𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌
الذهاب إلى القناة على Telegram
𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @glass.reflections › 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @gl4ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
291
المشتركون
-124 ساعات
-127 أيام
+7130 أيام
أرشيف المشاركات
پس بهتون میگم، و به خودم یادآوري میکنم:
شما شکسته نیستین. شما خرد شدین، اما شکسته نه.
فرقشون در اینه که خرد شدن، یعني هنوز تکه هاتونو میتونین جمع کنین؛
اما شکسته شدن، یعني دیگه امیدي به جمع شدن نیست.
من هم اونجا بودم.
من هم روزهایي داشتم که نمیتونستم به آینه نگاه کنم، چون از تصویرِ خودم میترسیدم.
سخت بود گذروندن اون چند شب تو دوره عید.
من هم با خودم گفتم: ”تقصیر من بود، باید بیشتر مواظب میبودم.“
اما بعد، فهمیدم.
فهمیدم که تقصیر، هیچوقت با من نبود.
و این، اولین قدم براي التیام بود – که البته کاش این راه رو تو همون ۶/۷ سالگیم پیدا میکردم.
واقعا مطمئن نیستم بیشتر از این ادامه بدم، اینجا خیلي مسائل از خودمو مطرح کردم اما نمیدونم اینو هم در مورد خودم بگم یا نه... فقط براي آروم کردنتون میگم.
نمیدونم کي هستین، اما میدونم چي حس کردین.
میدونم که اون لحظه، چقدر بیرحم و ترسناك بوده.
میدونم که بعد از اون، دنیا براتون دیگن به اون شکلِ سادهٔ سابق نبوده.
میدونم که هر روز، با تکرارِ اون لحظه در ذهنتون، جنگیدین.
میدونم که گاهي، حتي نفس کشیدن هم سنگین شده.
: با دیدن نوتیفش ذهنم یه فلش بک زد و قشنگ تمام صحنه هایی که هر ثانیه یعنی عملا هر ثانیه ی زندگیم داشتم تلاش میکردم که یادم بره دوباره یادم اومد .
حتی نمیتونم توصیف کنم چقدر حس وحشتناک و مزخرفیه حتی نمیدونم چطوری باید کلمه ها رو بچینم کنار هم تا بتونم فقط یکمی شده فقط یکمی توصیف کنم که چقدر میتونه اتفاق بدی باشه
همین الان که اینو دارم مینویسم میتونم حس کنم که قلبم داره تند میزنه و دوباره همه ی اون اتفاق از جلو چشمم رد میشه ، و فکر کردن به اینکه انقدر ترسو و احمق بودم که خیلی راحت گذاشتم همچین اتفاقی بیوفته و بعدش هیچی نه به خانواده نه به دوستام نه به تراپیست و نه هیچ آدمی گفتم باعث میشه که واقعا بخوام بمیرم چون فقط میتونم این راز رو با خودم به گور ببرم.
: دیگه نمیتونم
نمیتونم مخفی نگهش دارم
باید به خانوادم بگم
از ۵ سالگی تا الان که دارم میرم هشتم سختمه تو دلم نگهش دارم
هرجا میرم از همه ترس دارم حتی بابام
نمیتونم تحمل کنم اما چطور باید به خانوادم بگم...
و در نهایت،
رونالدو، اون اسطورهٔ بيخستگي که سالها با ارادهاش به ما یاد داد که میشه از هیچ، به همهچیز رسید.
و نیمار، اون جادوگرِ شیرینپا که با هر دریبل، قلبهارو ميربود و فوتبال رو به یك اثر هنري تبدیل کرد.
اما جام جهانیِ بعدي، بدون اونا برگزار میشه.
اما هر بار که توپي به تور میشینه، یا دریبلِ زیبایي در گوشهاي از زمین دیده میشه،
ما، ناخواسته، به یادشون ميافتیم.
براي لحظاتي که ساختند؛
لحظاتي که هیچ جامي، اندازهشون نیست.
و همهٔ ما ازشون ممنونیم که برامون بهترین لحظات رو رقم زدن.
۷ جولاي ۲۰۲۶.
باخت؟ شاید.
اما ارزشِ یه هنرمند، با یه شبِ بينور، کم نميشه.
چون ارزشِ هنرمند، تو باختن یا بردن نیست؛ در طرزِ ایستادنِ دوبارهست.
نیمار یادآوریِ این بود که فوتبال، فقط جام و عدد نیست؛
هنره، نمایشه، زیبایيِ زودگذریه.
و ما، هواداراني که سالها با هر دریبلش، نفسمون رو حبس کردیم.
دیشب، شاید نه اون نیمارِ جادویي بودي که سالها تماشا کردیم. شاید بدن خسته بود، شاید دل شکسته، شاید دنیا سنگینتر از همیشه.
اما کسي که سالها با هنرِ پاهاش، فوتبال رو به شعر تبدیل کرد، با یه بازيِ تلخ، شاعر بودنش رو از دست نمیده.
