1 177
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
正在加载数据
吸引订阅者
十月 '2610月 '26
十月 '26
+609
在1个频道中
九月 '260
在0个频道中
Get PRO
八月 '260
在0个频道中
Get PRO
七月 '260
在0个频道中
Get PRO
六月 '260
在1个频道中
Get PRO
五月 '26
+1
在1个频道中
Get PRO
四月 '260
在0个频道中
Get PRO
三月 '260
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+11
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+14
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+7
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+22
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+25
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+11
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+13
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+11
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+26
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+21
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+15
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+25
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+26
在1个频道中
Get PRO
九月 '24
+14
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+173
在5个频道中
Get PRO
七月 '24
+13
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+7
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+17
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+32
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+18
在1个频道中
Get PRO
二月 '24
+5
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+10
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+16
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+9
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+20
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+43
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+5
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+11
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+9
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+39
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+21
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+17
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+14
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+20
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+22
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+14
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+5
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+1
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+3
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+6
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+6
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+4
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+8
在0个频道中
Get PRO
一月 '220
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+2
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+12
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+7
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+3
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+3
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+6
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+6
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+5
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+3
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+6
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+4
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+472
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 17 十月 | 0 |
频道帖子
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
شاهنامه خوانی به نثر
قسمت بیست و پنجم
برگردان به نثر: سیدعلی_شاهری
نشر چشمه
تا آنجا خواندیم که فریدون از دور کاخ ضحاک را دید و تصمیم گرفت به سوی آن بشتابد.
و حال:
فریدون گرز را در دست گرفت و به طرف کاخ تاخت. او چون گوی آتشی به سرعت جلوی نگهبان کاخ ظاهر شد. چون گرز را بر دست گرفت، یک تن از نگهبانان جلوی راهش نماند. با اسب وارد کاخ شد و هر که پیش می آمد با ضربه ی گرز از پای در می آمد.
وزان جادوان کاندر ایوان بدند
همه نامور نره دیوان بدند
سرانشان به گرز گران کرد پست
نشست از بر گاه جادو پرست
نهاد از بَر تخت ضحاک پای
کلاه کئی جست و بگرفت جای
فریدون تمام کاخ را جست و جو کرد اما هیچ نشانی از ضحاک ندید پس، از شبستان دو زیباروی را بیرون آورد. فرمان داد تا ابتدا تنشان را بشویند و سپس روح و روانشان را از پلیدی ها زدود و راه پاکی و یزدان پرستی را بدیشان نمود.
که پروردۂ بت پرستان بدند
سراسیمه بر سان مستان بدند
پس آن دختران جهاندار جم
ز نرگس گل سرخ را داده نم
ارنواز و شهرناز با فریدون گفتند که ما در دربار این اهريمن ماردوش چه رنج ها و سختی ها کشیدیم و در عمرمان کسی را ندیدیم که زهره ی مقابله با او داشته باشد.
فریدون به آنها گفت: بخت و اقبال برای هیچ کس جاودانه نیست. من فرزند آبتین هستم، همان که ضحاک او را از ایران گرفت و کشت. اکنون به کینه ی پدر به سوی ضحاک آمده ام. او حتی از آن گاوی که با شیرش پرورده شده بودم نگذشت و سرش را از بدن جدا کرد. حال به انتقام همه ی اینها آمده ام تا با این گرز گاوسر بدون هیچ رحمی سرش را بکوبم.
وقتی ارنواز سخنان فریدون را شنید به او گفت: فریدون شاه تویی و جادوگری را ویران می کنی و خداوند تو را همیشه نگه دار باشد. ما نیز از نژاد شاھیم و از ترس جان در مقابل ضحاک رام شده ایم وگرنه کجا دیده اید که بتوانیم با کسی که مار بر دوش دارد جفت شویم.
فریدون گفت: اگر بخت با من یار باشد جهان را از وجود این اهریمن اژدها پیکر پاک خواهم ساخت. اکنون باید به من بازگویید که این اهریمن کجاست ؟
گفتند: از زمانی که اخترشناسان بدو گفتند که روزگارش به دست تو به سر خواهد آمد، کشور به کشور می رود تا شاید بتواند برای این کار چاره ای بیابد و در مسیرش خون صدها هزار بی گناه را بر زمین می ریزد تاشاید سرنوشت خود را تغییر دهد و دیگر آنکه سال هاست او از مارهای دوشش در عذاب است. از همین رو می خواهد به هر ترتیبی شده از شر آنها خلاصی یابد.
وقتی ضحاک پایتخت را ترک کرد به جای خود کسی را گماشت تا عهده دار نظم مملکت باشد، نام او کندرو بود که ضحاک کسی دلسوزتر از او در دربار نداشت.
ادامه دارد....
*عضویت در:
*کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏*
| 2 | 没有文字... | 38 |
| 3 | *"داستان امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
📚 فرزند حافظ!
وارد "کتابخوب" شد و گفت: عمو، یه فال بخر.
گفتم: چند؟
گفت: هرچه خودت گفتی.
گفتم: دههزار تومن خوبه؟
گفت: باشه، دههزار تومن.
دستهی فالها را گرفت طرفم. یکی برداشتم و پنجاههزار تومان دادم دستش.
دستهای هفتهشتسالهاش خشک و ترکخورده بود؛ انگار دستهای یک پیرمرد هفتاد، هشتادساله باشد، نه دستهای کودکی که باید هنوز بوی بازی و شیطنت بدهد.
از جیب عقب شلوارش یک کیف پول بیرون کشید. چنان با ژست مردانه دستبهجیب شد که دلم برایش رفت. چند اسکناس دههزارتومانی را با ادب و نزاکت گرفت طرفم.
گفتم: نمیخوام عمو!
گفت: حرف زدیم.
و چنان گفت که انگار میخواست بگوید: "مَرده و حرفش!"
گفتم: پس چهارتای دیگه برمیدارم.
با این شرط قبول کرد.
با لذت، حرکات و طرز ایستادن مردانهاش را نگاه میکردم. پنجاهتومانیاش را گذاشت وسط کیف پول مشکی اش. چشمم به قاب تلقی کیف پول افتاد؛ عکس یک زن و مرد کنار هم بود. حدس زدم پدر و مادرش باشند.
پرسیدم: حافظ رو میشناسی؟
گفت: خیلی نه، یه شاعره که قبرش تو شیرازه، اما انگار پدرمه.
تعجب کردم. گفتم: چطور؟!
گفت: خیلی وقته مُرده، اما سالهای ساله که به خیلیها مثل من نون میرسونه؛ خیلی دوست دارم یه بار برم سرِ قبرش!
چند لحظه ساکت ماندم. نمیدانستم به صورت کوچکش نگاه کنم، به دستهای ترکخوردهاش، به کیف پول مشکی مردانهاش یا به حرف بزرگی که از دهان کودکی به آن کوچکی بیرون آمده بود و یا مناعت طبعش!
زیر لب گفتم:
"بنازم مردونگیتو! که از خیلی ریشدارها، قدرشناستر و مردتری!"
اما ذهنم هنوز درگیر حرفش بود؛ "حافظ انگار پدرمه."
ما معمولاً حافظ را با فالهای شب یلدا، عاشقانههایش، غزلهایش و رازهایی که در بیتهایش جستوجو میکنیم به یاد میآوریم. کمتر فکر میکنیم که شعر یک شاعر، قرنها پس از مرگش، ممکن است برای کودکی که حتی فرصت درستوحسابیِ کودکیکردن نداشته، به نان تبدیل شود؛ به لقمهای که سر سفره میبرد، به پولی که در کیفش میگذارد و شاید به امیدی که برای فردا نگه میدارد.
حافظ قرنهاست که در خاک آرمیده، اما کلماتش هنوز میان مردم راه میروند؛ از خانهای به خانهی دیگر، از دستی به دستی دیگر. گاهی در مجلسی باشکوه خوانده میشوند و گاهی در گوشهی خیابان، نان شب کودکی را فراهم میکنند.
و چه تناقض تلخی! شاعری که روزگاری از عشق و رندی و راز هستی میسرود، حالا برای پسربچهای که شاید هنوز معنای بسیاری از شعرهایش را نداند، نانآور شده است؛ پسربچهای که نه از آرایههای ادبی چیزی میداند و نه از وزن و قافیه، اما معنای شعر را به شکلی عمیقتر از بسیاری از اهل ادب فهمیده است. شعر وقتی به زندگی راه پیدا کند، دیگر فقط کلمه نیست؛ میتواند نان باشد، پناه باشد و دستی باشد که از قرنها پیش، دست کودکی را میگیرد.
آن روز من یک فال خریدم، اما با حقیقتی بزرگ آشنا شدم. گاهی ارزش یک شاعر را نه منتقدان ادبی تعیین میکنند، نه دانشگاهها و نه کتابهایی که دربارهاش نوشتهاند؛ گاهی باید از کودکی پرسید که نانش را از شعر او درمیآورد.
و شاید بزرگترین ستایش حافظ همین باشد؛ اینکه پس از قرنها، کودکی هفتهشتساله در کرمان، بیآنکه غزلهایش را خوب بشناسد، او را پدر خود بداند.
و من با خودم فکر کردم: خوشا به حال حافظ که چنین فرزندی دارد؛ و خوشا به حال ادبیاتی که هنوز میتواند نان بدهد، حتی به کودکانی که سهمشان از زندگی، خیلی زودتر از موعد، مردشدن بوده است.
پاکت فال را باز کردم، حافظ گفت:
"گر چه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم
گر به آبِ چشمه خورشید، دامن تر کنم"
کرمان. مهرماه ۱۴۰۵
علی شریفی
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 59 |
| 4 | *"دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
📘 : پروژه شادی
✍ : گرچین_رابین
*گزیده کتاب :*
صبح یکی از روزهای آوریل که هیچ تفاوتی با روزهای دیگر نداشت ناگهان به چیزی پی بردم، من با ریسک هدر دادن زندگی ام روبرو بودم.
متوجه شدم که روزها یکی پس از دیگری میگذرد.
از خودم پرسیدم:
اما من از زندگی چه میخواهم؟
خب، میخواهم شاد باشم.
اما هرگز به این که چه چیز مرا خوشحال میکرد یا این که چطور میتوانستم خوشحال باشم، فکر نکرده بودم.
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 51 |
| 5 | *شعر و غزل *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
سر ز مستی برنگیرد تا به صبحِ روزِ حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جامِ دوست
بس نگویم شِمِّهای از شرحِ شوقِ خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرامِ دوست
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 63 |
| 6 | *﷽
*صبح و زندگی (۳۸۰۶) *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
هر چیزی را که وارد زندگی ات میشود قبول نکن.
تو به این دنیا آمده ای تا یک برنده باشی،
آمده ای تا زندگی باشکوهی داشته باشی.
تو آفریده شده ای تا یک قهرمان در زندگی ات باشی.
جول_اوستین
ما گمان میکنیم که نقابهایمان، شخصیت درونیمان را پنهان میدارد. امّا هر آنچه که در وجودِ خود نمیپذیریم، در نامنتظرهترین لحظات سر برمیآورند و خود را نشان میدهند.
دبی فورد
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 58 |
| 7 | *«اندیشه های ناب با کتاب »*
شاهنامه خوانی به نثر
قسمت بیست و چهارم
برگردان به نثر: سیدعلی_شاهری
نشر چشمه
شاهنامه خوانی به نثر (از ابتدا)
پیش تر خواندیم سپاه فریدون به سرزمین تازیان رسید و فریدون پیکی نزد ایشان فرستاد و آنان با اشتیاق فریدون را پذیرفتند.
و اینک:
برادران چون بخت فریدون را بدانگونه بیدار دیدند، حسد برده قصد جان برادر کردند.
دو برادر پنهانی به بالای کوه رفتند و سنگی گران کنده و خواستند با آن سر فریدون را بکوبند. سنگ را از کوه فرو غلتاندند و گمان کردند فریدون کشته شده، اما به فرمان یزدان از صدای غلتیدن سنگ، فریدون از خواب برخاست و با افسون، سنگ را بر جای خود نگه داشت.
وقتی فریدون از این خطر جست، ستم برادران را به روی ایشان نیاورد و برادران نیز از این کار خود شرمگین شده و عذر خواستند. فریدون نیز آنها را بخشید.
فریدون دوباره سپاه را حرکت داد. کاوه جلودار سپاهش بود و دلش انباشته از کینه ی ضحاک، درفش کاویانی افراشته شد و سپاه به حرکت در آمد.
سرانجام سپاه به اروندرود که در زبان تازی دجله نام داشت، رسید. فریدون به نگهبانان رود سلام و درود فرستاد و از آنان خواست تا هر چه زودتر زورق و کشتی مهیا کنند و سپاه را به آن طرف اروندرود برسانند. کسی به فرمان فریدون گردن ننهاد و هیچ کشتی و زورقی برایش مهیا نشد.
نگهبان رود در پاسخ سؤال فریدون چنین گفت: «ضحاک به ما فرمان داده تا جوازی ممهور از جانب من به شما نرسیده برای کسی کشتی نیاورید.»
فریدون از گفته ی نگهبان رود خشمگین شد و از آن رود پرخروش و عمیق نترسید. عزمش را جزم کرد، بر پشت اسبش نشست و به آب زد. به دنبال فریدون سپاه نیز به دریا زده و از آب گذشتند.
سرکرده رودبانان آنقدر از این کار فریدون شگفت زده شد که گمان کرد خواب می بیند، سپاه چون به خشکی رسید جانب بیت المقدس گرفت. کاخ ضحاک در آن شهر بود. فریدون چون از یک فرسخی نگاه کرد. کاخی دید که ستون هایش تا آسمان می رسید. دانست که آن باید کاخ ضحاک باشد. فریدون به یارانش گفت: «کسی که توانسته است از خاک چنین کاخ بلندی بنا کند، می ترسم که روزگار در نهان با او سر مهر آورد بنابراین بهتر است شتاب کنیم.»
سپس گرز را در دست گرفت و به طرف کاخ تاخت.
ادامه دارد....
*عضویت در:
*کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 70 |
| 8 | 没有文字... | 92 |
| 9 | 没有文字... | 84 |
| 10 | 没有文字... | 85 |
| 11 | *" بجای دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
روباه گفت:
کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوش بختی می کنم.
ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن.
آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم!
امّا اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟!
هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.
شازده کوچولو
*عضویت در:
*اندیشه های ناب با کتاب* 👇
عضویت در تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
عضویت در بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
عضویت در کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 80 |
| 12 | میلاد حضرت زینب (س) و روز پرستار بر پرستاران عزیز گروه مبارک🌹 | 78 |
| 13 | *شعر و غزل *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
وقتی به دنیا آمدم
شب بود
اما مادرم آهنگ صبح را میخواند.
بعدها
هرگاه به افقها نگاه میکردم
پدرم میگفت:
به زودی صبح میدمد!
در تاریکی به دنیا آمدهام
به همین خاطر
چشم و ابروی من سیاه است
و جسمم ضعیف و ناتوان
زخمی نیز
در قلب دارم که هرگز خوب نخواهد شد!
من چهل و دو سال است به دنیا آمدهام
اما این شب دراز
هنوز به پایان نرسیده
آه خدای من!
چقدر ستاره باید افول کند
تا این صبح بدمد؟!
احمدجان_عثمان
رسول_یونان
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 85 |
| 14 | *﷽
*صبح و زندگی (۳۸۰۵) *
**« اندیشه های ناب با کتاب »*
می پنداشتم که این منم که یادِ او میکنم ،
حال آنکه او بود که قبل از یاد کردِ من،
یادِ من میکرد.
میپنداشتم که من در طلب اویم ،
حال آنکه او در طلبِ من بود
پیش از طلبِ من.
میپنداشتم که من او را میشناسم
حال آنکه او بود که مرا میشناخت
از آن پیشتر که من او را بشناسم.
میپنداشتم که من او را دوست میدارم
حال آنکه او بود که مرا دوست میداشت
پیش از آن که من او را دوست بدارم.
بایزید_بسطامی
*عضویت در:
* کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 83 |
| 15 | *«اندیشه های ناب با کتاب »*
شاهنامه خوانی به نثر
قسمت بیست و سوم
برگردان به نثر: سیدعلی_شاهری
نشر چشمه
تا بدانجا خواندیم که فریدون از آهنگران خواست گرزی گران برایش بسازند تا به جنگ ضحاک رود.
و حال:
رفتن فریدون به جنگ ضحاک
فریدون به آهنگران گفت چون کار ضحاک را بسازم، جهان را با اذن خداوند پر از عدل و داد می کنم.
فریدون برای کین پدر کمر همت را سخت بست و روز اول خردادماه را به فال نیک گرفت و سپاه را گرد آورده از گاومیش برای سپاهش توشه بسیار تهیه دید
کیانوش که به سال از فریدون بزرگ تر بود، چون برادر کوچکی کمر به خدمت برادر بست. کیانوش به عنوان طلايه ی سپاه جلوتر منزل به منزل چون باد می تاخت.
سرانجام سپاه وارد سرزمین تازيان شد و به جایی رسید که خداپرستان در آنجا سکنی گزیده بودند. فریدون دستور توقف داد و کسی را به عنوان پیک نزد ایشان فرستاد. خداپرستان با اشتیاق فریدون را پذیرا شدند.
وقتی شب پدید آمد، پریوشی خرامان و مانند حوریان بهشتی نزد او آمد و اسرار افسونگری را بدو آموخت. فریدون دانست که او از جانب یزدان آمده و از همین رو شادی و شعف سراسر وجودش را فراگرفت. آشپز برای آنها غذاهای نیکو تهیه دید و چون غذا خورده شد، سرش از خواب سنگین شد.
ادامه دارد....
*عضویت در:
*کانال اندیشه های ناب با کتاب* 👇
لینک کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
لینک کانال تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
لینک کانال بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 90 |
| 16 | 没有文字... | 95 |
| 17 | 没有文字... | 134 |
| 18 | *"داستان امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
"شوریده شیرازی "
(زاده سال ۱۲۷۶ق شیراز -- درگذشته ۲۱ مهر ۱۳۰۵، ۱۳۴۵ق شیراز )
از بازماندگان اهلی شیرازی، شاعر معروف عهد قاجار است، در هفتسالگی به علت بیماری آبله از هردو چشم نابینا و چهرهاش آبلهگون شد.
وی از نابینا بودن و آبلهرویی خود به حسرت یاد میکرد.
با علت بیدیدگی از عیش مزن لاف
این حسرت دیدار که داری تو، که دارد
و در توصیف چهره خود چنین سرودهاست::
وه از این گونهام، ماشاالله
دیدهام نیست که در آینه خود را نگرم
خلق خندند چومن وصف رخ خویش کنم
خود بگوشم شنوم، آخر کورم، نه کرم
گو بخندید که گر زشتم در چشم شما
در بر مادر خود، خوب چو قرص قمرم
گاه سوزد همی اسپند و دعایم گوید
که هماره به عزیزی زی، زیبا پسرم.
وی در ۹ سالگی پدرش را از دست داد و به سرپرستی داییاش در آمد.
با این حال، در کسب فضایل پیشرفت شایان کرد و به سبب مکاتبه و مشاعره با شاعران نامدار معاصر مانند:
صبوری خراسانی، ملکالشعرای بهار، ایرج میرزا، و وحید دستگردی، مشهور شد.
او به همراهی میرزاعلیاصغر صدراعظم، به دربار ناصرالدینشاه راه یافت و از جانب شاه به فصیحالملک ملقب شد و بهخاطر سرودن قصیده مدحیه، قریه بورنجان واقع در بلوک کوهمره فارس را به او بخشید.
او در سرودن انواع شعر بهویژه قصیده و قطعه، استاد بود و در بکار بردن اصطلاحات عامیانه مهارت داشت.
روی بنمایی و دل از من شوریده ربایی
توچه شوخی که دل از مردم بیدیده ربایی
حسن،گویند که چون دیده شود دل برباید
تو بدین حسن دل از دیده و نادیده ربایی
تو که خود فاش توانی دل یک شهر ربودن
دل«شوریده» روانیست که دزدیده ربایی
آرامگاه او در کنار آرامگاه سعدی است..
*عضویت در:
*اندیشه های ناب با کتاب* 👇
عضویت در تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
عضویت در بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
عضویت در کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 97 |
| 19 | *"دو خط کتاب امروز"*
*«اندیشه های ناب با کتاب »*
📘 : غربت_وجودی
✍ : زهرا_غریبیان_لواسانی
*گزیده کتاب :*
گويند:
عزيزي از ياران مولانا غمناك بود
حضرت مولانا او را فرمود :
همه دلتنگي دنيا از دل نهادگي اين عالمست
هر دمي كه آزاد باشي ازين جهان و در هر رنگي كه بنگري و هر مزه كه بچشي داني كه با او نماني و جاي ديگر ميروي دلتنگ نباشي
در داستان مجنون و ناقه نیز مولانا شارح احوال روح غریب ادمی است
روحی که ان را به مجنون تشبیه می کند که عاشق رسیدن به کوی لیلی است اما همراهی اش با ناقه که از خار بیابان فربه شده او را از رسیدن به خانه معشوق باز می دارد
مجنون تا وقتی که در خواب دنیاست افسارش در دست شتر است که او را به سمت اصطبل شهوت ها میبرد
و چون بیدار می شود، در می یابد که فرسنگ ها از مقصد دور افتاده است وباید باز راه را دوباره طی کند از این رو گریان و نالان می شود
آلايشهاي فريباي جهان فرودين، پروبال مرغ روح را ميبندد و او را زمينگير ميكند چندان كه در حيات اينجهاني احساس دلگيري و رنج ميكند و سبب اصلي اين همه رنج همانا دور افتادن از نيستان است
مرغ، كاو اندر قفس زنداني است
مينجويد رستن، از ناداني است
*عضویت در:
*اندیشه های ناب با کتاب* 👇
عضویت در تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
عضویت در بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
عضویت در کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 93 |
| 20 | *شعر و غزل *
**«اندیشه های ناب با کتاب »*
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقه دریای غمند
سعدی
*عضویت در:
*اندیشه های ناب با کتاب* 👇
عضویت در تلگرام :
https://t.me/ketabvandeshe
عضویت در بله:
https://ble.ir/ketabvandeshe
عضویت در کانال واتساپ:
https://whatsapp.com/channel/0029VbD6RHj6WaKhsq5Hgr0q
دوستان عزیز خواهش میکنم نشر مطالب حتما با لینک باشد .🙏* | 94 |
