Light Workers🔆
الذهاب إلى القناة على Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
إظهار المزيد396
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+77 أيام
+530 أيام
أرشيف المشاركات
حکایت آن رنجور بَد حالی که طبیب در او امیدِ صحّت ندید...
بخش اول
آن یکی رنجور شد سوی طبیب
گفت: نبضم را فروبین ای لَبیب
که ز نبض آگه شوی بر حالِ دل
که رگِ دست است با دل متّصل
چونکه دل غیب است خواهی زو مثال
زو بجو که با دل استش اتّصال
بیماری نزد طبیبی رفت. طبیب نبضِ او را گرفت و به فراست دریافت که او دچار نوعی بیماری روانی شده است. پس بدو سفارش کرد که برای علاج خود هرگز امیالت را سرکوب مکن. بلکه هر چه دلت میل کرد فوراََ آن را انجام بده. بیمار همینکه از مطب بیرون آمد هوس کرد که به کنار جویباری رود و در آنجا قدم زند. در حال قدم زدن بود که دید شخصی بر لب جوی آب نشسته و دست و روی خود را می شوید . چون گردن او پهن و صاف بود. بیمار میل کرد که پس گردنی جانانه ای به او بزند. ابتدا خواست خویشتن داری کند. ولی یاد سفارش طبیب افتاد که گفته بود هر چه میل داری آن را عمل کن تا بهبود یابی. پس دست خود را بالا برد و محکم به پسِ گردنِ آن شخص کوبید به طوری که صدای عجیبی از آن بلند شد. مضروب مثلِ ترقّه از جا پرید و ناسزاگویان خواست چند مشت به او بزند. ولی دید ضارب شخصی لاغر و مُردنی است. با خود گفت اگر مشتی به او بزنم ممکن است بمیرد و خونش به گردنم بیفتد. پس تصمیم گرفت او را نزد قاضی بَرَد. او را نزد قاضی برد و از او تقاضای کیفر مجرم کرد. وقتی قاضی شکایت آن شخص را شنید. نگاهی به ضارب انداخت و گفت: دستگاه قضا میانِ زندگان قضاوت می کند. ولی این شخص از بس لاغر و مُردنی است که باید جزو اموات به شمار آید. سپس قاضی رو به شاکی کرد و گفت: چقدر همراه داری؟ گفت: فقط شش دِرهم. قاضی گفت: سه درهم نزد خود نگه دار و سه درهم به این ضارب بده که شخصی محتاج است. شاکی از این حکم جفاکارانه خشمگین شد و با قاضی به مجادله پرداخت. آن دو گرم قیل و قال و کشمکش بودند که ضارب دوباره سفارش طبیب را به یاد آورد و نگاهش به پشتِ گردنِ قاضی افتاد و دید که پشت گردنِ قاضی برای سیلی خوردن مناسب تر از نفر قبلی است. پس دست خود را بالا برد و سیلی جانانه ای به جناب قاضی نواخت که از درد در تاب شد. شاکی تسخُرکنان گفت: هر کس برای دیگری چاه حفر کند خود نیز به درون آن می افتد. قاضی جواب داد به حکم قضا باید تن داد. بعلاوه گر چه حکم قضا ظاهراََ تلخ است ولی باطناََ موجب خرسندی شود و …
بخش اول
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
امروز ما به قهرمانانی نیاز داریم که به اعماق فرو روند، نه استادانی که انکار میکنند.
به مربیانی بالغ که میتوانند غم را تحمل کنند، که به پیری عشق میورزند، که روح را بدون طعنه یا شرمندگی نشان میدهند.
به مربیانی نیاز داریم، نه تشویقکنندگان؛ مربیانی، نه تبلیغاتچیان یا بابیتها.
قهرمانان افسانهای جهان باستان - اولیس، آینیاس، سایکی، پرسفونه، اورفئوس، دیونیسوس و حتی هرکول - همگی به جهنم فرود آمدند تا ارزشهایی غیر از آنهایی که بر امور روزمره زندگی آفتابی حاکم است را بیاموزند.
آنها با چشمی تاریکتر بازگشتند که میتواند در زمان تاریکی ببیند...
#جیمز_هیلمن
@lightworkers
💽 Album: Path of Compassion
👤 Artist: #Karunesh
📅 Date: 2010-04-20
🎧 Tracks amount: 11
@lightworkers
مناظره مرغ با صیاد درباره ترک دنیا کردن
((صیادی که خود را در گیاه پیچید و دسته گل بر سر نهاد))
بخش دوم (پایانی)
حکایت پرنده و صیاد یکی از عمیق ترین و جذابترین حکایات مثنوی است. محور اصلی این حکایت مسئلۀ خلوت و صحبت است. آیا سالک برای تکمیل نَفس و تهذیب قلب باید به کُنجِ انزوا رود و از حشر و نشر با مردم تن زند. یا باید داخل جمع شود و با عوامل تحریکِ نَفس که لازمۀ زندگی اجتماعی است دست و پنجه نرم کند و با مقهور کردن آنها به تکمیل نَفس رسد. کدامیک از دو مورد مذکور ارجح است؟ مولانا بقدر زیبا دلایل رجحان خلوت بر صحبت و صحبت بر خلوت را بیان داشته است که خواننده دچار اعجاب و حیرت می گردد. لطف مطلب در این است که هم دلایل صیّاد محکم و قانع کننده است و هم دلایل پرنده متقن و ایمان آور. خواننده با شنیدن دلایل هر یک از طرفین، بحث را خاتمه یافته می انگارد در حالی که مولانا با ذهن روشن و نقادِ خود همان دلایل مقبول را رد می کند و بحث اوجی دیگر می گیرد.
«صیاد» نمادِ سالکِ اهلِ خلوت است و «پرنده» نمادِ سالک اهلِ صحبت. شیوۀ قصه گویی مولانا به گونه ای است که شخصیت های داستان در نقش منفی و مثبت ثابت نمی مانند بلکه به اقتضای مقاصد معنوی مولانا پیوسته دگرگون می شوند. یعنی منفی، مثبت می شود و مثبت، منفی. از اینرو در بخشی از این حکایت، صیّاد نمادِ زاهدان ریایی است که برای نیل به اغراض نفسانی، طالبان حقیقت را به دام می افکند.
بخش دوم (پایانی)
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
مناظره مرغ با صیاد درباره ترک دنیا کردن
((صیادی که خود را در گیاه پیچید و دسته گل بر سر نهاد))
بخش دوم (پایانی)
حکایت پرنده و صیاد یکی از عمیق ترین و جذابترین حکایات مثنوی است. محور اصلی این حکایت مسئلۀ خلوت و صحبت است. آیا سالک برای تکمیل نَفس و تهذیب قلب باید به کُنجِ انزوا رود و از حشر و نشر با مردم تن زند. یا باید داخل جمع شود و با عوامل تحریکِ نَفس که لازمۀ زندگی اجتماعی است دست و پنجه نرم کند و با مقهور کردن آنها به تکمیل نَفس رسد. کدامیک از دو مورد مذکور ارجح است؟ مولانا بقدر زیبا دلایل رجحان خلوت بر صحبت و صحبت بر خلوت را بیان داشته است که خواننده دچار اعجاب و حیرت می گردد. لطف مطلب در این است که هم دلایل صیّاد محکم و قانع کننده است و هم دلایل پرنده متقن و ایمان آور. خواننده با شنیدن دلایل هر یک از طرفین، بحث را خاتمه یافته می انگارد در حالی که مولانا با ذهن روشن و نقادِ خود همان دلایل مقبول را رد می کند و بحث اوجی دیگر می گیرد.
«صیاد» نمادِ سالکِ اهلِ خلوت است و «پرنده» نمادِ سالک اهلِ صحبت. شیوۀ قصه گویی مولانا به گونه ای است که شخصیت های داستان در نقش منفی و مثبت ثابت نمی مانند بلکه به اقتضای مقاصد معنوی مولانا پیوسته دگرگون می شوند. یعنی منفی، مثبت می شود و مثبت، منفی. از اینرو در بخشی از این حکایت، صیّاد نمادِ زاهدان ریایی است که برای نیل به اغراض نفسانی، طالبان حقیقت را به دام می افکند.
بخش دوم (پایانی)
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
مناظره مرغ با صیاد در باره ترک دنیا کردن
((صیادی که خود را در گیاه پیچید و دسته گل بر سر نهاد))
بخش اول
پرنده ای به سوی لاله زاری پرواز کرد در حالی که دامی در آنجا گسترده شده بود و دانه هایی نیز در آن. در کنار دام صیادی به کمین نشسته بود و برای اغفالِ پرندگان ، خود را با شاخه ها و برگ ها و گل ها استتار کرده بود. پرنده در فضای اطراف چرخی زد و به دام نزدیک شد و صیاد را دید. به صیاد گفت: ای سبزپوش تو کیستی که در وسط این صحرا تنها نشسته ای؟ صیاد گفت: مردی راهب هستم و از مردم بُریده ام و به برگ گیاهان صحرا قناعت کرده ام. پرنده گفت: رُهبانیّت در دین اسلام جایز نیست.
مرغ گفتش: خواجه در خلوت مایست
دینِ اَحمد را ترهّب نیک نیست
از خلوت به در آی و با مردم حشر و نشر کن.
صیاد گفت: اینکه تو می گویی حکم مطلق نیست.
زیرا انزوا اگر هم مذموم باشد از آمیزش با بَدان که بَدتر نیست. آیا تا به حال دیده ای که سنگ و کلوخ صحرا کسی را گمراه کند؟
ولی از مردم جفاکار دنیا گمراهی های بسیار سر بر زند. پرنده گفت: اشتباه می کنی. اگر در جامعه به سر بردی و گمراه نشدی هنر کرده ای. واِلّا از ترس گناه به بیغوله ها رفتن شرط هدایت نیست. صیاد گفت: بله، به شرط آنکه بر عوامل شرّ آفرینِ جامعه غالب آیی. ولی اگر چنین قدرتی را در خود سراغ نداشته باشی. همان بهتر که به کُنجِ انزوا پناه بری. و بعلاوه برای آنکه راه را از چاه تمییز دهی نیازمند رفیق صادقی. حال بگو ببینم در این زمانه کو رفیق صادق؟ پرنده گفت: اساس سلوک صِدق قلب است نه رفیق طریق. تو صادق باش، رفیقان صادق تو را می یابند.
راه چه بود؟ پر نشان پای ها
یار چه بود؟ نردبان رای ها
بحث میان آن دو بالا گرفت. پرنده چون گرسنه بود دانه ها را زیر نظر داشت و ناچار از صیاد پرسید: این دانه های گندم از آنِ توست؟ صیاد گفت: نه، از آنِ طفلی یتیم است و چون قیّم ندارد آن ها را موقتاََ به منِ زاهد سپرده است. و می دانی که خوردن مالِ یتیم هم حرام است. پرنده چون از گرسنگی بی طاقت شده بود گفت: ولی من در حال حاضر در اضطرار به سر می برم و شرعاََ به قدرِ سدّ جوع جایز است از آن بخورم.
صیاد گفت: حتّی شخصِ مضطر هم اگر خویشتن داری کند بهتر است و حال که می خواهی از آن بخوری باید تعهد کنی که بهای آن را بپردازی. بدین ترتیب صیاد آن پرنده را فریب داد. پرنده که صبر و قرار نداشت قبول کرد و همینکه آمد دانه ها را برچیند به دام افتاد و آه و حنین اش بلند شد.
بخش اول
#مثنوی_معنوی
#حضرت_مولانا
@lightworkers
ما که افتندهتر از پرتو ماه آمدهایم
کس چه داند که چسان این همه راه آمدهایم
با رقیبان سخن از درد دل ما گفتی
شرمسار از اثر ناله و آه آمدهایم
پرده از چهره برافکن که چو خورشید سحر
بهر دیدار تو لبریز نگاه آمدهایم
عزم ما را به یقین پخته ترک ساز که ما
اندرین معرکه بی خیل و سپاه آمدهایم
تو ندانی که نگاهی سر راهی چه کند
در حضور تو دعا گفته به راه آمدهایم
#اقبال_لاهوری
@lightworkers
