468
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-730 天
帖子存档
468
آه شانتال عزیز. چقدر گیر افتادن توی یک جعبه کوچک سخت است. اجازه بدهید واضحتر بگویم. چقدر پیرتر شدن و جلوتر رفتن سخت است. انگار همین دیروز بود که از ما میپرسیدند دوست داری چه کاره شوی؟ و ما فکر میکردیم عمو بودن شغل است، فکر میکردیم میرویم دنبال مارهای رنگارنگ ته رنگینکمان و با غازهای وحشی دوست میشویم. چه شد؟ من حتی یک غاز وحشی را از نزدیک ندیدهام. فکر میکردیم گنجشکهای درخت زردآلو بالاخره با ما دوست میشوند و از دستمان دانه میخورند. ولی ما دانه به دست خشک شدیم و دوست نشدند، درخت هم خشک شد، خودشان هم مردند، ولی دوست نشدند. فکر میکردیم آتشنشان بودن لباس قرمز است و پلیس لباس سبز و آبی و دکتر لباس سفید.
آه شانتال، کاشکی میشد دوباره از دیدن برف تعجب کنیم، چون توی زندگیمان برف ندیدهایم. کاشکی زندگی آنقدر بزرگ بود که داشتن یک همبرگر موفقیت و داشتن یک کیک افتخار میبود. کاشکی دیدن پستچی ساده نمیشد. کاشکی دندانپزشک بهمان عروسک میداد. کاشکی قبل از مسافرت، دوباره خوابمان نمیبرد و نگران خوابیدن توی مسیر نبودیم. کاشکی دوباره از مامان میپرسیدیم مطبوع یعنی چه؟ و او هم میگفت یعنی کرسی توی زمستان.
انگار همین دیروز بود، زندگی دیوار نداشت و فهمیدن اسم رنگ لیمویی مغزمان را میترکاند. حالا چی؟ داستانهای قاتلهای سریالی را قورت میدهیم و فقط پلک میزنیم، فلانی ماژیک رنگی که هیچ، عروسی میگیرد و فقط میگوییم عه. قدم زدن روی ماه؟ اخبار قدیمی. شفق قطبی؟ یک چیز تازه بگو. افتادهایم توی این دیوارهای تنگ و بلند، افتادهایم توی روتین. هر قدمی دورتر از همین روتین هم درد دارد، ماندن تویش هم درد دارد. آه شانتال، کاشکی زندگی هرچه میگذشت بزرگتر میشد.
468
یکی از اصول نویسندگی خوب و موثر، خلق شخصیتهاییه که بتونن آینهی یک انسان باشن. آینهی بخشی از انسانیت که نصیبشون شده. و در مقابل، مخاطب هم بخاطر خصوصیت انسانیش میتونه خودش رو در یک کاراکتر ببینه یا ازش بدش بیاد یا ازش خوشش بیاد. هرکسی احتمالا توی زندگیش خودش رو توی یک کاراکتر بیشتر میبینه. برای همین کسایی هستن که میگن من از بین کاراکترهای فرندز خیلی شبیه گانترم، یا من یک فیبیام یا یک جویی یا هرکی.
امروز متوجه شدم من خودم رو توی شکستهترین کاراکترای سریالهای مورد علاقهم میبینم. من دکسترم. من بوجک هورسمنم. من فرنک گلگرم.
حقیر، افسرده، کوچیک، بیاهمیت، ناتوان، ضعیف. من.
Oh dear life... dear lord... have mercy.
468
میدونید؟ زندگی با کسی که بیماری روحی داره، آسون نیست. هیچوقت نبوده. هیچوقتم نخواهد شد. این چرت و پرتای ما همه چیز را بهبود خواهیم بخشید چرا که قدرت عشق ورای هر چیز است، کار نمیکنه. میکنه ها. ولی اگه بیماریه سنگینتر باشه کم کم موتور عشقم به پت پت میفته. اطمینان حاصل کنید که حاضرید و آمادهاید تا انرژی روانی لازم رو برای کنار این شخص بودن بذارید. نه اینکه به جاشون زجر بکشیدا، نه. فقط دوستشون داشته باشید، حتی وقتی حالشون بده و نمیتونن کنترلش کنن. چون اگرچه، هر کدومشون مشکلاتی دارن، ولی هیچکس توی این دنیا لیاقت طرد شدن رو نداره. البته همیشه میشه بهتر شد، ولی من خر کی باشم آینده رو تضمین کنم وقتی فردای خودم معلوم نیست؟
468
میخواهم جیغ بزنم. در واقع، دارم جیغ میزنم. طوری که گلویم درد میکند. اما کاشکی میشد یک طوری جیغ کشید که همه بفهمند. دوست دارم داد بزنم. زخمی باشم. خونی باشم. کف بیمارستان باشم. میان آتش باشم. تو صحن حرم زیر باران روی سنگ های خیس نشسته باشم تا همه ببینند. کاشکی میشد از چشمهام خون ببارد. کاشکی میشد از بدنم تیغ بزند بیرون. کاشکی میشد مثل یک گوشت لخم باشم، تکه تکه و پاره پوره شدنم دیده شود. کاشکی میشد خودم را مثل دل و روده یک نهنگ مرده، بریزم بیرون. کاشکی میشد جای عرق، سیاهی و لجن از تنم بریزد. کاشکی میشد. کاشکی میشد و همه میدیدند. نه برای توجهشان و نه برای محبتشان. فقط دوست دارم همانطور که از گوشت لخم انتظاری جز گوشت بودن نیست، از من هم هیچ انتظاری جز وجود داشتن نباشد. خدارا خدارا... که دوست دارم توی آتش ابراهیم بیفتم ولی سرد نشود...
468
چرا من راهمو تو بچگی پیدا نکردم؟ چرا همه میدونن میخوان با این عمر اجباری چیکار کنن؟ چرا این راه کوفتییی که میگن پیدا نمیشه؟
کم کم دارم به این نتیجه میرسم راهی نیست! همه فقط زندهان و هرکاری که میتونن رو میکنن، نه هرکاری که میخوان! این تفاوت بزرگیه. فقط بعضیا اداشون خوشگلتره.
468
بچه بودم، سه تا بزغاله داشتم که بخاطرشون هر روز میرفتم سر زمین پدرم و نیش همه حشراتی که میتونستن توی یک مزرعه رشد کنن رو به جون میخریدم. من شدیدا به نیش کک و پشه حساسیت داشتم و با این کارم پوستمو هر روز یک دور از دست میدادم. با اینکه از حموم متنفر بودم هر روز با بوی پشکل برمیگشتم خونه و میدویدم تو حموم تا حشرههای روی تنم نتونن زیاد نیشم بزنن. مشقامو مینوشتم و درسامو میخوندم فقط برای اینکه فردا دوباره بتونم برم پیش بزغالههام. برای اینکه لبهاشون زخم نشه دستهای خودم رو زخمی میکردم تا برگهای کوچیک روی خارهای کوچیک و بزرگ اطراف رو بکنم، بعد با یونجه و جو و کاه، براشون «ساندویچ» میساختم. تمام دلخوشی من توی زندگی نکبت بیدوست و بیهمنشینم همین بود. همین.
بعدش چی شد؟ یک روز دیگه نبودن. بهخدا. دیگه نبودن. پشت سرم، همه چیز تموم شده بود. بزغالههام «رفته بودن». نمیدونستم کجان. نمیدونستم چیکار کنم برشون گردونم. هیچی نمیدونستم. دیگه نه دوستی داشتم نه همبازی و نه اشتیاقی. زندگیم به جای نه دوستی نه همنشینی نه خوشیای بجز برغالهها، تبدیل شده بود به نه دوستی، نه همنشینی و نه خوشیای. خالی. همینجا، جمله تموم میشد. واقعا فکر میکردم آخرین ایستگاه دنیا همینجاست. ولی نبود. مگه نه؟ هنوز کلی بگایی سر راه بود که غم از دست دادن برغالههای کوچیکم در مقابلش چیزی نبود. مگه نه؟
نه. هر چیزی میشه، اول میگم اون از بزغالههام اینم از این... تراما این شکلیه. ازش فرار میکنی... ولی اون بهت چسبیده. کک نیست که بری زیر دوش بمیره. کنهس. کنهس. کنهس...
حالا الانم نشستم وسط بدترین حالی که توی عمرم داشتم. نه برای الان گریه میکنم نه برای دیروز. برای سُم بزغالههام گریه میکنم و برای خالی که یکی رو دماغ و یکی رو چشم و یکی روی کمرش داشت.
468
منطق کسایی که میگن شروع کن خدا خودش بزرگه برابر است با منطق کسایی که فکر میکنن از بچه فقط زاییدن گردن مامان باباست و بقیهشو خدا میده.
عزیزم، خدا اگه عاشق چش و ابروی یکی بیشتر از اون یکی باشه که باید همین الان همه کافرین سنگ زیرین آسیاب شده باشن و مومنان بر تخت پادشاهی تمام مملکتها کمر زده باشن. یه چیزی میگیا. نکبت.
468
حوصلهیی برای ادامه ندارم. لخلخ کنان تمام روزها را زنده میمانم. معلقم، اما متصل، که کاشکی نبودم. عین آدمیام که میان تاریکی یک سیاهچاله فراموش شده جایی از تاریخ لابلای زنجیرها قفل شده باشد. نه جلو، نه عقب، نه بالا و نه پایین. نه راهی هست، نه چاهی، نه مرگی، و نه زندگییی. تمام چیزی که هست سکوت است و رنج و کثافت. گاهی آرزو میکند زنجیرها پاره شوند و بمیرد؛ گاهی آرزو میکند پادشاه او را عفو کند و تمام زنجیرها را پاره کند؛ گاهی اوقات هم تنها آرزویش یک حرکت کوتاه است، حتی اندازه تکان دادن گردنش. اما نه امیدها و نه آرزوها و نه دردها، این انتظار را تمام نمیکنند. تنها زمان میگذرد و هر ثانیه، مثل دیگری است.
بله. این تصویر رقتانگیز، تمام چیزی است که من هستم. امیدها و آرزوها و دردهام، همه چیزهایی هستند که وجود دارند، اما اهمیت؟ چه کسی گفته هر چیزی وجود دارد مهم است؟ بله. هیچکس.
468
میدونید؟ بنظر من زخم خوردن اصلا درد نداره. اینکه انتظار داری کی زخم بزنه و کی نه؛ اون. اون درد داره.
468
خدا را، خدا را... که پر از خشمم. مادرم میگوید آدمهای عصبانی ترسناکند، بعد با دیدن هیولایی که پشت صورتم زندگی میکند گریه میکند. پدرم باورش نمیشود. میگوید همه چیز داشتهای، ما غذا هم نداشتیم؛ همهاش برای جلب توجه است. دوستی دارم که فکر میکند همه این خشم و نفرت برایم بازی است، یک جوک بزرگ؛ فکر میکند آدم کنایهزنی هستم و در مورد این هم شوخی میکنم.
اما کسی که تا به حال اندازه من، اینقدر طولانی و مداوم عصبانی نبوده است، چه میفهمد؟ آدمی که چندین سال عصبانی نبوده، چه میفهمد آدم عصبانی، یک آدم تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه است؟
خدا را... خدا را... که پر از خشمم و پر از بغض. تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکه تکهام. افتادهام گوشه و کنار یک فرش ایرانی، زیر نور آفتاب و کنار بوی فرش دستباف خیس خورده از چای غلیظ. خون میچکد و صدایی نیست. نه گریه، نه شیون، نه داد. تنها سکوتی که مدام تشدید میشود. کسی هم جارو را نمیبیند الا خودم. هر از گاهی، نیمه جان، دستم را دراز میکنم ولی انگار جارو همیشه زیادی دور، اما زیادی نزدیک است...
468
الان چند نفر میان میگن تو روی زندگیت کنترل داری بیبی. در بیار. اندازه نصف اضطراب الانت پول دربیار و برو بورلی هیلز. باشه چشم. ممنون که موانع سر راهمو با این سخنان برچیدی. ❤️🔥
468
اگر خدا نصف اضطراب الانم به من پول میداد، الان داشتم تو بورلی هیلز دنبال آپارتمان نقلی میگشتم.
468
چون محدثه خیلی فاخر مینویسه من دیگه روم نمیشه اینجا چرت و پرت بگم👩🦯
کانال زدم که اگه مایل بودین تشریف بیارین و صحبت هم بکنیم
https://t.me/caoutchoke
468
بچه ها سلام. من در حال انجام پایان نامه م هستم. ممنون میشم اگر پرستار هستید یا اگر کسی در خانواده، دوستان و آشنایانتون پرستار هست، به پرسشنامه زیر جواب بده. واقعا محتاج کمکتونم.
اگر دوست داشتید توی کانال یا گروهتون هم بذارید. اگر ایمیلتون رو هم توی صفحه آخر برام بذارید، نتایج شخصی پرسشنامه تون رو رای ایمیلتون میفرستم، میتونید یه نگاه کلی به وضعیتتون داشته باشید و ببینید نسبت به متوسط جامعه در چه حالید. فقط تویوخدا.
https://survey.porsline.ir/s/R6FvK62/
468
من از این فرصتی که مثل آب از لای انگشتام لیز میخوره بدم میاد. من از این دهه سوم زندگی کوفتی بدم میاد. منو ببرید ۴۰ سالگی. صبح بیدار بشم، تقویممو ببینم، بفهمم امروز جلسه اولیا مربیانه و چون جلسه دارم تصمیم بگیرم نرم. 🥲
468
میگفت ناخودآگاه باهات کاری میکنه که هی ترامای کودکیتو دوباره زندگی کنی. مثلا کاری میکنه که اگر طرد شدی از طرف دوستات، اونقدر رفتارهای نامعقول داشته باشی تا دوباره هم از طرف دوستای بزرگسالیت طرد بشی. جالبیش این جاست که ناخودآگاه نمیگه محدثه جان چون طرد شدی دارم این کارو میکنما. وگرنه خودت میدونی که... نخیر. یه کاری میکنه فکر کنی بهترین تصمیم همینه.
بعد باید بشینی یه گوشه هی دستتو بکنی لای کثافت خاطرات سرکوب شدهت ببینی بابا من چه مرگمه این الگوی طرد از طرف دوستان هی برام اتفاق میفته؟ بعد شاید موفق بشی پیداش کنی شاید نه. اگر فهمیدی هم، شاید بتونی تغییر کنی شاید نه. و اینجاست که از مکانیسمهای دفاعی مغز خودتم شکست میخوری، البته شایدم نه.
