🌹اندیشه های ناب با کتاب🌹
الذهاب إلى القناة على Telegram
#"صبح و زندگی " #"شعر و آهنگ" #"دوخط کتاب " #"داستان" #"ارتباط با ادمین : @ketabmr
إظهار المزيد1 176
المشتركون
-224 ساعات
-27 أيام
-230 أيام
جارٍ تحميل البيانات
جذب المشتركين
أكتوبر '26أكتوبر '26
أكتوبر '26
+609
في 1 قنوات
سبتمبر '260
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '260
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '260
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '260
في 1 قنوات
Get PRO
مايو '26
+1
في 1 قنوات
Get PRO
أبريل '260
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '260
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '26
+3
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '26
+1
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '25
+11
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '25
+14
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '25
+9
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '25
+7
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '25
+22
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '25
+25
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '25
+11
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '25
+13
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '25
+11
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '25
+9
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '25
+26
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '25
+21
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '24
+15
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '24
+25
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '24
+26
في 1 قنوات
Get PRO
سبتمبر '24
+14
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '24
+173
في 5 قنوات
Get PRO
يوليو '24
+13
في 1 قنوات
Get PRO
يونيو '24
+7
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '24
+17
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '24
+32
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '24
+18
في 1 قنوات
Get PRO
فبراير '24
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '24
+10
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '23
+14
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '23
+16
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '23
+9
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '23
+20
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '23
+43
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '23
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '23
+11
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '23
+14
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '23
+9
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '23
+39
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '23
+21
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '23
+17
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '22
+14
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '22
+20
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '22
+22
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '22
+14
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '22
+5
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '22
+1
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '22
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '22
+6
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '22
+6
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '22
+4
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '22
+8
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '220
في 0 قنوات
Get PRO
ديسمبر '21
+2
في 0 قنوات
Get PRO
نوفمبر '21
+12
في 0 قنوات
Get PRO
أكتوبر '21
+7
في 0 قنوات
Get PRO
سبتمبر '21
+3
في 0 قنوات
Get PRO
أغسطس '21
+3
في 0 قنوات
Get PRO
يوليو '21
+6
في 0 قنوات
Get PRO
يونيو '21
+6
في 0 قنوات
Get PRO
مايو '21
+5
في 0 قنوات
Get PRO
أبريل '21
+3
في 0 قنوات
Get PRO
مارس '21
+6
في 0 قنوات
Get PRO
فبراير '21
+4
في 0 قنوات
Get PRO
يناير '21
+472
في 0 قنوات
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 18 أكتوبر | 0 | |||
| 17 أكتوبر | 0 |
منشورات القناة
| 2 | *"داستان امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
چه شد که خداوند به ابن سیرین علم تعبیر خواب را آموخت؟
"ابن سیرین"جوانک شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده. او نمیدانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد میکند، عاشق دلباخته او است، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا بر پاست.
یک روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی جدا کردند، آنگاه به عذر اینکه قادر به حمل اینها نیستم، گفت: " پارچهها را بدهید این جوان بیاورد، و در خانه به من تحویل دهد و پول بگیرد".
مقدمات کار قبلا از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند کنیز اهل سر، کسی در خانه نبود. محمد بن سیرین - که عنفوان جوانی را طی میکرد و از زیبایی بی بهره نبود - پارچهها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد.
ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت. او منتظر بود که خانم هر چه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید.
پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم در حالی که خود را هفت قلم آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق گذاشت.
ابن سیرین در یک لحظه کوتاه فهمید که دامی برایش گسترده شده خواهش کرد، فایده نبخشید. زن گفت چارهای نیست باید کام مرا بر آوری.
و گرنه الان فریاد میکشم و میگویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است که چه بر سر تو خواهد آمد".
موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان میداد که پاکدامنی خود را حفظ کن.
از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام میشد...
چارهای جز اظهار تسلیم ندید. اما فکری مثل برق از خاطرش گذشت.
فکر کرد یک راه باقی است، کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم، باید یک لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم.
به بهانه قضاء حاجت، از اطاق بیرون رفت، سر و صورت خود را به نجاسات کرد و با سر و صورت و لباس آلوده از دستشویی برگشت و به طرف زن آمد.
تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم کشید و با عصبانیت فورا او را از منزل خارج کرد.
چقدر برای یک جوان با آبرو سخت است او را با آن قیافه و وضع در خیابانها ببینند
اما نه...!!
خداوند هم کار او را بی اجر نگذاشت و همانجا مزد کار او را داد:
ابن سیرین با همان قیافه از خانه آمد بیرون ، اما :
انگار اون روز و آن ساعت همه مرده بودن....
هیچ کس ابن سیرین را با آن قیافه ندید ، واز آن روز به بعد تا همیشه از او بوی خوشی استشمام می شد
و همچنین خداوند مشابه حضرت یوسف علیه السلام علم تعبیر خواب به او عنایت فرمود....
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 1 |
| 3 | *"دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
📘 : درخت گلابی
✍ : گلی ترقی
*گزیده کتاب :*
میخواستم همه کارهایم را بکنم
و سر فرصت به دنبال او بروم.
می خواستم اول
دنیا را عوض کنم،
کتاب هایم را بنویسم،
اسم و رسم به هم بزنم،
برنده شوم،
و بعد با دست های پر به دنبالش بروم.
خبر نداشتم که،
" عشق منتظر آدم ها نمیماند."
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 1 |
| 4 | لا يوجد نص... | 16 |
| 5 | *شعر و غزل *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
شب چو در بستم و مست از می نابش
كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم
آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم
غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم
محمد_فرخی_یزدی
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 29 |
| 6 | *﷽
*صبح و زندگی (۳۸۰۷) *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
ﺷﻤﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﻣﺎﺩﯼ ﻧﯿﺴﺘﯿﺪ ﻛﻪ ﻣﻌﻨﻮﯾﺎﺕ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯽ ﻛﻨﯿﺪ.
ﺷﻤﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﯼﺍﻟﻬﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﻛﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﺩﯼ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯽ ﻛﻨﯿﺪ.
ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﯿﺎﺯ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ.
ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﻨﯿﺪ ﻭ ﺁﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﯾﺪ.
ﺳﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﺎﻧﻊ ﺣﺮﻛﺖ ﺭﻭﺡ ﺍﻟﻬﯽ ﺷﻤﺎ ﺍﺳﺖ:
1.ﻣﻨﻔﯽ ﮔﺮﺍﯾﯽ
2.ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ
3.ﺑﯽ ﻋﺪﺍﻟﺘﯽ
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺧﻠﻘﺖ ﺟﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﺮﻛﺖ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﭼﻨﮓ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﺏ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﻣﺎﻧﻊ ﺣﺮﻛﺖ ﺁﻥ ﺷﻮﯾﺪ.
ﺩﺳﺘﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻛﻨﯿﺪ ﺗﺎ ﺁﺏ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ کنید.
وین_دایر
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 25 |
| 7 | *«اندیشه های ناب با کتاب »*
شاهنامه خوانی به نثر
قسمت بیست و پنجم
برگردان به نثر: سیدعلی_شاهری
نشر چشمه
تا آنجا خواندیم که فریدون از دور کاخ ضحاک را دید و تصمیم گرفت به سوی آن بشتابد.
و حال:
فریدون گرز را در دست گرفت و به طرف کاخ تاخت. او چون گوی آتشی به سرعت جلوی نگهبان کاخ ظاهر شد. چون گرز را بر دست گرفت، یک تن از نگهبانان جلوی راهش نماند. با اسب وارد کاخ شد و هر که پیش می آمد با ضربه ی گرز از پای در می آمد.
وزان جادوان کاندر ایوان بدند
همه نامور نره دیوان بدند
سرانشان به گرز گران کرد پست
نشست از بر گاه جادو پرست
نهاد از بَر تخت ضحاک پای
کلاه کئی جست و بگرفت جای
فریدون تمام کاخ را جست و جو کرد اما هیچ نشانی از ضحاک ندید پس، از شبستان دو زیباروی را بیرون آورد. فرمان داد تا ابتدا تنشان را بشویند و سپس روح و روانشان را از پلیدی ها زدود و راه پاکی و یزدان پرستی را بدیشان نمود.
که پروردۂ بت پرستان بدند
سراسیمه بر سان مستان بدند
پس آن دختران جهاندار جم
ز نرگس گل سرخ را داده نم
ارنواز و شهرناز با فریدون گفتند که ما در دربار این اهريمن ماردوش چه رنج ها و سختی ها کشیدیم و در عمرمان کسی را ندیدیم که زهره ی مقابله با او داشته باشد.
فریدون به آنها گفت: بخت و اقبال برای هیچ کس جاودانه نیست. من فرزند آبتین هستم، همان که ضحاک او را از ایران گرفت و کشت. اکنون به کینه ی پدر به سوی ضحاک آمده ام. او حتی از آن گاوی که با شیرش پرورده شده بودم نگذشت و سرش را از بدن جدا کرد. حال به انتقام همه ی اینها آمده ام تا با این گرز گاوسر بدون هیچ رحمی سرش را بکوبم.
وقتی ارنواز سخنان فریدون را شنید به او گفت: فریدون شاه تویی و جادوگری را ویران می کنی و خداوند تو را همیشه نگه دار باشد. ما نیز از نژاد شاھیم و از ترس جان در مقابل ضحاک رام شده ایم وگرنه کجا دیده اید که بتوانیم با کسی که مار بر دوش دارد جفت شویم.
فریدون گفت: اگر بخت با من یار باشد جهان را از وجود این اهریمن اژدها پیکر پاک خواهم ساخت. اکنون باید به من بازگویید که این اهریمن کجاست ؟
گفتند: از زمانی که اخترشناسان بدو گفتند که روزگارش به دست تو به سر خواهد آمد، کشور به کشور می رود تا شاید بتواند برای این کار چاره ای بیابد و در مسیرش خون صدها هزار بی گناه را بر زمین می ریزد تاشاید سرنوشت خود را تغییر دهد و دیگر آنکه سال هاست او از مارهای دوشش در عذاب است. از همین رو می خواهد به هر ترتیبی شده از شر آنها خلاصی یابد.
وقتی ضحاک پایتخت را ترک کرد به جای خود کسی را گماشت تا عهده دار نظم مملکت باشد، نام او کندرو بود که ضحاک کسی دلسوزتر از او در دربار نداشت.
ادامه دارد....
*عضویت در:
*کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 59 |
| 8 | لا يوجد نص... | 64 |
| 9 | *"داستان امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
📚 فرزند حافظ!
وارد "کتابخوب" شد و گفت: عمو، یه فال بخر.
گفتم: چند؟
گفت: هرچه خودت گفتی.
گفتم: دههزار تومن خوبه؟
گفت: باشه، دههزار تومن.
دستهی فالها را گرفت طرفم. یکی برداشتم و پنجاههزار تومان دادم دستش.
دستهای هفتهشتسالهاش خشک و ترکخورده بود؛ انگار دستهای یک پیرمرد هفتاد، هشتادساله باشد، نه دستهای کودکی که باید هنوز بوی بازی و شیطنت بدهد.
از جیب عقب شلوارش یک کیف پول بیرون کشید. چنان با ژست مردانه دستبهجیب شد که دلم برایش رفت. چند اسکناس دههزارتومانی را با ادب و نزاکت گرفت طرفم.
گفتم: نمیخوام عمو!
گفت: حرف زدیم.
و چنان گفت که انگار میخواست بگوید: "مَرده و حرفش!"
گفتم: پس چهارتای دیگه برمیدارم.
با این شرط قبول کرد.
با لذت، حرکات و طرز ایستادن مردانهاش را نگاه میکردم. پنجاهتومانیاش را گذاشت وسط کیف پول مشکی اش. چشمم به قاب تلقی کیف پول افتاد؛ عکس یک زن و مرد کنار هم بود. حدس زدم پدر و مادرش باشند.
پرسیدم: حافظ رو میشناسی؟
گفت: خیلی نه، یه شاعره که قبرش تو شیرازه، اما انگار پدرمه.
تعجب کردم. گفتم: چطور؟!
گفت: خیلی وقته مُرده، اما سالهای ساله که به خیلیها مثل من نون میرسونه؛ خیلی دوست دارم یه بار برم سرِ قبرش!
چند لحظه ساکت ماندم. نمیدانستم به صورت کوچکش نگاه کنم، به دستهای ترکخوردهاش، به کیف پول مشکی مردانهاش یا به حرف بزرگی که از دهان کودکی به آن کوچکی بیرون آمده بود و یا مناعت طبعش!
زیر لب گفتم:
"بنازم مردونگیتو! که از خیلی ریشدارها، قدرشناستر و مردتری!"
اما ذهنم هنوز درگیر حرفش بود؛ "حافظ انگار پدرمه."
ما معمولاً حافظ را با فالهای شب یلدا، عاشقانههایش، غزلهایش و رازهایی که در بیتهایش جستوجو میکنیم به یاد میآوریم. کمتر فکر میکنیم که شعر یک شاعر، قرنها پس از مرگش، ممکن است برای کودکی که حتی فرصت درستوحسابیِ کودکیکردن نداشته، به نان تبدیل شود؛ به لقمهای که سر سفره میبرد، به پولی که در کیفش میگذارد و شاید به امیدی که برای فردا نگه میدارد.
حافظ قرنهاست که در خاک آرمیده، اما کلماتش هنوز میان مردم راه میروند؛ از خانهای به خانهی دیگر، از دستی به دستی دیگر. گاهی در مجلسی باشکوه خوانده میشوند و گاهی در گوشهی خیابان، نان شب کودکی را فراهم میکنند.
و چه تناقض تلخی! شاعری که روزگاری از عشق و رندی و راز هستی میسرود، حالا برای پسربچهای که شاید هنوز معنای بسیاری از شعرهایش را نداند، نانآور شده است؛ پسربچهای که نه از آرایههای ادبی چیزی میداند و نه از وزن و قافیه، اما معنای شعر را به شکلی عمیقتر از بسیاری از اهل ادب فهمیده است. شعر وقتی به زندگی راه پیدا کند، دیگر فقط کلمه نیست؛ میتواند نان باشد، پناه باشد و دستی باشد که از قرنها پیش، دست کودکی را میگیرد.
آن روز من یک فال خریدم، اما با حقیقتی بزرگ آشنا شدم. گاهی ارزش یک شاعر را نه منتقدان ادبی تعیین میکنند، نه دانشگاهها و نه کتابهایی که دربارهاش نوشتهاند؛ گاهی باید از کودکی پرسید که نانش را از شعر او درمیآورد.
و شاید بزرگترین ستایش حافظ همین باشد؛ اینکه پس از قرنها، کودکی هفتهشتساله در کرمان، بیآنکه غزلهایش را خوب بشناسد، او را پدر خود بداند.
و من با خودم فکر کردم: خوشا به حال حافظ که چنین فرزندی دارد؛ و خوشا به حال ادبیاتی که هنوز میتواند نان بدهد، حتی به کودکانی که سهمشان از زندگی، خیلی زودتر از موعد، مردشدن بوده است.
پاکت فال را باز کردم، حافظ گفت:
"گر چه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم
گر به آبِ چشمه خورشید، دامن تر کنم"
کرمان. مهرماه ۱۴۰۵
علی شریفی
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 77 |
| 10 | *"دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
📘 : پروژه شادی
✍ : گرچین_رابین
*گزیده کتاب :*
صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم، من با ریسک هدر دادن زندگی ام روبرو بودم.
متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری میگذرد.
از خودم پرسیدم:
اما من از زندگی چه میخواهم؟
خب، میخواهم شاد باشم.
اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال میکرد یا این که چطور میتوانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم.
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 69 |
| 11 | *شعر و غزل *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست
بس نگویم شِمِّهای از شرحِ شوقِ خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرامِ دوست
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 74 |
| 12 | *﷽
*صبح و زندگی (۳۸۰۶) *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
هر چیزی را که وارد زندگی ات میشود قبول نکن.
تو به این دنیا آمده ای تا یک برنده باشی،
آمده ای تا زندگی باشکوهی داشته باشی.
تو آفریده شده ای تا یک قهرمان در زندگی ات باشی.
جول_اوستین
ما گمان میکنیم که نقابهایمان، شخصیت درونیمان را پنهان میدارد. امّا هر آنچه که در وجودِ خود نمیپذیریم، در نامنتظرهترین لحظات سر برمیآورند و خود را نشان میدهند.
دبی فورد
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 67 |
| 13 | *«اندیشه های ناب با کتاب »*
شاهنامه خوانی به نثر
قسمت بیست و چهارم
برگردان به نثر: سیدعلی_شاهری
نشر چشمه
شاهنامه خوانی به نثر (از ابتدا)
پیش تر خواندیم سپاه فریدون به سرزمین تازیان رسید و فریدون پیکی نزد ایشان فرستاد و آنان با اشتیاق فریدون را پذیرفتند.
و اینک:
برادران چون بخت فریدون را بدانگونه بیدار دیدند، حسد برده قصد جان برادر کردند.
دو برادر پنهانی به بالای کوه رفتند و سنگی گران کنده و خواستند با آن سر فریدون را بکوبند. سنگ را از کوه فرو غلتاندند و گمان کردند فریدون کشته شده، اما به فرمان یزدان از صدای غلتیدن سنگ، فریدون از خواب برخاست و با افسون، سنگ را بر جای خود نگه داشت.
وقتی فریدون از این خطر جست، ستم برادران را به روی ایشان نیاورد و برادران نیز از این کار خود شرمگین شده و عذر خواستند. فریدون نیز آنها را بخشید.
فریدون دوباره سپاه را حرکت داد. کاوه جلودار سپاهش بود و دلش انباشته از کینه ی ضحاک، درفش کاویانی افراشته شد و سپاه به حرکت در آمد.
سرانجام سپاه به اروندرود که در زبان تازی دجله نام داشت، رسید. فریدون به نگهبانان رود سلام و درود فرستاد و از آنان خواست تا هر چه زودتر زورق و کشتی مهیا کنند و سپاه را به آن طرف اروندرود برسانند. کسی به فرمان فریدون گردن ننهاد و هیچ کشتی و زورقی برایش مهیا نشد.
نگهبان رود در پاسخ سؤال فریدون چنین گفت: «ضحاک به ما فرمان داده تا جوازی ممهور از جانب من به شما نرسیده برای کسی کشتی نیاورید.»
فریدون از گفته ی نگهبان رود خشمگین شد و از آن رود پرخروش و عمیق نترسید. عزمش را جزم کرد، بر پشت اسبش نشست و به آب زد. به دنبال فریدون سپاه نیز به دریا زده و از آب گذشتند.
سرکرده رودبانان آنقدر از این کار فریدون شگفت زده شد که گمان کرد خواب می بیند، سپاه چون به خشکی رسید جانب بیت المقدس گرفت. کاخ ضحاک در آن شهر بود. فریدون چون از یک فرسخی نگاه کرد. کاخی دید که ستون هایش تا آسمان می رسید. دانست که آن باید کاخ ضحاک باشد. فریدون به یارانش گفت: «کسی که توانسته است از خاک چنین کاخ بلندی بنا کند، می ترسم که روزگار در نهان با او سر مهر آورد بنابراین بهتر است شتاب کنیم.»
سپس گرز را در دست گرفت و به طرف کاخ تاخت.
ادامه دارد....
*عضویت در:
*کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 79 |
| 14 | لا يوجد نص... | 97 |
| 15 | لا يوجد نص... | 89 |
| 16 | لا يوجد نص... | 91 |
| 17 | *" بجای دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
روباه گفت:
کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوش بختی می کنم.
ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن.
آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم!
امّا اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟!
هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.
شازده کوچولو
*عضویت در:
*اندیشه های ناب با کتاب* 👇
عضویت در تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
عضویت در بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
عضویت در کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 87 |
| 18 | میلاد حضرت زینب (س) و روز پرستار بر پرستاران عزیز گروه مبارک🌹 | 85 |
| 19 | *شعر و غزل *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
وقتی به دنیا آمدم
شب بود
اما مادرم آهنگ صبح را میخواند.
بعدها
هرگاه به افقها نگاه میکردم
پدرم میگفت:
به زودی صبح میدمد!
در تاریکی به دنیا آمدهام
به همین خاطر
چشم و ابروی من سیاه است
و جسمم ضعیف و ناتوان
زخمی نیز
در قلب دارم که هرگز خوب نخواهد شد!
من چهل و دو سال است به دنیا آمدهام
اما این شب دراز
هنوز به پایان نرسیده
آه خدای من!
چقدر ستاره باید افول کند
تا این صبح بدمد؟!
احمدجان_عثمان
رسول_یونان
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 89 |
| 20 | *﷽
*صبح و زندگی (۳۸۰۵) *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
می پنداشتم که این منم که یادِ او میکنم ،
حال آنکه او بود که قبل از یاد کردِ من،
یادِ من میکرد.
میپنداشتم که من در طلب اویم ،
حال آنکه او در طلبِ من بود
پیش از طلبِ من.
میپنداشتم که من او را میشناسم
حال آنکه او بود که مرا میشناخت
از آن پیشتر که من او را بشناسم.
میپنداشتم که من او را دوست میدارم
حال آنکه او بود که مرا دوست میداشت
پیش از آن که من او را دوست بدارم.
بایزید_بسطامی
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 87 |
