ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

الذهاب إلى القناة على Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

إظهار المزيد
1 522
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
به میوه پاییزی  #مربای_به 0تا100 تهیه شده در کانال زادگاه من چاپشلو↙️ https://t.me/chapeshloo_1 پاییز۴۰۲ 🍁

مربای #زالزالک  زالزالک که الان فصلشه به زالزالک هرچه بیشتر باد پاییزی بخوره شیرین تر میشه وخوشرنگتر این روزها هم فصلشه بعد شستن و تمیز کردن که هسته های آنها را در آوردیم شکر می ریزیم ،شب تا صبح که بمونه خودش آب میندازه،گلاب و هل هم همونجا اضافه میکنیم  بعد میزاریم باشعله کم بجوشه بجوشه ،میشه مربا😋 https://t.me/chapeshloo_1

میبینی پاییز را چقدر عجول است برای آمدن ؟! #بوستان_بهار 🍂🍂 🍁🍁 ۱۴۰۳/۶/۲۷ https://t.me/chapeshloo_1

بار گذاشتن سالاد در آب گوجه فرنگی🍅 👇 https://t.me/chapeshloo_1

02_GEBLE_ESHG.mp34.56 MB

این ترانه قدیمی از کیست ؟

سلام ودرود صبحتون بخیر پنجشنبه 27شهریور 404 روز شعروادب فارسی روز بزرگداشت استاد شهریار گرامیباد روحش شاد و یادش گرامی 🥀🙏

نه با دیدن غذای مجلسی باز میشه. این روزا اخلاقش خیلی تلخ شده. اوقاتم را برزخ می کنه، اما خدایی زن صبوریه با نداری ام ساخته. پیش او خجالت زده ام. اما چکار کنم. پول هم ندارم تریاک لوکو بخرم. باز با خودش فکر کرد خدا کریمه بابا. دم غنیمته کی فردا را دیده شاید زد ومن هم مثل علیرضا دوچرخه ساز برنده بلیط بخت ازمایی شدم وزندگی ام از این رو به ان رو شد و باز فکر کرد شاید برنده بانک شدم. اما بلافاصله این فکر را ازسرش خارج کرد. نه نه مگه من حساب پس انداز دارم که برنده بشم. همون بلیط چهارشنبه های خوشبختی برایم بسه. یادم باشه برم از کتابفروشی اقای شجاع یه بلیط شانس واقبال بخرم فردا شب چهارشنبه است و قرعه کشی میشه. در همین خیال ورویا غرق بود که صدایی از داخل تابوت شنید، برگشت به عقب از ترس، خشکش زد. صحنه ای دید که برایش قابل قبول نبود. مرده داشت از تابوت بیرون می امد. ناگهان مانند موشک رها شده. دو پا داشت ودوپای دیگر هم قرض، کرد وفرار را بر قرار ترجیح داد. و مرده فرضی نیز به دنبالش. تا رسید به در منزلش و چون عجله داشت که هرجور شده خودش را به داخل اطاق بیندازد واز دست مرده خلاصی یابد ونزدیکی شانه به شانه مرده ای که حالا زنده شده به او، از شتاب وعجله و ترس وواهمه، از چارچوب در اویزان میشود و مرده دست انداخته وپاهای اورا می گیرد و مدقلی مرده خور، خود اسیر مرده شده و فکر می کند مرده می خواهد او را بخورد!!! و درجا از هوش می رود. سونه با سروصدا، در خونه را باز می کند و چشمش به دوستان شوهرش می افتد. انها حال وقضیه وشوخی مرگبار را با شرمندگی بازگو می کنند و با گرفتن کاهگلی که روی ان اب ریخته اند زیر دماغ مدقلی، با خشتکی که خیس شده، بهوش می اید و متوجه رکبی که از دوستانش خورده میشود. بعضی وقتها شوخی ها هم از حد می گذشت و می گفتن شوخی خرکی. این ظاهرا سربسر گذاشتن وشوخی با مدقلی بیچاره نیز از ان شوخی ها بود. شوخی خرکی. حسن دانایی 1404/6/25

از داستانهای روزگار سپری شده «شوخی خرکی» اسمش مدقلی بود. هرروز می دیدم گوشه ای مابین دو دکان ومعمولا بین کافه علی اقا و دکون نیازعمی روی دو زانو می نشست و انفیه در یک دست و دستمال یزدی در دست دیگرش به تک تک عابرین نگاه می کرد. می گفتن قبلا هیزم شکن بوده. اخرهای شهریور ومهر، کارش سکه بود. از اطراف شهر با ارابه کنده های هیزم را به خونه ها می اورد و داخل حیاط می شکست، قطعه قطعه می کرد در حدی که داخل پیج هیزمی جا بگیرند و یا برای اتش اجاق مراسم عروسی ها هیزم می اورد و با بخور ونمیر شکمش را سیر می کرد. بعدها یکهو وضع مالی اش از این رو به اون رو شد. خونه ارث پدری حول وحوش گورستان شهر انتهای رضوان را تعمیر کرد و دو دربند اطاق اضافه کرد و برق و اب کشید و خلاصه خونه بقصد عروس اوردن اماده کرد.و سونه شد عروس خونه اش.واز ان به بعد بقول خودش چراغ آشپزخانه اش!روشن شد. اما خیلی زود ماه عسل زندگی اش تمام شد . گیر افتاد و بجرم قاچاق تریاک افتاد زندان. تو زندان. جوراب بافی یاد گرفت. پس از سه سال حبس، ازاد شد ودکانی را اجاره کرد و لابد از ته مونده پول قاچاق. کارگاه کوچک جوراب بافی راه انداخت. یه مدتی این کار ارزش داشت و مردم می رفتن ازش خرید می کردند. اما نمی توانست با فروشگاه بزرگ شمس رقابت کند. جورابهای استارلایت اونجا هم کیفیت خوب داشت و هم قیمتش کمتر بود. تازه مدقلی فقط بلد بود جوراب مردانه ببافه. واین شد که پس از چند ماه از صرافت اینکار افتاد و یه روز اومد و نشست دم کافه علی اقا و رهگذران را تماشا می کرد. حالا مردم بخاری نفتی داشتن. و فقط برای عروسی ها متقاضی هیزم بودند.و مگر چند تا عروسی بود تا بتواند خرج اش را دربیاورد. ظاهرا چاره ای براش نمانده بود که مجدد روبه شغل قاجاق تریاک بیاره. از بد شانسی اش، طرح کوپن معتادها اجرا می شد و هر معتادی که سن وسالی ازش گذشته بود جیره تریاک داشت و سر ماه به داروخانه عطار میرفتن و کوپن می دادند و دولول تریاک سیاه ودولول تریاک قهوه ای سناتوری که مثل سنگ سخت بودند به نرخ دولتی تحویل می گرفتن. این بود که کمتر سراغ خورده فروشهایی مثل مدقلی می رفتن، تازه شیرکش خانه ها هم بودن و قاچاق فقط باید« لوکو» انجام می داد که اون هم نه پولشو داشت و نه می تونست اعتماد فروشنده را جلب کند. وضع مالی اش اصلا تعریف نداشت و کفگیرش به ته دیگ خورده بود. وخورده فرمایش سونه هم زیاد شده بود .یه باردر روز سرد پاییزی که از خونه بیرون زده بود و بهمراه قاسم و قربو وممد داشتن کنار دیوار دای قدیمی افتاب می گرفتن و از هردری صحبت می کردند. صدای لا اله الا الله امد و جمعیتی تابوتی را به سمت قبرستان حمل می کردند. مدقلی از بیکاری و اینکه اینکار ثواب داره رفت زیر تابوت وتا لحظه خاک کردن میت همراهی کرد و هنگام دفن اقایی به اونزدیک شد و اسمش را پرسید و در دفتر ۲۰ برگی یادداشت کرد و گفت شما که زحمت کشیدید ودر مراسم خاکسپاری شرکت کردید روح پدرتان شاد. برای نهار تشریف بیاورید و مدقلی از خدا خواسته به مراسم سوگواری و نهار شرکت کرد وچه نهاری هم بود. حسابی دلی از عزا دراورد. مدتها بود که چنین غذایی نخورده بود. و اخر سر نزد صاحب عزا رفت وکاسه ای غذا نیز بنام مریض محتاج گرفت وبرای سونه برد. این غذا مزه دیکری داشت و ازان روز تاریخی، کارش شده بود شرکت در مراسم خاکسپاری وعزاداری و بقول رفقای گرمابه وگلستانش مرده خوری. کار او انقدر بالا گرفت حتی چند مورد به چاپشلو هم رفت و انجا برایش اسم گذاشتن ومسمی شد به نام مدقلی مرده خور! دوستانش که انها هم ول معطل زندگی بودند. والکی خوش، تصمیم کبری! گرفتن که سربسرش بگذارند. ودر یک عصرگاهی که هوا روبه تاریکی می رفت. هرچند که رسم نبود مرده را در شب خاک کنند. اما این غفلت دوستانش، به علت حرص وطمع مدقلی در شرکت در ضیافت مرده خوری، چشمش راکور و او را نیز غافل کرد. همانطور که در درگاه خونه اش نشسته بود صدای لا اله اله الله را شنید. حالا که خورشید درپس کوه پنهان شده بود و تاریکی داشت غلبه می کرد. چشمان طمع کارش، به تیزی، برشی برتاریکی زد ومشاهده کرد چندین نفر دارند تابوتی را می اورند. بشکنی زد و هجوم اورد به سمت تابوت تا گوشه ای از ان را بگیرد. نزدیک که شد. با شگفتی دوستانش را در زیر تابوت دید قاسم وقربو وممد، وهمراه شد.قربو حال قضیه را تعریف کرد،بنده خدا حشمو سر بازی بجول حین لکردو انداختن! یکهو یادش رفت نفس بکشه!. تابوت را در کنار گودالی که از قبل کنده شده بود گذاشتن و چون هوا تاریک ظلمانی شده بود. هریک ظاهرا به قصد انجام کاری، یکی ودونفر رفتن سراغ مرده شور وان دیگری سراغ ملا و از محل دور شدن. ومدقلی اجبارا به تنهایی پشت به تابوت روی قبری نشست و به این فکر می کرد خوب حالا حتما هم برای خاکسپاری وسوم وهفتگی وچهلم وحتی سال این مرحوم دعوت میشم وچه دلی از عزا دربیاورم. تازه سهم سونه را هم می گیرم و سگرمه های سو