – 1 ▫️ 1% 👥 130 people voted so far.

#Hmmmmmmmmmm... @FromSoftware
#Hmmmmmmmmmm... @FromSoftware

#Plin_Plan_Plon #Fun @FromSoftware
#Plin_Plan_Plon #Fun @FromSoftware

انگار میازاکی از هر مانگایی که خوشش میومده یه الهامی ازش تو بازیاش گرفته... #Sekiro @FromSoftware
انگار میازاکی از هر مانگایی که خوشش میومده یه الهامی ازش تو بازیاش گرفته... #Sekiro @FromSoftware

81 _ بُرش گردباد... نام آن تکنیک هرچند عیناً با خود آن مطابقت نداشت و گردبادی را بوجود نمی‌آورد، اما به هر حال همین اسامی بود که ذهن جنگجو را متبلور می‌کرد. نام و لقب در هر موردی علی الخصوص مبارزاتی، باید به گونه ای باشد که نه خیلی غلو در آن بکار رفته باشد و نه بسیار ساده و کسل کننده باشد. اسمی که برای یک تکنیک انتخاب می‌شود باید به نوعی باشد که جنگجو و طالب آن شیوه مبارزاتی را به خود ترغیب کند. هرچند این تمام کار و کلید اصلی موفقیت در اجرای هر فن رزمی نیست ولی می‌توان گفت که اینکار، سهم عمده ای در ذهن مبارز و نگرش و انگیزه او نسبت به نبرد با تمام قوا و شکست دادن حریف دارد. آن کتابچه باید توسط استاد بزرگی در عرصه شینوبی گری نوشته شده باشد. نه تنها کلیّت آن تکنیک ها و اجرایشان مختصر و ساده رسم شده بود، بلکه توضیحات مربوط به آن کامل و مفید بود و بنظر این تکنیک های ابداعی، به وسیله یک شینوبی کارکشته و فوق حرفه ای بوجود آمده بود. هنوز دو نفر دیگر پایین تر از آن مسیر و در اول پل - نزدیک جایی که سکیرو تیر خورده بود - مشغول گفتگو بودند. بعد از مشاهده سرسری آن دو، بروی برآمدگی سمت چپش و مشرف بر هردوی آنان می‌رود و اکنون، آنها را براحتی و از نمایی بالاتر - بطوری که آنان او را نمی‌توانستند ببینند - می‌توانست به راحتی زیر نظر بگیرد. نمی‌شد براحتی و صرفا با یک حمله غافلگیرانه هردو شان را کشت، چراکه راهزنان تجربه نبرد بالایی داشتند و از آنجایی که خود بیشتر از حملات غافلگیرکننده استفاده می‌کردند، خود آمادگی دفع چنین حملاتی را نیز داشتند و اگر سکیرو چنین کاری می‌کرد، نهایتاً می‌توانست یکی از آنها را بکشد و باز هم برای کشتن دیگری هم وقتش تلف شده و هم ممکن بود به دردسر بخورد. ناگهان در کسری از ثانیه فکری به سرش می‌زند. چندان اهل خرافه نبود ولی در طول زندگی اش - هرچند به طور تصادفی - ولی داستان های زیادی از افسانه ها و اساطیر کهن به گوشش خورده بود. در این میان یکی از آنها که کمی توجهش را به خود جلب کرده بود و با کمال تعجب هنوز آن را از قدیم الایام یادش بود، داستان اسطوره ای به نام (Kamui) بود که با تکنیک فوق العاده خاص و مرموز خود، توانسته بود لقب (Oni Slayer) را در بین عامه مردم دریافت کند... (( _ من که اصلا به این چرت و پرتا اعتقاد ندارم. _ ولی این واقعیه.. کودکی یتیم و آواره با لباس هایی پاره پوره و بسیار بزرگ تر از خود و نامناسب بر تنش، در طی مسیری جنگلی مخفیانه مشغول تعقیب دو کودک روستایی هم سن و سال خود بود. امید داشت تا با تعقیب آن دو شاید بتواند به جایی رسیده و بعد از چند روز غذایی پیدا کند.. _ کاموی واقعیه.. حالا شاید برای جذاب کردن داستان اومدن از شیاطین و موجودات غیر واقعی هم استفاده کردن ولی.. _ تو فک میکنی.. یه آدم.. میتونه با دو تا شمشیر چند ثانیه رو هوا وایسه و بعد با اون همه قدرت سر از تن یه هیولا جدا کنه؟ این امکان ندا.. _ "کاموی با دیدن هیولا غضب کرد... اوداباچی (Odabachi) را به سمت شانه چپش برده و اونیکیری(Onikiri) را به سمت شانه راستش، بطوری که هر دو دستش مخالف جهات خود و به پشتش رسیده بودند..." ینی ببین اینطوری.. کودک دستان خود را همانند ضربدر درست می‌کند و هر یک را به سمت شانه های روبرویش و کمی از آن عقب تر می‌برد. سپس دو مرتبه شروع به خواندن داستان با لحن حماسی می‌کند.. " سپس بلند، حتی بلند تر از قد آن هیولای دو شاخ میپرد. تمام قوای خود را جمع می‌کند و ناگهان، دستانش را مستقیم به سمت گردن هیولا باز کرده و در همین حین، دو کاتانایش با صلابت و قدرت بسیار، گردن هیولا را بریده و سپس آن را نزد روستاییان مظلوم...." _ اهاااا.. خب پس اگه همچین آدمی وجود داشته.. الان قبرش کو؟؟؟ نگو که برا یه همچین آدمی هیچ مقبره ای درست نکردن..!! _ آخر همین داستان میگه که اون به مناطق وسرزمین های جنوب مسافرت میکنه و دیگه هم ازش خبری نمیشه.. واس همین همه فک میکنن افسانه ست.. این داستان بروی توله گرگ جوان تاثیر عمیقی گذاشت. او می‌خواست از آن لحظه به بعد درست مانند کاموی باشد. اما قبل از هرچیز به دو کاتانای بلند و قدرتمند نیاز داشت. پس دوان دوان به سمت معرکه ای که چندی پیش از آن گذر کرده بود بازمی‌گردد..)) ... @FromSoftware

بعله. #Fun @FromSoftware
بعله. #Fun @FromSoftware

#Art by : Maria S @FromSoftware
#Art by : Maria S @FromSoftware