329
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
هرچی مینویسم احساس میکنم خیلی شخصی میشه؛ شاید هم خاصیت شب باشه که آدم رو زیادی جزئیگو و صریح و عجیب میکنه.
تنهایی کنار قبر یک عزیز نشستهم، بوی گلاب رو از پوست دستم نفس میکشم، به مرگ فکر میکنم و انگار یک قایق مضطرب بدون سرنشین توی یکی از رگهای نزدیک به قلبم معلقه. اینم از یکشنبهٔ تعطیلِ ما. سلام بر چهلوهفتسالگی.
