ar
Feedback
SevenHells

SevenHells

الذهاب إلى القناة على Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

إظهار المزيد
484
المشتركون
-324 ساعات
-47 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
photo content

این عکس رو باید برای موضوع بیابان‌زایی بذارن تو کتاب درسیا. زیر این تپه‌های شنی یه کوهه الان! 🥲
این عکس رو باید برای موضوع بیابان‌زایی بذارن تو کتاب درسیا. زیر این تپه‌های شنی یه کوهه الان! 🥲

روی خاک کویر غم پاشیده‌ن اسماعیل. هر بار که می‌آم اینجا انسان غمگین‌تری می‌شم. خیلی خیلی خیلی غمگین‌تر.
روی خاک کویر غم پاشیده‌ن اسماعیل. هر بار که می‌آم اینجا انسان غمگین‌تری می‌شم. خیلی خیلی خیلی غمگین‌تر.

photo content

وا موقع آپلود کیفیتشون یکم اومده پایین. سعی کنین فول‌اچ‌دی تصور کنید صحنه رو 😔🙏 اگرم کومولوس نیستن ازین ترکیبیای کومولونیمبوس-میمبوس هستن بهم بگید من تا قسمت «کومولو-» بلدم فقط 😔

ابرهای کومولوس پنبه‌ای زیبا
+5
ابرهای کومولوس پنبه‌ای زیبا

حالا مهاجرت خارجی که به ما نمی‌رسه ولی همین مهاجرت داخلی هم که کردم داره پدرم رو درمی‌آره. از ۲۰ اسفند درگیریم که چطور بریم برای عید به خانواده‌م سر بزنیم. مسیرا دور، جاده‌ها نکبت، ماشینا آشغال؛ حمل‌ونقل گرون، ناامن، طولانی. لوبیا رو هم نمی‌تونیم با خودمون ببریم چون راه طولانیه و خیلی استرس می‌گیره اگه ببریمش. قلبم تیکه‌پاره‌ست. سه روزه از فکرش دارم گریه می‌کنم چون وقتی خونه نیستیم بی‌قرار می‌شه و دلش می‌گیره. قراره هر روز چند ساعتی یه نفر بیاد پیشش ولی می‌دونم که دلش بازم آروم نمی‌گیره. از اون‌طرف، از وسط اسفند خواهرزاده‌م دوسه‌بار پشت تلفن گفته خاله عید می‌آی ببینمت؟ خیلی وقته نیومدی. من خیلی بزرگ شدم. و من هزارتا تیکه می‌شم دوباره. مامانم پشت تلفن مدام می‌گه همه‌چی خوبه ولی هر دفعه که می‌رم یه درد جدید داره. بابام می‌گه خیلی خوبم ولی هردفعه می‌رم می‌فهمم حاضر نیست برای درداش بره دکتر. کاش می‌شد خانواده‌مو بزنم زیر بغلم و بیارمشون پیش خودم چون تنها چیزی که آرومم می‌کنه اینه که می‌دونم از اون شهر کثافت و نکبت و تخمی متنفرم و هردفعه که نزدیک خونه می‌شیم دلپیچه و تهوع می‌گیرم. به خودم می‌گم اشکال نداره، عوضش مجبور نیستی اونجا باشی. ولی خدای مهربون همه‌ش اشکال داره. همه‌ش.

ماه رمضون چرا تموم نمی‌شه؟ چرا باید یه ماه باشه اصلا؟ عید چرا تموم نمی‌شه؟ چرا شیرینی‌نخودیا بهم نمی‌چسبن؟ این چه زندگی‌ایه؟ 😭

اینم عیدی من به شما.
اینم عیدی من به شما.

امسالم تموم شد. نمی‌دونم کِی گذر زمان می‌خواد کند بشه تا ما وقت کنیم یکم هم زندگی کنیم. امسال لوبیا اومد خونه‌مون، شغلم دو بار عوض شد، کلی تیرامیسو پختم و کلی از پلن‌های بیزینسی‌مون رفت هوا. :)))) یه روزی بود سه هزار تومن تو حسابم بود و یه روزی بود که صد میلیون (ما از این پولا نداریم خودمون. واسه جهیزیه‌م بود :))))) ). نصف گلام خشک شدن و نصف دیگه پر از برگ شدن. مادربزرگم هم پر کشید و رفت. عید امسال دیگه نیست که برامون چایی بریزه و شیرینی نخودی بهمون تعارف کنه. اولین پت‌مون هم پر کشید و رفت، یه مرغ عشق آبی جیغ‌جیغوی ظریف و کوچولو. شستیم و شکستیم و خندیدیم و دعوا کردیم و گریه کردیم. از بچگی بدبینی‌های خودم رو داشتم و هیچ‌وقت باور نکردم که خود عوض‌شدن سال می‌تونه اتفاق خاصی رو رقم بزنه. ولی متوجه شده‌م که وقتی بزرگ‌تر می‌شی زندگی‌ت رو با همین عددها و سال‌ها مرور می‌کنی، مهم نیست که اول سال چیزی عوض نشده. امیدوارم این فصل بعدی زندگی، با عدد جدیدش، با همه‌مون مهربون‌تر باشه. پر از شکوفه، نور، خبرهای خوب و پول و پول و پول (ای تف به نظام سرمایه‌داری که حتی متن احساسی رو هم خراب می‌کنه). سال خوبی داشته باشین ❤️

photo content

پایین خونه‌مون نمی‌دونم چه کوفتی بود ترکید، یکی آسیب دید. جیغاشو می‌شنیدی جگرت خون می‌شد. آمبولانس اومد و بردش و به فاصلهٔ ده دقیقه، جماعت دوباره داشتن در همون محل از همون کوفتا می‌ترکوندن. امنیت جانی برای هموطن جوکه واقعا. 🤡

به مردی می‌گم خیلی خوابم می‌آد. بخوابیم؟ می‌گه چایی نمی‌خوری؟ بیا یه دونه با هم بخوریم بعد بخواب. می‌گم چرا یکی دیگه می‌خورم. بعد در همون پنج دقیقه‌ای که چایی رو می‌آرم خودش می‌خوابه. از اون خوابا که صداش می‌زنی اصلا چشماش باز نمی‌شه. قشنگ حس می‌کنم بابای شصت‌ساله‌م اومده اینجا که می‌گه نه نمی‌خوابم، بعد سرشو می‌ذاره رو بالش و یهو تموم می‌شه. :))))

دو ماه نشده که کانال کولر رو پوشوندیم، حالا باید بریم کولر رو سرویس کنیم. مبارک خیلیا 😒

الهی جون‌به‌جون بشید با این ترقه‌ها و نارنجکا و کوفت و زهرمارتون. هنوز چهارشنبه نشده و لوبیا از صبح یه خواب راحت نداشته. هر نیم ساعت یه سگ‌تولهٔ تخم‌جن بی‌فرهنگ و احمق یه چیزی می‌ترکونه و قلب این بچه می‌آد تو حلقش. مرغ عشقام هم از صبح پف کرده‌ن و می‌لرزن. تازه این بی‌نواها توی خونه‌ن. حتما پرنده‌ها و گربه‌های اون بیرون صدبرابر اذیت می‌شن، هم از صدا، هم از نور و هم از بوش. جون‌به‌جون بشید. دربه‌در بشید. بی‌خبر بشید ایشالا. واقعا نمی‌دونم خود چهارشنبه برسه چه خاکی باید بریزم سرم که این بیچاره‌ها زنده بمونن. تف به مغزتون. آدم بالغ سالم هم سکته می‌کنه، حیوون زبون‌بسته که دیگه هیچی.

اینقدر احساس شرم می‌کنم که می‌خوام پساپس حلوا و کیک بپزم بفرستم براشون. 🧌

پشت دستم رو داغ کردم تا دیگه تو اسفند مهمونی نگیریم. با خونه‌تکونی مخلوط می‌شه و همه‌چی خراب می‌شه این شکلی 😭 دلم می‌خواد دفعهٔ بعد که مهمونی می‌دیم میزو چیده باشم، خونه رو چیده باشم، همه‌چیز تمیز و آماده و مرتب رو گاز باشه و اینقدر درحال دوییدن نباشم. دیشب ساعت ۵ عصر پاشدم از روی مبل، و به همین سوی چراغ قسم، تا ساعت ۱۱ و نیم شب دیگه نتونستم بشینم، جز ده دقیقه‌ای که شام خوردم. 🤡🤡🤡 قسمت بدش اونجاست که دسرم دیگه نمی‌رسید واسه سروکردن. نصفه‌کاره رهاش کردم. 🤡 نه حلوای هویج درست کردم، نه کوکی، نه کیک نه کوفت. 🤡🤡🤡

از دیشب فقط عکس این سه کیلو پیازی که خورد کردم رو دارم. :))) همه‌ش پیازداغ شد ☺️ خودمم پاره شدم 🙏
از دیشب فقط عکس این سه کیلو پیازی که خورد کردم رو دارم. :))) همه‌ش پیازداغ شد ☺️ خودمم پاره شدم 🙏

فیوز رو اومدن عوض کردن. یک میلیون و چهارصد 🤡 جوری کمرم شکست که میلیاردی هم دربیارم باز تا اسفند سال بعد به نظرم جبران خسارت نمی‌شه. 🤡

فیوز خونه‌مون سوخت. حتی یه جارو هم نمی‌تونم بکنم خونه رو. 🙂🙂🙂🙂🙂