ar
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

الذهاب إلى القناة على Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

إظهار المزيد
2 061
المشتركون
-124 ساعات
-27 أيام
-2430 أيام
أرشيف المشاركات
با گرفتن یک ماموریت جدی میتونستم کمک بزرگی به سازمان کنم....🫣 پس همین باعث شد که اون ماموریت خطرناک رو قبول کنم🫡
با گرفتن یک ماموریت جدی میتونستم کمک بزرگی به سازمان کنم....🫣 پس همین باعث شد که اون ماموریت خطرناک رو قبول کنم🫡

خب بریم برای معرفی اصلی کتاب فقطط حواستون باشه که دوتا سوپرازه ویژه هم رزا بوک داره برای این معرفی🤩

مشکل اصلی زمانی شروع میشه که باید دید جاسوسی توی اون جزیره آسونه یا نه⁉️
مشکل اصلی زمانی شروع میشه که باید دید جاسوسی توی اون جزیره آسونه یا نه⁉️

اما مطمنن این جزیره مثل بقیه جزیره ها نیست🚫
اما مطمنن این جزیره مثل بقیه جزیره ها نیست🚫

جاسوسی توی یک جزیره به نظر کاره ساده ای میاد....
جاسوسی توی یک جزیره به نظر کاره ساده ای میاد....

‼️کتاب امروزمون از یک مجموعه کتاب فانتزی و عاشقانه قشنگه که علاوه بر جلد جدیدش بقیه جلد هام موجود شده دوباره😁

امروز حسابی حواستون به اینجا باشه تا این کتا قشنگمون رو به همراه سوپرایزاش از دست ندید🥹
امروز حسابی حواستون به اینجا باشه تا این کتا قشنگمون رو به همراه سوپرایزاش از دست  ندید🥹

امروز یک معرفی خیلی جذاب داریم🥹 دوتا سوپرایز خیلی خفن هم در کنارش داره که فقط و فقط مخصوص رزا بوک هست😌

سلامم وقتتون بخیر باشهه🥰

ولی خب در نهایت به جایی می‌رسیدم که چیزی جز حسرت توی قلبم نمونه💔🙂‍↕️
ولی خب در نهایت به جایی می‌رسیدم که چیزی جز حسرت توی قلبم نمونه💔🙂‍↕️

اما من اونقدر محو نقاشی بودم که نفهمیدم این زن در واقع همون زن توی تابلوی نقاشی بود🥲 اون ماریا پودر بود زنی که به زودی عاشقش
+1
اما من اونقدر محو نقاشی بودم که نفهمیدم این زن در واقع همون زن توی تابلوی نقاشی بود🥲 اون ماریا پودر بود زنی که به زودی عاشقش میشدم بدون اینکه خودم خبر داشته باشم قرار بود در کنارش بهترین احساسات رو تجربه کنم🫢

در صورتی که دروغ گفتم اون زن کوچکترین شباهتی به مادرم نداشت🙂‍↕️ هربار که اون زن سوال پرسید من کوتاه جوابشو دادم.دیگه کم کم م
در صورتی که دروغ گفتم اون زن کوچکترین شباهتی به مادرم نداشت🙂‍↕️
هربار که اون زن سوال پرسید من کوتاه جوابشو دادم.دیگه کم کم معذب شده بودم و می‌خواستم برم که اون با گفتن:شمارو با مادرتون تنها می‌ذارم. و از من دورشد.....🙃

ازم پرسید خیلی راجع‌به این نقاشی کنجکاوم که هر روز میام و تماشاش می‌کنم⁉️ اون زن رو روزهای قبل توی نمایشگاه دیده بودم و فهمید
ازم پرسید خیلی راجع‌به این نقاشی کنجکاوم که هر روز میام و تماشاش می‌کنم⁉️
اون زن رو روزهای قبل توی نمایشگاه دیده بودم و فهمیده بودم نقاشه اما اهمیتی نداشت برام🤐 ⚠️نمی‌دونستم باید الان در جوابش چی بگم برای همین فقط گفتم شبیه مادرمه!

روزی که بازهم مقابل تابلو ایستاده بودم و اجزای صورت زنی که نقاشی شده بود رو از نظر می‌گذروندم😄 که صدای یه زن من رو به خودم آ
روزی که بازهم مقابل تابلو ایستاده بودم و اجزای صورت زنی که نقاشی شده بود رو از نظر می‌گذروندم😄 که صدای یه زن من رو به خودم آورد🫣

دو هفته گذشت من طی این دوهفته هر روز به اونجا میرفتم و فقط مقابل اون تابلو می‌ایستادم🫠 حتی دیگه کارکنان اونجاهم منو می‌شناخت
+1
دو هفته گذشت من طی این دوهفته هر روز به اونجا میرفتم و فقط مقابل اون تابلو می‌ایستادم🫠 حتی دیگه کارکنان اونجاهم منو می‌شناختن و لبخندی معنادار بهم تحویل می‌دادن. تا اینکه اون روز رسید..

برای این‌که جلب توجه نکنم نگاهی به بقیه تابلوها هم انداختم👁️ اما در نهایت باز هم جلوی تابلوی ماریا پودر ایستادم و بهش زل زدم
برای این‌که جلب توجه نکنم نگاهی به بقیه تابلوها هم انداختم👁️
اما در نهایت باز هم جلوی تابلوی ماریا پودر ایستادم و بهش زل زدم🙈

با دست‌های لرزون بروشور مربوط بهش رو برداشتم و ورق زدم. فقط یه چیز نوشته شده بود: "ماریا پودر - خودنگاره❕" ولی این برای من کا
با دست‌های لرزون بروشور مربوط بهش رو برداشتم و ورق زدم. فقط یه چیز نوشته شده بود: "ماریا پودر - خودنگاره❕" ولی این برای من کافی نبود پس برای همین تمام روزو توی گالری موندم😶‍🌫

موهاش، چشم‌هاش، لب‌هاش، چونه‌اش، همه‌چیزش زیبا بود🙂‍↔️ مطمنم که هیچ شخصی رو زیباتر از زن توی تابلو ندیده بودم🥰
+1
موهاش، چشم‌هاش، لب‌هاش، چونه‌اش، همه‌چیزش زیبا بود🙂‍↔️
مطمنم که هیچ شخصی رو زیباتر از زن توی تابلو ندیده بودم🥰

زنی که توی نقاشی بود با نگاهی تهی به روبه‌ رو رو زل زده بود....😶 انگار با نگاهش می‌گفت "به چیزی که می‌خوام قرار نیست برسم، و
زنی که توی نقاشی بود با نگاهی تهی به روبه‌ رو  رو زل زده بود....😶 انگار با نگاهش می‌گفت "به چیزی که می‌خوام قرار نیست برسم، ولی خب که چی؟"

نمایشگاهی پر از تابلوهایی که هیچ کدوم جالب نبودن تا اینکه به اون تابلو رسیدم... انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی شد. قلبم به ط
نمایشگاهی پر از تابلوهایی که هیچ کدوم جالب نبودن تا اینکه به اون تابلو رسیدم...
انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی شد. قلبم به طور عجیبی توی سینه‌ام می‌کوبید و حس کردم زمان در اطرافم متوقف شد🔐 اون تابلوی زنی با پالتوی خز بود