𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
الذهاب إلى القناة على Telegram
330
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+87 أيام
+7830 أيام
أرشيف المشاركات
بوراک دستش روی اسلحه کمریش محکمتر شد. اونور داد زد.
اونور: سونر. اسلحهات رو بکش.
بوراک اخم کرد اما بدون مکث اسلحه رو بیرون آورد. اونور دستاشو بالا برد.
اونور: حالا شلیک کن.
بوراک اسلحه رو به سمتش گرفت. صدای تیر مشقی. اونور آروم جلو رفت. اسلحه رو از دستش گرفت و زمین انداخت.
اونور: پس مافوقت امشب بهت تفنگ مشقی داده؟
بوراک قدمی عقب رفت.
اونور: ساعت سه و دوازده دقیقه و چهل و سه ثانیه بهت بیسیم شد درسته؟
بوراک نفسش رو حبس کرد. اونور به آلپرن برگشت.
اونور: تونا.
اسلحهاش آروم بالا اومد.
اونور: چطوری وارد سیستم من شدی؟
آلپرن: من دنبال شما نبودم. یه زن ازم کمک خواسته بود. میخواست بفهمه شوهرش بهش خیانت میکنه یا نه اما اطلاعاتی که داده بود اشتباه بو..
اونور: اسم.
اسلحه رو وسط پیشونی آلپرن گذاشت.
اونور: اسمشو بگو.
اولاش خواست جلو بره که با صدای آلپرن متوقف شد.
آلپرن: دریا آرکان.
اونور عقب رفت.
اولاش: نه.
نگاهش روی آلپرن قفل شد. جلو رفت.
اولاش: بگو اشتباه شنیدم.
آلپرن: اولاش..
اولاش: دروغ گفتی؟ اون روز.. اون روزی که منو فرستاد..
اونور: کوروغلو. عقب.
اولاش تکون نخورد. صدای شلیک. گلوله درست کنار پای اولاش به زمین خورد. اولاش یه قدم عقب رفت.
اونور: فعلا تنها کسی که حق داره سوال بپرسه منم.
ساعت جیبی قدیمیای از جیبش بیرون کشید.
اونور: زمانی دوتا از اینا وجود داشت.
درِ ساعت رو باز کرد.
اونور: حدود هشت سال پیش آرکان رو پیدا کردم.
لبخند کوتاهی روی لبش نشست.
اونور: سالها کنار هم کار کردیم. به هم اعتماد داشتیم تا وقتی که.. من تصمیم گرفتم بزرگتر فکر کنم.
شونه بالا انداخت.
اونور: اون نمیخواست.
نگاهش به ساعت برگشت.
اونور: اصرار داشت همهچی منتشر بشه.
در ساعت رو بست.
اونور: بهش گفتم رفاقتمون چی میشه؟
سرش رو آروم تکون داد. نگاهش روی آلپرن رفت.
اونور: حالا تونا رو پیدا کردم.. وقتی به باقیتون رسیدم، راجعتون تحقیق کردم.
به اولاش اشاره کرد.
اونور: خبرنگار.
آلپرن.
اونور: مهندس آیتی.
کان.
اونور: وکیل.
بوراک.
اونور: به زودی افسر پلیس.. در واقع.. ترکیب شما ۴ نفر اونقدر کامله که من رو از نصف آدمای دورم بی نیاز میکنه.
اسلحه رو بالا آورد و به سمت دره گرفت. یه چشمش رو بست و هدفگیری کرد. گلوله اول. آلپرن گوشش رو گرفت. کان و بوراک خیره موندن. تا خالی شدن خشاب. صورت جنازه متلاشی شد. اولاش چشماش رو بست.
اونور: شما قاتل نیستین چون من لحظهای که قفل فرمون دور گردن آلپرن افتاد وارد پارکینگ شدم.
به آلپرن نگاه کرد.
اونور: اون آدم از اول قرار بود همونجا با گلوله من بمیره تا شما رو دور هم جمع کنم. مطمئن بودم تونا با افتادن جنازه جلوش فرار نمیکنه و کوروغلو تنهاش نمیذاره.
به کان نگاه کرد.
اونور: احتمال دادم اولین کسی که بهش زنگ بزنین سزگینه چون بین شما تنها آدمیه قانون رو خوب بلده که یعنی دور زدن قانون رو هم بلده.
لبخند زد.
اونور: اما شما هیچوقت نفر چهارم رو وارد دردسر نمیکردین. برای همین خودم کمک کردم.
نگاهش روی بوراک موند. یه بسته پول بیرون آورد. روی گِل پرتش کرد. تا چهارمی. چهار بسته کنار هم افتادن.
اونور: آدمها فکر میکنن قدرت از اسلحه میاد.
خشاب خالی اسلحه رو در آورد و داخل دره پرت کرد.
اونور: اما قدرت از این میاد.
یکی از بستهها رو برداشت.
اونور: با این میشه حافظه خرید.
بسته رو انداخت.
اونور: وفاداری خرید.
بسته دوم.
اونور: قانون خرید.
بسته سوم.
اونور: و با این..
بسته چهارم.
اونور: مسیر یه گشت شبونه رو عوض کرد.
به چهار بسته پول نگاه کرد و بعد نگاهش روی هر چهار نفر چرخید.
اونور: امشب درباره جسد نیست. من از همون لحظه اول دنبال شما چهار نفر بودم.
اسلحه رو پایین انداخت.
اونور: روی اسلحه رو دیدین. هشت از این به بعد عدد منه و حالا که هشت رو دیدین.. هفت روز دیگه ساعت هفت صبح کادیکوی میبینمتون.
به اولاش اشاره کرد.
اونور: آرکان تو رو اونجا آورده بود.
هر سه به اولاش نگاه کردن.
اونور: تا اون موقع باهاتون در تماس میمونم.
حال - ماشین اولاش
ماشین تو مسیر برگشت از رستوران بود.
دنیز: وای رنگین کمون رو ببین.
اولاش نگاه کوتاهی بهش انداخت بعد بیرون رو نگاه کرد.
اولاش: قشنگه.
دنیز کیفش رو باز کرد و دوربین رو بیرون آورد.
اولاش: این رو با خودت حمل میکنی؟
دنیز: معلومه. عاشقشم.
اولاش لبخند کوچیکی زد.
اولاش: دنیز.
دنیز بدون اینکه نگاهش کنه دوربین رو آماده کرد.
اولاش: ما الان وسط اتوبانیم.
دنیز مظلومانه نگاهش کرد.
اولاش: واقعا اینقدر رنگینکمون خوشگله که باید وسط اتوبان نگه دارم؟
دنیز: لطفا.
اولاش قیافش رو برانداز کرد. نفسش رو با خنده بیرون داد. راهنما زد و سرعت ماشین رو کم کرد.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 40
گالری سونر
زینپ در رو هل داد. اردم که پشت ویترین مشغول بود سر بلند کرد.
اردم: بالاخره خانوم دکتر وقت کردن به ما سر بزنن؟
جلو رفت و بغلش کرد. زینپ لبخندی زد و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
اردم: خستهای.
چند تار مو رو پشت گوشش فرستاد.
اردم:بشین.
زینپ روی یکی از مبلها نشست. نور روی طلاها و سنگهای قیمتی میافتاد. همه چیز تمیز بود. برعکس زندگی خودش. آدمی که هر بار اسم آیدین رو میشنید تصویر پدر و مادرش جلوی چشمش زنده میشد. پدرش مدیر مالی و مادرش گرافیست خبرگزاری آرکان بود. روز آتیش سوزی داخل ساختمون بودن. اولاش بعدها پیداش کرده بود. تنها کسی بود که یادش مونده بود اون دو نفر یه دختر ۱۷ ساله داشتن. هر چهارنفر کمکش کردن. کان از همه بهش نزدیکتر شده بود و راجب پینار ساعتها با زینپ حرف میزد. اردم با نوشابه، ساندویچ و یه بسته بیسکویت برگشت.
زینپ: مرسی.
نوشابه رو باز کرد.
زینپ: اوضاع چطوره؟
اردم: از وقتی تو میای بهتره.
چند جعبه مخملی رو از ویترین برداشت و روی میز گذاشت. زینپ خم شد.
اردم: امروز تمومشون کردم.
زینپ یکی از گردنبندها رو برداشت.
زینپ: قشنگه.
اردم از جاش بلند شد.
اردم: بده ببینم.
زینپ گردنبند رو بهش داد. قفل گردنبند پشت گردنش بسته شد.
اردم: پس مال خودته.
زینپ: نه. هر بار میام اینجا یه چیزی..
اردم شونه بالا انداخت.
اردم: هر چیزی رو که درست میکنم تصور میکنم روی تو چه شکلی میشه و این هم خیلی بهت اومده.
زینپ: میدونم.
اردم: اعتماد به نفسش رو ببین.
زینپ: خودت طراحیش کردی؟
یکی از فروشندهها نزدیک شد.
- آقای سونر؟
اردم: بله؟
- چند تا مشتری داریم که میخوان با شما برای خرید مشورت کنن.
اردم: الان میام.
فروشنده سر تکون داد و دور شد. اردم به سمت زینپ برگشت.
اردم: یه طراح قدیمی که قبلا با هم کار کردیم طراحی کرده. چند روز پیش این طرحها رو فرستاد تا دوباره امتحان کنم.
زینپ نگاهش رو روی جواهرات چرخوند.
زینپ: اسمش چیه؟
اردم: ایرم آیدین.
دست زینپ رو روی گردنبندی که هنوز دور گردنش بود نشست. بلند شد و سرفهای کرد.
زینپ: فکر کنم قبلا اسمش رو شنیدم.
اردم: کاراش خیلی جاها هست.
زینپ سر تکون داد.
زینپ: من دیگه برم. تو هم به کارت برس.
اردم: من زود میام.
زینپ: رفیقم دعوتم کرده.
اردم: بمون برسونمت.
زینپ: میرم.
اردم: کی دوباره ببینمت؟
زینپ: جمعه؟
اردم سری تکون داد. هوای بیرون به صورت زینپ خورد. دست برد و گردنبند رو باز کرد. اشک تو چشماش جمع شد. ایرم آیدین. بوق.
بوراک: سوار شو.
—
بوراک: کجا برسونمت؟
زینپ: پینار گفته دور هم جمع بشیم.
بوراک: آوا هم میاد؟
زینپ: آره.
بوراک: خوبه.
زینپ نگاهش کرد.
بوراک: پلاک سربازیم تو داشبوردش بود.
زینپ: یعنی کاغذ..
بوراک: گفت دادمش به یکی دیگه ولی به هیچکدوممون نداده.
زینپ: پس یکی از دختراست و من نیستم.
بوراک: امشب سعی کن بفهمی.
ده دقیقهای به سکوت گذشت.
بوراک: واقعا چی تو سرت میگذره؟
زینپ: چی؟
بوراک: حداقل به من میگفتی.
زینپ نگاهش کرد.
بوراک: اگه اون شب که آیدین گفت دخترها رو بفرستیم زیرزمین اردم رو جای خودم نمیفرستادم چون نمیخواستم آوا بعدا فکر کنه عادت دارم دخترهای غریبه رو به کلاب دعوت کنم شما دوتا قرار بود چطوری همدیگه رو پیدا کنین؟
زینپ دستی لای موهاش کشید.
بوراک: الان دختر کوچولویی که با رفیقام کمکش کردیم رفته تو گالری ما و عاشق داداش من شده؟
زینپ: من دل ندارم؟
بوراک: ما نداریم؟
زینپ: همین الانشم نزدیکشونین. وقتی بهم میگی امروز صبح تو ماشینش بودی و..
بوراک: خودشون..
زینپ: معلومه که فهمیدن. آیدین هم فهمیده. احتمالا برای همینه که پلاکت به جای ماشین خودت تو ماشین آواست.
بوراک آهی کشید.
بوراک: چند وقته؟
زینپ: دو ماه.
بوراک: چجوری راضیش کردی چیزی بهم نگه؟
زینپ پوست لبش رو کند.
بوراک: میدونه ماموری؟
زینپ: نه.
بوراک: اگه آیدین بخواد اردم رو بکش..
زینپ: بس کن.
بوراک صداش بالا رفت.
بوراک: نه زینپ. این فشار دوباره آیدین روی اردم تقصیر توعه! اینکه دوباره ایرم سر و کلهاش پیدا شده تقصیر توعه! اون برادر منه. تنها کسیه که برام مونده. اگه از دستش بدم اینبار خودم آیدین رو میکشم.
هشت سال قبل
اونور: خب.
لبخند زد. اولاش اسم رو قبلا شنیده بود. از آرکان. اونور نگاهی به جنازه کرد.
اونور: کدومتون اول توضیح میدین؟
سکوت.
اونور: پس من توضیح میدم.
سمت ماشین کان رفت. دستش رو روی سقف کشید.
اونور: ماشین سزگین.
هر چهار نفر خشکشون زد. اسمشون رو میدونست؟
اونور: طبیعیه ماشین کوروغلو و تونا الان توی پارکینگ محل کارشون باشه پس با ماشین سزگین اومدین.
بوراک: تو کی هستی؟
اونور: سوال خوبیه.
در ماشین رو باز کرد. کان جلو رفت. اونور بدون نگاه کردن دستش رو بالا آورد.
اونور: میخوام وسیله خودم رو بردارم.
کان ایستاد. صدای باز شدن داشبورد. اسلحه رو بالا آورد. علامت خودش رو نگاه کرد. ضامن رو کشید. سمتشون برگشت.
Repost from 𝖲𝖺𝗀𝚤𝘴̧ 𝖾𝖽𝗂𝗍
یکیتودنـیـاهستکهغـرقِاحـسـاسـه
نـگـاهشومیدهچـشـمـاتوبشناسه ؛
@SagharEdiit
Repost from N/a
بچه های کنکوری بهترین ها رو واستون میخوام و قبل از هرچیزی آرامش و حال خوب آرزو میکنم. ازتون میخوام که غصه هیچی رو نخورید استرس و اضطراب نگیرید میدونم نمیشه ولی تا جایی که میشه کنترلش کنید به خودتون بگید اوکی اینم یکی از مراحل زندگیه که میگذره تو تلاش میکنی ولی نتیجه ارتباطی به تو نداره هیچی از ارزش وقت و زمانی که گذاشتید کم نمیکنه.🫶🏻
سلام به همگی
بابت این اتفاق ببخشید حتی هنوز خیلی سر حال نیستم و دیگه به بات قبلی دسترسی ندارم. شرمنده اگه پیامی دادین و جوابی نگرفتین.
@Nwriter2bot
این بات جدیده. امیدوارم که حال همتون خوب باشه و منم به زودی دوباره دست به قلم بشم.
بانو بایسال با موی بلوند هم لولی از زیبایی رو داره که واقعا بهشون تعظیم میکنم❤️🔥
