شاسوسا
الذهاب إلى القناة على Telegram
شبیه منظرهای سبز در دوردست. مرسی که برای تبادل یا دعوت به چنلتون پیام نمیدید.💚 http://t.me/HidenChat_Bot?start=1408632438
إظهار المزيد1 049
المشتركون
+124 ساعات
-27 أيام
+3230 أيام
أرشيف المشاركات
1 049
Repost from Independent🪁
📢 اگر ۱۵ تا ۱۹ سالتونه، خوشحال میشم چند دقیقه وقت بذارید و این پرسشنامه رو پر کنید. 🙏
پاسخهاتون برای من خیلی ارزشمنده. ممنونم که مشارکت میکنید! 💜
https://survey.porsline.ir/s/lp0G8dEK
1 049
خدا یه چیزی رو ازم میگیره و درعوضش یه چیز خفن بهم میده.
خیلی خیلی خوشحالم امروز و یه پیشنهاد همکاری خفن بهم شده که ممکنه کل آیندهم رو تغییر بده.
1 049
Repost from N/a
با اینکه همیشه گفتم از آدمها خوشم نمیاد ولی یه تعداد محدودی آدم هستن که به خاطر وجود اونهاست که زندگی رو با تمام سختیهاش ادامه میدم. علت علاقهم به نوشتن هم همینه، در ارتباط بودن با آدمهای موردعلاقهم. واسه همینه که هر چی میشه ناراحت میشم، اما نمیشکنم چون توی قلبم و زندگیم عشق دارم.
1 049
Repost from N/a
نمیدونم چقدر باید بگذره که اینجا برام شکل خونه بشه، ولی دیگه اینجا مینویسم.
1 049
بله جناب حافظ شما درست میگی:
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
1 049
من سقوط کردم، و حس کردم، رهای رها شدم، یعنی طناب محکمی که بتونه منو نگه داره نیست، چون حس میکردم به هرطرف که میرم شبه، و این شب تمومی نداره، هر آدمی، هر تلاشی، هر بلندشدنی سرانجامش شکسته.
خسته بودم از هر تلاشی، از هر شکستی، از هر دویدن و نرسیدنی.
ولی با خودم گفتم که فر، زندگی که رسیدن نیست.
تو بارها و بارها و بارها فرو ریختی و از نو ساختی، ساختی و ساختی و ساختی تا شدی این. تا شدی آدمی که از جهان از هم فروپاشیده زیادی انتظار داره.
من دیگه به سرانجام هیچ چیز فکر نمیکنم، من در لحظه، عمیقا، با عمق وجود، حس میکنم، و تجربه میکنم.
چون تجربهی زیستن(حتی اگه تلخ و ترسناک و وهمانگیز)، تنها چیزیه که انسان داره. بقیهی چیزها در گذرند و ماییم و تمام گیرندههای حسی و نورونهایی که به هم پل میزنن.
و در آخر، به قول یونگ: بگذار سقوط کنی اگر قرار است سقوط کنی، آنکه خواهی شد، تورا خواهد گرفت.
1 049
دیشب تجربهی نزدیک به مرگ داشتم، و یکی از بدترین شبهای زندگیم توی چند وقت اخیر بود.
آدمیزاد نمیدونه چی توی دل کی میگذره و کی داره با چیا دست و پنجه نرم میکنه، نخی که باهاش به زندگی وصله ضخامتش چقدره و چقدر صبر و حوصله و ذوق و شوق براش مونده.
برای من همهی اینا نازک و کم بود.
حالا که اون بحران رو پشت سر گذاشتم دارم به این فکر میکنم که تک به تک وصله پینههامو خودم بدوزم، نخه رو خودم گره بزنم، ذوق و شوقه یه روزی، یه جایی، سر یه فرصتی میاد سراغم دوباره.
همین که توی اون شب سخت دوستام و خانوادهم کنارم بودن یعنی هنوزم زندگی ارزش زیستن داره، هنوزم یه چیزایی، یه کسایی، یه اتفاقایی هست که توت زندگی منن.
شاید مرگ اون ماجراجویی جدید و تازهست، ولی ماجراجویی زندگی، با همهی بالا پایین شدناش ادامه داره.
هنوزم چیزهایی هست که بخاطرشون باید با مرگ جنگید.
1 049
دیشب تجربهی نزدیک به مرگ داشتم، و یکی از بدترین شبهای زندگیم توی چند وقت اخیر بود.
آدمیزاد نمیدونه چی توی دل کی میگذره و کی داره با چیا دست و پنجه نرم میکنه، نخی که باهاش به زندگی وصله ضخامتش چقدره و چقدر صبر و حوصله و ذوق و شوق براش مونده.
برای من همهی اینا نازک و کم بود.
حالا که اون بحران رو پشت سر گذاشتم دارم به این فکر میکنم که تک به تک وصله پینههامو خودم بدوزم، نخه رو خودم گره بزنم، ذوق و شوقه یه روزی، یه جایی، سر یه فرصتی میاد سراغم دوباره.
همین که توی اون شب سخت دوستام و خانوادهم کنارم بودن یعنی هنوزم زندگی ارزش زیستن داره، هنوزم یه چیزایی، یه کسایی، یه اتفاقایی هست که توت زندگی منن.
شاید مرگ اون ماجراجویی جدید و تازهست، ولی ماجراجویی زندگی، با همهی بالا پایین شدناش ادامه داره.
هنوزم چیزهایی هست که بخاطرشون باید با مرگ جنگید.
1 049
Repost from EL vIsiOn
تو فکر میکنی داری برای حفظ یه رابطه تلاش میکنی، درحالی که خیلی وقته که داری صرفا مرزهاتو عقبتر میآری برای اینکه طرف مقابل راحت باشه. تو فکر میکنی داری برای رابطه تلاش میکنی اما به محض اینکه چیزی پیش میآد حس میکنی اگر «تو» دست از این تلاش برداری، اون ارتباط از بین میره. پس عزیزم این اسمش رابطه نیست. رابطه یه مفهوم متقابل و دوطرفهست. باری که تو تنهایی داری به جای دو نفر به دوش میکشی و تلاشی که داری به جای دو انسان نشون میدی، یه روند صرفا فرسایشی محکوم به فناست که فقط از دست رفتنش رو کمی به تعویق میندازه و تو رو بیشتر مصرف و زخمی میکنه. همین.
1 049
از ۵ صبح بیدارم، و باوجود اینکه بدنم داره فریاد میزنه که به خواب احتیاج داره ولی مقاومت میکنم، برای اینکه چندساعت بیشتر توی جادوی شب، پشتِ میزِ عزیزم(که از اتاق رو به رویی قرض گرفتم) بشینم و مطالعه کنم.
1 049
امشب دوستم باید به سلولاش سر میزد و من باهاش رفتم که تنها نباشه.
داشتیم به هم میگفتیم حالا که آخرای راه ارشدیم، چقدر دلمون نمیخواد این اتصال بین ما و آکادمیک قطع شه و کاش این روزا بیشتر کش بیاد تا از لحظه لحظهی حضورمون، با وجود همهی سختیا و مشقتایی که کشیدیم، لذت ببریم و استفاده کنیم.
الحق که بندهی درسیم تا ابد.
