ar
Feedback
SevenHells

SevenHells

الذهاب إلى القناة على Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

إظهار المزيد
484
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
یک خاصیتی در کشیده شدن آرشه روی سیم ویالون وجود دارد که میتواند بدون هیچ کلمه‌ای، به کوتاهی چند ثانیه، تمام جنگ‌ها و پیروزی‌ها و کشته‌ها و تنهایی‌ها و بی‌کسی‌ها و قدم زدن‌های تنهای توی سکوت نیمه شب را جلوی چشمت بیاورد. انگار حتی اگر هیچکدام را تجربه نکرده باشی، صدای یک ویالون یک حس هم‌افزوده جمعی، به شکل یک چاقو را، از میان کمینگاهش، توی قلبت میچپاند و همانطور که توی چشم‌هات زل زده تا روحت را تحویلش بدهی، آرام آرام تمام سینه‌ات را با چرخش چاقو می‌شکافد.

گمان میکنم ناامید شدن از غم هم حس غم‌انگیزتری باشد.

لابلای ریشه‌های مغزم، چیزی هست که فکر میکند لیاقت دوست داشتن را ندارم؛ با هر نشانه محبتی گریه میکنم، بدون اطمینان محبت را قبول میکنم و وقتی میپذیرمش، تصور میکنم دلیلی غیرصمیمانه پشتش هست. سعیم را کرده‌ام ریشه‌کنش کنم. کنده‌ام و کنده‌ام و کنده‌ام. خون از زیر ناخن‌هایم چکیده روی زمین، زمین خورده‌ام و خاک خورده‌ام و زخمی شده‌ام. ولی ریشه لعنتی‌اش؟ هنوز دور از دسترس است. شاید... شاید... شاید... روزی...

این obsession (تحسین بیش از حد، بطوری که دائم در فکرشن) نسل خودم و نسل بعدی خودم با خشونت و جرم و جنایت رو درک نمیکنم. در چند روز گذشته بارها دیدم که طرف توی بیوش نوشته «من مهربون نیستم، من یه قاتلم.» یا ویدئومونتاژ‌های طرفدارانه برای قاتلان سریالی (چه واقعی، چه فیک) ساخته، یا سناریوهایی درباره همسر گنگسترش ساخته، یا حتی خودش با چاقو، اسلحه و گریم خونی داره این کارها رو تحسین میکنه. راستش من هم با دیدن دکستر، اپی‌نفرین تولید میکنم. من هم فکرهای تاریک و پر از خون دارم. من هم دیدن پرونده‌های جنایی برام جذابه. اما فرق هست بین اپی‌نفرین تولید کردن و لذت بردن از هیجان از دور و رمانتیک دونستن گنگسترها، قاتل‌ها، جرم، جنایت، قتل و خونریزی و حتی فانتزی‌های جنسی مربوط به خشونت (که کم هم نیستن). واقعیت اینه که فیلم‌ها دروغن. غالبا افراد مجرم خشونت‌بار، برای همسرشون، عشقشون و دوستشون یک دفعه تبدیل به یک خرس مهربون عروسکی نمیشن. بلکه خشونتشون رو طور دیگه‌ای (بدون خونریزی) نشون میدن. شما هم اینا رو دیدین؟ نظرتون رو میخوام بدونم.

از دور که نگاه میکنی، میبینی آدم چقدر خفیف و ذلیل و تنها و بی‌صاحب است. یک قابلمه داغ، یک قیچی، یک تکه چوب تیز، یک استرس، یک اضطراب، یک غم، حتی یک کلمه از پا درش می‌آورد. و امان از کلمه‌ها، که ناچار، دچارشان هستیم، ما موجودات نکبت اجتماعی که بی همزبان جانمان کف دستمان است و میخواهیم مغزمان را خورد کنیم توی سیمان‌های نمای ساختمان؛ همه بخاطر اینکه توی تنهایی خود ذلیلمان را نمیتوانیم از یاد ببریم. نکته غم‌انگیزتر این است که ما این تنهایی و غم و ذلت و خفت را کاملا میفهمیم. برخلاف بیشتر حیوانات که حتی اگر ذلیل و خفیف و نکبت هستند، درکی از این مفاهیم ندارند. ابن سینا بود گمانم، که برهان انسان معلق را مطرح کرده بود (البته برای اثبات وجود روح). کلیت مسئله‌اش این بود که اگر یک آدم را معلق ول کنی توی خلأ، چشایی و لامسه و بویایی و بینایی و شنوایی‌اش را کاملا ببندی، نه عمقی ببیند و نه طولی و نه عرضی؛ باز هم از وجود خودش مطلع است. و این غم‌انگیزترین [نسبتا] حقیقت موجود در جهان است. اینکه راه فراری نیست. زندگی عموما ناامید کننده است و به شانس‌های دوباره اعتقادی ندارد.

نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم. ولی هیچ کلمه‌ای لیاقت حضور را ندارد. توی سرم خالی است، از فکر، از انگیزه، از امید و از برنامه. یک تاریکی مطلق را تصور کنید که داخلش صدای خفه‌ی یک ویالون می‌آید. گوشه اتاق تاریک هم یک پرده نمایش است که اکثرا خاموش است. مگر زمانی که لذت عشق قلقلکش کند. بعد باز خبری نیست. خاموشی. این تمام چیزی است که توی سر من است.

ما لیاقتمون بیشتر از مربای هویج بود خدای عزیز. ما باید حداقل یکی دو تا گربه رو میداشتیم.

لیست تفریحم خلاصه شده توی بعد از ظهر خوابیدن و مربای هویج.

بیدار میشی، دستات دستای دیشبه. توی آینه همون تصویر دیشبه. فکرا همون فکرای دیشبه. حتی مزه خاطره‌های دیروز، خاطره‌های بچگی، خاطره‌های تلخ و شیرین، همون مزه دیشبه. با خودت میگی بابا جان، اگه راه فراری بود تو هم میفهمیدی. آدم ساده! پاشو یه کاری کن مجبور نباشی هر روز بخوای فرار کنی. میگی باشه باشه باشه. میری دنبال روزت، ثانیه‌هاشو خرج میکنی که بهتر بشی، که خوب بشی، که فرار نخوای. شب میشه. همینجوری که به سقف نگاه میکنی تا خوابت ببره، فکر میکنی، کاشکی میشد فرار کنم. درد اینجاست که بعد همه اینا، پشت پشت ذهنت، میدونی فرارم کنی چیزی عوض نمیشه. مشکل تویی که گند میزنی تو فرصتات. خوابت میبره. بیدار میشی، دستات دستای دیشبه...

شما شاهد باشید که من سعیمو میکنم خوب بشم ولی سعیم اصلا کافی نیست و انرژی برای سعی بیشترم ندارم. شما شاهد باشید.

این پست چرت و پرته برای خالی شدن. میتونین نخونین. میتونین بخونین. میدونید؟ زندگی بن‌بست شده برای من. و مطمئنم برای خیلیا مثل من هم همینه. هر روز که بیدار میشم حس میکنم دایره دورم تنگ‌تر و تنگ‌تر میشه. من تولید محتوا رو دوست دارم. ولی افسرده‌م. سگ سیاهم خیلی بزرگه. روم سوار میشه و انگیزه‌مو میکشه. بعد بیدار میشم میبینم قراره تک تک پلتفرمایی که توی سه ماه گذشته مطالعه‌شون کردم تا براشون تولید محتوا کنم از دستم بره. فکر میکنید چی میشه؟ انگیزه‌م بیشتر میشه؟ خیر. سگم بزرگ‌تر میشه فقط. مدام دست و پا میزنم. از دره افسردگی خودمو هل میدم یکم میرم جلو ولی قله لامصبش هی ازم دور میشه و من دوباره پرت میشم پایین. از نظر روانی خوب نیستم. از نظر زندگی هم خوب نیستم. تنها دلیلی که باعث میشه صبح چشمامو باز کنم اینه که کسی که دوسش دارم کنارمه و پا به پای هم میتونیم بریم جلو. و همش حس میکنم لیاقت من توی این زندگی بیشتر از اینه که فقط و فقط یک دلیل زندگی داشته باشم. من از مکالمه روزمره با خودم که به خودم التماس میکنم دست نکشم و زندگیو ادامه بدم تا سختیا تموم بشه خسته شدم. دیگه دارم از هم میپاشم. و این احتمالا اولین و آخرین باریه که میگمش. هیچکس ازم نخواسته اینا رو بگم و هیچ دلیلی هم بجز خالی شدن ندارم برای گفتنش. فقط نیاز دارم بگم و یک نفر ببینه. حتی جوابم نمیخوام. فقط میخوام داستانمو یک نفر بخونه. یکی باشه که ده سال بعد بگه هوم؛ اون دختره که حالش بد بود اون روز الان کجاست؟ همین. یک خاطره محو بودن برای من کافیه. اگه حرفی سخنی دارید میخونم. شب خوبی داشته باشین.

به حدی رسیدم که از کرختی لذت میبرم. از بی‌حسی. همین که دردی نباشه خوشحالم. صدایی نباشه، تصویری نباشه، آدمی نباشه، ساعتی نباشه و فردایی نباشه. حداقل دو سه روز اخیر رو در کرختی خالص بودم و صادقانه، دلم نمیخواد تموم بشه.

صدای گردش خون توی رگ‌های گردنم را میشنوم؛ گوشم سوت می‌کشد، کتری هم. به پنجره نگاه می‌کنم، شب شده. خبر دیگری جز چرخش چرخ‌های بی‌تفاوت نیست. بعد صدای زمزمه تو، از کنار گردنم، گوشم را قلقلک میدهد. پرده نمایش تغییر می‌کند؛ می‌خندم، می‌خندی؛ همه تپش‌ها و نبض‌ها و چرخ‌ها و جوش‌ها و خروش‌ها می‌ایستند. تمام شب نور می‌شود و صدای خنده تو گوش تمام فلک را پر می‌کند. دوباره توی چشم‌هات غرق می‌شوم تا یک بوسه از تو بدزدم، کتری محو می‌شود، صدای سوت توی گوشم هم؛ هر چه مانده بوی تن توست و قلب من که مدام برات می‌تپد.

اضطراب با من کاری میکنه که تصویرم از واقعیت با خود واقعیت خیلی متفاوته، و این باعث میشه توی پاسخ به موقعیت‌های حساس یا حتی موقعیت‌های ساده به بدترین شکل ممکن عمل کنم؛ اینه که مجبورم همیشه و همیشه انرژی اضافه بذارم تا ارزیابی کنم اصلا واقعیت چیه و الان ازم چی میخواد؟ کسایی که میگن مشکلات سلامت روان "نمیتونن" روی زندگی اثر بذارن، یا اونقدم جدی نیست، یا "وا! مگه اضطرابم مشکلیه؟" قاعدتا متوجه نیستن چه حالی داره وقتی برای یه چایی ریختن ساده انرژی از کوه بالا رفتنو میذاری.

دیروز خوب شروع شد و نکبت‌بار تموم شد. بیخود نیست هر خوشحالی کوچیکی باعث میشه از ته دلم بترسم. حس میکنم دقیقا توی اوج هر قله، یه ماهیتابه منتظره که دوباره پرتم کنه.

قلب شکسته آدم‌های فراموش‌شده‌ از هرچیزی توی این دنیا ظریف‌تره، حتی از یک پر زعفرون خشک شده.

ولی من معتقدم رنج بقیه رو باید دید. هر چقدم چرت، اینکه فکر کنی یه آدم ۱۹ ساله آمریکایی توی مازراتی که باباش براش خریده غصه کاشت ناخونشو میخوره آرامش میاره برام. فکر اینکه حتی اونم از نظر روانی تحت فشاره، اینکه تمام زندگی از رنج رها نمیشی، باعث میشه با رنج خودم راحت‌تر کنار بیام.

آدم‌ها رو نه توی سفر، نه توی تختخواب، نه توی شهر غریب، نه توی تنهایی و نه توی عاشقی میشه شناخت. آدما رو دقیقا سر بزنگاه تصمیم‌گیری‌های اخلاقی میشه شناخت. اونجا که تناقض منافع داره، اونجا که یا باید خودخواه باشه از خوگذشته. یا باید راستگو باشه و تاوان بده یا دروغ بگه و راحت باشه. آدما رو توی پوست خودشون فقط میشه شناخت، توی یک موقعیت عادی روزمره، در حالی که زیرپوش و شلوار مامان دوز پاشونه، وقتی دارن سرشونو میخارونن و حساب میکنن توی این موقعیت کوچیک گذرا، قراره پای کدوم ارزششون بایستن.

شب همه بخیر بجز کسایی که فکر میکنن دنیا دور اونا میچرخه و بقیه نکبت و بی مصرف و فرومایه هستن در خدمت همونا.