SevenHells
الذهاب إلى القناة على Telegram
468
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
468
Repost from As she’s walking away
سازمان نظام روانشناسی کشور، اسامی افرادی که تحت عنوان مشاور و روانشناس فعالیت میکنن اما مجوز ندارن رو منتشر کرده.
فرهنگ هلاکویی، محمود انوشه، ایمان سرورپور، علیرضا شیری از افراد شاخص این لیست هستن.
اسم کلی از صفحات روانشناسی اینستاگرام هم توش هست.
https://pcoiran.ir/news/post/176/
468
هفصد میگیرم آرزوهاتونو مانیفست میکنم.
توضیح: دو بار اسمشو آوردم رفته برام خریده. از آسمان هفتم صدای منو دارید. 🥲💖
468
تو مناطق کویری، هوا در طول روز داغِ داغ میشه و شب سردِ سرد، ولی یک جایی هست بین آفتاب داغ ظهر پس کلهت و نصفهشب سرد. هوا تاریکه، نسیم نسبتا خنک میآد ولی آسفالت هنوز گرمه. همینجوری که داری هوا میخوری پاهات گرمه. نه از آفتاب کلافهای، نه از سوز باد زمستون روی پوستت شکایتی داری. این حس، برای من حس خونهست. هوا بخورم، آزاد بچرخم، حتی یکم سردم بشه، ولی پام محکم و استوار و گرم باشه. دور و بر دایره امن چرخیدن و باز هم چسبیده بودن به مرکز اتصالت. این حس خونهست.
468
داستان موجهای افسردگی من این شکلیه: اصلا انرژی ندارم از خودم مراقبت کنم. انرژی هم ندارم از دیگران بخوام ازم مراقبت کنن. اگر هم بخوان بکنن کلی انرژی صرف عذابوجدانم میشه. :)))
468
من از دیدن فرم باسن مردا خوشم میاد. از فردا همهتون دامن بپوشید وگرنه من تحریک میشم. دستها، ته ریش و گردنتون هم دیده نشه بهتره، احتمال اینکه گناه من بیفته گردن شما کم میشه. 🧐🤝
468
آخر یک روز سکته میکنم، دلیل سکتهمو بگید چون زن بود. هر چند گه بگیرن زن و مرد و اول و آخرشو. فکر کنم باید برم یکم سرمو بگیرم زیر شیر آب بلکه خاموش بشم.
468
کاش یک روز علم منطق بدونم و بشینم با استدلال و منطق روی تک تک کسایی که گهخوری حجاب بقیه رو میکنن برینم. یعنی شیلنگو باز کنم اینقدر تمیز بهشون برینم و بعدم بشورم و بعدم آب بکشم که نفهمن از کجا خوردن. بشینم بگم من این پیشفرضی که میگی، هرچی این گفته اون گفته رو کاری ندارم. خودت چی میگی؟ چی گه میخوری؟ نگاه مردان؟ مردایی که با مچ دست من تحریک میشن گه خوردن با تو. عفت؟ عفت گه خورده با تو. احساس خودت؟ احساس خودت به تخم نداشتهم. اون یکی؟ بی اساسه، به عنم. ببینم تهش چه دفاعی دارن. اصلنم برام مهم نیست. میخوای چادری باشی گهخوری مانتو و تیشرت بقیه رو بکنی؛ میخوای مانتویی و تیشرتپوش باشی و گهخوری چادر بقیه رو بکنی. به عنم که تو فکر میکنی چی درسته، کی اجازه داده فروش کنی تو حلق بقیه؟
دوست دارم یه بلندگو بگیرم فقط داد بزنم «گه نخوررررررر» و پژواک این پیام تا ابد توی گوش همه گهخورای جهان بپیچه.
چقدر عصبانیام و چقدر از اعماق وجودم نفرت میباره از این عنکدهای که اسمش زمینه. ریدم تو تاریخ بشر. عن توی سنتها. گه بگیرن تکاملو. من ریدم تو این زندگی هزارپدری که دارم که حالم ازش بهم میخوره. مخصوصاااا از گهخوریای حسین مختاری که هر دفعه پیجشو باز میکنم ایمان میآرم که جهنم واقعیه چون امکان نداره این عذابی که با دیدن ریخت و کلمههاش میکشم هیچوقت جبران نشه. ریدم تو مغزش. ریدم تو مغز دور و بریاش. ریدم تو مغز مردا و زنا و دگرباشا و هر آدم دیگهای که توی این جهان هست. یه شهابسنگ بیاد بخوره فرق سر من، منقرض شیم راحت شم به حضرت عباس.
468
یک بابابزرگی رو میشناسم که هر دفعه میبینمش هی به خانومش اشاره میکنه میگه: «قربونش بشم نگاش کن چقد شکسته شده. دلم میسوزه واسهش. خیلی دوسش دارم؛ عمر منه.» منم از بس دوست داشتنش قشنگه هی دلم گیلیگیلی میشه. راستش من اصلا عادت به ابراز محبت کلامی ندارم. نه تو خانوادهم دیدم نه بین دوستام نه توی فامیل.
468
آخرین سنگرم اینه که هنوز آرزوها و امیدهایی دارم. مدام به خودم یادآوری میکنم که حداقل آرزو کنم، حتی اگه نمیشه و هیچوقت نمیرسم بهشون. چون بدون آرزوهام، من چیام به جز یک پر سبک توی دستای نسیم و باد؟ من چیام بجز یک تکه چوب کوچیک وسط رودخونهی پرخروش؟ هیچی. بدون آرزو، نمیشه جهت داشت. امید و آرزو، همون چیزیه که منو وصل میکنه به بال یک پرنده تا یک روز پرواز رو حس کنم. حتی اگه پر مرغی باشم که هیچوقت از قفس نمیآد بیرون... چیزی که منو زنده نگه داشته همون امید پروازه.
اتفاقا قسمت خندهدارشم همین جاست. اون چیزی منو زنده نگه میداره که میتونه دلیل حیف شدن و گندیدنم هم باشه. شاید پرهای توی دست باد خیلی هم ناراحت نباشن، شاید کوتاه توی باد رقصیدن بهتر از موندن روی بال مرغ توی قفسه. ولی خب چه میشه کرد؟ هر کسی یک جوری از این زندگی جون سالم به در میبره.
468
امروز فهمیدم بعضی کارا رو هیچجوره نمیشه توجیه منطقی کرد. فقط باید تصور کنی تو سر طرف مقابل به جای مغز یه تپه عن نشسته تا با عقل جور دربیاد.
468
سعدی میگه: «آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد.»
فکر میکنم از قدیم قدیما همهمون گروهی لنگ پول بودیم.
468
مارلی در حال دوچرخهسواری گریه میکرد. چقدر غمانگیز بود که هیچجای دیگری برای گریه نداشت. همین نکته، او را برای یک ربع دیگر به گریه واداشت.
مارلی یک بچه دبستانی نبود، چهل و چند سالی از عمرش میگذشت ولی قلبش اندازه یک گنجشک یک روزه، کوچک و نازک و شکستنی بود. همین باعث میشد هر قطره اشکی که میریزد توی چشم خودش رقتانگیزتر شود. او یاد گرفته بود نباید به خودش اجازه بدهد طعم احساسات را بچشد. ولی جلوی فوران احساساتی که عمری توی شیشه کوفته شدهاند را نمیشد گرفت. قلبش مثل یک دارکوب میکوبید و مطمئن بود اگر گریه نکند، میترکد.
گریهاش که تمام شد، بلافاصله مسیرش را عوض کرد. داشت برمیگشت خانه. همانجا که قلب کوچکش را شکسته بودند. برای اینکه از جواب دادن صادقانه طفره برود، کمی نان و شیر خرید؛ دم در با کمک تصویر توی چالهی آب، سر و وضعش را کمی مرتب کرد و با لبخندی به پهنای صورتش وارد شد. توی خانه، هیچکس مارلی را آنطور که باید نمیشناخت؛ چون خودش اجازه نزدیکی عاطفی را از همه گرفته بود. برای همین، همه نان و شیر را پذیرفتند و کسی دیگر سوالی نپرسید. میوهی این همه دوری و بیاحساسی، چه ناامیدکننده بود. فقط احترام! نه شفقت و مرحمت و همدلی.
مارلی از این واکنشها دلش دوباره شکست. تصمیم گرفت سنگتر باشد شاید احساس رقتبارش برود پی کارش. او گریه کردنش را مثل یک راز توی سینهاش قفل کرد. حتی در مراسم ختم پدر و مادرش هم گریه نکرد. او تا آخر عمر حاضر نشد اعتراف کند او هم گاهی اشک میریزد. روزی که مرد، کسی جرئت نداشت برایش اشک بریزد و کسی جرئت نداشت زندگانیاش را جشن بگیرد. این وضع زندگی حق مارلی نبود و این را همه میدانستند جز خودش...
