𝖦𝗅𝖺𝗌𝗌𝖱𝖾𝖿𝗅𝖾𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇𝗌
الذهاب إلى القناة على Telegram
𝖤𝗅𝗅𝖾 é𝗍𝖺𝗂𝗍 𝗆𝗈𝗇 𝐆𝐨𝐥𝐝𝐞𝐧 𝐁𝐫𝐨𝐰𝐧. › 𝖳𝗂𝗄𝖳𝗈𝗄 : @glass.reflections › 𝖨𝗇𝗌𝗍𝖺𝗀𝗋𝖺𝗆: @gl4ssreflections._ ♍ . 𝖲𝗁𝖾/𝖧𝖾𝗋 . 𝖨𝖭𝖥𝖩-𝖠 . 𝖧𝗎𝗆𝖺𝗇𝗂𝗍𝗂𝖾𝗌
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
291
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
+7430 أيام
أرشيف المشاركات
پس زندگي کن، اما نه از روي ترس، نه با چنگزدن به روزهایي که ميگذرند، بلکه با آگاهيِ تلخِ این که هر نفس، یك قدم به سمتِ پایان است. ما زاده شدیم براي مرگ. این جمله، نه یك نفرین، که رهایيست؛ یعني اگر ميداني که هیچچیز نميماند، پس چرا این لحظه را با نگراني براي فردا، آلوده ميکني؟ زیستن در سایهٔ مرگ، خودش شکلي از شجاعت است، نه براي فرار از پایان، بلکه براي چشیدنِ هر ثانیه، انگار که آخرین جرعهٔ شرابِ پیش از اعدام باشد. تو فاني هستي، و این فنا، تو را از قفسِ "همیشگي" آزاد ميکند؛ حالا میتواني اشتباه کني، عشق بورزي، بشکني، بسازي، بدون آن که وابسته به نتیجه باشي. زیرا مرگ، بزرگترین بخشندهٔ معناست: به هر کاري که میکني، فوریتِ تراژیكِ "همین الان" را ميدهد. بگذار زندگي، درست در آغوشِ این آگاهي، شعلهور شود؛ براي زیبایيِ زودگذرِ بودن. همان گونه که به دنیا آمدهاي تا بمیري، بمیر تا بداني چگونه زیستهاي. و این، تنها امیدِ ممکن است: زیستن، با شورِ کسي که چیزي براي از دست دادن ندارد، جز خودِ مرگ، که خودش هم، در نهایت، یك رهایيِ شیرین است. پس بلند شو، نفس بکش، و بگذار هر قدمت، آوازِ پایان باشد؛ چرا که تنها وقتي مرگ را در آغوش میکشي، زندگي را به تمامي، درك میکني. همین حالا، همین نفس، تمامِ معناست.
مرگ، این آشناي همیشهٔ بيآزار، در دل هر کسي که نفس ميکشد وحشتي بينام ميکارَد، اما درست در همان زمان، براي بسیاري از همان مردم، آرزویي نهفته است که در خلوتِ شبانه، با خود زمزمه ميکنند؛ امیدي که هیچکس به زبان نميآورد، چرا که گفتنش هم عذابيست هم ننگي. چه تناقضِ تلخي است این زیستن، که همزمان از پایان ميهراسیم و به آن چشم ميدوزیم؛ وقتي که زندگي چنان به چنگالِ خستگي و زخم ميافتد که هر روزش، مترسکيست داغکرده بر شانههاي خسته. اگر خودک.شيِ نهفته در دلِ بسیاري از ما، گواهي بر این میلِ خاموش نیست، پس چرا بعد از هر مصیبت، سایهاي از رهایي، آن سوي پرده، وسوسهمان ميکند؟ و از این ميگذریم، تا برسیم به درد بزرگتر: این که مرگ، نه فقط پایانِ است، بلکه پیامآورِ این حقیقتِ سرد و بيرحم است که هیچچیز، نه عشق و نه نفرت، نه خاطره و نه آرزو، نه آن که بودیم و نه آن که شدیم، براي همیشه نميماند. تو ميخواهي به چیزي تکیه کني؛ به دستي، به سرزمیني، به باوري که گمان کني تا ابد پابرجاست، اما مرگ، از درونِ خودِ زندگي، هر چه را که بنا کردهاي، یكیك از زیرِ پا ميکَنَد. این که بداني روزي، همهٔ آنچه را که دوست داشتي، از دست خواهي داد؛ و بدتر، روزي، خودت براي دیگران، تبدیل به یك "بود" خواهي شد — این زهرِ واقعيست. و در این میان، کساني که با شوقِ بيصدا به استقبالِ نابودي ميروند، از شدتِ این آگاهيِ جانکاه است که دیگر طاقتِ "بودن" را ندارند. از فرطِ فرسودگي. و اینجاست که گرهي گور ميشود: از مرگ ميترسي، اما دیگر زندگي، برایت هیچ تضمیني براي "خوب بودن" نداده. پس منتظرش ميماني، و همین انتظار، خود، مرگي تدریجيست. هیچچیز همیشگي نیست، مرگ هم نميگذارد باشد؛ حتي اندوه، حتي خودِ مرگ، روزي، با فراموشي، به پایان ميرسد؛ و این، تراژديِ نهایيِ آدميست: که نه در زیستن و نه در مردن، هیچگونه آرامشي نیست، جز آن لحظهاي که در آن، به تمامي، نابود ميشوي.
*𝖭𝗈𝗍 𝖺 𝖻𝗈𝗒𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽, 𝖻𝗎𝗍 𝖺 𝖿𝗋𝗂𝖾𝗇𝖽 𝗈𝖿 𝗆𝗂𝗇𝖾 𝖿𝗈𝗋 𝗆𝖺𝗇𝗒 𝗒𝖾𝖺𝗋𝗌... 𝖱𝖾𝗌𝗍 𝗂𝗇 𝗉𝖾𝖺𝖼𝖾, 𝗆𝗒 𝖽𝖾𝖺𝗋 𝖼𝖺𝗉𝗉𝗎𝖼𝖼𝗂𝗇𝗈.
امروز در سکوتِ درونم، براي چیزهاي زیادي دعا کردم؛ اونقدر که کلمات در هم رفتن و زمان از دستم لغزید. ذهنم میون امیدها و نگرانيها پراکنده شد و هر کدوم سهمي از دعا خواستن. به همین خاطر، دعاي سادهم رو فراموش کردم، نه از بياعتنایي. که از سنگینيِ همهٔ اون چیزهایي که بر دل داشتم. و براي همین، صادقانه عذر ميخوام که نرسوندمش.
