ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 828
المشتركون
-224 ساعات
+47 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
روزی میرسه که به جای بوی دلتنگی، بوی عطر تورو بدم.

#part115 برگه رو ازش گرفتم و از اتاق رفتم بیرون. مسیحا از روی صندلی بلند شد و اومد سمتم. مسیحا_چه زود تموم شد. _باید بریم سونوگرافی. مسیحا_اینجاست؟ سرمو تکون دادم. فقط یه نفر جلوم بود پس خیلی سریع رفتم توی اتاق. فضای اتاق یکم کم نور و سرد بود و بوی عجیبی میومد. مثل بوی بیمارستان و الکل بود. یه تخت با روتختی از جنس پلاستیک به رنگ ابی گوشه اتاق بود که یه دستگاه به همراه مانیتور کنارش قرار داشت. برگمو گذاشتم روی میز که نگاهی بهش انداخت و گفت؛ _لباستو بزن بالا برو روی تخت دراز بکش. رفتم سمت تخت و روش دراز کشیدم، اصلا استاندارد نبود و پایه های خیلی بلندی داشت. ژل خیلی سردی ریخت روی شکمم و با دستگاهی موسی شکل پخشش کرد. دردم بیشتر شده بود و حالا کمی استرس گرفته بودم. نگاهمو به مانیتور دوختم. یه جای خاکستری رنگ بود که به دلیل تاریکی صفحه برفکی میشد. اروم دستگاه رو روی شکمم میکشید و همه حواسش رو به مانیتور دوخته بود. حس زنای حامله رو داشتم. حتما شوهر عزیز و پر ابهت و قدرتمندم پشت در منتظر جنسیت بچشه. با تصور اینکه شوهرم مسیحا باشه از خنده پاره شدم. اون دختر کوچولو کجاش شبیه شوهراست اخه.. دختر صفحه رو نشونم داد و گفت؛ _میبینیش؟ _هوم؟ به جسمی که توی صفحه بود اشاره کرد و گفت؛ _اینجاست. پوکر نگاهش کردم و گفتم؛ _تخم؟ الان زور بزنم تخم میزارم؟ دختر خندید و گفت؛ _نه ولی هشت ماه دیگه باید زور بزنی تا بدنیا بیاد. ولی چرا ضربان قلبش انقدر سریعه؟ یه لحظه هنگ کردم. چی؟ _چی به دنیا بیاد؟ دختری که اونطرف بود با بدخلقی گفت؛ _بچه دیگه. بارداری. یه لحظه حس کردم که یه جریان برق از توی وجودم رد شد. قلبم شروع کرد به تند زدن، اگه چشمام یکم بازتر میشد مطمئنا تخم چشمام بیرون میپرید. داشتم خواب میدیدم؟ تکونی خوردم که دختر گفت؛ _تکون نخور تکون نخور. سر جام خشک شدم. دختر_بسم الله. این دیگه چیه. _یا ابلفضل. چی چیه. کم مونده بود سکته کنم. سرشو برد جلو و با اخم به مانیتور خیره شد. دکمه ای زد که تصویر دوبرابر شد. با ترس چسبیده بودم به تخت و صفحه مانیتور رو نگاه میکردم. دختر قد بلندی که ژل رو مالیده بود به شکمم اومد و به صفحه زل زد. دختر_این چرا این شکلیه‌؟ اون سرشه؟ به صفحه نگاه کردم، یه جسم تپل مثل نطفه بچه بود که سرش یجوری بود. انگار که دوتا سر داشته باشه که کامل از هم جدا نشده باشن. مثل دوتا سلول درحال تکثیر. دختر با تعجب گفت؛ _این چرا اینجوریه. کم مونده بود گریم بگیره. انقدر ترسناک بود که حتی دلم نمیخواست نگاهش کنم. حس میکردم که هرلحظه ممکنه بیارم بالا. از تصور همچین چیزی توی شکمم بدنم مور مور میشد. دختره_بند نافش دو شاخست نه؟ با بغض گفتم؛ _چیشده؟ این چیه؟ دختر_نگران نباش عزیزم، نطفه مشکل داره. _من حاملم!؟ دختر_اره، ولی انگار ناقصه.. باید سونوگرافی مخصوص بارداری بدی. با ترس گفتم؛ _اما من که با کسی رابطه نداشتم! دختر_مگه میشه؟ سرم رو تکون دادم. دروغ میگفتم، با مسیحا داشتم. اما مسیحا مگه پسر بود؟ اصلا چطور امکان داشت؟ اصلا نمیدونستم چه اتفاقی داره میوفته فقط میدونستم که درحد مرگ ترسیدم. نمیدونم چجوری از اتاق خارج شدم. بی توجه به مسیحا بدو بدو رفتم سمت خروجی مطب. دلم پیچ میرفت و حالت تهوع داشتم.. با حس اینکه چیز گرم و تلخی از معدم اومد بالا خم شدم و عوق زدم که هرچی خورده بودم اوردم بالا.. چندبار سرفه کردم که صدای نگران مسیحارو شنیدم که گفت؛ _چیشد؟ خوبی؟ دستم رو گذاشتم روی شکمم و سرمو بلند کردم. از پشت هاله اشک نمیتونستم به خوبی ببینمش. اومد سمتم و دستمو گرفت. مسیحا_چیشده چرا گریه میکنی؟ با ناباوری نگاهش کردم و اروم گفتم؛ _بیچاره شدم. مسیحا_چرا؟ چیشده؟ با گریه گفتم؛ _یه چیزی توی شکمم بود. مسیحا_چی!؟ یعنی چی. _یه ادم. دوتا سر داشت، یجوری بود انگار ناقص بود. حالا باید چیکار کنم.. وسط کلماتم هق میزدم و صدام گرفته بود. دستمو گذاشتم روی سرم و گفتم؛ _گفت حامله ای.. ابروهاش پرید بالا و با تعجب نگاهم کرد. چند ثانیه گذشت و فقط صدای گریه من بود که سکوت بینمون رو میشکست. اخماش رفت توی هم و با صدایی جدی گفت؛ _چی میگی رستا؟ _بهم گفت حامله ای! خودم دیدمش.. بخدا خودم دیدمش. با صدای بلند گفت؛ _یعنی چی؟ چرا باید حامله باشی؟ درحالی که صدام میلرزید گفتم؛ _نمیدونم! مسیحا_نمیدونی!؟ _نه.. با صدایی که میشد خشم رو از توش خوند گفت؛ _با کسی بودی؟ اخمام رفت توی هم. _چی؟ نه! مسیحا_مطمئنی!؟ با صدای بلند گفتم؛ _چی راجب من فکر کردی؟ مسیحا_نمیدونم! خودت چی فکر میکنی؟ من که چندوقته کار دارم حواسم نیست! _اها یعنی منظورت اینکه من رفتم بهت خیانت کردم و از یکی دیگه حامله شدم؟ با صدای بلند گفت؛ _شاید! خفه شدم. تاحالا اینطوری سرم داد نزده بود. تو عمرم انقدر عصبی ندیده بودمش. به اطرافم خیره شدم، چند نفری داشتن نگاهمون میکردن.

حتی میان آن باران گلوله آزاد و بی‌پروا پرواز میکرد.

#part114 هنوز یک ماه از روزی که همچیزش رو از دست داد نگذشته که داره دوباره درستشون میکنه.. اونوقت من از صبح نشستم به خاطر دلدرد و دلتنگی واسه دوست دخترم گریه میکنم. چقدر ادما باهم متفاوتن.. _پول خونه ساختن رو داری؟ مسیحا_اره یکم پس انداز دارم در حد اینکه یه ساختمون متوسط و خوب بسازم. اگرم کم اوردم و وسایل گرون شد خونه هارو پیش فروش میکنم. _ایول بابا. حالا کارات تموم شد؟ مسیحا_نه بابا. تا ماه دیگه همش باید برم تهران. بعد از اونم تا یک سال هفته ای یبار باید برم تا ساختمون ساخته شه. _اووو. چه حوصله ای.. مسیحا_اره دردسرش همینه. حالا اگه کارم گرفت و تونستم ادامه بدم فقط شمال خونه میسازم. البته من اپارتمان زیاد دوست ندارم، دلم میخواد کنار دریا و این داستانا ویلا بزنم. _یه ویلا بساز بریم توش زندگی کنیم. مسیحا_فکر خیلی خوبیه، ولی من اصلا حوصله زندگی تو خونه ویلایی رو ندارم، خیلی دردسر داره. _ولی من خیلی دوست دارم، توشم پر باشه از مرغ و خروس.. خیلی خوب میشه. مسیحا_میخوای برات یه طویله بزنم بری با حیوونا زندگی کنی؟ خندیدم و گفتم؛ _برو گمشو. مسیحا_والا. نمیگه با دوست دختر عزیزم توی یه ویلای جنگلی زندگی کنم، واسه مرغ و خروسای زشت الدنگ ذوق میکنه. _چطور دلت میاد، جوجه های پشمالوی ناز. مسیحا_از پرنده ها و کلا حیوانات متنفرم.. فقط سگ دوست دارم. _واسه همین از دختر من خوشت نمیاد؟ مسیحا_چرا ازش خوشم میاد، خیلی ساکت و نرم و سفیده. مثل خودت میمونه. لبخندی روی لبم نشست که ادامه داد؛ _ولی از گربه دریا متنفرم. خیلی زشته. لبخندم پررنگ تر شد و خواستم چیزی بگم که شکم و لگنم تیر کشید. اخمام رفت توی هم و دستمو گذاشتم روی شکمم. _شت. لبخندش محو شد و با نگرانی گفت؛ _چیشد؟ خوبی؟ _نه. مسیحا_یکم تحمل کن تا برسیم. سرمو تکون دادم و نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم. این چندوقت خیلی بهم سخت گذشته بود. فکر کردن به موضوع سامیار و دایان یه طرف، ناراحتیای دریا یه طرف، خواب ها و کابوسایی که راجب سامیار و به قتل رسوندن ماریا میدیدم یه طرف.. همه اینجا جمع شده بودن و فکرمو حسابی مشغول میکردن. تازه جدیدا اهیل هم زیاد میدیدم، همیشه خداهم یچیزی میگفت؛ ما ارسو.. ارسوهم توی کابوسام میدیدم، تهدید که میکشتم و قربانیم میکنه. جسم و روحم رو میده دست جنا و باعث میشه تا ابد عذاب بکشم. درد شکم و افسردگی ای که جدیدا گرفته بودم هم یه طرف دیگه قرار داشت. مسیحا بهم بی توجه شده بود و خیلی کم پیش میومد که همدیگه رو ببینیم. همش فکر کارش بود و حتی وقتی که کنارم بود هم انگار فکرش یه جای دیگه بود.. درکش میکردم، وضعیت خوبی نداشت و باید واسه ایندش تلاش میکرد. اینو درک میکردم. اما یکم ازار میدیدم و واقعا نگرانش بودم. نفس عمیقی کشیدم. امروز صبح دریا بهم گفته بود که میخواد به سامیار پیشنهاد بده و من به زور جلوش رو گرفتم. میدونستم که سامیار دریا رو اونطوری که باید دوست نداره و درگیر کارشه. علاوه بر اون بنظر میومد یچیزایی بین خودش و دایان باشه.. دلم نمیخواست به دریا جواب رد بده و دلشو بشکنه. کاملا تابلو بود که به رابطه با دریا فکر نمیکنه. دریا رو با این موضوع که سامیار خودش توی یه شرایط مناسب بهش پیشنهاد میده گول میزدم. مسیحا جلوی مطب دکتر ایستاد و از ماشین پیاده شد. شالش رو ازش گرفتم و گذاشتم سرم و خودشم کلاه زد. حوصله نگاه چپ زنای حامله و پیرزن هایی که میخواستن فلان جاشونو تنگ کنن رو نداشتم. وارد مطب شدیم، برعکس انتظارم زیاد شلوغ نبود. بعد از نوبت گرفتن رفتیم نشستیم روی صندلی. به مسیحا خیره شدم. مسیحا_بنظرت دختره یا پسره؟ با لبخند ظریفی نگاهم کرد. عاشق وقتایی بودم که نگاهم میکرد. خیلی وقت بود که رابطمون یکم سرد شده بود. یعنی ممکن بود واسه درد شکم من و کم بودن سکس باشه‌؟ هرچقدرم که بگیم دوستم داشته باشه، بلاخره در صورت دوری سرد میشه. _مهم نیست، امیدوارم بشه انداختش. مسیحا_منم همینطور.. لبخندی زدم و به اطرافم خیره شدم. چندتا پوستر از بچه و خانم های باردار روی دیوارا بود. نوبتم که شد از روی صندلی بلند شدم و رفتم توی اتاق. زن میانسالی پشت میز روی صندلی نشسته بود و چیزی یادداشت‌ میکرد. _سلام. سرشو تکون داد. رفتم روی صندلی نشستم و بهش خیره شدم. عینک مستطیلی ای به چشم داشت و رژ پررنگی که زده بود لبای نازکش رو کوچیکتر نشون میداد. زن_مشکلت چیه؟ _درد شدید شکم و لگن. پریود نشدن. درواقع ممکنه هفته ای یبار بشم اما چندساعت بیشتر طول نمیکشه. اولش خیلی خون میومد اما الان قطره ای میاد. چیزی نوشت و گفت؛ _چند سالته؟ _بیست و دو. زن_رابطه جنسی داشتی تازگیا؟ _نه. زن_قبلش چی؟ _اره. چیزی نوشت و روش مهر زد. زن_یه سونوگرافی نوشتم میری اتاق بغلی میدیش جوابش رو میاری.

رهایم کن تا امشب کمی مست شوم میخواهم تورا بدون ترسیدن ببوسم.

زیبا بودی اشکهایت زیباتر

دست‌های آلوده به گناهت موهایم را چه زیبا نوازش میکنند.

#part113 چند دقیقه گذشته بود و من هنوز بیدار بودم. به زور خودم رو کنترل کرده بودم تا به دایان نگاه نکنم. داشتم به رابطه ای که بینمون بود فکر میکردم. تهش به کجا میرفت؟ قرار بود همیشه از همه مخفیش کنیم؟ باید اینقدر غریبه میبودیم و فقط هرازگاهی که اون هوس میکرد سکس میداشتیم؟ نقش من توی زندگیش چیه؟ ازم خوشش میاد یا صرفا به خاطر سرگرمی باهامه.. خیلی گیج شده بودم.. واقعا نمیدونستم‌. هیچوقت توی هیچکدوم از دوره های زندگیم انقدر سردرگم نبودم. این حس من به کجا میرفت؟ ایا اصلا دایان از پسرا خوشش میومد یا منو به چشم یه دوست منفعتی میدید.. حالا رستا رو خیلی خوب درک میکردم، اونم در رابطه با مسیحا خیلی احساس گیجی میکرد. ایا باید باهاش حرف میزدم و بهش میگفتم؟ شاید میتونست کمکم کنه.. غلتی زدم و روی پهلو خوابیدم که نگاهم خورد بهش. چشماش بسته بود و شکمش اروم بالا پایین میشد. موهاش ریخته بود توی صورتش و پتوشو بغل کرده بود. لبخندی روی لبم نشست. چقدر وقتی میخوابید زیبا میشد. چقدر اروم و مظلوم به نظر میرسید.. دوست داشتم برم کنارش و موقع خواب بغلش کنم. یا سرمو بکنم توی گردنش و بوی عطرش رو نفس بکشم. چقدر دلم میخواست میتونستم با موهاش بازی کنم و نفساشو وقتی خوابه بشمرم.. چیشد که همچین حسی بهش پیدا کردم؟ منی که ازش یجورایی متنفر بودم و ازش کینه داشتم. به دستش که روی پتو بود و میتونستم تتوهاش رو ببینم خیره شدم. چقدر همه جای بدنش قشنگ بود.. تاحالا همچین حسی به هیچکس نداشتم، حتی ماریا.. نفس عمیقی کشیدم و اروم زمزمه کردم؛ _دوباره پای چال زیر گونه هات کنار خط صفر مرزی لبات هجوم شب به عمق گیسوهاتو میخوام نگو تمام، تو رو جون امام شهید کربلای چندم صدات اسیر عشوه های بعثی چشات مدافع حریم چادر شمام نگو تمام، تو رو جون امام نگو تمام، تو رو جون امام تو نص صریحی من حدیث جعلی چه دل میبری ای کفتر محلی یزید شم توی زینب نگات؟ تو تشنه باشی و آب شم برات دوتایی غرق شیم خسته تو فرات.. ساکت شدم و به صدای نفساش گوش سپردم.. ... رستا؛ دستم رو گذاشتم روی شکمم و چشمام رو بستم. حس میکردم که یه مار توی رحممه و داره دور خودش میپیچه. پولکای تیزش با گوشتم برخورد میکرد و باعث میشد شکمم سوز بگیره. نمیدونم این دیگه چه مرضیه که بهش دچار شدم. نگاهی به ساعت انداختم و پوفی کشیدم. قرار بود مسیحا بیاد تا باهم بریم دکتر.. گفته بودم که خودم میرم اما نزاشت. ده دقیقه ای میشد که دیر کرده بود. با صدای زنگ گوشیم از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت در که مامان گفت؛ _داری میری؟ _اره. مامان_برو پیش اون دکتری که گفتم. _باشه، خدافظ. هرچقدر دکمه اسانسور رو زدم راه نیوفتاد، مثل اینکه یه نفر طبقه بالا معطلش کرده بود. ناچارا رفتم سمت پله ها و خیلی سریع ازشون رفتم پایین‌. در حیاطو که باز کردم مسیحارو دیدم که اونور کوچه پارک کرده بود و سرش پایین بود. درو باز کردم و نشستم توی ماشین که سرشو بلند کرد. بعد از اینهمه مدت هنوزم وقتی میدیدمش دردامو یادم میرفت. مثل همیشه از همه ادمای اطرافم زیباتر بود. مسیحا_سلام. درو بستم و بغلش کردم که تونستم بوی عطرش رو حس کنم. انگار عوضش کرده بود، اینیکی هم خیلی بوی خوبی میداد. چشمام و بستم و به خودم فشارش دادم. پنج روزی میشد که ندیده بودمش. دلم خیلی براش تنگ شده بود و واقعا بهم سخت گذشت. مخصوصا که حالا توی وضعیت روحی درست حسابی ای نبودم. حتی همین صبح داشتم مثل چی زار زار گریه میکردم. علاوه بر اون درد طاقت فرسای شکمم بود و اوضاع رو خراب تر میکرد. کشیدم عقب و گفتم؛ _چقدر دیر اومدی. برگه های توی دستش رو گذاشت توی داشبورد و گفت؛ _یکم کار داشتم. چشمامو ریز کردم و گفتم؛ _راستی چیکار کردی؟ موضوع این پنج روز تهران رفتنت چی بود که بهم نمیگی؟ مسیحا_چیز خاصی نیست. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _بگو. اصلا چیو داری ازم قایم میکنی؟ نکنه یه دختر تهرانی قشنگ پیدا کردی منو یادت رفته؟ خندید و موهاشو زد بالا. وقتایی که بامزه بازی در میورد وقتی میخندید زبونش کمی پیدا میشد. با صدای همیشه گرفتش گفت؛ _من دخترای رشتی رو بیشتر دوست دارم. پوزخندی زدم و گفتم؛ _ولی من همه دخترارو دوست دارم. مسیحا_اره مالیدی.. این مالیدی تیکه کلام جدیدش بود. همون معنی گوه خوردی رو میداد.. _باشه دیگه وقتی کردمت مثل سگ میفهمی که دیگه چیزیو از من پنهان نکنی. مسیحا_خیل خب بابا، تند نرو. رفته بودم تهران دنبال کارای مجوز ساخت زمینا. کارای اونو کردم، بعد دنبال مهندس ناظر بودم. بعدم که دنبال قیمت مصالح بودم.. ابروهامو انداختم بالا و به این فکر کردم که مسیحا هیچوقت ساکت نمیشینه تا نابود شدن زندگیش رو ببینه. همیشه دنبال کار و تلاشه و بلاخره از یه راهی خودشو بالا میکشه.. اون اولا که تازه اشنا شده بودیم فکر میکردم ادم بی دغدغه و بیخیالیه. به عبارت دیگه بچه مایه ای که تو پر قو بزرگ شده. اما به هیچ عنوان اونطور نبود..

حال میفهمم چرا ایران انقدر اب دارد و از هرطرف به دریا وصل است و دریایش همه شور! اخر اینها اشک گذشتگان برای ایندگان است.

انسانیت در جایی رنجمند میشود که بدانی نانی که میخوری ممکن است در سفره کسی نباشد، لبخندی که میزنی به مانند اشک چشمان تر و دهان تشنه ای را بسوزاند و جانی که با ان میزیستی را از فرزند مادری گرفته باشند. انسانیت در جایی زار میشود که بدانی مردمانت همه در رنج و عذابند.

کافیست عزرائیل به جان دولت‌مردان بالادستی سکی بدهد تا اورا شهید بخوانند و قربانی دفاع از میهن، درحالی که کودکان ازاده که در راه استقلال و عدالت جان دادند را مرحومه مینامند و اشک سوگ را برایش حرام میکنند.

شاید دلیل اینکه تو خدا نیستی اینکه حرفای منو از سکوتم متوجه نمیشی.

تکرار مکرر اکرار انکار اکراهت.

کو، روش کوروش بزرگ؟

photo content
+1

زمستانی ساخته بودید که اشک چشم هرکسی در ان یخ میبست، انتظار فرو رفتن تیزی و برندگی‌اش را در بنیان نحس زندگیتان داشته باشید.

چشم هارا نه باید شست و نه باید جور دیگری دید. بگذار اشکت همانطور حلقه چشمانت را بغل بزند و دیدت را تار کند. بگذار بفهمی هیچ چیز در این دنیا واضح و شفاف نیست. یک موقع خون هارا نشوری! انهان که چشمانت را باز نگه میدارند و به تو یاداور میشوند که چه کسی این بلاهارا سرت اورده و اینگونه تخریبت کرده. نشنوم روزی بگویی چیزی در چشمم فرو رفته، بیایید فوت کنید. اخر مگر نمیدانی این درد و رنج مردم است که مثل قندیل یخ کورت خواهد کرد؟

به حق تمام چیز های ندیده و نشنیده. "رنگ خوشبختی، صدای زنگ پایان کلاس زندگی"