ar
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
330
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+87 أيام
+7830 أيام
أرشيف المشاركات
الهی اونور گور به گور شه براتونننننن

Kağıt Geceler #P_a_r_t 42 آوا و ایلسو از ماشین پیاده شدن و دویدن. آوا: دنیز ارکان و پینار تونا. - بله ثبت شدن. آوا: می‌خوام ببینمشون. چی لازم دارن؟ - احتمالا ضمانت. ناگهان صدای فریاد از انتهای سالن بلند شد. ـ دکتر! دکتر بیارید! همه برگشتن. ـ راه رو باز کنین! ـ مرده! ـ همونیه که صبح آوردنش؟ ـ دمیر. قلب آوا ایستاد. ـ ساواش دمیر. ایلسو نگاهش کرد. از بین آدم‌ها رد شدن تا بالاخره جمعیت کنار رفت. ساواش روی زمین سرش به پهلو برگشته بود. آوا یخ زد. تمام مدت دنبال همین آدم بودن. پینار برای همین پرونده با کان درگیر شده بود. خودش و دنیز بازداشت شده بودن. چیزی به پایین دیوار برخورد کرد. بطری آب. نصفش هنوز پر بود. آروم خم شد و همون لحظه بوراک وارد سالن شد. اول آوا رو پیدا کرد. بدن بی‌حرکت ساواش باعث شد بایسته. قدم‌هاش آهسته شد. کان چند قدم جلوتر رفت. نگاهی بین بوراک و کان رد و بدل شد. بوراک نفس عمیقی کشید و به آوا برگشت. بوراک: آوا. یه قدم جلو رفت. نگاهی به بطری کرد. بوراک: آوا.. به من نگاه کن. سکوت. بوراک ناگهان دستش رو پشت گردن آوا گذاشت و آوا رو به سمت خودش کشید. آوا تعادلش رو از دست داد و پیشونیش محکم به قفسه‌سینه‌ بوراک خورد. انگشت‌هاش دور ساعد بوراک که دور گردنش بود قفل شد. اون‌قدر محکم که بند انگشت‌هاش سفید شد. بوراک نفسش رو آهسته بیرون داد. آوا یه قطره اشک از گوشه‌ چشمش جدا شد. شوک شده بود. بوراک خیلی آروم لب‌هاش رو روی موهای آوا گذاشت. یه ثانیه. بوراک: آوا جون.. دست آوا روی ساعدش بیشتر فشرده شد. بوراک: نگاه نکن. نفس آوا شکست. بوراک: من اینجام. کان: خانوم‌ها. ایلسو سر بلند کرد. کان: لطفا برید داخل ماشین تا ما حلش کنیم. بوراک آهسته خواست فاصله بگیره اما آوا انگشت‌هاش محکم‌تر دور دست بوراک قفل شد. بوراک آروم دست دیگش رو پایین برد و بطری رو از دست آوا کشید. بوراک: کان راست میگه. آوا آروم سر تکون داد. «نه». کان: بوراک. تو هم برو. بوراک سری تکون داد و بطری آب رو سمت کان پرت کرد. کان توی هوا گرفتش. ایلسو نگاهی به آوا تو بغل بوراک کرد. نفس عمیقی کشید و دست آزاد آوا رو گرفت. ایلسو: بیا. کان نگاهشون کرد تا از سالن خارج شن. آلپرن به سمت کان دوید. نفس‌نفس می‌زد. آلپرن: چی شده؟ اونا کجا رفتن؟ کان سرش رو به سمت جمعیت چرخوند. آلپرن مسیر نگاهش رو دنبال کرد. چشم‌هاش رو بست. کان دستی توی جیبش فرو برد. کان: اولاش کو؟ آلپرن‌ چشماش رو باز کرد و به ساواش خیره شد. آلپرن‌: داره کارا رو می‌کنه. کان نگاهی به ساواش کرد بعد به بطری و اخم کرد. کان: آلپرن. کان گوشه برچسب بطری رو که کمی باز بود با ناخنش گرفت و بالا کشید. روی پلاستیک سفید یه عدد بزرگ و مشکی دیده می‌شد. 8 اما این‌بار یه ضربدر قرمز روش کشیده شده بود. بازداشتگاه اونور چند ثانیه دنیز رو برانداز کرد. اونور: سلام خانوم آرکان. دنیز از جا بلند شد. دنیز: شما اینجا چی کار می‌کنین؟ اونور: سوال اینه که تو اینجا چی کار می‌کنی. لبخند کمرنگی زد. دستش رو از جیبش بیرون آورد. اونور: من اومدم کمکت کنم. دنیز: شما؟ اونور نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. اونور: اولاش ازم خواست. بشین لطفا. دنیز دست به سینه شد و صاف‌تر ایستاد. دنیز: من اولاش رو می‌شناسم. بعید می‌دونم برای کمک گرفتن از شما استفاده کنه. اونور چند لحظه خیره نگاهش کرد. خنده‌ای کرد. دنیز اخم کرد. اونور اشاره کرد. در رو باز شد. دنیز عقب رفت. مامور صندلی‌ای داخل گذاشت. اونور صندلی رو کمی عقب کشید و نشست. اونور: بشین دنیز. دنیز نگاهش کرد. اونور‌ آهی کشید و با انگشترش بازی کرد. اونور: تو خیلی شبیه پدرتی. مصمم. باهوش.. دنیز: خب؟ اونور: می‌خوام بدونی از دیدنت لذت می‌برم. دنیز: از دیدن من؟ اونور ناگهان بلند شد و جلو رفت. — اولاش برگه آخر رو امضا کرد. بازپرس پرونده رو بست. اولاش: می‌تونم ببرمشون؟ بازپرس: خانوم تونا تا چند دقیقه دیگه آزاد میشن. اولاش اخم کرد. اولاش: خانوم آرکان؟ بازپرس: فعلا نه. اولاش بلند شد. اولاش: یعنی چی فعلا نه؟ کارمند: گفته شده چند سوال تکمیلی ازشون دارن. اولاش: چه سوالی؟ بازپرس: فعلا اطلاعی ندارم. اولاش: پس کی داره ازش سوال می‌پرسه؟ برم از خودش بپرسم. بازپرس شونه بالا انداخت. اولاش: شما نمی‌دونین الان چه کسی داره ازش بازجویی می‌کنه؟ بازپرس اخم کرد. بازپرس: صداتونو بالا نبرین. اولاش از اتاق بیرون دوید. سرباز: آقا اجازه ندارین اون سمت برین. از راهرو رد شد. یکی از مامورها جلو اومد. اولاش: خانوم ارکان کجاست؟

دنیز سرفه کوتاهی کرد. دنیز: می‌دونی اگه عکس‌ها رو منتشر کنیم برای کان دردسر می‌شه؟ پینار چند لحظه نگاهش کرد. خیلی آروم دستش رو روی قلبش گذاشت. پینار: همیشه هم بهترین دفاع حمله نیست. دنیز خندش گرفت. دنیز: هنوز دوستش داری؟ لبخند روی صورت پینار کم‌رنگ شد. نگاهش به مرکز افتاد. پینار: سوال سختیه برای ساعت شیش صبح. دنیز: خب چطوری آشنا شدین؟ پینار: وقتی از ازمیر اومدیم استانبول توی مدرسه دیدمش. دنیز: اولاش هم از همون موقع می‌شناختی؟ پینار نگاهی به دنیز کرد‌. پینار: اولاش همسایمون بود. بوراک هم از بچگی با کان رفیق بود. دنیز ابرو بالا انداخت‌. دنیز: پس این چهارتا از بچگی رفیقن. پینار سر تکون داد. دنیز: خب تو و کان چطوری.. پینار: ما ده سال دوست بودیم. دنیز: ده سال؟ پینار لپش رو گاز گرفت. پینار: بعد یه روز روی نیمکت پارک نشستیم و فهمیدیم دیگه فقط دوست نیستیم. دنیز لبخندی زد. پینار: دو سال بعد همون آدم روی همون نیمکت گفت بهتره دوباره دوست باشیم. دنیز اخم کرد. دنیز: جدی؟ پینار: خیلی جدی. دنیز: چرا؟ پینار: گفت وقتی دوست بودیم همه‌چی بهتر بود. دنیز: و تو قبول کردی؟ پینار خندید. پینار: شیش سال باهاش حرف نزدم. خودت حساب کن. دنیز نفس عمیقی کشید. دوبار به شیشه زده شد. هر دو برگشتن. ساعت 10 صبح دفتر اولاش اولاش برای چندمین بار شماره‌ دنیز رو گرفت. اولاش: خاموشه. آلپرن: شاید خوابیده. اولاش: دنیز؟ آلپرن: آره دنیز. آدم‌ها گاهی می‌خوابن اولاش. اولاش: نه وقتی قراره سر کار باشه. کتش رو برداشت. آلپرن: کجا مرتیکه؟ بزار زنگ بزنم شاید هنوز خونه ما باشه. خونه تونا گوشی آوا زنگ خورد. آوا و ایلسو از خواب پریدن. آوا: بله؟ دنیز: آوا. صداش پایین بود. آوا: چی شده؟ دنیز: من و پینار رو گرفتن. آوا خواب از سرش پرید. آوا: چی؟ چرا؟ دنیز: از هم جدامون کردن به خاطر.. عکس برداری غیرمجاز. آوا: کدوم بازداشتگاه؟ دنیز: آتاکوی. می‌تونی بیای؟ آوا: همین الان راه می‌افتم. تماس قطع شد. ایلسو: من می‌رسونمت. آوا سری تکون داد و اطراف خونه رو نگاه کرد. آوا: زینپ کجاست؟ ایلسو: دانشگاه لابد. تلفن خونه زنگ خورد. ایلسو برداشت. آلپرن: سلام. ایلسو: سلام. آلپرن: آلپرنم. برادر پینار که اون شب رسوندت.. ایلسو: خب. آلپرن‌: دنیز هنوز پیش شماست؟ ایلسو نگاهش سمت آوا رفت که داشت کلید یدک رو از پشت گلدون برمی‌داشت. ایلسو: نه. آلپرن: کجاست؟ ایلسو نفس کوتاهی کشید. ایلسو: راستش پلیس دنیز و پینار رو بازداشت کرده. صدای داد اولاش اومد. اولاش: چی؟ صدای کشیده شدن گوشی. اولاش: الو؟ ایلسو: سلا.. اولاش: کِی؟ ایلسو: صبح دیگه. اولاش: کدوم بازداشتگاه؟ ‌ایلسو: آتاکوی ظاهراً. تماس قطع شد. آوا به بازوی ایلسو کوبید. آوا: چرا بهش گفتی؟ ایلسو: نباید می‌گفتم؟ آوا: گفته بود بدون اجازه‌اش دنیز سمت پرونده‌های قضایی نره. ایلسو با ناباوری نگاهش کرد. ایلسو: دیوونه‌ای؟ فکر کردی براش مهمه؟ یارو داشت از نگرانی می‌مرد. صداشو نشنیدی؟ نزدیک بود سکته کنه. دفتر کان کان: ایرم برگشته. کاغذ برای دنیز فرستاده شده و.. زینپ: داره آروم‌آروم همه رو وارد بازی می‌کنه. گوشی بوراک زنگ خورد. اسم آوا که روی صفحه افتاد بوراک بلافاصله جواب داد. بوراک: آوا؟ آوا: بوراک. همین یه کلمه کافی بود تا حالت صورت بوراک عوض شه. بوراک: چی شده؟ آوا: یه چیزی می‌خوام ازت بپرسم. بوراک: جانم؟ صد تا بپرس. آوا: توی مرکز آتاکوی کسی رو می‌شناسی؟ بوراک: چی؟ بوراک بلند شد. بوراک: آوا چیزی شده؟ پیدا می‌کنم ولی اول بگو چرا لازم داری. آوا: دو نفر از دوستام اونجان. بوراک: کی؟ آوا: دنیز و پینار. کان سرش رو بالا آورد. بوراک گوشی رو محکم‌تر گرفت. بوراک: آوا من الان راه می‌افتم. آوا: بوراک فقط یه آشنا.. بوراک: وقتی رسیدی منتظر بمون. زینپ: منم میام. کان: نه. زینپ: چرا؟ کان: تو که نمی‌تونی با ما بیای. می‌خوای بگی از کجا فهمیدی دنیز و پینار بازداشت شدن؟ زینپ ساکت شد. کان: برو دانشگاه. بذار ما اینو جمع کنیم. — دنیز گوشی رو به سرباز برگردوند. دنیز: مرسی. سرباز سری تکون داد و دور شد. دنیز نشست. پاش بی‌اختیار تکون می‌خورد. گاهی به در نگاه می‌کرد. بالاخره صدای قدم‌ شنید. صاف نشست و منتظر آوا موند‌ اما لبخند از صورتش رفت. دو مامور چند قدم پشت سرش حرکت می‌کردن. آیدین.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 41 دنیز در رو باز کرد و سمت پل دوید. اولاش: یواش‌تر نیافتی‌ دختر. دنبالش رفت. دنیز دوربین رو بالا آورد. اولاش چند قدم عقب‌تر ایستاد. خیلی آروم گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و بالا برد. صدای شاتر پیچید. اولاش: لعنت بهت. تو مگه سایلنت نبودی. دنیز قبل اینکه اولاش فرصت کنه گوشی رو پایین بیاره برگشت. دنیز: از من عکس گرفتی؟ اولاش گوشی رو داخل جیب کتش برگردوند. اولاش: نه. دنیز: صدای دوربینت رو شنیدم. اولاش: اشتباه شنیدی. به رنگین‌کمون اشاره کرد. اولاش: حیفه از دست بره. دنیز چند قدم جلو اومد. دنیز: گوشیتو بده. اولاش ابرو بالا انداخت. دنیز دو طرف کت اولاش رو گرفت و جلو کشید. اولاش چند قدم جلو رفت. دنیز شروع به گشتن داخل جیب های اولاش کرد. انگشت‌هاش ناخواسته به دست و پهلوی اولاش می‌خورد و تمرکزش را به هم می‌ریخت. نگاه اولاش روی پلاک D‌ دنیز نشست. سرش رو به عقب خم کرد و هوفی کشید ناگهان دوربین رو از دست دنیز کشید. اولاش: دلت می‌خواد ازت عکس گرفته باشم؟ دنیز خشکش زد. دستش رو پایین آورد و عقب رفت. دنیز: معلومه که نه. اولاش جلو رفت. اولاش: می‌شه بری وایسی؟ دنیز: نه. اولاش دوربین رو بالا آورد. دنیز: نمی‌خوام. صدای شاتر. دنیز: اولاش! اولاش خندید. اولاش: تکون نخور. بعدی. دنیز دستش رو جلوی صورتش گرفت. اولاش: خیلی وقته این‌قدر خوب عکس نگرفتم. دنیز: چون رنگین‌کمونش خوشگله. اولاش: چون تو خوشگلی. دنیز دستش رو پایین آورد. اولاش هم دوربین رو پایین آورد. چند لحظه بهم خیره شدن. دنیز خواست چیزی بگه اما ساکت شد. جلو رفت و دوربین رو از دست اولاش کشید و سمت ماشین دوید. شب خونه تونا پینار پتو رو تا زیر چونه‌ بالا کشیده بود و لپش رو گاز می‌گرفت. پینار: امروز سرکار نرفتم دارم شعبه‌امو عوض می‌کنم ولی فهمیدم ساواش کجا منتقل شده. دنیز: منم میام. آوا لیوانش رو روی میز گذاشت. آوا: حیف که من به بوراک قول دادم یه مدت بیخیال دردسر بشم. ایلسو: ببخشید؟ از کی حرف افسر سونر اینقدر مهم شده؟ آوا: امروز حالش خوب نبود. زینپ ابرو بالا انداخت. آوا: یه پلاک قدیمی توی ماشینم پیدا شد. تا حالا ندیده بودم این‌طوری شده باشه. همه منتظر نگاهش کردن. آهی کشید و از کیفش تفنگ رو بیرون آورد و روی میز گذاشت. پینار صاف نشست. آوا: گفت از این به بعد باید همراهم باشه. ایلسو: دیوونه شده؟ دنیز: یه بسته برای من هم اومده. همه نگاهشون رو از اسلحه بلند کردن. دنیز: یه ساعت جیبی داخلش بود. پینار: پس جفتشون یه چیز شخصین؟ آوا: اما شخصی برای کی؟ دنیز چشماش رو بست. دنیز: برای من یه کاغذ هم بود که روش 8 داشت. سکوت. پینار ناگهان روی میز کوبید. پینار: زینپ و ایلسو کدومتون داره باهامون شوخی می‌کنه؟ ایلسو: چی؟ زینپ سر از گوشیش بلند کرد. زینپ: ساعت جیبی قدیمی با یه کاغذ که فقط روش هشت نوشته شده؟ نه. من نیستم. خونه اولاش آلپرن پشت لپ‌تاپ نشسته بود. اولاش: پینار چرا همه رو جمع کرده؟ آلپرن: با کان دعواش شده. فهمیده کان پرونده ساواش رو بسته. اولاش صاف نشست. آلپرن: من نمی‌فهمم چرا این‌قدر حساس شدن. پینار، دنیز.. حتی اون دختره وکیلِ بوراک. اولاش دستی رو روی صورتش کشید. اولاش: کاش می‌تونستم به دنیز بگم بیخیال این قضیه شه. آلپرن‌ زیر چشمی نگاهش کرد. آلپرن: امروز کجا غیبتون زد؟ اولاش: رفتیم نهار. آلپرن: خیلی بی‌سروصدا پیشرفت می‌کنین. اولاش خندید و گوشی رو روشن کرد تا عکس رو نشونش بده اما استوری دنیز رو باز کرد. «حتی نذاشته چند تا ژست درست بگیرم» خیره موند. بالاخره انگشتش روی صفحه حرکت کرد‌. -به نظر من خانوم آرکان توی این عکس‌ها خیلی زیبا افتادن. وارد پیام‌ها شد. عکس رو انتخاب کرد. - علاوه بر این، تو یه عکس رو ندیدی. ارسال رو زد. گوشی در ثانیه لرزید. Zeynap اونور برای دنیز عدد 8 رو فرستاده. رنگ اولاش پرید. بلند شد و شروع به راه رفتن کرد. آلپرن‌ گوشی رو برداشت و پیام رو خوند. اولاش: چرا به من نگفت؟ آلپرن: اولاش.. اولاش: چرا امروز بهم نگفت؟ با کف دست به دیوار کوبید. اولاش: من دیگه دارم روانی می‌شم آلپرن. حتی به من نگفته. هنوز بهم اعتماد نداره؟ من کل امروز باهاش بودم حتی.. آلپرن: خودش هم ترسیده. اولاش: پس من چی؟ آلپرن: اونور به دنیز آسیب نمی‌زنه. اون.. اولاش: نگو. توروخدا نگو. من می‌رم خونتون. آلپرن: فردا صبح می‌بینیش. اولاش داد زد. اولاش: اگه تا فردا.. آلپرن: هیچی نمیشه. بشین. ساعت 6:07 صبح، مرکز قضایی آتاکوی ماشین پینار روبه‌روی مرکز بود. دنیز اینستاش رو باز کرد. با دیدن پیامای اولاش لبخند کوچکی گوشه لبش نشست. عکس رو باز کرد. «چون تو خوشگلی». نفسش رو بیرون داد و شروع به تایپ کرد. - دیدی؟ گفتم ازم عکس گرفتی. پینار: چرا می‌خندی؟ دنیز سرش رو بالا آورد. پینار: دوست‌پسرته؟ به سلامتی؟ دنیز: چی؟ نه! پینار: فقط بگو اولاشه. دنیز سرفه کوتاهی کرد.

این عزرائیله بخدا😭😭😭😭😭

بوراک دستش روی اسلحه کمریش محکم‌تر شد. اونور داد زد‌. اونور: سونر. اسلحه‌ات رو بکش. بوراک اخم کرد اما بدون مکث اسلحه رو بیرون آورد. اونور دستاشو بالا برد. اونور: حالا شلیک کن. بوراک اسلحه رو به سمتش گرفت. صدای تیر مشقی. اونور آروم جلو رفت. اسلحه رو از دستش گرفت و زمین انداخت. اونور: پس مافوقت امشب بهت تفنگ مشقی داده؟ بوراک قدمی عقب رفت. اونور: ساعت سه و دوازده دقیقه و چهل و سه ثانیه بهت بی‌سیم شد درسته؟ بوراک نفسش رو حبس کرد. اونور به آلپرن‌ برگشت. اونور: تونا. اسلحه‌اش آروم بالا اومد. اونور: چطوری وارد سیستم من شدی؟ آلپرن: من دنبال شما نبودم. یه زن ازم کمک خواسته بود. می‌خواست بفهمه شوهرش بهش خیانت می‌کنه یا نه اما اطلاعاتی که داده بود اشتباه بو.. اونور: اسم. اسلحه‌ رو وسط پیشونی آلپرن‌ گذاشت. اونور: اسمشو بگو. اولاش خواست جلو بره که با صدای آلپرن‌ متوقف شد‌. آلپرن: دریا آرکان. اونور عقب رفت. اولاش: نه. نگاهش روی آلپرن قفل شد. جلو رفت. اولاش: بگو اشتباه شنیدم. آلپرن: اولاش.. اولاش: دروغ گفتی؟ اون روز.. اون روزی که منو فرستاد.. اونور: کوروغلو. عقب. اولاش تکون نخورد. صدای شلیک. گلوله درست کنار پای اولاش به زمین خورد. اولاش یه قدم عقب رفت. اونور: فعلا تنها کسی که حق داره سوال بپرسه منم. ساعت جیبی قدیمی‌ای از جیبش بیرون کشید. اونور: زمانی دوتا از اینا وجود داشت. درِ ساعت رو باز کرد. اونور: حدود هشت سال پیش آرکان رو پیدا کردم. لبخند کوتاهی روی لبش نشست. اونور: سال‌ها کنار هم کار کردیم. به هم اعتماد داشتیم تا وقتی که.. من تصمیم گرفتم بزرگ‌تر فکر کنم. شونه بالا انداخت. اونور: اون نمی‌خواست. نگاهش به ساعت برگشت. اونور: اصرار داشت همه‌چی منتشر بشه. در ساعت رو بست. اونور: بهش گفتم رفاقتمون چی میشه؟ سرش رو آروم تکون داد. نگاهش روی آلپرن رفت. اونور: حالا تونا رو پیدا کردم.. وقتی به باقیتون رسیدم، راجعتون تحقیق کردم. به اولاش اشاره کرد. اونور: خبرنگار. آلپرن. اونور: مهندس آی‌تی. کان. اونور: وکیل. بوراک. اونور: به زودی افسر پلیس.. در واقع.. ترکیب شما ۴ نفر اون‌قدر کامله که من رو از نصف آدمای دورم بی نیاز می‌کنه. اسلحه رو بالا آورد و به سمت دره گرفت. یه چشمش رو بست و هدف‌گیری کرد. گلوله اول. آلپرن‌ گوشش رو گرفت. کان و بوراک خیره موندن. تا خالی شدن خشاب. صورت جنازه متلاشی شد. اولاش چشماش رو بست. اونور: شما قاتل نیستین چون من لحظه‌ای که قفل فرمون دور گردن آلپرن‌ افتاد وارد پارکینگ شدم. به آلپرن نگاه کرد. اونور: اون آدم از اول قرار بود همون‌جا با گلوله من بمیره تا شما رو دور‌ هم جمع کنم. مطمئن بودم تونا با افتادن جنازه جلوش فرار نمی‌کنه و کوروغلو تنهاش نمی‌ذاره. به کان نگاه کرد. اونور: احتمال دادم اولین کسی که بهش زنگ بزنین سزگینه چون بین شما تنها آدمیه قانون رو خوب بلده که یعنی دور زدن قانون رو هم بلده. لبخند زد. اونور: اما شما هیچ‌وقت نفر چهارم رو وارد دردسر نمی‌کردین. برای همین خودم کمک کردم. نگاهش روی بوراک موند. یه بسته پول بیرون آورد. روی گِل پرتش کرد. تا چهارمی. چهار بسته کنار هم افتادن. اونور: آدم‌ها فکر می‌کنن قدرت از اسلحه میاد. خشاب خالی اسلحه رو در آورد و داخل دره پرت کرد. اونور: اما قدرت از این میاد. یکی از بسته‌ها رو برداشت. اونور: با این میشه حافظه خرید. بسته رو انداخت. اونور: وفاداری خرید. بسته دوم. اونور: قانون خرید. بسته سوم. اونور: و با این.. بسته چهارم. اونور: مسیر یه گشت شبونه رو عوض کرد. به چهار بسته‌ پول نگاه کرد و بعد نگاهش روی هر چهار نفر چرخید. اونور: امشب درباره جسد نیست. من از همون لحظه اول دنبال شما چهار نفر بودم. اسلحه رو پایین انداخت. اونور: روی اسلحه رو دیدین. هشت از این به بعد عدد منه و حالا که هشت رو دیدین.. هفت روز دیگه ساعت هفت صبح کادیکوی می‌بینمتون. به اولاش اشاره کرد. اونور: آرکان تو رو اونجا آورده بود. هر سه به اولاش نگاه کردن. اونور: تا اون موقع باهاتون در تماس می‌مونم. حال - ماشین اولاش ماشین تو مسیر برگشت از رستوران بود. دنیز: وای رنگین کمون رو ببین. اولاش نگاه کوتاهی بهش انداخت بعد بیرون رو نگاه کرد. اولاش: قشنگه. دنیز کیفش رو باز کرد و دوربین رو بیرون آورد. اولاش: این رو با خودت حمل می‌کنی؟ دنیز: معلومه. عاشقشم. اولاش لبخند کوچیکی زد. اولاش: دنیز. دنیز بدون اینکه نگاهش کنه دوربین رو آماده کرد. اولاش: ما الان وسط اتوبانیم. دنیز مظلومانه نگاهش کرد. اولاش: واقعا این‌قدر رنگین‌کمون خوشگله که باید وسط اتوبان نگه دارم؟ دنیز: لطفا. اولاش قیافش رو برانداز کرد. نفسش رو با خنده بیرون داد. راهنما زد و سرعت ماشین رو کم کرد.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 40 گالری سونر زینپ در رو هل داد. اردم که پشت ویترین مشغول بود سر بلند کرد. اردم: بالاخره خانوم دکتر وقت کردن به ما سر بزنن؟ جلو رفت و بغلش کرد. زینپ لبخندی زد و سرش رو روی شونه‌اش گذاشت. اردم: خسته‌ای. چند تار مو رو پشت گوشش فرستاد. اردم:بشین. زینپ روی یکی از مبل‌ها نشست. نور روی طلاها و سنگ‌های قیمتی می‌افتاد. همه چیز تمیز بود. برعکس زندگی خودش. آدمی که هر بار اسم آیدین رو می‌شنید تصویر پدر و مادرش جلوی چشمش زنده می‌شد. پدرش مدیر مالی و مادرش گرافیست خبرگزاری آرکان بود. روز آتیش سوزی داخل ساختمون بودن. اولاش بعدها پیداش کرده بود. تنها کسی بود که یادش مونده بود اون دو نفر یه دختر ۱۷ ساله داشتن. هر چهارنفر کمکش کردن. کان از همه بهش نزدیک‌تر شده بود و راجب پینار ساعت‌ها با زینپ حرف می‌زد. اردم با نوشابه، ساندویچ و یه بسته بیسکویت برگشت. زینپ: مرسی. نوشابه رو باز کرد. زینپ: اوضاع چطوره؟ اردم: از وقتی تو میای بهتره. چند جعبه مخملی رو از ویترین برداشت و روی میز گذاشت. زینپ خم شد. اردم: امروز تمومشون کردم. زینپ یکی از گردنبندها رو برداشت. زینپ: قشنگه. اردم از جاش بلند شد. اردم: بده ببینم. زینپ گردنبند رو بهش داد.‌ قفل گردنبند پشت گردنش بسته شد. اردم: پس مال خودته. زینپ: نه. هر بار میام اینجا یه چیزی.. اردم شونه بالا انداخت. اردم:‌ هر چیزی رو که درست می‌کنم تصور می‌کنم روی تو چه شکلی میشه و این هم خیلی بهت اومده. زینپ: می‌دونم. اردم: اعتماد به نفسش رو ببین. زینپ: خودت طراحیش‌ کردی؟ یکی از فروشنده‌ها نزدیک شد. - آقای سونر؟ اردم: بله؟ - چند تا مشتری داریم که می‌خوان با شما برای خرید مشورت کنن. اردم: الان میام. فروشنده سر تکون داد و دور شد. اردم به سمت زینپ برگشت. اردم: یه طراح قدیمی که قبلا با هم کار کردیم طراحی کرده. چند روز پیش این طرح‌ها رو فرستاد تا دوباره امتحان کنم. زینپ نگاهش رو روی جواهرات چرخوند. زینپ: اسمش چیه؟ اردم: ایرم آیدین. دست زینپ رو روی گردنبندی که هنوز دور گردنش بود نشست. بلند شد و سرفه‌ای کرد. زینپ: فکر کنم قبلا اسمش رو شنیدم. اردم: کاراش خیلی جاها هست. زینپ سر تکون داد. زینپ: من دیگه برم. تو هم به کارت برس. اردم: من زود میام. زینپ: رفیقم دعوتم کرده. اردم: بمون برسونمت. زینپ: می‌رم. اردم: کی دوباره ببینمت؟ زینپ: جمعه؟ اردم سری تکون داد. هوای بیرون به صورت زینپ خورد. دست برد و گردنبند رو باز کرد. اشک تو چشماش جمع شد. ایرم آیدین. بوق. بوراک: سوار شو. — بوراک: کجا برسونمت؟ زینپ: پینار گفته دور هم جمع بشیم. بوراک: آوا هم میاد؟ زینپ: آره. بوراک: خوبه. زینپ نگاهش کرد. بوراک: پلاک سربازیم تو داشبوردش بود. زینپ: یعنی کاغذ.. بوراک: گفت دادمش به یکی دیگه ولی به هیچکدوممون نداده. زینپ: پس یکی از دختراست و من نیستم. بوراک: امشب سعی کن بفهمی. ده دقیقه‌ای به سکوت گذشت. بوراک: واقعا چی تو سرت می‌گذره؟ زینپ: چی؟ بوراک: حداقل به من می‌گفتی. زینپ نگاهش کرد. بوراک: اگه اون شب که آیدین گفت دخترها رو بفرستیم زیرزمین اردم رو جای خودم نمی‌فرستادم چون نمی‌خواستم آوا بعدا فکر کنه عادت دارم دخترهای غریبه رو به کلاب دعوت کنم شما دوتا قرار بود چطوری همدیگه رو پیدا کنین؟ زینپ دستی لای موهاش کشید. بوراک: الان دختر کوچولویی که با رفیقام کمکش کردیم رفته تو گالری ما و عاشق داداش من شده؟ زینپ: من دل ندارم؟ بوراک: ما نداریم؟ زینپ: همین الانشم نزدیکشونین. وقتی بهم می‌گی امروز صبح تو ماشینش بودی و.. بوراک: خودشون.. زینپ: معلومه که فهمیدن. آیدین هم فهمیده. احتمالا برای همینه که پلاکت به جای ماشین خودت تو ماشین آواست. بوراک آهی کشید. بوراک: چند وقته؟ زینپ: دو ماه. بوراک: چجوری راضیش کردی چیزی بهم نگه؟ زینپ پوست لبش رو کند. بوراک: می‌دونه ماموری؟ زینپ: نه. بوراک: اگه آیدین بخواد اردم رو بکش.. زینپ: بس کن. بوراک‌ صداش بالا رفت. بوراک: نه زینپ. این فشار دوباره آیدین روی اردم‌ تقصیر توعه! اینکه دوباره ایرم سر و کله‌اش پیدا شده تقصیر توعه! اون برادر منه. تنها کسیه که برام مونده. اگه از دستش بدم این‌بار خودم آیدین رو می‌کشم. هشت سال قبل اونور: خب. لبخند زد. اولاش اسم رو قبلا شنیده بود. از آرکان. اونور نگاهی به جنازه کرد. اونور: کدومتون اول توضیح میدین؟ سکوت. اونور: پس من توضیح میدم. سمت ماشین کان رفت. دستش رو روی سقف کشید. اونور: ماشین سزگین. هر چهار نفر خشکشون زد. اسمشون رو می‌دونست؟ اونور: طبیعیه ماشین کوروغلو و تونا الان توی پارکینگ محل کارشون باشه پس با ماشین سزگین اومدین. بوراک: تو کی هستی؟ اونور: سوال خوبیه. در ماشین رو باز کرد. کان جلو رفت. اونور بدون نگاه کردن دستش رو بالا آورد. اونور: می‌خوام وسیله خودم رو بردارم. کان ایستاد. صدای باز شدن داشبورد. اسلحه رو بالا آورد. علامت خودش رو نگاه کرد. ضامن رو کشید. سمتشون برگشت.

Bir fotoğrafçı tarafından sevildiğinde
+1
Bir fotoğrafçı tarafından sevildiğinde

Sonunda sarılalım mı?
+1
Sonunda sarılalım mı?

یکی‌تو‌دنـیـاهست‌که‌غـرقِ‌احـسـاسـه نـگـاهش‌ومیده‌چـشـمـات‌و‌بشناسه ؛
@SagharEdiit

واقعا کمبودِ همچین سلفی رو دارم🤍🙏🏻
واقعا کمبودِ همچین سلفی رو دارم🤍🙏🏻

Repost from N/a
بچه های کنکوری بهترین ها رو واستون میخوام و قبل از هرچیزی آرامش و حال خوب آرزو می‌کنم. ازتون میخوام که غصه هیچی رو نخورید استرس و اضطراب نگیرید میدونم نمیشه ولی تا جایی که میشه کنترلش کنید به خودتون بگید اوکی اینم یکی از مراحل زندگیه که میگذره تو تلاش میکنی ولی نتیجه ارتباطی به تو نداره هیچی از ارزش وقت و زمانی که گذاشتید کم نمیکنه‌.🫶🏻

One day things are gonna be very different?..

سلام به همگی بابت این اتفاق ببخشید حتی هنوز خیلی سر حال نیستم و دیگه به بات قبلی دسترسی ندارم. شرمنده اگه پیامی دادین و جوابی نگرفتین. @Nwriter2bot این بات جدیده. امیدوارم که حال همتون خوب باشه و منم به زودی دوباره دست به قلم بشم.

sticker.webp0.25 KB