644
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-1130 أيام
أرشيف المشاركات
644
اشکی نمانده است بغضی که بمب شد
شاعر مغازه بود دائم پلمپ شد
یک پنجره نبود دیوار شد صدا
هر زن ترانه شد در خون خود ندا
اما شکنجه ها یواشکی نبود
644
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظهٔ آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگهای جوانش
معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند؟
این انفجار های پیاپی ،
و ابرهای مسموم ،
آیا طنین آینه های مقدس هستند؟
ای دوست ،ای برادر ، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.
644
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند .
وقتی که چشم های کودکانهٔ عشق مرا
با دستمال تیرهٔ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چیز ، به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید ، باید ، باید
دیوانه وار دوست بدارم .
