🌹اندیشه های ناب با کتاب🌹
الذهاب إلى القناة على Telegram
#"صبح و زندگی " #"شعر و آهنگ" #"دوخط کتاب " #"داستان" #"ارتباط با ادمین : @ketabmr
إظهار المزيد1 171
المشتركون
-224 ساعات
-57 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
*"داستان امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
استری و شتری با هم دوست بودند، روزی استر به شتر گفت:
ای رفیق! من در هر فراز و نشیبی و یا در راه هموار و در راه خشک یا تر همیشه به زمین میافتم ولی تو به پراحتی میروی و به زمین نمیخوری. علت این امر چیست؟
بگو چه باید کرد.
درست راه رفتن را به من هم یاد بده.
شتر گفت:
دو علت در این کار هست: اول اینکه چشم من از چشم تو دوربینتر است و دوم اینکه من قدّم بلندتر است و از بلندی نگاه میکنم، وقتی بر سر کوه بلند میرسم از بلندی همه راهها و گردنهها را با هوشمندی مینگرم.
من ازسر بینش گام بر میدارم و به همین دلیل نمیافتم و براحتی راه را طی میکنم. تو فقط تا دو سه قدم پیش پای خود را میبینی و در راه دوربین و دور اندیش نیستی.
داستان_های_مثنوی_معنوی
برداشت آزاد .....
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*"دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
📘 : سهشنبهها با موری
✍ : میچ آلبوم
© : روزگار
*گزیده کتاب :*
موری شوارتز» استاد دانشگاه از بیماری نادری که روزهای عمرش را به شماره انداخته، مطلع میشود. موری در ایام پایان عمر خود به واسطهی جملات ناب و عبارات نغز خود، شهرت پیدا میکند و پایش به یک برنامهی تلویزیونی باز میشود. «میچ آلبوم» شاگرد قدیمی موری از روی اتفاق برنامهای را که موری در آن حضور دارد، میبیند و از وضع او با خبر میشود. میچ و موری رابطهی بسیار نزدیکی با هم داشتهاند، اما سالهاست که این رابطه گسسته شده است. میچ استاد خود را پیدا میکند و به دیدارش میرود. استادی مهربان و متواضع که خاطرات
بسیار خوبی از او در ذهن دارد.
میچ و موری تصمیم میگیرند این وصال دوباره را قدر بدانند و هر سهشنبه با هم دیدار کنند. دیداری که برای میچ به مثابه کلاس درسی ارزشمند است.
بخش اصلی کتاب شرح دیدارهای هفتگی و دوستانهی استاد و شاگردی است و مخاطبان نیز مهمان آن میشوند.
موری که مرگ را به آرامی و جرعهجرعه تجربه میکند و میداند که مدت کمی برای زندگی کردن فرصت دارد، بینش جذاب خود را نسبت به زندگی و مرگ و یا ترس و طمع، ازدواج و روابط خانوادگی و پیری به شاگرد محبوبش هدیه میکند.
واقعیت این است که این روزها اگر خانوادهای درکار نباشد،
بنیاد و مأمنی وجود ندارد
که مردم به آن تکیه کنند.
از وقتی مریض شدهام،
این را بهتر متوجه میشوم.
اگر حمایت و مهر و عشق خانواده را نداشته باشی،
میشود گفت که چیز زیادی نداری.
عشق موضوع بسیار مهمی است.
همان طور که اودن، شاعر بزرگ ما میگوید:
«یکدیگر را دوست بدارید یا بپوسید...»
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*شعر و غزل *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
به عالم هیچ عیشی را از این خوشتر نمیدانم
که جام از من تو بستانی و من کام از تو بستانم
نمیدانم چه عشق است این که یک جا کند بنیادم
نمیدانم چه سیل است این که یک سر ساخت ویرانم
فروغی بسطامی
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*﷽
*صبح و زندگی (۳۸۲۷) *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
امروزِ ما بر شالوده انتخابهایی که دیروز،
سه روز، سه ماه یا سه سال پیش کردهایم،
بنا میشود. ما فقط بر مبنای یک انتخاب،
بدهی کلانی به بار نمیآوریم.
ما فقط در نتیجه یک انتخاب نامناسب،
پانزده کیلو چاق نمیشویم
و معمولاً یک تصمیم نادرست به تنهایی و
یکشبه روابطمان را به هم نمیریزد.
ما در جایی که هستیم قرار داریم،
چون هر روز در پی روزی دیگر،
انتخابهای ناآگاهانه یا ناسالمی را
تکرار کردهایم که ما را به واقعیت و
موقعیت کنونی رسانده است.
دبی_فورد
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
شاهنامه خوانی به نثر
قسمت چهل و پنجم
برگردان به نثر: سیدعلی_شاهری
نشر چشمه
خواندیم که فریدون به عزای ایرج نشست و در آرزوی انتقام بود.
و حال ادامه ی ماجرا:
زاده شدن دختر ایرج
چند وقتی بر همین منوال گذشت. روزی فریدون به شبستان ایرج رفت و ماهرویان شبستان را یکی یکی می دید تا اینکه پریچهره ای دید به نام ماه آفرید که ایرج علاقه ی فراوانی به او داشت و از قضا ماه آفرید آبستن بود. فریدون از اینکه از پشت ایرج فرزندی پدید خواهد آمد، بسیار شاد شد و در دل به خود، نويد انتقام پسر داد و از همین رو شروع به نیایش به درگاه خداوند کرد. چون زمان زایمان رسید، دختری از ماه آفرید قدم به دنیا گذاشت. فریدون از این که می دید زمان کین خواهی ایرج فرا نرسیده قدری ناامید شد، ولی آن دختر را با ناز و نوازش پرورش داد، تا سرانجام به بالندگی رسید؛ هر کس او را می دید، می گفت شبیه ایرج است. فریدون همچنان از فراق فرزندش در اندوه بود و این درد از فرزندش به یادگار مانده بود. هنگام شوهر کردن دختر که فرارسید، فریدون او را نامزد پشنگ برادر زاده اش کرد. او کسی بود که نژادش به جمشید می رسید. پس دختر را به عقد او در آورد.
زاده شدن منوچهر
به سر بر شگفتی نگر چون نمود
چو برگشت یک چند چرخ کبود
یکی پورزاد آن هنرمند ماه
چگونه سزاوار تخت و کلاه
وقتی پسر [فرزند دختر ایرج] به دنیا آمد، او را با شتاب نزد فریدون آوردند. کسی که بچه را به نزد شاه آورد گفت: «ای تاجور دلت شاد باد. به ایرج خود نگاهی بیفکن.»
لب های فریدون را گل های خنده پر کرد، انگار که ایرجش زنده شده بود. دلش لبریز از شادی شد و دانست زمان خونخواهی ایرج نزدیک است. پسر را در آغوش کشید و حمد و سپاس خدای به جا آورد، گفت: «خدایا کاشکی نابینا نمی شدم تا می توانستم چهره ی فرزند [نوه ی ایرج] ایرج را ببینم، تا بار دیگر دلم به دیدار او شاد شود.»
آن قدر خدای را نیایش کرد تا سرانجام خداوند نور دیدگانش را به او باز داد.
ادامه دارد....
*عضویت در:
*کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
بدان که انسان ایینه ذات
و صفات حق است
چون ایینه صافی گشت
به هر "صفت" که حضرت عزت
بدو "تجلی" کند
"تصرف" از صاحب تجلی بود
نه از "ایینه"
از ان که ایینه
پذیرای "عکس" بیش نیست
بقدر "صفای" خویش
و سر خلافت این است...
ابن_عربی
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*" بجای دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
*پسر مردی که تمام عمرش درباره «مرگ» نوشت، سرانجام قربانی بیماری روانی شد…*
شاید یکی از تلخترین پارادوکسهای تاریخ روانشناسی همین باشد.
اروین یالوم…
روانپزشک و رواندرمانگری که میلیونها نفر در جهان او را با کتابهایی مانند «خیره شدن به خورشید»، «وقتی نیچه گریست»، «مامان و معنای زندگی» و «درمان شوپنهاور» میشناسند.
مردی که دههها درباره اضطراب مرگ، معنای زندگی، آزادی، تنهایی و رنج انسان نوشت.
نسلهای متعددی از روانشناسان و رواندرمانگران با کتابها و اندیشههای او آموزش دیدند.
او بارها نوشت که پذیرش مرگ، میتواند کیفیت زندگی را تغییر دهد.
اما زندگی، همیشه از نظریهها پیچیدهتر است.
چندی پیش خبر تلخی منتشر شد.
ویکتور یالوم، پسر اروین یالوم؛
رواندرمانگر، مدرس و بنیانگذار یکی از معتبرترین وبسایتهای آموزش رواندرمانی جهان پس از سالها فعالیت حرفهای، در سال ۲۰۲۶ جان خود را از دست داد.
خانواده او اعلام کردند که ویکتور در دورههایی از زندگی با یک بیماری روانی درگیر بوده است.
حدود ۳۰ سال زندگی موفق، سازنده و پرباری داشت؛ اما بیماریاش در سال آخر دوباره عود کرد و در نهایت این نبرد را باخت.
و از همان لحظه، عدهای با شتاب گفتند:
*«پس روانشناسی هم فایدهای ندارد!»*
*اما این نتیجهگیری، دقیقاً همانقدر نادرست است که بگوییم:*
«اگر یک متخصص قلب سکته کند، پس علم قلب بیفایده است.»
دانش، انسان را شکستناپذیر نمیکند.
روانشناسی هرگز ادعا نکرده که رنج را از جهان حذف میکند.
ادعا نکرده که درمانگرها آسیبناپذیرند.
ادعا نکرده که بیماری روانی، قربانی خود را بر اساس شغلش انتخاب میکند.
اتفاقاً این خبر، یک حقیقت مهم را یادآوری میکند:
*بیماری روانی، میان مردم عادی، پزشکان، رواندرمانگران و حتی خانواده بزرگترین روانپزشکان جهان تفاوتی قائل نمیشود.*
همانطور که دیابت، سرطان یا بیماری قلبی ممکن است برای هر انسانی رخ دهد، بیماریهای روان نیز میتوانند هر کسی را درگیر کنند.
شاید بزرگترین میراث این اتفاق، نه ناامیدی؛ بلکه فروتنی باشد.
اینکه سلامت روان، چیزی نیست که یکبار برای همیشه به دست بیاید.
مراقبت از روان، مانند مراقبت از قلب، فرآیندی مادامالعمر است.
شاید اگر خود اروین یالوم قرار بود درباره این اتفاق چیزی بنویسد، دوباره همان حقیقت همیشگی را یادآوری میکرد:
انسان بودن، یعنی آسیبپذیر بودن.
اما همین آگاهی از آسیبپذیری است که میتواند ما را به هم نزدیکتر، مهربانتر و مسئولانهتر در قبال سلامت روان خود و دیگران کند.
*شاید این، تلخترین درس خانواده یالوم برای همه ما باشد.*
دکتر ابراهیمی مقدم
*عضویت در:
*اندیشه های ناب با کتاب* 👇
عضویت در تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
عضویت در بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
عضویت در کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*شعر و غزل *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
با عشق روان شد از عدم مرکب ما
روشن ز شراب وصل دائم شب ما
ز آن می که حرام نیست در مذهب ما
تا صبح عدم خشک نیابی لب ما
مولانا
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*﷽
*صبح و زندگی (۳۸۲۶) *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
نگاه به حالایمان نکن!
ما هم خوب میشویم،
باران میبارد و با حالی خوش،
زیر باران قدم میزنیم و میرقصیم.
هرچند که خستهایم و حالمان خوب نیست،
ولی هنوز هم میشود لابهلای تمام دلهرهها
به صدای باران و قلقل سماور گوش داد
و آرام شد.
میشود به صلابت ساقههای گیاه نگاه کرد
و استحکام گرفت.
نگاه به حالایمان نکن عزیز!
قرار نیست همیشه از پشت شیشه
باران را تماشا کنیم و در نهایتِ اندوه، به
خیابانهای تاریک و مه گرفته زل بزنیم.
قرار است خوشی زیر پوست ما هم بلغزد
و صدای لبخندهامان گوشهای خیسِ
خیابان را پر کند.
نگاه به حالایمان نکن عزیز، قرار است رد
شویم از این درد، قرار است رو به راه
شویم...
نرگس_صرافیانطوفان
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
شاهنامه خوانی به نثر
قسمت چهل و چهارم
برگردان به نثر: سیدعلی_شاهری
نشر چشمه
پیش تر خواندیم که تابوت ایرج را نزد فریدون آوردند و فریاد و شیون از سپاه برخاست و فریدون از هوش رفت.
و اینک:
سپاه داغدار به سوی قصر ایرج رفتند، همان قصری که قرار بود با باز آمدن ایرج پر از جشن و شادی شود. فریدون سر فرزند را در بغل گرفت و شروع به نوازشش کرد. به تخت نگاه می کرد و آن را خالی از شاه می دید. بر تخت خاک سیاه پاشید. فغان سپاه تا به کیوان میرسید. فریدون روی خود را می خراشید و موی خود می کند و اشک می ریخت. سر ایرج را در کنارش نهاد و روی به درگاه یزدان نمود و با خدای جهان آفرین بدین گونه راز و نیاز کرد: «خدایا به این کشته ی بی گناه بنگر که چگونه سر بریده اش در کنار من است و تنش خوراک وحوش آن مجلس شده است. از تو می خواهم دل هر دو بیدادگر را بسوزانی و چندان مصیبت بر آنان وارد آوری که روز روشنشان تیره شود. داغی بر جگرشان بگذاری که حتی دل حیوانات وحشی هم به حالشان بسوزد. از تو می خواهم، ای نگه دارنده ی جهان چندان به من مهلت دهی که از پشت ایرج دلیری ببینم که کمر به خونخواهی بربندد و همان طور که سر این بی گناه را بریدند سر هر دو بیدادگر را بریده به نزد من آورد. چون چنین دیدم دیگر از دنیا چیزی نمی خواهم و می توانم با آرامش از دنیا رخت بربندم.»
فریدون همین طور زاری کرد و اشک ریخت، تو گویی از چشمه ی چشم او در زیر پایش گیاه روئید. روی زمین می خوابید و چشمانش رو به نابینایی نهاده بود. در بارگاه را بسته و زبان را گشاده بود و با سر فرزند گفت وگو می کرد: «ای فرزند من! هیچ تاجداری تاکنون چنین کشته نشده که تو را کشته اند. اهریمن پلید سرت را بریده و بدنت را طعمه ی شیران بیابان کرده است. حتی دام و دد نیز از خروش و فغان برای تو خواب و آرام از دست داده اند.»
سراسر همه کشور و مرد و زن
به هر جای کرده یکی انجمن
همه دیده پرآب و دل پر ز خون
نشسته به تیمار و درد اندرون
همه جامه کرده کبود و سیاه
همه خاک بر سر به جای کلاه
چه مایه چنین روز بگذاشتند
همه زندگی مرگ پنداشتند
ادامه دارد....
*عضویت در:
*کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*"داستان امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
مامان، از عمل فردا میترسم...
ساعت ۲:۳۴ بامداد یه پیام برام اومد.
"مامان، خوابم نمیبره. از عمل فردا میترسم. میتونی بهم زنگ بزنی؟"
من مامانِ کسی نبودم. یه مرد ۳۸ ساله بودم. میتونستم فقط بگم شماره رو اشتباه گرفتی، اما یه بچه ترسیده بود که فکر میکرد داره به مامانش پیام میده...
جواب دادم:
«من مامانت نیستم، ولی اینجام. اگه دوست داری حرف بزنی، من بیدارم.
بعد از چند تا پیام نوشت:
اسمم مارکوسه. ۱۶ سالمه. فردا عمل قلب دارم. دکتر گفته ۴۰ درصد احتمال داره از عمل زنده بیرون نیام. گوشی مامانم خاموش شده و خودش روی صندلی بیمارستان خوابش برده. فقط میخواستم به یکی بگم چقدر میترسم.
تا سه ساعت با هم حرف زدیم.
از دختری که دوستش داشت، از آرزوی رفتن به دانشگاه و از خواهر کوچیکش که فکر میکرد اون یه ابرقهرمانه.
بعد نوشت برای مامانش یه پلیلیست درست کرده؛ آهنگهایی که اگه زنده از عمل بیرون نیومد، گوش بده.
ساعت ۵:۴۷ صبح گفت:
دارن میان آمادم کنن. ممنون، الکس, آدم خوبی هستی.
نوشتم:
تو از پسش برمیای، مارکوس. وقتی بیدار شدی بهم پیام بده.
تمام روز گوشیم رو چک کردم. خبری نبود.
تا شب تقریباً باور کرده بودم که دیگه زنده نیست...
ساعت ۱۱:۳۸ شب گوشیم لرزید.
الکس! من زندهام! عمل عالی پیش رفت. دکتر گفت میتونم یه زندگی عادی داشته باشم. دارم گریه میکنم. مامانم هم داره گریه میکنه!
همونجا توی آپارتمانم زدم زیر گریه.
دو هفته بعد، یه پاکت از طرف مامان مارکوس به دستم رسید. داخلش یه نامه و یه عکس بود.
توی نامه نوشته بود:
وقتی پسرم بیشتر از هر زمان دیگهای ترسیده بود و من نتونستم کنارش باشم، تو باهاش حرف زدی. ساعت ۲:۳۴ بامداد، وقتی بیشتر از هر چیزی به امید احتیاج داشت، تو بهش امید دادی. ممنون که اون شب تنهاش نذاشتی.
توی عکس، مارکوس روی تخت بیمارستان بود؛ لبخند میزد و شستش رو بالا گرفته بود.
پشت عکس نوشته بود:
برای الکس؛ فرشته نگهبان ساعت ۲:۳۴ بامداد من.
عکس رو قاب کردم و زدم به دیوار.
مارکوس هنوز هم گاهی بهم پیام میده. از دانشگاه رفتنش، از رانندگی کردن و از اتفاقهای کوچیک زندگیش.
ماه پیش برای اولین بار بسکتبال بازی کرد و ویدئوش رو برام فرستاد.
پسری که یه روز ۴۰ درصد احتمال زنده موندن داشت، حالا توی زمین بسکتبال میدوید...
از مارکوس یه چیز یاد گرفتم:
گاهی اوقات، همون شماره اشتباهی، دقیقاً شماره درسته.
گاهی یه آدم غریبه، درست در همون لحظهای که فکر میکنی هیچکس رو نداری، میتونه بهت یادآوری کنه که هنوز امیدی هست.
شاید برای نجات دادن یه نفر، لازم نباشه قهرمان باشی؛ گاهی فقط کافیه جواب پیامش رو بدی...
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*"دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
📘 : هنر شادمانگی
✍ : دالای لاما و هووارد سی کاتلر
© : تندیس
*گزیده کتاب :*
«هنر شادمانگی» گفتوگویی میان دالایی لاما و روانپزشک، هاوارد کاتلر است؛ کتابی دربارهی چیزی که همهمان دنبالش هستیم:
چطور میشود با وجود مشکلات زندگی، آرامتر و شادتر زندگی کرد؟
در این کتاب دربارهی احساساتی مثل خشم، ترس، نگرانی، تنهایی و ناراحتی صحبت میشود و راههایی برای کنار آمدن با آنها و پیدا کردن آرامش بیشتر پیشنهاد میشود.
این کتاب قرار نیست بگوید زندگی همیشه خوب و بدون مشکل است؛ بیشتر یادمان میدهد که شادی فقط به شرایط بیرونی وابسته نیست و بخشی از آن به نگاه و واکنش خودمان برمیگردد.
بین شادی و خوشگذرانی تفاوت وجود دارد. خوشگذرانی مانند شادی به نظر میرسد اما معنادار نیست. شادی، معنادار است و حتی با وجود رویدادهای ناراحتکننده، انسان میتواند همچنان احساس شادی کند. شادی یک حالت پایدار است. خوشگذرانی نوعی پاداش است اما شادی یکی از نیازهای زندگی است.
باید سعی کنید که به مرور زمان احساسات منفی، به خصوص خشم و نفرت را ترک کنید و به جای آنها انعطافپذیری و صبر را تمرین کنید
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*شعر و غزل *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
ای دل از پست و بلند ِ روزگار اندیشه کن
در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
چون شود لبریز جامت از خمار اندیشه کن
چون فلک آغاز و انجامی ندارد آرزو
زین محیطِ بی سر و بن زینهار اندیشه کن
این زمین و آسمان گردی و دودی بیش نیست
از دُخان صائب بیندیش، از غبار اندیشه کن
صائب_تبریزی
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*﷽
*صبح و زندگی (۳۸۲۵) *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
برای ایجاد تغییر در زندگی، لازم نیست کاری را که انجام میدهیم کنار بگذاریم؛ کافی است روش انجام آن را تغییر دهیم.
وقتی تمام توجه خود را به لحظهٔ حال میآوریم و بدون مقاومت، آنچه را که هست میپذیریم، حتی کارهای روزمره هم میتوانند کیفیتی متفاوت پیدا کنند.
از خودتان بپرسید:
آیا هنگام انجام کارهایم واقعاً حضور دارم؟
آیا با آرامش و آگاهی عمل میکنم یا ذهنم مدام درگیر گذشته، آینده و نارضایتی است؟
کلید تغییر زندگی، همیشه تغییر شرایط بیرونی نیست؛ فقط لازمست شیوهٔ حضورمان در همین لحظه را تغییر دهیم.
اکهارت_تول
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
شاهنامه خوانی به نثر
قسمت چهل و سوم
برگردان به نثر: سیدعلی_شاهری
نشر چشمه
پیش تر خواندیم که برادران، ایرج را کشتند.
و حال:
آوردن تابوت ایرج نزد فریدون
فریدون بی تابانه انتظار بازگشت فرزند را می کشید.
چون هنگامِ بازگشتنِ شهریار بود، سپاه را گرد آورده و تمامی لشکر به انتظار ورود شاهزاده بودند. اما فریدون نمی دانست روزگار چه بازی شومی رقم زده است.
فریدون دستور داد همه جا را آراستند. در قصر بساط عیش برپا کرد و رامشگران را آورد تا ورود فرزندش را جشن بگیرند و خود سواره و با هیبت شاهی به استقبال نور دیده اش شتافت.
به ناگاه از دور شتری نمایان شد.
سواری بر سر و سینه زنان در حالی که تابوتی از طلا در کنار داشت، نزدیک می شد.
آری تابوت طلا حامل سر ایرج بود که در پرنیان پیچیده شده بود.
سوار نزدیک و نزدیک تر شد تا به فریدون رسید.
فریدون حرفهای سوار را باور نکرد، دستور داد در تابوت را بگشایند. وقتی در تابوت برداشته شد و کفن پرنیان را بر گرفتند سر بریده ی ایرج پدیدار شد. فریدون از هوش رفت و از اسب به زیر افتاد.
سپاه همه از اسب ها فرود آمده و جامه بر تن دریدند.
روی پهلوانان زرد شد و درفش ها نگونسار گردید.
طبل ها را سیاه کردند و روی فیل ها نهادند.
سپاه و فریدون پیاده و بر سر زنان به سوی قصر می آمدند.
پهلوانان می خروشیدند و بازوهایشان را می کندند.
مبر خود به مهر زمانه گمان
نه نیکو بود راستی از کمان
بدین گونه گردد به ما بر سپهر
بخواهد ربودن چو بنمود چهر
چو دشمنش گیری نمایدت مهر
وگر دوست خوانی نبینیش چهر
یکی پند گویم تو را من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
ادامه دارد....
*عضویت در:
*کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*"داستان امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
روزی بقراط، پزشک نامدار یونان باستان، در کنار رودخانهای نشسته بود و به جریان آب نگریست. در نزدیکی او سنگی بزرگ قرار داشت که سالها در آنجا مانده بود. بقراط به سنگ نگریست و با خود اندیشید: “این سنگ سالهاست که در اینجا قرار دارد و هیچ تغییری نکرده است. اما آیا واقعاً چنین است؟”
او بلند شد و به سمت سنگ رفت. با دقت به سنگ نگریست و متوجه شد که سطح آن کمی صاف شده و گوشههای تیزش کمی گرد شدهاند. سپس به رودخانه نگاه کرد و دید که جریان آب، پیوسته به سنگ برخورد میکند و به آرامی آن را میساید.
بقراط لبخندی زد و گفت: “عجب! این رودخانه که به نظر ضعیف و آرام میآید، با پیوستگی و استمرار خود، این سنگ سخت را نیز نرم کرده و شکل آن را تغییر داده است. این درسی بزرگ برای ماست.”
بقراط به شاگردانش که در نزدیکی بودند، نزدیک شد و گفت: “ببینید، حتی ضعیفترین چیزها نیز با استمرار و پشتکار میتوانند قویترین موانع را از سر راه بردارند و تغییرات بزرگی ایجاد کنند. همانطور که این آب، سنگ را میساید، ما نیز اگر در راه رسیدن به اهداف اخلاقی و انسانی خود استوار باشیم و پیوسته تلاش کنیم، میتوانیم بر سختیها غلبه کرده و خود را به بهترین شکل بسازیم.”
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
*"دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
📘 : دلبند
✍ : تونی موریسون
© : چشمه
*گزیده کتاب :*
شخصیت اصلی داستان زنی به نام ست است که قبلاً در مزرعهای برده بوده و از آنجا فرار کرده است. او در حین فرار تلاش میکند فرزندانش را بکشد که فقط دختر دو سالهاش میمیرد. فرزندی که روی سنگ قبرش تنها یک کلمه حک شده است: دلبند. ست تحت تأثیر آسیبهایی است که تلاش کرده آنها را سرکوب کند. او با این خاطرات آسیبزا و فراموشنشدنی دستوپنجه نرم میکند. آغاز رمان در سال ۱۸۷۳ است. ست در خانهای به نام ۱۲۴ با دختر هجده سالهاش به نام دنور زندگی میکند. این خانه توسط روحی تسخیر شده است. دنور منزوی و خانهنشین است و دو پسر ست نیز در سیزدهسالگی از خانه فرار کردهاند.
ست و دخترش دنور زندگی توأم با طرد اجتماعی دارند. به نظر میرسد روحی خانهی آنها را تسخیر کرده و آرامش را از زندگی آنها گرفته است. با ورود مردی به نام پاول دی که او نیز در گذشته برده بوده وضعیت مشوش خانه تا مدتی تسکین مییابد. پاول دی تلاش میکند آرامش را به زندگی ست برگرداند و گذشته را دفن کند؛ اما با ورود دختری ناشناس به خانهی آنها این آرامش پایان مییابد. دختری مرموز و زیبا به نام دلبند که هویت دقیق او مشخص نیست اما اغواگر است و موفق میشود دنور و ست را مجذوب خود کند. پاول دی که قصد تشکیل خانواده با ست را داشت وقتی توسط اطرافیان از گذشتهی ست و قتل فرزندش باخبر میشود او را ترک میکند. بهتدریج روشن میشود که دلبند روح یا نماد جسمانی همان دختر کشتهشده است؛ زیرا چیزهایی میداند که گواهی بر این موضوع است. دختر در عین اینکه وابستگی شدیدی به خود ایجاد میکند انرژی زیادی از ست میگیرد و او را وامیدارد بارها و بارها به جنایت گذشتهی خود فکر کند. ست هم که کمکم پذیرفته او همان دختری است که کشته بود خوشحال و امیدوار است پسران فراریاش بازمیگردند و همگی با هم خانوادهای تشکیل میدهند. او از روی احساس گناه تمام پول و وقت خود را صرف دلبند میکند تا او را راضی کند و در نتیجه شغلش را از دست میدهد. دلبند اما هرچه میگذرد عصبانی و پرتوقع میشود و تمام زندگی ست را به خود مشغول میکند....
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
