ar
Feedback
در میان ستاره‌ها.⋆

در میان ستاره‌ها.⋆

الذهاب إلى القناة على Telegram

place among the stars :'} .. Unknown: @Marimator_bot

إظهار المزيد
590
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
نمیتونم دیگه بچه‌ها. هیچ اهمیتی نداره که چه کسی چی می‌خواد فکر کنه بعد از خوندن این پیام. امشب دارم دیوونه میشم. کلمات عاجزن برای بیان دردی که داریم می‌کشیم. نمی‌فهمم چطور اینقدر راحت جوونا رو پر پر می‌کنن. نمی‌فهمم. مغزم جواب نمیده. مغز هیچکدوم از ما برای تحمل این حجم از درد و فقدان پشت سر هم ساخته نشده بود. مغز انسان برای همیشه در حالت بقا بودن ساخته نشده بود. ما برای دیدن مرگ اینجا نبودیم‌. اومده بودیم عشق رو یاد بگیریم. اومده بودیم به معنای بودنمون برسیم.. نه اینکه بخاطر زنده بودن احساس گناه کنیم. ما فقط می‌خواستیم "زندگی" کنیم..

ریحون شخصیت داره.

چون خیلی دارین پرایوت فور می‌کنین🤨

نبینم از چهره‌ی بچم میم ساختین‌ها

بعد دوباره اومدم از خود نقاشیم بگیرم فقط اومد خودشو جا داد بازم تو کادر:
بعد دوباره اومدم از خود نقاشیم بگیرم فقط اومد خودشو جا داد بازم تو کادر:

دقت کنید در چهره‌اش فحش دیده میشه:
دقت کنید در چهره‌اش فحش دیده میشه:

بعد دعواش کردم وایساد عکس بگیرم:
بعد دعواش کردم وایساد عکس بگیرم:

اولش میخواستم از نقاشیم کنار خودش عکس بگیرم و داشت گاز می‌گرفت نگاشی رو:
اولش میخواستم از نقاشیم کنار خودش عکس بگیرم و داشت گاز می‌گرفت نگاشی رو:

بیاین نشونتون بدم برای چند لحظه درگیر بانمک بودنش بشین

امروز بالاخره دستم به نقاشی رفت. طوری که انگار یه فرصت برای نفس کشیدن باشه :")

پس ذهن برای محافظت از خودش و ما اکثر تجربیات روزانه رو بدون هضم و پردازش، رد و رها می‌کنه و نتیجه می‌شه این اتفاق عجیبی که تجربه می‌کنیم: یک ماه قبل، انگار همین دیروز بود.

زمان برامون متوقف شده و یک ماه قبل انگار همین دیروز بود. در چنین شرایط دشواری از سوگ و ترومای جمعی، ذهن از یک مکانیسم دفاعی قدیمی استفاده می‌کنه: انجماد زمانی. زمان به صورت عینی می‌گذره اما ذهن اجازه نمی‌ده تجربه در خط زندگی ادغام بشه، چون ادغام یعنی پردازش و پذیرفتن واقعیتی که رخ داده و چنین واقعیتی خیلی دردناک و ناپذیرفتنیه.

.
.

photo content

_ولی دلگرم کننده برای من.

..گمونم دلم میخواد بهتون بگم که چند باری بود با استفاده از رنگ لاکی که انتخاب می‌کردم روی ناخن‌هام بزنم، بیشتر از اینکه برام مهم باشه به دستم میاد یا نه، دلیلی که داشتم پیش خودم برای انتخاب اون رنگ مهم بود، و معنایی که پشتش گذاشته بودم. و.. رنگِ سبزِ یه جوونه‌‌‌‌ی تر و تازه، کوچولو، قدرتمند، نازک و ظریف؛ انتخاب اونشب من بود. چرا؟ چون جوونه از دل تاریکِ خاک با کلی مشقت و اُمیدِ رسیدن به نور به هر طریقی بتونه بیرون میزنه از خاک؟ گمونم آره خب. همینقدر کلیشه‌ای شاید.

_

مراقب خودتون باشید بچه‌ها :")

(منکه میدونم چون دارم به تاریخ امتحانا و تحویل پروژه‌ها نزدیک می‌شم این اتفاق داره میوفته ولی به روی خودم نمیارم.🤭)

همین الان به طرز خیلی شدیدی احساس کردم نیاز دارم نقاشی بکشم. واقعا واقعا نیاز دارم یه چیز خیلی خوشگل خلق کنم همین الان😟