ar
Feedback
SevenHells

SevenHells

الذهاب إلى القناة على Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

إظهار المزيد
468
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
🎯 تقریباً تمام عمرم را با دو فکر متناقض سپری کرده‌ام: کاش مرده بودم و خوشحالم که خودکشی‌هایم ناموفق بوده‌اند 📍کلنسی مارتین، نویسنده و فیلسوفی است که تاکنون بیش از دَه بار اقدام به خودکشی کرده، اما هر بار، به دلیلی، موفق نشده است. او امروز، به گفتهٔ خودش، خوشحال و شکرگزار است که زنده مانده و همین، دلیلی برای نوشتن کتاب جدیدش بوده است. چطور خود را نکُشیم شرح احساس دوگانهٔ نویسنده به خودکشی و ادامهٔ زندگی است. او می‌گوید «امیدوارم این روایت‌های صریح از زبان کسی که همواره خودکشی‌گرا بوده بتواند به آن‌هایی که چنین فردی در زندگی خود دارند یا داشته‌اند کمک کند تا هم با او و هم با خودشان مهربان‌تر باشند». 🔖 ۲۶۰۰ کلمه ⏰ زمان مطالعه: ۱۶ دقيقه                                         📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید: B2n.ir/h93232 📌 آنچه خواندید در شمارهٔ ۲۸ مجلهٔ ترجمان منتشر شده است. برای خواندن مطالبی مشابه می‌توانید شمارۀ بیست‌وهشتم مجلهٔ ترجمان را از اینجا بخرید: https://tarjomaan.com/shop/product/mag28/ 📌 همچنین برای بهره‌مندی از تخفیف و مزایای دیگر می‌توانید اشتراک مجلۀ ترجمان را با تخفیف از اینجا خریداری کنید: https://tarjomaan.com/shop/product/t4sub4023/ @tarjomaanweb

اینقد کار قبول کردم که بدنم از فشار حاضره روزی بیست ساعت بخوابه ولی با این تنش مواجه نشه. خب ریدم تو این زندگی که وقتی کار ندارم ۳ نصفه‌شب می‌خوابم و صبح ساعت ۶ بیدار می‌شم، و وقتی کار دارم ساعت ۹ شب می‌خوابم و ۵ عصر فردا بیدار می‌شم. 🧌

نمی‌شد مثل ماشین بریم پمپ بنزین بنزین بخوریم؟ این غذای کوفتی چیه هی باید درست کنی اه. با کلی ظررررف.

photo content

شاید بگید چی شده. جان سینا فالو بکم کرده! واقعا باورم نمیشه. 😭

Holy shit
Holy shit

رفتم عکسای دورهٔ مسابقات رونی کلمن رو دیدم و حس کی‌کنم یه تقلیل درجه‌ای اینجا لازمه.

هادی چوپان واقعا مثل خدایان یونان باستانه بدنش. کمتر از زئوسم نیست.

داشتم فکر می‌کردم چقد دلم می‌خواد تو این هوا برم پیاده‌روی. گفتم خب می‌رم بعد یادم اومد همهٔ لباس گرمام خونهٔ مامانمه. خدا منو بخوره یا چی؟

هوا هوای بوجک هورسمن دیدن و ناراحت شدنه.

چقدر دخترا یه دفعه خوشگل شدن. قبلنم بودن ولی الان دیگه خیلیییی خوشگل شدن. هر کیو می‌بینم شبیه فرشته‌هاست. رازتونو به منم بگید لامصبا.

یاد اون همکلاسیم افتادم که قرار بود باهاش ارائه داشته باشم ولی از دنیا رفت (بعضیا گفتن طبیعی و بعضیا گفتن خودخواسته. من نمی‌دونم حقیقت کدومشه). همه‌ش به این فکر می‌کنم که دو تا پیام نخونده ازش داشتم. به این فکر می‌کنم که توی یکی از ویساش باخنده گفته بود حالش خیلی بده و دیگه نمی‌دونه اگه این درسو بیافته باید چیکار کنه. و من خندیده بودم و گفته بودم من تو کار گروهی جور بقیه رو می‌کشم ناراحت نباش. ولی ناراحت بود. نگران بود. ناراحت از دنیا رفت و من هیچ کمکی بهش نکردم. امیدوارم روح هردوشون در آرامش باشه و امیدوارم این همکلاسیم من رو ببخشه. باید بهش بیشتر اهمیت می‌دادم. حداقل لیاقت یک همکلاسی خوب رو داشت که من براش نبودم.

چند روز پیش تو توییتر (ایکس) پیام خودکشی یک نفر رو خوندم. خیلی بهش فکر می‌کنم. همهٔ ریپلای‌هاش به توییت بقیه نشون می‌داد چقد احساس عجز می‌کنه. همه‌ش نشون می‌داد چقدر خسته‌س. ولی هرکی هم گفته بود بیا با هم صحبت کنیم یا بریم بیرون رو رد کرده بود. خیلی به هم ریختم. همه‌ش به این فکر می‌کنم که چی کشیده؟ و به این فکر می‌کنم که نکنه منم اگه شجاع بودم به همین‌جا می‌رسیدم؟ نمی‌دونم چی بگم. روی کاغذ بهمون یاد دادن که اگه دیدید کسی حالش بده همراهش باشید. اگه حالتون بده کمک بخواید. اگه فلان، شما بهمان. ولی واقعیت خیلی بی‌نظم‌تر از کاغذه و این به آدم یه احساس فلج‌کننده می‌ده.

مارک اپستین توی یک کتابی تعریف می‌کنه که به دیدار یک راهب تایلندی رفته. اسم اون راهب آچان چا بوده. این راهب یکی از خفن‌ترین نگاه‌هایی که می‌شه به زندگی داشت رو داره به‌نظرم! مارک تعریف می‌کنه که آچان چا یک لیوان آب رو توی دستش می‌گیره و می‌گه: «این جام رو می‌بینی؟ من این رو شکل شیشهٔ شکسته می‌بینم. ازش لذت می‌برم. باهاش آب می‌خورم. برام خیلی خوب آب نگه می‌داره. گاهی نور خورشید رو خیلی زیبا منعکس می‌کنه و حتی اگه بهش ضربهٔ کوچیکی بزنم یه صدای دینگ دلپذیر می‌ده. اینجوری وقتی باد می‌زنه و از روی قفسه می‌افته یا وقتی آرنجم می‌خوره و از روی میز می‌افته و خرد می‌شه می‌گم "البته". وقتی من درک می‌کنم که این شیشه همین الانش هم شکسته، از تک‌تک لحظه‌هام باهاش لذت می‌برم». And I think that's beautiful.

بچه‌ها جوجه‌م کامل حالش خوب شد و برگشت به حالت عادی و حتی باهام اومد تو خونه و بعد از یک مااااه آوازم خوند. 🥹

این من و جوجه‌م بودیم امروز صبح. من رو بخشیده فکر کنم. زندگیم هفتاد درجه شفاف‌تر شد. شاید اونقدم هیولا نیستم.
+1
این من و جوجه‌م بودیم امروز صبح. من رو بخشیده فکر کنم. زندگیم هفتاد درجه شفاف‌تر شد. شاید اونقدم هیولا نیستم.

یه جوجه داریم، فرار کرده از یه جا. خودمونم نمی‌دونیم از کجا. اومده پیش من. چند وقت پیش پاشو نمی‌ذاشت زمین. بردیمش دکتر. گفت این از بچگی ضعیف بوده. کوچولوعه. رشد نکرده. الانم استخوناش ضعیفه. قلبم براش آتیش گرفت. فکر می‌کردم چقدر بالیاقتم که این موجودی که با وجود اینکه دنیا علیهش بوده، زنده مونده، از کل این دنیای بزرگ، پناهش پیش من بوده. امروز داشتم داروشو می‌دادم یه اشتباهی کردم و یکی از پرهای بالش شکست. با تعجب نگام می‌کرد و نفس‌نفس می‌زد. بالش سرخ شد و چشماش گرد. تصویرش از ذهنم پاک نمی‌شه. بی‌پناه‌ترین موجود دنیا بود، کوچیک و ضعیف و زخمی. منم بی‌لیاقت‌ترین موجود دنیا بودم. راستش هیچ‌وقت توی هیچ موقعیتی از زندگیم خودم رو شر مطلق ماجراها ندیدم. ولی امروز فهمیدم توی اون موقعیت‌ها من زورم نرسیده، وگرنه ته دلم آدم بدی‌ام. من خیلی هم شر مطلق می‌تونم باشم. یک‌دفعه انگار تمام دنیا رنگش عوض شد برام. حالا خودم رو جلوی یه هیولای جدید می‌بینم که مدت‌ها داشته پشت سرم می‌اومده و من هرگز نفهمیدم اونجاست.

دلم می‌خواد خوشگل باشم و لباسای قشنگ داشته باشم و بلد باشم خوب آرایش کنم و خوب انگلیسی حرف بزنم که بشینم ویدئو درست کنم و خروار خروار گریه کنم تا یک جهان اولی این ویدئو رو ببینه و باهام همدردی کنه. آدم‌های نزدیکم اینقدر غم و بدبختی دیدن که دیگه جا ندارن، کشش ندارن، اعصاب ندارن و اینقدر غم خودشون بزرگه که وقت ندارن غم من رو بفهمن. دلم می‌خواد توی دنیای دیگه‌ای باشم، دور از اینجا. یه جا که مهمه که زنانگی من خدشه‌دار شده. یه جا که مهمه که تو خیابون بهم تعرض شده. یه جا که مهمه معلمم چطور روحمو خراش داده. اینجا دهنمو باز کنم باید خجالت بکشم چون آدما دارن می‌میرن و بی‌خانمان می‌شن و می‌افتن زندان و دغدغهٔ من جلوی این چیزا هیچه. هیچ هیچ هیچ.

اونقدر درسامو تو دانشگاه خوب نخوندم که بتونم بفهمم چرا پزشکان جوان این اتفاق براشون می‌افته و هی همه‌چی رو به پزشک بودنشون رب
اونقدر درسامو تو دانشگاه خوب نخوندم که بتونم بفهمم چرا پزشکان جوان این اتفاق براشون می‌افته و هی همه‌چی رو به پزشک بودنشون ربط می‌دن تا فقط بگن پزشکن، ولی مطمئنم این وضعیت برای روان سالم نیست‌. :))))