ar
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

الذهاب إلى القناة على Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

إظهار المزيد
4 542
المشتركون
-424 ساعات
+767 أيام
+17330 أيام
أرشيف المشاركات
photo content

از دیروز برای من تقریبا هیچ فیلترشکنی روی نت خانگی کار نمیکنه اگه چیز خوبی سراغ دارید که کار میکنه به منم بگید🥺 @aydel7

ولی این غصه های بزرگسالی چیزی نبود که ما تو انشاهامون نوشته بودیم ... @adelehz

امشب نت تون چطوره رفقا؟ anonymous poll خیلی سرعتش کم شده ▫️ 0% بد نیست خوبه ▫️ 0% 👥 Nobody voted so far.

اسمش آقای احمدیان بود ،مرد اداره ای منضبط و خشکی که هر صبح راس ساعت کیف چرمی بدست ،با کت و شلواری مرتب و اتو کشیده با پیکان سفید و تمیزش به سمت اداره می رفت . و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت . معدود کسانی در محله بودند که می‌توانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند . او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند. یک‌تاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن می‌نشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت . آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد . آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که می‌شد دید گوشه ی لب‌هایش کش می آید و انکار دلش لبخند می‌خواهد کنار نسرین خانم بود ‌. از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد . هرچه نسرین خانم اصرار می‌کرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و می‌گفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد ‌ گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود . می نشست و به نسرین خانم نگاه می‌کرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد  آنوقت زیر لب آرام می‌خواند: تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی آنگاه عینکش را بر می‌داشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید . اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست چرا او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟ همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست . دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت . او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها می‌گفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید. حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند . بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ... #عادله_زمانی @adelehz

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید شب بخیر @adelehz

دوستی میگفت :درسال ۶۲ طی سفری که به بوشهر داشتیم. در برگشت دو سه روزی هم در #شيراز بوديم...قبل از هر چیز به زیارت بارگاه ملکوتی حافظ شتافتم.پس از زیارت و اهدای فاتحه، پیرمردی که روی پله‌ها نشسته و با دیوانی که در دست داشت برای مشتاقان خواجه در قبال ۵۰ ریال فال میگرفت، نظرم را بخود جلب کرد... صبر کردم سرش خلوت که شد اجازه خواستم در کنارش نشستم و از او خواستم اگر اشکالی ندارد از خودش و خاطراتش برایم تعریف کند... او که کسوت دراویش و قلندران را داشت با سوز خاصی گفت : من از نوه نتیجه های خود خواجه #حافظ شیرازی هستم.فامیلی خانوادگی ما هم حافظ است.کار من گرفتن فال دوست داران حافظ است.تنها حسرت من اینکه بعد از فوت من از خانواده ما کسی نیست که کار من را ادامه بدهد.یک پسرم مهندس برق است و پسر دیگرم دبیر هنرستان های شيراز و اصلأ هیچکدام علاقه ای به اين کار ندارند. گفتم من از مریدان جد ّشما هستم.از راه دوری آمده‌ام.دلم میخواهد یکی از شیرین‌ترین و بیاد ماندنی‌ترین خاطراتت را برایم بازگو کنی... گفت واللّه خاطره که زیاد دارم ولی یک روز عصر شش تا دختر دانشجوی دانشگاه شیراز پس از زیارت مقبره حافظ پیش من آمدند و گفتند: حاج آقا برای ما «هر شش نفر» یک فال بگیر گفتم یکی یکی نیت کنید تا بگيرم.گفتند نه نیت کردیم شما یک فال بگیرید خوب است،من پیش خودم گفتم شاید پول کافی ندارند گفتم:آخر نمیشود، اگر پول هم ندهید من برای هر کدام شما یک فال را میگیرم. آنها قدری پچ پچ کردند باز اصرار کردند که نه شما فقط یک فال به نیت همه ما بگیرید ممنون میشویم.من بناچار قبول کردم و شروع کردم بخواندن این غزل : من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم وقتی بیت هفتم را خواندم صدای خنده آنها فضای حافظيه را پرکرد، وقتی علت خنده را از آنها سؤال کردم یکی از دخترها گفتند:حاج آقا راستش را بخواهی ما با هم قرار گذاشتیم که بدانیم اگر حافظ الآن زنده بود با کدام یک از ما ازدواج میکرد...؟!وقتی این بیت غزل را خواندی خوشحال شدیم که حافظ نه تنها خوش مشرب، بلکه ماشاالله خوش اشتها هم بوده اند.که خواهان هر شش نفر ما بود...آنها بجای ۵۰ ریال بمن ۵۰۰ ریال دادند و با شوخی و خنده از حافظيه دور شدند...!بیت هفتم چنین بود: شهری است پر کرشمه و حوران ز شش جهت دستم تهیست ورنه خریدار هر ششم @adelehz

تویی یار و حبیب من، پرستار و طبیب من صفای اصفهانی @adelehz
تویی یار و حبیب من، پرستار و طبیب من صفای اصفهانی @adelehz

photo content

photo content

photo content

چو کشتی ی ناخدا به سینه ی دریا دلم 🥺

صدای هایده چرا اینقدر خوب و جواب بوده؟💔

رُبما یُساق إليك قدرٌ منَ اللّٰه...                              خیرٌ من کل أحلامك شايد تقديرى از سوى خداوند به سمت تو رانده شود، كه از همه ی آرزوهايت بهتر باشد... شب زیبا ❤️ @adelehz

مدتهاست ندیده بودم‌پدرم را اینگونه ندیده بودم. اصولا مثل هر مرد دیگری خیلی کم اشک می ریزد . آخرین بار برای فوت دایی احمد،رفیق شفیقش اشک‌هایش بر پهنای صورتش غلتیدند.. امشب که به او ویدیویی کوتاه را نشان دادم خواست چیزی بگوید که بغض کرد و رویش را برگرداند . من برق قطره ای که گویا میخواست شتابان از چشمانش پایین بریزد را در گوشه ی چشمش دیدم . از اینکه آن ویدیو چه بود اگر بگذریم،باعث شد بدانم چیزی عادی نمی‌تواند اینگونه بغض یک مرد، اشک یک پدر را فرو بریزد. ولی گریه ها همیشه هم بد نیست . اشکها گاهی مروارید میشوند و بر گردن روزگار آویخته می گردند. اشک ها مروارید می شوند. همین #عادله_زمانی @adelehz

photo content

می خندید و می‌گفت اگر میوه بودی سیب قرمز می شدی حال آدم را خوب میکردی ! اما نمی دانست که من سالهاست انارم .. دلم هزار دانه اس
می خندید و می‌گفت اگر میوه بودی سیب قرمز می شدی حال آدم را خوب میکردی ! اما نمی دانست که من سالهاست انارم .. دلم هزار دانه است و هر دانه اش یاقوتی خون آلود است . کسی نمی داند کدام مان اناریم تا وقتی چاقوی روزگار به دلمان بخورد