𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 828
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
2 828
Repost from N/a
#گروگان
#پارت_۹۳
#فصل_۲
سگ ارباب روی کمر #شوهرم پرید و میخواست سوراخش و پر کنه.
حامد تند تند پاهایارباب و بوسید و براش #زوزه کشید.
ارباب کف پاش رو روی سرش کشید و گفت:
-واسه #ارضا شدن گریه میکنی؟
نشون دادی که واقعا یه #حیوون خونگی بی ارزشی
#سگای_کو_نی واسه اینکه سوراخ شون پر بشه هر کاری میکنن
حالا که میدونی #هرزه ای پلمپ سوراخ نو برمیدارم
ارباب پلاگ دم رو که برداشت سوراخ حامد باز و بسته میشد.
#جوزف روی کمر #شوهرم 💦پرید و سوراخ شو با ک_رش پر کرد.
حامد اه کشید و اجازه داد #سگ کارش و کنه.
من در حال ساک زدن واسه #جفری بود.
سگ آلتش و توی سوراخ حامد فرو کرد و ارباب سراغ من اومد .
تو یه حرکت #دمم رو در آورد و صدای ناله م بلند شد.
در حالیکه نفس نفس میزدم ارباب رو نگاه کردم که قلاده سگ رو گرفت و کمک کرد پشت من وایسه :
-بجنب پسر
مگه نمیبینی واست #خیس کرده
از #ماده ت درست استفاده کن
با دستور ارباب سگ بزرگ و سیاهش...
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
https://t.me/romanasir
2 828
Repost from N/a
مردی که بیماری روانی داره و هر شب با دختره سکس میکنه!❌🔞
رحمِ دختره پاره شده که.. 🙈🔥
https://t.me/+TjSy1L4zHsHXlYe0
دستش رو روی بهشتم کشید و نالهی کوتاهی سر دادم و ناچار نالیدم:
-رحمم آسیب دیده زخم شده لطفا..
هنوز حرفم تموم نشده بود که خم شد و لیسِ محکمی به بهشتم زد که تکون شدیدی خوردم.
خواستم اعتراض کنم که روی تخت هولم داد و وحشیانه پاهام رو از هم باز کرد و غرید:
-تو ماله منی تولهصگ هرزه!
خودش رو بین پاهام تنظیم کرد و وحشیانه مردونگیش رو داخلم کرد.
جیغی از درد کشیدم و با هق هق گفتم؛
-آخ لعنتی یواش دکتر رابطه رو ممنوع کرده!
بیتوجه وحشیانه داخلم تلمبه میزد که با خونی که از بین پاهام جاری شد وحشت زده نگاهم کرد و..🙈🔪🩸
https://t.me/+TjSy1L4zHsHXlYe0
https://t.me/+TjSy1L4zHsHXlYe0
دختری که وحشیانه هرشب شوهرش رو تمکین میکنه!🍭🍓🍼
#زیر_هیجده_سال_جوین_نشه💯🚫⚠️
2 828
#part35
ناهار رو من و رستا اماده کردیم، دایان و دریا نشسته بودن پا قلیون و مسیحام داشت با ماشینش ور میرفت.
نشستم سر سفره که دایان اومد و کنارم نشست.
نیم نگاهی بهش انداختم و مشغول ور رفتن با قاشق چنگالم شدم.
بعد از اینکه مسیحا اومد مشغول خوردن شدیم.
از اونجایی که خبری از قابلمه نبود پس برنج هم نداشتیم و مجبور بودیم با نون بخوریم.
هرچند که ماهیش خیلی نمکی و خوشمزه بود و نبود برنج اصلا حس نمیشد.
دستم رو بلند کردم و خواستم نوشابه بریزم که دایان نوشابه رو برداشت.
یه لیوان نوشابه برای خودش ریخت و بعد مال منو پر کرد و گرفت جلوم.
به چشماش خیره شدم و تشکر کردم.
لبخند کجی زد و نون جلوی دستم رو برداشت.
نگاهم رو ازش گرفتم و مشغول خوردن نوشابه شدم.
رستا_چرا دیشب سامیار رو از اتاق پرت کردی بیرون؟
دایان خواست چیزی بگه که غذا پرید تو گلوش و زد زیر سرفه.
به زور خندم رو کنترل کرده بودم که مسیحا گفت؛
_خب بزن تو کمرش.
چندبار زدم پشت کمرش که حالش بهتر شد.
لیوان نوشابش رو برداشت و کمی ازش خورد.
حالش که بهتر شد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_نمیدونم دلیلش رو بهم نگفت.
یهو بلند شد گفت میخوام برم توی هال بخوابم.
رستا_اها یعنی تو بیرونش نکردی.
خاری که گوشه لیوانم بود برداشتم و گفتم؛
_نه چرا باید بیرونم کنه.
خودم رفتم.
دایان_اره بابا من بیرونش نمیکنم.
_جرعتشو نداری.
با خنده بهم خیره شد.
_به چی میخندی؟
دایان_هیچی.
بعد از ناهار یکم دیگه موندیم و بعد تصمیم گرفتیم راه بیوفتیم.
دایان انگار دیشب زیاد خوب نخوابیده بود چون سوییچ رو داد به من و رفت عقب ماشین نشست.
بعد از اینکه سوار شدم ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
دریا نگاهی به دایان که عقب بود انداخت و گفت؛
_مگه دیشب نخوابیدین؟
_من که خوابیدم، نمیدونم دایان خوابید یا نه.
دایان_مگه سرفه های این گذاشت بخوابیم.
تا صبح حس میکردم که توی بخش حاملگی و زنان زایمانم.
دریا_چه ربطی داره؟
مگه اونجا سرفه میکنن؟
دایان_زن های حامله سرفه میکنن و میارن بالا دیگه.
_ولی توی بخش زنان زایمان دیگه کار از این حرفا گذشته و مردم برای به دنیا اوردن بچشون میرن اونجا.
دایان_اوه اوه تجربه.
معلوم نیست چندبار رفته اونجا که انقدر اطلاعات داره.
_من اصلا تاحالا زن نداشتم که بخوام برم اونجا.
دایان_کی زنت رو گفت، خودت رو میگم.
از توی اینه نگاهش کردم و چیزی نگفتم.
از بحث کردن سر چیزای الکی هیچ خوشم نمیومد.
دریا_اگه خسته شدی بزار من بشینم.
دایان_قربون دستت من ماشینمو از تو جوب پیدا نکردم که بدمش دست تو.
دریا_مگه میخوام بخورمش؟
خندیدم و گفتم؛
_اصلا خوب رانندگی نمیکنی، هروقت باهات اومدیم بیرون یا ماشینو کوبیدی یه جایی یا نزدیک بوده تصادف کنی.
دریا_این به خاطر این نیست که رانندگیم بده، واسه اینکه حوصله ندارم و میخوام سریع به مقصد برسم.
الانم انقدر اروم میری که ادم حرصش در میاد.
دایان_دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه.
دریا با اخم دایان رو نگاه کرد و چیزی نگفت.
دایان خوابید و دریا هم با هندزفری اهنگ گوش میکرد.
منم حواسم به رانندگیم بود و به دیشب فکر میکردم.
خوبی ماشین دایان این بود که دنده اتومات بود و رانندگی رو خیلی اسون تر میکرد.
دریا هندزفریش رو در اورد و بهم خیره شد.
دریا_سامیار.
نیم نگاهی بهش انداختم.
_بله؟
دریا_مرسی که دیشب حقیقیت رو نگفتی.
متوجه شدم که راجب جرعت حقیقت و اون سوال رستا حرف میزنه.
_خواهش میکنم.
دریا_ولی چرا راستشو نگفتی؟
_دلیلی نداشت بقیه بفهمن.
سرش رو تکون داد و چیزی نگفت.
بقیه مسیر در سکوت گذشت.
اول رفتیم سمت خونه عمو صادق و دریا و رستا رو رسوندیم.
دایان نشست پشت فرمون که گفتم؛
_منو همینجا کنار ایستگاه پیاده کن با اتوبوس میرم.
راهتو دور نکن.
نیم نگاهی بهم انداخت و جوابم رو نداد.
هرچند که من جوابم رو گرفتم، تعارف بی جا نکن!
ماشین در خونه ایستاد.
درو باز کردم و گفتم؛
_خیلی ممنون.
بهش خیره شدم، ماشین رو خاموش کرد و برگشت سمتم.
موهاش رو از توی صورتش زد کنار و گفت؛
_خواهش میکنم.
در رو بستم.
_اگه میشه صندوق رو بزن.
بعد از برداشتن ساکم خدافظی کردم و رفتم سمت در خونه که صداش رو شنیدم.
دایان_سامیار.
انگار منتظر بودم که صدام بزنه چون ایستادم و خیلی سریع برگشتم سمتش.
از اونجایی که شیشهش پایین بود باد میزد به موهای فندقی رنگش و تکونشون میداد.
دوست داشتم بدونم که ایا موهای خودش طبیعی انقدر روشنن یا رنگشون میکنه.
هرچی که بود واقعا بهش میومد.
دایان_هیچی.
خدافظ.
این رو گفت و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
تا ناپدید شدنش توی کوچه داشتم نگاهش میکردم.
کاش تعارف کرده بودم که بیاد بالا یه لیوان چای بخوره اما خب هرچی کمتر در ارتباط میبودیم بهتر بود.
شاید هم درستش این بود که هردو اتفاق دیشب رو فراموش کنیم و عادی رفتار کنیم.
من هم همینو میخواستم اما خب انگار هنوز خوب با اون موضوع کنار نیومده بودم.
2 828
#part34
مسیحا_این دایان چقدر میخوابه.
رفت سمت اتاق و درشو باز کرد.
میتونستم دایان رو ببینم که پهن شده بود روی تخت و پتورو بغل گرفته بود.
با دیدنش تموم تصاویر شب قبل از جلو چشمام گذشت.
طعم شیرین لب ها و بدن و دستای گرمش بهم یاداوری شد.
بوسه های داغش و حسی که اون لحظه داشتم، همشو به خاطر اوردم..
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به اون اتفاقات فکر نکنم.
خداروشکر که خودداری کردم و جلوی خودم و اونو گرفتم مگه نه الان با چه رویی توی صورتش نگاه میکردم.
اونوقت دیگه پشیمونی یک لحظه هم امونم نمیداد.
خداروشکر که بخاطر چند دقیقه لذت با خودم همچین کاری نکردم.
دایان_صبح بخیر.
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم، حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت.
رفت سمت دستشویی و درو بست.
مسیحا_بلند شین اماده شین که میخوایم بریم جنگل.
دریا_کدوم احمقی الان میره جنگل؟
کل زمینا خیسه.
مسیحا_دایان یه جایی بلده الاچیق داره.
میریم اونجا.
برید اماده شید همین الانم دیر شده.
نگاهی به ساعت که یازده و نیم رو نشون میداد انداختم و رفتم سمت اتاق.
شلوارکمو با یه شلوار عوض کردم و ساکم رو بستم.
در اتاق باز شد و دایان اومد تو.
خواستم برم بیرون که گفت؛
_بیا لباست رو بگیر.
برگشتم سمتش، تیشرت رو از تنش کند و گرفتش سمتم.
نگاهم رو دزدیدم و گرفتمش.
از اتاق خارج شدم و درو بستم.
صورتم رو شستم و نشستم کمی صبحونه خوردم.
بعد از اینکه بچه ها اماده شدن و سفره رو جمع کردیم و وسایل رو برداشتیم از خونه خارج شدیم.
خداروشکر دریا این بار هم با ما میومد.
اول خواستم عقب بشینم ولی اگه اینکار رو میکردم دایان فکر میکرد ازش خجالت میکشم.
من ازش خجالت نمیکشیدم، فقط پشیمون بودم.
اون اتفاق باعث میشد که رابطه دوستانمون خراب بشه و هیچوقت اون موضوع رو فراموش نکنیم.
هروقت که همدیگه رو میدیدیم دیشب بهمون یاداوری میشد و من این رو نمیخواستم.
یکی از بدترین اتفاقاتی که توی زندگی یه نفر میتونه بیوفته اینکه اشتباهت جلوی چشمت باشه و هرلحظه پشیمونی رو بهت یاداور بشه.
دایان بعد از تحویل دادن کلید به صاحبخونه سوار ماشین شد و راه افتاد.
در طول مسیر همش ساکت بودیم و مناظر اطرافمون رو نگاه میکردیم.
طبیعت بکر و دست نخورده ای که حالا پشت پنجره های شیشه ای کثیف ماشین درست پیدا نبود.
شیشه رو کشیدم پایین و هوای تازه رو نفس کشیدم.
در طول مسیر همش توی بحر درختا و کوه ها بودم.
ماشین وارد یه فضای جنگل مانند شد که توی فواصل پنجاه متری الاچیق زده بودن.
مسیحا کنار یکی از الاچیق ها ایستاد و دایان پشت سرش پارک کرد.
از ماشینا پیاده شدیم و وسایل رو در اوردیم.
هرچند که وسیله زیادی هم نداشتیم.
مسیحا سکوت رو شکست و گفت؛
_هوا چقدر خوبه، ادم دلش میخواد کوکائین بکشه.
مگه نه دایان؟
دایان_اوهوم.
رستا چپ چپ مسیحارو نگاه کرد و گفت؛
_یبار دیگه حرفت رو تکرار کن تا اینور اونورتو پرچم کنم.
دایان_مگه اینکه رستا ادمت کنه.
کنار دریا نشستم که اروم گفت؛
_غذارو درست کنید دیگه، مردیم از گشنگی.
بهش خیره شدم، اونم داشت نگاهم میکرد.
_چرا صبحونه نخوردی؟
دریا_من از صبحونه خوشم نمیاد.
تازه ماهی هم دوست ندارم.
سرمو تکون دادم و بلند شدم.
_ما که منقل نداریم.
دایان سرشو بلند کرد و بهم خیره شد.
دایان_خب بچه ها از ناهار خبری نیست.
مسیحا_چرا من منقل دارم.
این رو گفت و رفت سمت ماشین.
دایان_نامسلمون چرا زودتر نگفتی.
مسیحا_خب نپرسیدین.
دایان_الانو نمیگم بابا دیروز پریروز که میخواستیم کباب کنیم هم نگفتی.
مسیحا_میگم نپرسیدین.
منقل رو در اورد و داد به دایان.
دایان رفت سمت ماشین و گفت؛
_میدونید چی گرفتم؟
مسیحا سریع گفت؛
_کوک؟
دایان لبخندی زد و گفت؛
_نه.
و کیسه برنجی از ماشین خارج کرد.
مسیحا_برنج خریدی؟
دریا_احمق جان این قلیونه.
_به قلیون مردم رحم میکردی لااقل.
سرشو بلند کرد و بهم خیره شد.
دایان_من به هیچکس و هیچ چیز رحم نمیکنم.
حرفش حس خوبی بهم نداد.
باعث شد حس کنم به اتفاق دیشب اشاره کرده.
ادامه داد؛
_اینم خواستم بخرم ولی گفت مال یکی از مسافرا قبلی بوده جاش گذاشته.
خیلی قلیون خفنیه.
2 828
Repost from N/a
[ اوليـن چنل برا رمان خون های bdsm+18 از كاپل هاى مشهور ]
• داستـان هاى كوتاه تصویری •
𐠦 داستان های کاپلی و بدون سانـ*سور ميـخواى؟ 🔞
𖡡 عكـس و گیفهای #سکـ*سی ❗️
𖡡 پی دی اف هاى #خيـس 💧
𖡡 رمان های بدون سانـسور و بدونرمـز
𖡡 منبـع گیف کاپلی و دخترپسری🏳🌈
🩸𝙂𝙖𝙮🔥🏳🌈𝙁𝙞𝙘💧𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡
https://t.me/+APIS0-srnZk3YWU8
https://t.me/+APIS0-srnZk3YWU8
🩸𝙂𝙖𝙮🔥🏳🌈𝙁𝙞𝙘💧𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡
بنر از مجموعه : @Holy_Sense_SM
2 828
Repost from N/a
+ #فا*ک!💦 اگه همچنان به #خراش🩸دادن #مردونگیم🍆 با #دندونهات🦷 ادامه بدی، نمیتونم جلوی عواقب #ترسناکشو🪓بگیرم #بیبیگرل🍭
گرل کوچولو همونطور که با لذت #عضو🍆 ددی رو عمیقتر #سا*ک👅 میزد، سرش رو بالا گرفت و هاله #اشکی💧که توی چشماش نقش بست..
+همه چیز میتونست خیلی #سکـ*سیتر🔞 بشه! اگه اشک تو چشمات از #درد🧨 پر میشد!
طی یه حرکت #مردونگیش🌵رو از دهان گرلش بیرون کشید و سرش رو به #تخت🛌 کوبید تا مقدمات یه #سکـ*سخشن🔞 رو آماده کنه!😈
https://t.me/+APIS0-srnZk3YWU8
https://t.me/+APIS0-srnZk3YWU8
https://t.me/+APIS0-srnZk3YWU8
بنر از مجموعه : @Holy_Sense_SM
2 828
⚠️ڪــارمند سرڪـششرو تو شرڪـت با شیشه ودڪــا میڪــنه🔥🔞
#سسک_خشن🍑💦
- که هوس رابطه با منو کردی؟
شمع روشن رو روم خم کرد، #پـــارافینهای🕯 #داغ🔥 پوستم رو به سوزش مینداخت.
- آیی
#فڪــم رو تو دستش گرفت تو صورتم #عـــربده زد⛔️💦
- درد دارههــــه؟ این تازه اولش.
#پــاهام رو باز کرد شیشه #ودکـ🔞ــا رو تو #بهشـ🍑ــتم کرد جیغ زدم.
- آهـــــهه
خودشو از عقب داخلم #ڪـ💦ــرد همزمان شیشه و سالارش داخل #ســـوراخهام🍑 کوبیده مےشد...
https://t.me/+wfbAkhRs2BE5MDBk
2 828
⚠️نامزدشو میده رفیقش بکنه🔞💦
#سسکی_خشن🍑🔞
- میرم بیرون. یه گوشه ڪـناری حالشو ببر اون هیولای تو شلوارت اعلام حضور ڪــرده، الانهاست خشتـڪـتو پاره ڪنـہ.
اینو گفتو بیتوجه به دادو #هــوارم رفت. حامین به دیوار #چســبونـدتـم.
- تاحالا از کــ🍑ـون نکردم باید لذت بخش باشه.
#وحشیانـــہ تو سرو #صورتم ڪـشیده زد و به زور #قمــبـلـم ڪـرد، کلاهک قارچیش رو با زور تو سوراخم #ڪــرد
- آههــهہ میســ🔥ـوزه درد میکنه آهـــهـہ.
#گــلـوم رو چنگ زد درحالی که داخلم #تلمـــبـہ میزد گفت:
- طبیعیہ. آخه یه مردونگے کلفت داره پارت میکنہ.🔞🔥
https://t.me/+wfbAkhRs2BE5MDBk
https://t.me/+wfbAkhRs2BE5MDBk
💦🔞آخـــرشب بانامزدش مےرن سروقـــٺـش🔞💦
2 828
Repost from N/a
2 828
Repost from N/a
#با_تفنگ_میکنتش🍆❌
#س_وراخ_ک_صشو_با_اسلحه_پر_میکنه♨️
انگشتشو لای چو*چولم کشید و آروم پره های ک*صمو باز کرد. انگشتشو داخل دهنم گذاشت که چند بار میک زدم تا خیس بشه.
پایین بردشو و وارد سو*راخ ک*صم کرد که آه بلندی کشیدم. تند تند انگشتشو داخلم تکون میداد که ار*ضا شدم و آبم بیرون پاچید💦🍑🚫
سرشو لای پاهام برد و کلیتو*ریسمو به دندون گرفت و محکم مکید که جیغ بلندی کشیدم. بدنم از شهوت میلرزید☄😵💫
سرشو بلند کرد و اسلحشو از جیبش دراورد. با ترس نگاهش کردم که نوک چو*چولمو مالید و گفت: نترس کوچولو. زیاد دردت نمیاد.
اسلحشو روی س*وراخ ک*صم گذاشت و فشار داد که...🫦🔥📛
https://t.me/+_ku8su3e4yU3ZjY0
https://t.me/+_ku8su3e4yU3ZjY0
https://t.me/+_ku8su3e4yU3ZjY0
💥پارت واقعی💥
خدمتـــ♨️ــــکار اربـــاب🔞
2 828
برای لج کردن با خودم کمی کم تر از روزهای معمول خوابیدم، میز غذارا قبل از اینکه سیر شوم ترک کردم، از انجام دادن کار مورد علاقه ام پرهیز کردم، وقتی که دلتنگش بودم باهاش صحبت نکردم، چند مشت محکم به دیوار کوبیدم و شب بدون مسواک کردن دندان هایم به خواب رفتم.
با چه کسی لج میکردم؟ کسی که بخاطر بیچارگیاش به این روز در امده بودم؟
2 828
برای لج کردن با خودم کمی کم تر از روزهای معمول خوابیدم، میز غذارا قبل از اینکه سیر شوم ترک کردم، از انجام دادن کار مورد علاقه ام پرهیز کردم، وقتی که دلتنگش بودم باهاش صحبت نکردم، چند مشت محکم به دیوار کوبیدم و شب بدون مسواک کردن دندان هایم خوابیدم.
با چه کسی لج میکردم؟ کسی که بخاطر بیچارگیاش به این روز در امده بودم؟
2 828
برای لج کردن با خودم کمی دیر تر از روزهای معمول خوابیدم، میز غذارا قبل از اینکه سیر شوم ترک کردم، از انجام دادن کار مورد علاقه ام پرهیز کردم، وقتی که دلتنگش بودم باهاش صحبت نکردم، چند مشت محکم به دیوار کوبیدم و شب بدون مسواک کردن دندان هایم خوابیدم.
با چه کسی لج میکردم؟ کسی که بخاطر بیچارگیاش به این روز در امده بودم؟
2 828
#part33
سرمو بلند کردم و درحالی که نفس نفس میزدم به سقف خیره شدم.
یه لحظه انگار به خودم اومدم و متوجه شدم که داره چه اتفاقی میوفته.
من و دایان، روی یه تخت، داشتیم چیکار میکردیم؟
با کسی که با عشق سابقم خوابیده بود و باعث شده بود بهم خیانت کنه؟
با مصبب همه دردهایی که کشیده بودم؟
جدا از همه اینا اون یه پسر بود!
شلوارکم رو کمی کشید پایین که دستامو گذاشتم روی دستاش و نشستم سر جام.
با چشمای خمار بهم نگاه کرد و گفت؛
_چیشد؟
کلافه موهامو از جلوی چشمام زدم کنار و گفتم؛
_نمیشه.
دایان_چرا!؟
_ما مستیم، نمیدونیم داریم چیکار میکنیم.
از روی تخت بلند شدم و بالشتم رو برداشتم.
تیشرتمو از روی زمین بلند کردم که دایان گفت؛
_چه فرقی میکنه؟
مهم اینکه هردومون میخوایم.
_من نمیخوام.
رفتم سمت در که سرم گیج رفت، یه لحظه نزدیک بود بیوفتم اما خودمو گرفتم.
بعد از خارج شدن از اتاق درو بستم.
نفس عمیقی کشیدم که اکسیژن تازه وارد خونم شد.
احساس خیلی عجیبی داشتم، یه تیکه از وجودم به خاطر اینکه از تمایلات و غریضم گذشته بودم داشت نفرینم میکرد.
اما قسمت دیگه خداروشکر میکرد که تونسته بودم خودم رو کنترل کنم و تن به این اتفاق ندم.
میدونستم که الان مستم و اگه اونکارو میکردم فردا که بیدار میشدم با تموم وجود پشیمون میشدم.
رفتم سمت مبل و بالشتمو انداختم روش.
تیشرتم رو کردم تنم و دراز کشیدم.
چند دقیقه ای طول کشید تا بدنم خنک شه و سرعت ضربان قلبم کاهش پیدا کنه.
به سقف سفید رنگ خیره شدم و سعی کردم ذهنم رو خالی کنم تا خوابم ببره.
توی این هفته سه بار جلوی خودم رو به بیرحمانه ترین شکل ممکن گرفته بودم.
چطور میتونستم همچین کاری کنم وقتی بند بند وجودم این نیاز رو فریاد میزد و برای رسیدن بهش التماسم میکرد؟
دفعه بعدی با هرکی که باشه انجامش میدم، هرکسی غیر از دایان.
یه دختر!
...
رستا_این اقای ابکی پسرخاله عزیزم رو از اتاق پرت کرده بیرون.
مسیحا_خوبش کرده، حتما خوشش نمیومده ازش.
رستا_بزار بیدار شه حالشو میگیرم.
چشمامو به زور باز کردم، ورود نور لامپ به چشمم باعث شد چندبار پلک بزنم.
رستا_عه بیدار شدی؟
بهش خیره شدم، یه پلاستیک گرفته بود دستش و داشت نگاهم میکرد.
_صبح بخیر.
سرم تیر کشید و درد بدی رو توی قسمت مغزم حس کردم.
رستا_صبح بخیر.
چرا اینجا خوابیدی؟
_توی اتاق گرمم بود.
مسیحا از توی اشپزخونه گفت؛
_اره منم خیلی گرمم شد.
رستا رفت سمت اشپزخونه و پلاستیکای توی دستش رو گذاشت روی اپن.
در اتاق دریا باز شد و دریا ازش اومد بیرون.
به چهرش خیره شدم، مثل گچ سفید بود و دور چشماش یکم سرخ بود.
درحالی که تیشرت گشادش توی شورتکش بود با اخم رفت سمت دستشویی.
با تعجب گفتم؛
_چرا اینطوری شدی!؟
اهمیت نداد و درو بست.
مسیحا خندید و گفت؛
_دیشب تا صبح تگری زد.
رستا_واقعا؟
مسیحا_اره، با صدا سرفه هاش نزاشت بخوابیم.
رستا_چرا من نفهمیدم؟
مسیحا_تو دیشب اعتقاد داشتی که یه منجمی و تا صبح داشتی ستاره هارو نگاه میکردی.
حتی داستانم واسشون تعریف میکردی.
لبخندی زدم و رفتم سمت اپن و پلاستیکارو باز کردم تا ببینم چی خریدن.
_چی میگفت؟
مسیحا_چمیدونم میگفت یه ستاره هست اسمش خشایار اس اره میره به دب اکبر میگه اگه راست میگی منو میوت کن دب اکبرم دولشو میکنه تو دهنش میگه دیدی میوتت کردم.
اصلا متوجه نشدم چی گفت ولی رستا زد زیر خنده و گفت؛
_وای نه.
من از خشایار اس ار متنفرم.
مسیحا_پس چطوری میگفتی یه جوری منو بکن که اونم منو ببینه؟
به زور خندم رو کنترل کردم.
رستا_خب حالا ابرومو بردی.
مست بودم دیگه.
در پلاستیک دومی رو باز کردم که دیدم توش ماهی هست.
_ماهی!؟
مسیحا_اره، امروز ناهار ماهی کبابیه، کلی سیر ترشی هم خریدم که باهاش بخوریم.
رستا_کاش ماسک هم میخریدیم که باعث مرگ همدیگه نشیم.
خندیدم و گفتم؛
_اینجوری که باعث مرگ خودمون میشیم.
مسیحا_ترجیح میدم با بوی دهن خودم بمیرم تا با بوی دهن دریا.
دریا از دستشویی خارج شد و گفت؛
_دهن خودت بو میده پلشت.
سه تامون زدیم زیر خنده که رستا گفت؛
_الانو نمیگه منظورش وقتیه که سیر بخوری.
دریا_من تا یه مدت سمت چیز هایی که تو دبه درست میشن نمیرم.
تازه سیرم دوست ندارم.
شما فکر خودتون باشید.
مسیحا_خب بابا عفریته خانم.
دریا اومد و کنارم روی مبل نشست.
بهش خیره شدم، موهاش باز بودن و کش مشکی رنگش دور مچ لاغرش بسته شده بود.
_خوبی؟
سرش رو تکون داد و گفت؛
_یکم احساس حالت تهوع دارم ولی خب بهترم.
سرم رو تکون دادم.
خواستم بگم نباید گل و مشروب رو باهم استفاده میکردی اما پشیمون شدم.
ممکن بود خوشش نیاد نصیحتش کنم و اصلا به من چه ربطی داشت؟
2 828
آخرین چراغ روشن شهر من را تو خاموش کردی
کاش میدانستی که شهری که غرق در تاریکیست
محفل گرم گرگها و دزدهاست
2 828
Repost from "تبادل شبانه "🎀
#گروپ🔞
#دوسدخترشو_زیر_دوستش_میبینه_و❤️🔥🔥
⚠️⚠️⚠️
#ٺــرےسامخــشـن♨️🔞
مهراب دستهام رو با #دســتــبــنــد⛓ به تاج تخت بست. شــرتــم رو از پام در آورد، #زبــون خیسش👅 رو روی #شــیــارهاے بهش🔥تم کشید
صدای #نالههام توی خونه پیچیده بود...
_ بیشتر میخوام آههه
دختر روی تخت #داگی💦شده بود و زیر دو تا مرد #ناله میکرد...
https://t.me/+PZleEzX2u7wyYWY0
https://t.me/+PZleEzX2u7wyYWY0
2 828
Repost from N/a
لیتل گرل شیطونی که وقتی ددیش خوابه میره سراغش و...🤤🔞⚠️🍆
#زبونمو روی اون چیز دراز و #کلفت ددی کشیدم که فهمیدم هیچ #مزه ای نداره اما وقتی کارمو #تکرار کردم خوشم اومد
مثل #آبنبات لیسش زدم و خوب #خیسش کردم
#ددی تو خواب اومی گفت و آروم #چشماشو باز کرد اما با دیدن من #بینپاش ترسیده و متعجب به تاج #تخت تکیه داد و گفت:
_هی هی #چیکار میکنی بچه؟👿⚠️
زبونمو دور #لبم کشیدم و با لحن بامزه ای گفتم:
+اههه ددی تازه داشت مزه #میکرد🔥🚱
ددی چشماشو #گشاد کرد و گفت:
_میدونی اونی که داری #میخوریش چیه؟💥🍭
سری به معنی نه #تکون دادم و گفتم:
+نه ولی دیشب دیدم #مامی اینجاتونو کرد تو #دهنش و هی میگفت به به
منم دلم #خواست مزش کنم بیینم #خوشمزس یا نه🤤🍷
ددی #پوزخندی زد و گفت:
_از اینکه #یواشکی منو مامیتو دید زدی یه #تنبیه بد در انتظارته فندق ولی الان به #کارت ادامه بده که بد #حشریم کردی بیبی😈🍼
https://t.me/+I4iPWY41XwthNGI0
https://t.me/+I4iPWY41XwthNGI0
2 828
#part32
با تعجب نگاهش کردم.
نگاه تعجب امیزم کم کم تبدیل به خنده شد.
_چرا؟
چی باعث شده تحریک بشی؟
دایان_تو.
خندم روی لبم خشک شد.
توی صورتش در جست و جوی کمی لبخند بودم تا شوخی کردنش رو اثبات کنه.
حالا ضربان قلبم تند تر شده بود و حس عجیبی داشتم.
چرا باید من باعث میشدم تحریک بشه؟
انگار متوجه تعجبم شد چون یهو گفت؛
_البته به خاطر کوکه.
ادمو تحریک میکنه، خیلی شدید.
سرم رو تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
حس عجیبی داشتم.
بالشتم رو درست کردم و خوابیدم روش.
به سقف خیره شدم، حالا هردومون در سکوت به همونجا نگاه میکردیم.
میتونستم صدای نفسای عمیق و پیوسته به همش رو بشنوم.
از حالت عادی تند تر نفس میکشید.
نیم نگاهی بهش انداختم، بدن لختش زیر نور شمع برق میزد.
معلوم بود که حسابی گرمشه و عرق کرده.
تلاش کردم نگاهم رو که سعی داشت بره سمت شلوارکش کنترل کنم.
حالا کمی برامده شده بود.
حس کردم که چیزی توی وجودم تکون خورد.
منم گرمم بود، منم تند تند نفس میکشیدم، منم داشتم تحریک میشدم.
چه اتفاقی داشت برام میوفتاد؟
چرا یه پسر باید من رو تحریک کنه؟
اونم دایان!
شاید به خاطر این بود که زیاد مشروب خورده بودم، تپش سریع قلبم و گرمایی که ازم منشعب میشد هم بخاطر همون بود.
سعی کردم بخوابم تا بیشتر از این ادامه پیدا نکنن.
تخت تکون خورد و حس کردم که دایان بهم نزدیک تر شد.
حالا صدای نفس های عمیقش رو نزدیک گوشم میشنیدم.
با حس کردن چیزی روی شکمم چشمام رو باز کردم.
دست گرمش رو روی شکمم گذاشته بود.
اب دهنم رو قورت دادم و به صورتش خیره شدم.
چشم هاش خمار بود و اخماش توی هم بود.
موهای فرش ریخته بود توی صورتش و لباش برق میزد.
حالا توی نور کم شمع چهرهش رو خوب نمیدیدم.
دستش رو کشید روی شکمم.
به دستش خیره شدم.
اروم شروع به مالیدن شکمم کرد.
انگشتاش رو روی پوست مرطوبم میکشید.
همه جای بدنم داغ کرده بود.
بدون حرف زل زده بود به چشمام و دستش روی بدنم حرکت میکرد.
فشار کمی که بهم وارد میکرد باعث میشد بدنم مور مور بشه.
نفسام تند و سریع شده بود و بدون حرف نگاهش میکردم.
دستش رفت سمت سینه سمت چپم و شصتش رو روش کشید.
حالا داشتم اختیار خودم رو از دست میدادم.
نمیدونم چرا جلوش رو نمیگرفتم، از اینکه با دستای گرمش لمسم کنه لذت میبردم.
حرارت و داغیش رو به منم انتقال میداد.
خم شد سمتم که چشمام رو بستم.
کنار گوشم متوقف شد.
نفس گرمش به گردن و گوشم میخورد و حالم رو بدتر میکرد.
با چشمای خمار و نیمه باز به شونه های لختش خیره شدم.
با نشستن زبونش روی نرمی گوشم نفس عمیقی کشیدم.
داغ بود و خیس.
انقدر گرم بود که گوشم گز گز میکرد.
زبونش رو از گوشم تا زیر زاویه فکم کشید و جلوی صورتم ایستاد.
نفس نفس میزد، من هم همینطور.
با چشمای خمارش بهم نگاه میکرد، من هم همینطور.
لبای براقش رو از نظر گذروندم، اونقدر هوس انگیز بودن که دلم بخواد طعمشون رو بچشم.
دستم رو روی گونش گذاشتم و رفتم جلو.
جلوی صورتش متوقف شدم، حالا یک میلیمتر بیشتر فاصله نداشتیم و لبامون باهم برخورد میکرد.
لبم رو به لب خیس و گرمش مالیدم.
کنترلم اصلا دست خودم نبود و نمیخواستم تحلیل کنم که چه اتفاقی درحال افتادنه.
دستم رو بردم پشت گردنش که لباشو روی لبام گذاشت و چسبوندم به تخت.
شروع کردم به بوسیدن لب های نرمش.
حاضر بودم که قسم بخورم از زردالویی که صبح خورده بودم شیرین تر بود.
دستشو روی شکمم کشید و روی پهلوم گذاشت.
لب پایینش رو مک زدم که کشید عقب و توی صورتم خیره شد.
درحالی که نفس نفس میزدم نگاهش کردم.
صدای نفس های عمیقمون سکوت اتاق رو میشکست.
زبونش رو روی لبم کشید و مکش زد.
دستم رو گرفت و بردش پایین و روی برجستگی بین پاش گذاشت.
یه لحظه حس کردم که دلم ریخت.
با لمسش حس عجیبی بهم دست میداد.
ازم جدا شد و با صدایی خش دار کنار گوشم نالید؛
_برای تو اینطور راست کردم پسر.
نفس عمیقی کشیدم و صورتشو گرفتم و لبام رو گذاشتم روی لباش.
بوسه ای روی لبای خیسم زد و رفت پایین.
زبونش روی سینم لغزید.
دستاش رفت سمت کش شلوارکم و نوک سینم رو مک زد.
