در میان ستارهها.⋆
Ir al canal en Telegram
590
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-430 días
Archivo de publicaciones
نمیتونم دیگه بچهها. هیچ اهمیتی نداره که چه کسی چی میخواد فکر کنه بعد از خوندن این پیام. امشب دارم دیوونه میشم. کلمات عاجزن برای بیان دردی که داریم میکشیم. نمیفهمم چطور اینقدر راحت جوونا رو پر پر میکنن. نمیفهمم. مغزم جواب نمیده. مغز هیچکدوم از ما برای تحمل این حجم از درد و فقدان پشت سر هم ساخته نشده بود. مغز انسان برای همیشه در حالت بقا بودن ساخته نشده بود. ما برای دیدن مرگ اینجا نبودیم. اومده بودیم عشق رو یاد بگیریم. اومده بودیم به معنای بودنمون برسیم.. نه اینکه بخاطر زنده بودن احساس گناه کنیم. ما فقط میخواستیم "زندگی" کنیم..
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
پس ذهن برای محافظت از خودش و ما اکثر تجربیات روزانه رو بدون هضم و پردازش، رد و رها میکنه و نتیجه میشه این اتفاق عجیبی که تجربه میکنیم: یک ماه قبل، انگار همین دیروز بود.
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
زمان برامون متوقف شده و یک ماه قبل انگار همین دیروز بود. در چنین شرایط دشواری از سوگ و ترومای جمعی، ذهن از یک مکانیسم دفاعی قدیمی استفاده میکنه: انجماد زمانی. زمان به صورت عینی میگذره اما ذهن اجازه نمیده تجربه در خط زندگی ادغام بشه، چون ادغام یعنی پردازش و پذیرفتن واقعیتی که رخ داده و چنین واقعیتی خیلی دردناک و ناپذیرفتنیه.
..گمونم دلم میخواد بهتون بگم که چند باری بود با استفاده از رنگ لاکی که انتخاب میکردم روی ناخنهام بزنم، بیشتر از اینکه برام مهم باشه به دستم میاد یا نه، دلیلی که داشتم پیش خودم برای انتخاب اون رنگ مهم بود، و معنایی که پشتش گذاشته بودم.
و.. رنگِ سبزِ یه جوونهی تر و تازه، کوچولو، قدرتمند، نازک و ظریف؛ انتخاب اونشب من بود. چرا؟ چون جوونه از دل تاریکِ خاک با کلی مشقت و اُمیدِ رسیدن به نور به هر طریقی بتونه بیرون میزنه از خاک؟ گمونم آره خب. همینقدر کلیشهای شاید.
(منکه میدونم چون دارم به تاریخ امتحانا و تحویل پروژهها نزدیک میشم این اتفاق داره میوفته ولی به روی خودم نمیارم.🤭)
همین الان به طرز خیلی شدیدی احساس کردم نیاز دارم نقاشی بکشم. واقعا واقعا نیاز دارم یه چیز خیلی خوشگل خلق کنم همین الان😟
