ar
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

الذهاب إلى القناة على Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

إظهار المزيد
2 828
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
#part31 خندم رو کنترل کردم و گفتم؛ _من که نمیشنوم، تو هم بهتره توجه نکنی. دایان_توجه نمیکنم. چیزی نگفتم و به سقف خیره شدم. نور شمعی که در اثر زیاد یا کم شدن اکسیژن بالا و پایین میشد روی سقف افتاده بود. دایان_کاش یه دختر با خودم اورده بودم. _چرا؟ دایان_نمیدونی چرا؟ _میدونم. حالا احساس بدی بهم دست داده بود. یه دختر با خودش اورده بود؟ اونوقت من کجا میخوابیدم؟ حتما اونا اینجا روی تخت میخوابیدن و من مجبور بودم برم توی پذیرایی و روی مبل کپه مرگم رو بزارم. دایان_تو هم خیلی عجیبیا. بهش خیره شدم، داشت نگاهم میکرد‌. _چرا؟ دایان_دختره جلوت لخت بوده کاری باهاش نکردی؟ نفسای گرمش به صورتم برخورد میکرد. بوی الکل با عطر خنکش مخلوط شده بود و حس عجیبی بهم میداد. _رابطه با فامیل رو دوست ندارم، اونم رابطه ای که یه شب طول بکشه. بعدش هرموقع اون طرف رو ببینی بهت یاداوری میشه که چیکار کردین و همش جلو چشمته. چه برسه به اینکه اون ادم دختر عموت باشه. اونوقت با چه رویی باید توی صورت باباش نگاه کنم؟ دایان_اینم هست ولی خب من بودم نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. چیزی نگفتم که ادامه داد؛ _دخترا خیلی موجودات هوس انگیز و خوبین. _اره. دایان_نمیدونم اگه دخترا نبودن باید چیکار میکردم. _منظورت چیه؟ دایان_منظورم واضحه.. کمی اخم کردم و گفتم؛ _رابطه داشتن اونقدرها هم چیز مهم و واجبی نیست که بدون اون نتونی تحمل کنی. دایان_ولی زندگی یکنواخت و بی هیجان میشه. چیزی نگفتم، حرفش رو قبول داشتم اما اونقدر وابسته به سکس نبودم. البته که برای من هم چیز جالب و لذت بخشی بود، ازش لذت میبردم و دوستش داشتم. اما توی هرچیزی نباید افراط میشد. دایان_اینکه گفتی تاحالا با پسرا نبودی رو راست گفتی؟ بهش خیره شدم، با چشمای خمارش زل زده بود بهم. گرمای نفساش به صورتم میخورد و باعث میشد بیشتر گرمم بشه. قلبم بی دلیل مثل ساعت میزد و احساسات عجیبی داشتم. به خاطر این بود که توی خوردن الکل زیاده روی کرده بودم؟ حالا انگار تازه داشت منو میگرفت. _اره راست گفتم. دایان_تا حالا نشده از پسری خوشت بیاد؟ به یه چشم دیگه؟ کمی فکر کردم، انقدر مست بودم که به این راحتی یادم نیاد. من توی کل زندگیم هیچ کشش و گرایشی به پسرا نداشتم. اما حالا حس میکردم که کمی از دایان خوشم میاد. البته نه به اون چشم، به نظرم ادم جالب و جذابی بود. یعنی، هم قیافه خوب، هم اخلاق خوب.. یه ادم برای اینکه از یه نفر خوشش بیاد نیاز به چه چیزهای دیگه ای داشت؟ _نه. دایان_فکرشو نمیکردم. _تو چطور؟ کمی مکث کرد. حالا میتونستم بوی خنک و دلنشین عطرش رو حس کنم. با بوی تنش قاطی شده بود و حس خوبی رو بهم القا میکرد. دوست داشتم بهش نزدیک تر بشم تا بهتر بتونم حسش کنم. دایان_من هم نه. سرم رو تکون دادم. برگشت سمتم و روی پهلو خوابید‌. موهاش ریختن توی صورتش. من هم روی پهلو خوابیدم و بهش خیره شدم. داشت نگاهم میکرد. چشماش خمار بودن و لباش توی تاریکی برق میزدن. دایان_تاحالا عاشق شدی؟ سرم رو تکون دادم و گفتم؛ _اره. دایان_ماریا؟ _درسته. دایان_چرا؟ مگه چی داشت؟ _همه چیز. دایان_چرا من هیچ چیزی توش ندیدم؟ حالت چهرش انگار ناامید بود. انگار که غمگین بود، شاید چون مست بود، شاید چون کوکائین کشیده بود. _سلیقه هرکسی فرق داره. دایان_ولی من تا حالا از هیچ دختر دیگه ای خوشم نیومده. نه ماریا نه هیچکس دیگه. عجیب بود، میگفت که بدون دخترها نمیتونه و حالا طوری حرف میزد انگار هیچ کششی بهشون نداره و ازشون خوشش نمیاد؟ _خب.. شاید قبلا عاشق کس دیگه ای بودی و دیگه نمیتونی کسیو اونطوری دوست داشته باشی؟ موهاش رو از توی صورتش زد کنار و با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد گفت؛ _نه. عاشق هیچ احدی نبودم. _شاید هنوز عشقت رو پیدا نکردی. دایان_عشق‌؟ _اره. دایان_فکر کنم من هیچوقت عاشق نشم. _چرا این فکر رو میکنی؟ دایان_چون به هیچکس حسی جز شهوت نداشتم. سرم رو تکون دادم. مگه میشد؟ حالا توی سن بیست و چند سالگی از هیچکس خوشش نیومده باشه؟ اونهمه سال چیکار میکرده؟ _پیداش میکنی، مطمئن باش. نفس عمیقی کشید و لب زد؛ _شب عجیبیه. روشو کرد اونطرف و به سقف خیره شد. _چرا؟ دایان_من، تو، تخت، شمع، بارون.. کمی تعجب کردم. _خب؟ دایان_فضای معنوی ایه. _چیش بده؟ دایان_اینکه من تحریک شدم.

#part30 دایان_خب دیگه برقا هم رفت. بریم کپه هامون رو بزاریم. رستا با حالت غمگینی گفت؛ _خب لامپ رو عوض کنید. همه زدن زیر خنده. مسیحا رستا رو بغل کرد و گفت؛ _وای چقدر تو کیوت و کوچولویی. رستا مسیحارو پس زد و گفت؛ _برو اونور نچسب بهم حوصلتو ندارم. با لبخند به رستا خیره شدم. همیشه وقتی مست میکرد همینطوری میشد. انگار که بچه میشد و چرت و پرت میگفت. دریا از روی زمین بلند شد و گفت؛ _خب دیگه بریم بخوابیم، شبخیر. از روی زمین بلند شدیم. گوشیم رو در اوردم و فلشش رو روشن کردم. مسیحا_بلند شو رستا. رستا_من میخوام سفره رو جمع کنم. _ما جمع میکنیم، شما برید بخوابید. رستا_خوبه. بطری رو برداشت و یکم ازش سر کشید که مسیحا سریع ازش گرفتش. بطری رو داد دستم و دست رستا رو گرفت و بردش سمت اتاق. رستا_من نمیخوام بخواابم، میخوام برقصم. مسیحا_باشه تو اتاق خودمون میرقصیم. رفتن توی اتاق و درو بستن و صداشون قط شد. نفس عمیقی کشیدم و به بطری توی دستم خیره شدم. کمی ازش خوردم که چهرم رفت توی هم. دایان_بریم بخوابیم. _اینارو باید جمع کنیم. دایان_ولش کن، فردا جمع میکنیم. این رو گفت و رفت سمت اتاق. بهش خیره شدم، با قدم هایی کوتاه و شل راه میرفت‌. اصلا از شلوغی و ریخت و پاش خوشم نمیومد و نمیتونستم تحمل کنم وسایل اینجا باشن. سفره رو جمع کردم و خوراکی هارو برداشتم و همشون رو ریختم توی یه ظرف بزرگ و دورش پلاستیک پیچیدم. صدای رعدو برق و بارون بیشتر شده بود و شیر اب چکه میکرد. بالای شیر اب یه پنجره بود که با پرده پوشیده شده بود. پرده هارو زدم کنار و به بیرون خیره شدم. میتونستم اسمون رو ببینم، رنگش به قرمزی میرفت و قطرات درشت بارون بی محابا روی زمین میباریدن. انگار قیامت شده بود. حس کردم یه سایه توی حیاط دیدم. از اونجایی که همه چراغ ها خاموش بودن و هیچ لامپ و نوری وجود نداشت محال ممکن بود که روی زمین سایه بیوفته. حتما داشتم توهم میزدم. سریع پرده رو کشیدم و از اشپزخونه خارج شدم. نوشیدنی هارو برداشتم و گذاشتم روی اپن. در کابینت هارو باز کردم تا شاید شمعی پیدا کنم. موفق هم شدم، یه بسته شمع سفید توی کابینت بود. دوتا بشقاب برداشتم و رفتم سمت اتاق‌. من عادت نداشتم توی نور خیلی کم بخوابم، یه جورایی فوبیا داشتم. در بسته رو باز کردم که با دایان مواجه شدم. تیشرتش رو از تنش کنده بود و با یه شلوارک ایستاده بود کنار میز توی اتاق و پودر سفیدی که روی میز بود با لوله خودکار بالا میکشید. همه این تصاویر رو میشد به کمک فلش گوشیش که به دیوار تکیه داده شده بود دید. سرشو بلند کرد و بهم خیره شد. چهرش توی تاریکی به خوبی قابل تشخیص نبود اما میتونستم چشم های خمارش رو ببینم. رفتم سمت میز و بشقاب رو گذاشتم روش. دایان_این برای چیه؟ پاکت شمع رو که نشونش دادم سرشو تکون داد. موهاش ریخته بود توی صورتش و قیافش رو جذاب تر میکرد. دوتا شمع روشن کردم و رفتم سمت اون یکی عسلی و دوتا شمع هم روی اون گذاشتم. بعد از انجام کارم رفتم سمت تخت. هوای اتاق خیلی دم و گرم بود و ادم توش خفه میشد. نشستم و گفتم؛ _چقدر گرمه. گلوم رو صاف کردم و به دایان خیره شدم. با صدای خمار گفت؛ _خیلی. خم شد سمت میز و مشغول بالا دادن بقیه پودرها شد. حس عجیبی داشتم، قلبم تند تند میزد و بدنم گز گز میکرد. یکم هیجان داشتم و دلیلش رو نمیدونستم. به کمر لختش خیره شدم و با خودم فکر کردم که چقدر بدنش هوس انگیزه. واقعا پسر ایده ال هر دختری بود و مطمئن بودم که همه براش سرو دست میکشستن. ایا من هم اگه یه دختر بودم ازش خوشم میومد؟ گوشیش رو برداشت و اومد سمت تخت. کمی رفتم کنار تا بتونه بخوابه. خیلی خمار و سست به نظر میومد. دراز کشید و تونستم صدای نفس عمیقی که کشید رو بشنوم. بهش خیره شدم، چشماش رو بسته بود و شکم لختش اروم بالا پایین میشد. بدنش کمی خیس بود و حالا پوستش برق میزد. به سینه های کوچیک و تو پرش خیره شدم‌. نمیدونم چرا اما از نگاه کردن به بدنش خوشم میومد. برام جذاب بود. تنها پسری بود که از تماشا کردنش لذت میبردم. سعی کردم نگاهم رو ازش بگیرم اما نتونستم. ضربان قلبم هر لحظه بالاتر میرفت و بیشتر گرمم میشد. اب دهنم رو قورت دادم که صدای خش دارشو شنیدم؛ _به چی نگاه میکنی؟ چشم ازش برداشتم و گفتم؛ _هیچی. خندید و گفت؛ _من مثل دریا چیزای جالبی ندارم. لبخند زورکی ای زدم و گفتم؛ _زیاد هم خسته کننده نیست. دایان_بدنم؟ با صدایی که کمی میلرزید گفتم؛ _اره‌. لبخندش پررنگ تر شد. دوباره سکوت برقرار شد. تنها چیزی که این سکوت رو میشکست صدای بارون و رعدو برق بود. _چقدر گرمه. دایان_لباستو بکن. ناچارا دستم رفت سمت لباسم و درش اوردم. تاش کردم و گذاشتمش زیر تخت. اگه میزاشتمش روی میز ممکن بود اتیش بگیره و باعث اتیش سوزی بشه. دایان_میشنوی؟ _چیو؟ خندید و گفت؛ _گوش بده. کمی دقت کردم اما متوجه چیزی نشدم. _صدای بارونه دیگه. زد زیر خنده و گفت؛ _نه. صدای اه و نالست..

#پسر‌یاغی‌که‌میشه‌زیرخواب‌فرمانده‌گردانشون🔞💦 همینجوری که خودشو داخلم میکوبید غرید: +مثل اینکه ی مدت حواسم بهت نبوده باز #یاقی شدی یقه جر میدی ؟ امروز ی جوری #میکنمت که تا یک هفته #گشاد‌گشاد راه بری.🍑🔞 بی توجه به ناله های دردناکم همونطور که خودشو بهم میکوبید شروع به #اسپنک کردنم کرد و نیپلم و با انگشتش چرخوند .🔞💦❌ #مردونگیم و با دستاش پمپ کرد و شروع به #مالیدنش کرد ، همزمان هم درد داشتم هم لذت که کنترل #آه‌و‌ناله‌هام و از دست دادم .❗️🔞🍑با شنیدن صدای در ترسیده به ارباب نگاه کردم که دستشو گذاشت رو دهنم و بغل گوشم پچ زد؛ +صدات در بیاد تیکه بزرگت #دول دوسانتیته #توله‌سگ .🔞‼️🍑 https://t.me/+mPVaaIiA9I9kZmQ0

#مست‍ــ🩸ـــر #اسل‍‍ــ⛓ـی‍ـو‌ب‍ـــوی https://t.me/+mPVaaIiA9I9kZmQ0 سرش و به #عضوم فشار دادم و با ضربه های عمیق تری خودم و داخل #حفره داغ و #تنگ دهنش حرکت دادم .🩸🔞💦 -آههه...مادر زادی #ساکر خوبی هستی ؟ #فاککک...دهنت که راضی نگهم داشته #سوراخ #کوچولوت قراره چطوری #سرویس بده ؟🔞🔥🍑 چشمای خیسش وقتی که #مردونگیم داخل دهنش بود و نگاهم میکرد باعث میشد #جری‌تر شم و واسه فتح #بند‌بند تنش حریص شم ؛🔥🔞برشگردوندم و #اسپنکی به #باسن سفیدش زدم ؛ دستم و دور #سوراخش که از شدت #شهوت سرخ شده بود و مدام باز و بسته میشد چرخوندم و بدون آمادگی دوتا از #انگشتام و وارد #مقعدش کردم .🔥💦🍑 +آههه...اصلان.. -جان اصلان...چی میخوای..بگو بدم بهت هان؟؟ +آههه..تو..تورو میخوام .🩸🔞 بلافاصله بعد از تموم شدن حرفش #مردونگیم و جایگزین انگشتام کردم و محکم خودم و داخلش #میکوبیدم ؛🔥💦جاری شدن #خون #باکرگیش روی #آلتم به مرز جنون میکشوندم...🩸🔞🏳‍🌈 https://t.me/+mPVaaIiA9I9kZmQ0 🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞 https://t.me/+mPVaaIiA9I9kZmQ0

Repost from N/a
توی جرئت حقیقت یه پسره مذهبی رو مجبور می کنه بهش بده ...💦 _ولم کن تو شعور نداری اینم شد #جرئت🔞 _هیس بچه بسیجی امشب مال منی🔥 #لب_هاش رو گذاشت #لب پایینیش رو کمی کشید #زبونش رو روی لب هاش کشید تنش #داغ شده بود دست و پا شکسته باهاش #همراهی می کرد دستش رو سمت #عضوش برد و فشاری بهش وارد کرد که ریز ناله کرد نیپل هاش رو به دست گرفته بود و فشار میداد که اخی گفت #التش رو روی #لب هاش گذاشت بعد از خوب #خیس شدنش باکسرش از پاش کند که یهو #زنش وارد اتاق شد و...💦😱 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0

Repost from N/a
پسره به خاطر بی پولی مجبوره #زیر_خواب یه مرد #زن_دار بشه موقع رابطه زنش از راه میرسه ...💦 _مگه... قرار نبود دو شب یه بار #رابطه داشته باشیم🔞 _قرار؟! من هر موقع بخوام باید زیرم باشی🔥 بهش نزدیک شد دست روی #عضوش کشید که پسر عقب رفت مرد خمار لب_هاش رو روی #لب_هاش گذاشت #لب پایینیش رو کمی کشید #زبونش رو روی لب هاش کشید تنش #داغ شده بود دست و پا شکسته باهاش #همراهی می کرد دستش رو سمت #عضوش برد و فشاری بهش وارد کرد که ریز ناله کرد نیپل هاش رو به دست گرفته بود و فشار میداد که اخی گفت #التش رو روی #لب هاش گذاشت بعد از خوب #خیس شدنش باکسرش از پاش کند که یهو #زنش وارد اتاق شد و...💦😱 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0

لبهایت زندگی میبخشد کاش زخمهایم را ببوسی

روی تخت خوابید و اشک هایش به اسمان ریخت. انجا دنیای توهم بود..

Repost from N/a
لیتل کوچولویی که سربازه تازه وارد کلانتری یه ددی و سرهنگ میشه و کلی آتیش میسوزونه و براش دلبری میکنه تا مردونگیش رو... 🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️ دستم رو بردم سمت دهنش و جلوش رو گرفتم که همینجور حرفش رو زد با اینکه تنها صدا های عجیب و غریب ازش درمیومد! نفس کم آورد و دستم رو با دو دست برداشت و نفس نفس زنان گفت: خب دیوونه خفه شدم...داشتم میگفتم اشکال نداره اگه همین الآن بزنی کنار و انجامش بدیم... https://t.me/+3eTxhv8EGHNhZTY0 ❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥❤️🔥

Repost from N/a
ارباب و اسلیوی که توی یه باند خلافکاری رابطه پنهانی دارن و...😱🚫💢❗️ اسلیوی که با شیطنت اربابش رو خام خودش میکنه... 😈🔞🔥❌ میخواستم #خوددار باشم اما به قدری توی کارش حرفه ای بود که #نتونستم روی پاهام وایسم! از مو هاش کشیدم و روی #تخت پرتش کردم و یه آن روش #خیمه زدم که با #خنده گفت: #جوووون اربابم #حشری شده... #ضربه هام رو بی امان #توش #میکوبیدم و از لباش گاز میگرفتم و #میبوسیدم! وقتی ازش #لباش دلکندم و سمت #گردنش رفتم و میکیدمش نفس #نفس زنان #نالید و #هق زد!🤤🔞🥵🍆♨️🍑 https://t.me/+3eTxhv8EGHNhZTY0 ❌💯❌💯❌💯❌💯❌💯❌💯❌💯

و افکاری خواندنی تر از اشعار مولانا، پوستی لمس کردنی تر از اوراق کتاب، و تو ای که از من به من نزدیک تری.
و افکاری خواندنی تر از اشعار مولانا، پوستی لمس کردنی تر از اوراق کتاب، و تو ای که از من به من نزدیک تری.

#part29 دایان دوباره لیوان هارو پر کرد و مسیحا گفت؛ _از بین اونایی که باهاشون سکس داشتین کی کارش از همه بهتر بود؟ رستا_مسیحا. دریا_چون فقط با تو بوده اینو میگه ها، مگه نه اگه با چند نفر دیگه هم میبود تورو اخر همه انتخاب میکرد. مسیحا_تو خفه شو. رستا_کی گفته من فقط با مسیحا بودم؟ من با کل شامپانزه های دنیا بودم. مسیحا_خب دیگه فکر کنم رستا رو گرفت. ما میریم بخوابیم. رستا_حرف نزن میخوام ببینم تو کیو انتخاب میکنی. مسیحا_معلومه که تو. دایان_اره جرعت داری اسم یکی دیگه رو بیار. رستا_نه تعارف نکن، اسم اون عوضی خانم رو بیار. بگو ملیکا. فکر کنم اون بهتر میکردت. مسیحا خندید و گفت؛ _ولی اون منو نمیکرد. رستا_حرف اضافه نزن بگو چشم. مسیحا_چشم. دایان_خاک بر سر ذلیل شدت. مسیحا_بابا مگه یادت نیست این مست بشه چطوری میشه. حالا اگه بهش چیزی بگی بلند میشه شلوار هممونو میکنه میخواد کونمونو بشوره. خندیدم و گفتم؛ _دیگه نزارین بخوره. رستا_تو حرف نباشه. برو هروقت دول دو سانتیت رشد کرد بیا. _لا الاه الالله. دایان خندید و گفت؛ _منم میگم کوچیکه هی میگه نه. اگه نصف وقتی رو که با من بحث میکردی میزاشتی روش الان یه کاره ای شده بود. به چشمای خمار و موهای به هم ریختش خیره شدم. اگه وقت های دیگه بود عصبی میشدم. اما حالا مست بودم و انقدر بیخیال شده بودم که به حرفش بخندم. دریا با لحن کشیده ای گفت؛ _ولی من دیدما، کوچیک نبود. لبخند کجکی ای زدم. حالا برام مهم نبود اگر بقیه معنی این لبخندهامون رو میفهمیدن. حسابی گرمم شده بود و قلبم کمی تند میزد. مسیحا_سوالم رو جواب ندادید. من و دایان همزمان گفتیم؛ _ماریا! همه زدن زیر خنده. خودم هم خندیدم. حالم انقدر بد بود که به همچین چیز دردناکی بخندم. دریا_ماشالاه. همه پسرا هم که ازش راضین. دایان_خدا و امام حسین باید ازش راضی باشن، پسرا که واسطه‌ن. رستا_نوبت منه نوبت منه. دایان_یا ابلفضل.. رستا لبخند موذی ای زد و گفت؛ _اخرین سکستون رو تعریف کنید. نفس عمیقی کشیدم و کمی نوشیدنی برای خودم ریختم. سرم رو بلند کردم که دیدم همه دارن نگاهم میکنن. کمی ازش خوردم و گفتم؛ _چیه!؟ صدام کشیده و خش دار شده بود و میدونستم که دیگه نباید بخورم‌. رستا_صبح رو تعریف کن. کمی فکر کردم تا متوجه بشم راجب کدوم اتفاق داره حرف میزنه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛ _ولی ما صبح سکس نداشتیم. دایان پوزخندی زد که صداش رو شنیدم. رستا_هرچی که بود رو تعریف کن. دریا_من میگم. رستا_تا دوباره دروغ تحویلمون بدی؟ سامیار عزیزم میگه. مگه نه؟ _باشه. همه زل زده بودن بهم و کمی خجالتزدم میکردن. حالا نمیدونستم دریا راضیه این موضوع رو تعریف کنم یا نه. نیم نگاهی بهش انداختم، چشماش که چیزیو نشون نمیدادن. یعنی اگه ناراضی بود که اشاره ای اخمی چیزی میکرد. _صبح دریا حالش بد شد اومد تو خونه. خواست بره توی اتاقش و من کمکش کردم. خواستم ادامه‌ش رو بگم که پشیمون شدم. دریا اونموقع مست بود و واقعا حال خوبی نداشت. مطمئنا هیچوقت موقع هوشیاری اونکار رو نمیکرد. حالا من باید با تعریف کردن اون موضوع برای همه ابروش رو میبردم؟ مطمئنا پیش خودشون فکر های بدی میکردن. تصمیم گرفتم که حقیقت رو نگم و کمی دروغ قاطیش کنم. _لباسش یکم کثیف شده بود چون اورده بود بالا. منم کمکش کردم درش بیاره چون خودش حالت خوبی نداشت. مسیحا_همین؟ _اره. رستا خندید و گفت؛ _پس چرا راست کرده بودی؟ اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _حالا لازم نیست اونقدر واضح اشاره کنی. هیچکس چیزی نگفت. ادامه دادم؛ _طبیعت یه پسره وقتی یه همچین چیزایی ببینه اینطور بشه. دست من نبود. نگاهی به دریا انداختم که داشت با لبخند نگاهم میکرد‌. نفس عمیقی کشیدم و سرم و انداختم پایین‌. دایان با لحن خشکی گفت؛ _خیل خب، بعدی. رستا_من میگم. مسیحا_لازم نکرده ابرومونو میبری. همه خندیدن که رستا از روی زمین بلند شد و ایستاد. رستا_خب من یه میکروفون میخوام. دایان_باور کن همینجوری هم بگی ما میشنویم. رستا_سکوت کنید. گلوشو صاف کردو خواست چیزی بگه که مسیحا گفت؛ _رستا حالا این سوال اختیاریه لازم نیست ما جواب بدیم. رستا چپ چپ مسیحارو نگاه کرد و گفت؛ _خدمتکار دایان. دایان_بله فرمانده. رستا_این گستاخ رو به زندان بینداز. دایان_چشم. به رستا خیره شدم، از حرکاتش معلوم بود که کاملا مسته. مطمئن بودم فردا که بیدار شه هیچی از امشب به یاد نمیاره. رستا_نمیدونم کی با خودش دیلدو بر میداره میاره شمال. اگه یه وقت پلیسا جلوی راهمون رو گرفتن و وسایلمون رو گشتن چی میخوای بگی؟ دایان_میتونیم بگیم یه نوع گوشت کوبه. باهاش سیب زمینی له میکنیم. دریا_حالمون و به هم زدید. رستا خندید و خواست چیزی بگه که رعدو برقی زد و همون لحظه برق ها رفت. مسیحا_همینمون کم بود. دریا گوشیش رو برداشت و فلشش رو روشن کرد. توی تاریکی چهره همه ترسناک شده بود. مخصوصا حالا که هممون مست بودیم و امکان توهم زدن بالا بود.

#part28 دایان با یه بطری شیشه ای توی دستش از اتاق خارج شد. دایان_مسیح یه دلستر صبح خریدم برو بیارش. از روی زمین بلند شدم تا برم بطری ای که یاسر داده بود رو بیارم. اتاق بوی خاک بارون خورده میداد. متوجه شدم که پنجره بازه. رفتم سمت پنجره و برای اینکه اب وارد اتاق نشه بستمش. بارون از صبحم شدیدتر بود و بی رحمانه خودش رو به شیشه ها میکوبید. از اتاق زدم بیرون و رفتم کنار بچه ها روی زمین نشستم. تنها کسی که روی مبل نشسته بود دریا بود. دایان_دریا تو نمیای؟ دریا_امروز به اندازه کافی خوردم، هنوزم اثرش نپریده. این رو گفت و به من نگاه کرد. دایان_عیب نداره بابا بیا بشین ولی کم بخور‌. دریا اومد پایین و کنارم نشست. بهش خیره شدم، بنظر میومد که حالش بهتر باشه. چشم ها و صداش دیگه در اون حد خمار نبودن. دایان برای هممون نوشیدنی ریخت. دریا مثل سری اول همش رو یهویی خورد که دایان گفت؛ _یوااش بابا. معدته اون، دشمنت نیست. دریا با چهره ای توی هم و صدایی گرفته گفت؛ _بلاخره که همشو میخورم، چه یهویی باشه چه باهم. _اینطوری بهت فشار میاد. بهم خیره شد و لبخندی زد. دریا_اینطوری بهتر میگیره. چیزی نگفتم و کمی از محتویات لیوانم خوردم. طعم تلخ ودکا با شیرینی و ترشی دلستر قاطی میشد و طعم عجیبی میساخت. هرچند که زیاد جالب نبود، اما ادم رو وادار به نوشیدن میکرد. دایان_عرضم به درزتون که بیاید جرعت حقیقت بازی کنیم. همه موافقتشون رو اعلام کردن. مسیحا_یکیمون یه سوال میپرسه همه باید جوابش بدن. دریا_اول من میپرسم. سرش رو بلند کرد و با صدای کشیده گفت؛ _اولین باری که سکس داشتید با کی بود و اسمش چی بود؟ مسیحا_دکتر بازیم قبوله یا سکس کامل؟ دریا_سکس کامل. این رو گفت و به من خیره شد‌. چند ثانیه مکث کردم و گفتم؛ _ماریا. رستا_واقعا؟ سرم رو تکون دادم که گفت؛ _فکر کردم با اندیا بود. _اون کامل نبود. دریا_اندیا کیه؟ _اولین دوست دخترم. دایان_اسمش نیلوفر بود، دختر دایی بزرگم. مسیحا_اه اون دختره سیریش. دایان_یجوری رفتار میکرد انگار میخواست یه دورم خودش منو بکنه. لبخندی زدم و به مسیحا خیره شدم. مسیحا سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت‌. دریا_نوبتته. دایان_اگه میخوای جواب نده تو. مسیحا_نه جواب میدم. نوشیدنیش رو خورد و اروم گفت؛ _دوست پسر مامانم. هم من و هم دریا تعجب کردیم. انگار بقیه از این موضوع خبر داشتن چون خیلی عادی نگاه میکردن. من تعجبم از این بود که مگه مسیحا فقط به دخترا گرایش نداشت؟ دریا_اکِهِی. این دختره رو نگاه. ادم قطی بود با دوست پسر مامانت استاکر کریپی خاک بر سر؟ مسیحا_من راضی نبودم، یعنی.. بهم تجاوز کرد. یه لحظه حس کردم که یه غم خیلی عمیقی به دلم چنگ انداخت. تجاوز.. دردناک ترین اتفاقی که میتونست برای یک نفر بیوفته. دختر و پسرش هم هیچ فرقی نداشت.. اب دهنم رو قورت دادم و به پارکت های قهوه ای خیره شدم. رستا_مسیحا. حالت نگاه مسیحا به یک باره تغییر کرد و نگاهش رنگ شیطنت گرفت. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش با چشمای پر از غم داشت زمین رو نگاه میکرد. هممون به دریا خیره شدیم. دریا_من تاحالا سکس نداشتم. کمی تعجب کردم. دایان_خوبه خوبه، دروغگوی مسخره. رستا_راست میگه نداشته. دایان_بگو جون پدرم تاحالا سکس نداشتم. دریا_برو بابا، برای چی باید قسم الکی بخورم؟ مسیحا_خودشو لو داد‌. دریا خندید و گفت؛ _اونطور که فکر میکنید نیست. مسیحا_تو تعریف کن تا بفهمیم چطوریه. دریا_انال بود. دایان_یا ابلفضل بنده خدا چه دردی کشیده. همه زدن زیر خنده. به زور خودم رو کنترل کرده بودم نخندم. رستا_پس بگو چرا زانوهات زخمه. دریا به رستا خیره شد و گفت؛ _گفتم که اون مال اسکیت برده پلشت. رستا_چرا من ندیدم اسکیت برد بازی کنی هیچوقت؟ دریا_چون الان دیگه بازی نمیکنم. نگاهی به زانوهای دریا انداختم، رستا راست میگفت، کمی جای زخم داشتن. البته بهشون نمیومد که به خاطر اون موضوع زخم شده باشن چون جای ساییدگی و تیرگی نداشتن. به خاطر اسکیت برد بود. دایان_خیل خب بحث نکنید. نوبت منه. هممون بهش خیره شدیم. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _تا حالا با همجنستون رابطه داشتین؟ چه جنسی چه عاطفی. دریا_من نه. _منم نه. رستا_فکر کنم لازم نیست من و مسیحا جواب بدیم. دایان_شما جنس مخالف حساب کنید. رستا_نه. مسیحا چیزی نگفت. هیچکسم انتظاری ازش نداشت. به دایان خیره شدم. دایان_نه. _منم نه. نگاه معنا داری بهم انداخت و سرشو تکون داد.

پسر هول ممه‌های رفیقشو گاززز میگیره 🙈🏳️‍🌈🔞 https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0 _ کصخل شدی اردوان؟ 😡⁉️ + آره 😂 بهت ثابت میکنم لاشی‌تر ازین حرفایی 💦 _ الان پدرم میاد ما رو میبینه ‼️ عااااایی ولم کن🥺😭😭 + اوووم تا تحریکت نکنم ... ولت نمیکنمم 💦🔞😋 و همچنان به کارش ادامه میداد و میخندید تا اینکه ... 😱‼️💢 💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0 https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0

پسرکوچولوش لج کرده فقط بغل ددی بخوابه 🥺🧸🍼 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh _ بابایی کار دار بچه‼️ با عروسکات بازی کن الان میام + نمیخوااام تو اصن بهم توجه نمیکنی 😭😭💢 _ بیام اون بلبل کوچولوتو با نخ زخم کنم؟😡 برو بچه کلی پروژه دارم 💥😪 + نمیخوااام 😭 اگه یه مامی مهربون داشتم الان اینجوری نمیشد 😞🤱💔 _ دلت مامی میخواد؟ ک*یر پاپا واست کافی نیست جوجه؟ 🤨⁉️💢 وایسا الان حالیت میکنم!🙈🔗🍆 🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞 https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh

منو رو دستاش بلند کرد و به دیوار پشت سرم کوبید 🥵 بوسمون رو قطع کرد و شروع به #مکیدن گردنم کرد سرم رو خم کردم تا دسترسی بهتری به #گردنم داشته باشه 🍑💦 #میم*کید و روش #بوسه میذاشت❌🚫 https://t.me/joinchat/Q-vTgh6yIb0TBFDr

تیشرتم رو از تنم در آورد و شروع به #مک*یدن #نیپل هام کرد❌🚫 #آل*تم از زیر شلوار بهم فشار وارد میکرد _اممم آلیا بسهه..آهه💥 از سینم تا گردنم رو #لیسید و درباره لب هاش رو به #لب هام رسوند و شروع به #مک*یدنشون کرد💦 یکی یکی لباس هامون رو در آوردیم که بعد از کمی ور رفتن با #سو*راخم واردم کرد که برای چند ثانیه از درد تمام #عضلات بدن #منقبض شد 🔥 +اندرو..#شل کن..هیسس...آخخ🥵 با صدای دورگه آلیا به خودم اومدم و کاری که گفته بود رو کردم تابحال تو این #پوزیشن #راب*طه نداشتیم کمرم چسبیده بود به دیوار و در حالی که پاهام دور کمر آلیا پیچیده  بودم آلیا توم #ضربه های #عمیقی میزد و صدای #ناله هام رو بلند میکرد🍑 🙊🙉https://t.me/joinchat/Q-vTgh6yIb0TBFDr

#سرهنگ یه صندلی فلزی رو که وسط سالن ول کرده بود رو جلو آورد و روش نشست. و بعد بهم اشاره کرد و گفت : -حالا شروع کن آروم آروم در بیار میخوام بدنت و بررسی کنم یه وقت چیزی قائم نکرده باشی به هر حال تو یه #جنده هستی و هر کاری از دستت بر میاد همون طورکه زیپ شلوارکم رو پایین میکشیدم گفتم: -مثلا چی؟ -مثلا #مواد یا #مدارک مهم #زندان_زنان 💦 https://t.me/+1zYCki9-L2ExNGY0 https://t.me/+1zYCki9-L2ExNGY0

گوی فلزی و به بهشت پر این مالید و گفت: -بازم بی اجازه خیس کردی ،بیبی گرل؟ حالا باید #تنبیه بشی با بغض گفتم: -ددی گلت کلدم،میخوای دعبام تنی؟ ددی گوی فلزی رو روی سوراخم گذاشت و گفت: -خودت و #شل کن بیبی گرل یهو گوی و توی سوراخم فرستاد و من جیغ زدم. ددی #کلفت شو بیرون کشید و یهو.... https://t.me/+1zYCki9-L2ExNGY0 https://t.me/+1zYCki9-L2ExNGY0

با اخم توی گور خفته است. با همان اخمی که همیشه داشت. اما حالا ریشه‌های درخت گورستان، چنان به دورش پیچیده‌اند که نمیتواند تکان بخورد. درلابه‌ لای تنش فرو رفته‌اند و شیره‌اش را کشیده‌اند. برای همین است که بعضی از درخت‌ها همیشه اخم دارند، ادم خیال میکند بهشان بدهکار است. و چقدر از ادم‌هایی که خیال میکنم بهشان بدهکارم بدم می‌اید. سمفونی مردگان | عباس معروفی.