ch
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

前往频道在 Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

显示更多
未指定国家未指定类别
330
订阅者
无数据24 小时
+87 天
+7830 天
帖子存档
Bazı insanlar hayatından çıkar ama kalbinden asla çıkmaz..

+1
Offf şunlara bakın

+1
Bir dijital proje lütfen?

𝘉𝘪𝘳 𝘣𝘢𝘴̧𝘬𝘢 𝘥𝘶̈𝘯𝘺𝘢𝘯𝚤𝘯 𝘪𝘯𝘴𝘢𝘯𝚤𝘴𝚤𝘯 𝘺𝘢𝘷𝘳𝘶𝘤𝘢𝘨̆𝚤𝘮 𝘚𝘦𝘯 𝘬𝘦𝘯𝘥𝘪 𝘥𝘶̈𝘯𝘺𝘢𝘯𝚤𝘯 𝘵𝘰𝘱𝘳𝘢𝘨̆𝚤𝘯𝘥𝘢 𝘶̈𝘺𝘶̈𝘺𝘰𝘳𝘴𝘶𝘯 .
@SagharEdiit

زندم عشق خاله دارم جمع‌ و جور می‌شم

نمی‌دونم الان باید بگم مرسی یا برم یه گوشه بشینم به کارهای بدم فکر کنم

قربونت برم این‌قدر نازی وا😭 من نگرانم وقتی بالاخره حرف بزنن چی قراره به هم بگن و من چطوری قراره بنویسم🙏

چطوری خاله ؟🙃

خداروشکر برگشتی هیچکس مثل تو نمیتونه روانمو تحت فشار بذاره که بتونم یه دل سیر فشار بخورم و خالی شم

لطفا یکی به من بگه چرا اولدن این‌قدر بدبخت و نازنن؟ 😭😭 چون تو خوشگلی؟! ببخشید؟ بعد دخترم عکسو گذاشته استوری؟ 😭😭 ولی چیزی که واقعا دلمو آتیش میزنه اینه که اولاش فکر می‌کنه دنیز هنوز بهش اعتماد نداره البته حق داره اما دنیز وقتی خودش ترسیده بود و توی بازداشتگاه گیر افتاده بود جلوی اونور از اولاش دفاع کرد😭 😭😭 دقیقا مثل اولاش که جلوی دریا از دنیز گفت😭 دارن برای هم می‌جنگن ولی هر کدوم فکر میکنه باید اون یکی رو از جنگ دور نگه داره پسسسس خواهش میکنم بگو این دو تا قراره حرف بزنن😭😭😭 من دیگه طاقت ندارم 😭

چرا داد می‌زنی🗣🗣🗣

خالههههههههههههههههههه

الهی اونور گور به گور شه براتونننننن

Kağıt Geceler #P_a_r_t 42 آوا و ایلسو از ماشین پیاده شدن و دویدن. آوا: دنیز ارکان و پینار تونا. - بله ثبت شدن. آوا: می‌خوام ببینمشون. چی لازم دارن؟ - احتمالا ضمانت. ناگهان صدای فریاد از انتهای سالن بلند شد. ـ دکتر! دکتر بیارید! همه برگشتن. ـ راه رو باز کنین! ـ مرده! ـ همونیه که صبح آوردنش؟ ـ دمیر. قلب آوا ایستاد. ـ ساواش دمیر. ایلسو نگاهش کرد. از بین آدم‌ها رد شدن تا بالاخره جمعیت کنار رفت. ساواش روی زمین سرش به پهلو برگشته بود. آوا یخ زد. تمام مدت دنبال همین آدم بودن. پینار برای همین پرونده با کان درگیر شده بود. خودش و دنیز بازداشت شده بودن. چیزی به پایین دیوار برخورد کرد. بطری آب. نصفش هنوز پر بود. آروم خم شد و همون لحظه بوراک وارد سالن شد. اول آوا رو پیدا کرد. بدن بی‌حرکت ساواش باعث شد بایسته. قدم‌هاش آهسته شد. کان چند قدم جلوتر رفت. نگاهی بین بوراک و کان رد و بدل شد. بوراک نفس عمیقی کشید و به آوا برگشت. بوراک: آوا. یه قدم جلو رفت. نگاهی به بطری کرد. بوراک: آوا.. به من نگاه کن. سکوت. بوراک ناگهان دستش رو پشت گردن آوا گذاشت و آوا رو به سمت خودش کشید. آوا تعادلش رو از دست داد و پیشونیش محکم به قفسه‌سینه‌ بوراک خورد. انگشت‌هاش دور ساعد بوراک که دور گردنش بود قفل شد. اون‌قدر محکم که بند انگشت‌هاش سفید شد. بوراک نفسش رو آهسته بیرون داد. آوا یه قطره اشک از گوشه‌ چشمش جدا شد. شوک شده بود. بوراک خیلی آروم لب‌هاش رو روی موهای آوا گذاشت. یه ثانیه. بوراک: آوا جون.. دست آوا روی ساعدش بیشتر فشرده شد. بوراک: نگاه نکن. نفس آوا شکست. بوراک: من اینجام. کان: خانوم‌ها. ایلسو سر بلند کرد. کان: لطفا برید داخل ماشین تا ما حلش کنیم. بوراک آهسته خواست فاصله بگیره اما آوا انگشت‌هاش محکم‌تر دور دست بوراک قفل شد. بوراک آروم دست دیگش رو پایین برد و بطری رو از دست آوا کشید. بوراک: کان راست میگه. آوا آروم سر تکون داد. «نه». کان: بوراک. تو هم برو. بوراک سری تکون داد و بطری آب رو سمت کان پرت کرد. کان توی هوا گرفتش. ایلسو نگاهی به آوا تو بغل بوراک کرد. نفس عمیقی کشید و دست آزاد آوا رو گرفت. ایلسو: بیا. کان نگاهشون کرد تا از سالن خارج شن. آلپرن به سمت کان دوید. نفس‌نفس می‌زد. آلپرن: چی شده؟ اونا کجا رفتن؟ کان سرش رو به سمت جمعیت چرخوند. آلپرن مسیر نگاهش رو دنبال کرد. چشم‌هاش رو بست. کان دستی توی جیبش فرو برد. کان: اولاش کو؟ آلپرن‌ چشماش رو باز کرد و به ساواش خیره شد. آلپرن‌: داره کارا رو می‌کنه. کان نگاهی به ساواش کرد بعد به بطری و اخم کرد. کان: آلپرن. کان گوشه برچسب بطری رو که کمی باز بود با ناخنش گرفت و بالا کشید. روی پلاستیک سفید یه عدد بزرگ و مشکی دیده می‌شد. 8 اما این‌بار یه ضربدر قرمز روش کشیده شده بود. بازداشتگاه اونور چند ثانیه دنیز رو برانداز کرد. اونور: سلام خانوم آرکان. دنیز از جا بلند شد. دنیز: شما اینجا چی کار می‌کنین؟ اونور: سوال اینه که تو اینجا چی کار می‌کنی. لبخند کمرنگی زد. دستش رو از جیبش بیرون آورد. اونور: من اومدم کمکت کنم. دنیز: شما؟ اونور نگاه کوتاهی به اطراف انداخت. اونور: اولاش ازم خواست. بشین لطفا. دنیز دست به سینه شد و صاف‌تر ایستاد. دنیز: من اولاش رو می‌شناسم. بعید می‌دونم برای کمک گرفتن از شما استفاده کنه. اونور چند لحظه خیره نگاهش کرد. خنده‌ای کرد. دنیز اخم کرد. اونور اشاره کرد. در رو باز شد. دنیز عقب رفت. مامور صندلی‌ای داخل گذاشت. اونور صندلی رو کمی عقب کشید و نشست. اونور: بشین دنیز. دنیز نگاهش کرد. اونور‌ آهی کشید و با انگشترش بازی کرد. اونور: تو خیلی شبیه پدرتی. مصمم. باهوش.. دنیز: خب؟ اونور: می‌خوام بدونی از دیدنت لذت می‌برم. دنیز: از دیدن من؟ اونور ناگهان بلند شد و جلو رفت. — اولاش برگه آخر رو امضا کرد. بازپرس پرونده رو بست. اولاش: می‌تونم ببرمشون؟ بازپرس: خانوم تونا تا چند دقیقه دیگه آزاد میشن. اولاش اخم کرد. اولاش: خانوم آرکان؟ بازپرس: فعلا نه. اولاش بلند شد. اولاش: یعنی چی فعلا نه؟ کارمند: گفته شده چند سوال تکمیلی ازشون دارن. اولاش: چه سوالی؟ بازپرس: فعلا اطلاعی ندارم. اولاش: پس کی داره ازش سوال می‌پرسه؟ برم از خودش بپرسم. بازپرس شونه بالا انداخت. اولاش: شما نمی‌دونین الان چه کسی داره ازش بازجویی می‌کنه؟ بازپرس اخم کرد. بازپرس: صداتونو بالا نبرین. اولاش از اتاق بیرون دوید. سرباز: آقا اجازه ندارین اون سمت برین. از راهرو رد شد. یکی از مامورها جلو اومد. اولاش: خانوم ارکان کجاست؟

دنیز سرفه کوتاهی کرد. دنیز: می‌دونی اگه عکس‌ها رو منتشر کنیم برای کان دردسر می‌شه؟ پینار چند لحظه نگاهش کرد. خیلی آروم دستش رو روی قلبش گذاشت. پینار: همیشه هم بهترین دفاع حمله نیست. دنیز خندش گرفت. دنیز: هنوز دوستش داری؟ لبخند روی صورت پینار کم‌رنگ شد. نگاهش به مرکز افتاد. پینار: سوال سختیه برای ساعت شیش صبح. دنیز: خب چطوری آشنا شدین؟ پینار: وقتی از ازمیر اومدیم استانبول توی مدرسه دیدمش. دنیز: اولاش هم از همون موقع می‌شناختی؟ پینار نگاهی به دنیز کرد‌. پینار: اولاش همسایمون بود. بوراک هم از بچگی با کان رفیق بود. دنیز ابرو بالا انداخت‌. دنیز: پس این چهارتا از بچگی رفیقن. پینار سر تکون داد. دنیز: خب تو و کان چطوری.. پینار: ما ده سال دوست بودیم. دنیز: ده سال؟ پینار لپش رو گاز گرفت. پینار: بعد یه روز روی نیمکت پارک نشستیم و فهمیدیم دیگه فقط دوست نیستیم. دنیز لبخندی زد. پینار: دو سال بعد همون آدم روی همون نیمکت گفت بهتره دوباره دوست باشیم. دنیز اخم کرد. دنیز: جدی؟ پینار: خیلی جدی. دنیز: چرا؟ پینار: گفت وقتی دوست بودیم همه‌چی بهتر بود. دنیز: و تو قبول کردی؟ پینار خندید. پینار: شیش سال باهاش حرف نزدم. خودت حساب کن. دنیز نفس عمیقی کشید. دوبار به شیشه زده شد. هر دو برگشتن. ساعت 10 صبح دفتر اولاش اولاش برای چندمین بار شماره‌ دنیز رو گرفت. اولاش: خاموشه. آلپرن: شاید خوابیده. اولاش: دنیز؟ آلپرن: آره دنیز. آدم‌ها گاهی می‌خوابن اولاش. اولاش: نه وقتی قراره سر کار باشه. کتش رو برداشت. آلپرن: کجا مرتیکه؟ بزار زنگ بزنم شاید هنوز خونه ما باشه. خونه تونا گوشی آوا زنگ خورد. آوا و ایلسو از خواب پریدن. آوا: بله؟ دنیز: آوا. صداش پایین بود. آوا: چی شده؟ دنیز: من و پینار رو گرفتن. آوا خواب از سرش پرید. آوا: چی؟ چرا؟ دنیز: از هم جدامون کردن به خاطر.. عکس برداری غیرمجاز. آوا: کدوم بازداشتگاه؟ دنیز: آتاکوی. می‌تونی بیای؟ آوا: همین الان راه می‌افتم. تماس قطع شد. ایلسو: من می‌رسونمت. آوا سری تکون داد و اطراف خونه رو نگاه کرد. آوا: زینپ کجاست؟ ایلسو: دانشگاه لابد. تلفن خونه زنگ خورد. ایلسو برداشت. آلپرن: سلام. ایلسو: سلام. آلپرن: آلپرنم. برادر پینار که اون شب رسوندت.. ایلسو: خب. آلپرن‌: دنیز هنوز پیش شماست؟ ایلسو نگاهش سمت آوا رفت که داشت کلید یدک رو از پشت گلدون برمی‌داشت. ایلسو: نه. آلپرن: کجاست؟ ایلسو نفس کوتاهی کشید. ایلسو: راستش پلیس دنیز و پینار رو بازداشت کرده. صدای داد اولاش اومد. اولاش: چی؟ صدای کشیده شدن گوشی. اولاش: الو؟ ایلسو: سلا.. اولاش: کِی؟ ایلسو: صبح دیگه. اولاش: کدوم بازداشتگاه؟ ‌ایلسو: آتاکوی ظاهراً. تماس قطع شد. آوا به بازوی ایلسو کوبید. آوا: چرا بهش گفتی؟ ایلسو: نباید می‌گفتم؟ آوا: گفته بود بدون اجازه‌اش دنیز سمت پرونده‌های قضایی نره. ایلسو با ناباوری نگاهش کرد. ایلسو: دیوونه‌ای؟ فکر کردی براش مهمه؟ یارو داشت از نگرانی می‌مرد. صداشو نشنیدی؟ نزدیک بود سکته کنه. دفتر کان کان: ایرم برگشته. کاغذ برای دنیز فرستاده شده و.. زینپ: داره آروم‌آروم همه رو وارد بازی می‌کنه. گوشی بوراک زنگ خورد. اسم آوا که روی صفحه افتاد بوراک بلافاصله جواب داد. بوراک: آوا؟ آوا: بوراک. همین یه کلمه کافی بود تا حالت صورت بوراک عوض شه. بوراک: چی شده؟ آوا: یه چیزی می‌خوام ازت بپرسم. بوراک: جانم؟ صد تا بپرس. آوا: توی مرکز آتاکوی کسی رو می‌شناسی؟ بوراک: چی؟ بوراک بلند شد. بوراک: آوا چیزی شده؟ پیدا می‌کنم ولی اول بگو چرا لازم داری. آوا: دو نفر از دوستام اونجان. بوراک: کی؟ آوا: دنیز و پینار. کان سرش رو بالا آورد. بوراک گوشی رو محکم‌تر گرفت. بوراک: آوا من الان راه می‌افتم. آوا: بوراک فقط یه آشنا.. بوراک: وقتی رسیدی منتظر بمون. زینپ: منم میام. کان: نه. زینپ: چرا؟ کان: تو که نمی‌تونی با ما بیای. می‌خوای بگی از کجا فهمیدی دنیز و پینار بازداشت شدن؟ زینپ ساکت شد. کان: برو دانشگاه. بذار ما اینو جمع کنیم. — دنیز گوشی رو به سرباز برگردوند. دنیز: مرسی. سرباز سری تکون داد و دور شد. دنیز نشست. پاش بی‌اختیار تکون می‌خورد. گاهی به در نگاه می‌کرد. بالاخره صدای قدم‌ شنید. صاف نشست و منتظر آوا موند‌ اما لبخند از صورتش رفت. دو مامور چند قدم پشت سرش حرکت می‌کردن. آیدین.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 41 دنیز در رو باز کرد و سمت پل دوید. اولاش: یواش‌تر نیافتی‌ دختر. دنبالش رفت. دنیز دوربین رو بالا آورد. اولاش چند قدم عقب‌تر ایستاد. خیلی آروم گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و بالا برد. صدای شاتر پیچید. اولاش: لعنت بهت. تو مگه سایلنت نبودی. دنیز قبل اینکه اولاش فرصت کنه گوشی رو پایین بیاره برگشت. دنیز: از من عکس گرفتی؟ اولاش گوشی رو داخل جیب کتش برگردوند. اولاش: نه. دنیز: صدای دوربینت رو شنیدم. اولاش: اشتباه شنیدی. به رنگین‌کمون اشاره کرد. اولاش: حیفه از دست بره. دنیز چند قدم جلو اومد. دنیز: گوشیتو بده. اولاش ابرو بالا انداخت. دنیز دو طرف کت اولاش رو گرفت و جلو کشید. اولاش چند قدم جلو رفت. دنیز شروع به گشتن داخل جیب های اولاش کرد. انگشت‌هاش ناخواسته به دست و پهلوی اولاش می‌خورد و تمرکزش را به هم می‌ریخت. نگاه اولاش روی پلاک D‌ دنیز نشست. سرش رو به عقب خم کرد و هوفی کشید ناگهان دوربین رو از دست دنیز کشید. اولاش: دلت می‌خواد ازت عکس گرفته باشم؟ دنیز خشکش زد. دستش رو پایین آورد و عقب رفت. دنیز: معلومه که نه. اولاش جلو رفت. اولاش: می‌شه بری وایسی؟ دنیز: نه. اولاش دوربین رو بالا آورد. دنیز: نمی‌خوام. صدای شاتر. دنیز: اولاش! اولاش خندید. اولاش: تکون نخور. بعدی. دنیز دستش رو جلوی صورتش گرفت. اولاش: خیلی وقته این‌قدر خوب عکس نگرفتم. دنیز: چون رنگین‌کمونش خوشگله. اولاش: چون تو خوشگلی. دنیز دستش رو پایین آورد. اولاش هم دوربین رو پایین آورد. چند لحظه بهم خیره شدن. دنیز خواست چیزی بگه اما ساکت شد. جلو رفت و دوربین رو از دست اولاش کشید و سمت ماشین دوید. شب خونه تونا پینار پتو رو تا زیر چونه‌ بالا کشیده بود و لپش رو گاز می‌گرفت. پینار: امروز سرکار نرفتم دارم شعبه‌امو عوض می‌کنم ولی فهمیدم ساواش کجا منتقل شده. دنیز: منم میام. آوا لیوانش رو روی میز گذاشت. آوا: حیف که من به بوراک قول دادم یه مدت بیخیال دردسر بشم. ایلسو: ببخشید؟ از کی حرف افسر سونر اینقدر مهم شده؟ آوا: امروز حالش خوب نبود. زینپ ابرو بالا انداخت. آوا: یه پلاک قدیمی توی ماشینم پیدا شد. تا حالا ندیده بودم این‌طوری شده باشه. همه منتظر نگاهش کردن. آهی کشید و از کیفش تفنگ رو بیرون آورد و روی میز گذاشت. پینار صاف نشست. آوا: گفت از این به بعد باید همراهم باشه. ایلسو: دیوونه شده؟ دنیز: یه بسته برای من هم اومده. همه نگاهشون رو از اسلحه بلند کردن. دنیز: یه ساعت جیبی داخلش بود. پینار: پس جفتشون یه چیز شخصین؟ آوا: اما شخصی برای کی؟ دنیز چشماش رو بست. دنیز: برای من یه کاغذ هم بود که روش 8 داشت. سکوت. پینار ناگهان روی میز کوبید. پینار: زینپ و ایلسو کدومتون داره باهامون شوخی می‌کنه؟ ایلسو: چی؟ زینپ سر از گوشیش بلند کرد. زینپ: ساعت جیبی قدیمی با یه کاغذ که فقط روش هشت نوشته شده؟ نه. من نیستم. خونه اولاش آلپرن پشت لپ‌تاپ نشسته بود. اولاش: پینار چرا همه رو جمع کرده؟ آلپرن: با کان دعواش شده. فهمیده کان پرونده ساواش رو بسته. اولاش صاف نشست. آلپرن: من نمی‌فهمم چرا این‌قدر حساس شدن. پینار، دنیز.. حتی اون دختره وکیلِ بوراک. اولاش دستی رو روی صورتش کشید. اولاش: کاش می‌تونستم به دنیز بگم بیخیال این قضیه شه. آلپرن‌ زیر چشمی نگاهش کرد. آلپرن: امروز کجا غیبتون زد؟ اولاش: رفتیم نهار. آلپرن: خیلی بی‌سروصدا پیشرفت می‌کنین. اولاش خندید و گوشی رو روشن کرد تا عکس رو نشونش بده اما استوری دنیز رو باز کرد. «حتی نذاشته چند تا ژست درست بگیرم» خیره موند. بالاخره انگشتش روی صفحه حرکت کرد‌. -به نظر من خانوم آرکان توی این عکس‌ها خیلی زیبا افتادن. وارد پیام‌ها شد. عکس رو انتخاب کرد. - علاوه بر این، تو یه عکس رو ندیدی. ارسال رو زد. گوشی در ثانیه لرزید. Zeynap اونور برای دنیز عدد 8 رو فرستاده. رنگ اولاش پرید. بلند شد و شروع به راه رفتن کرد. آلپرن‌ گوشی رو برداشت و پیام رو خوند. اولاش: چرا به من نگفت؟ آلپرن: اولاش.. اولاش: چرا امروز بهم نگفت؟ با کف دست به دیوار کوبید. اولاش: من دیگه دارم روانی می‌شم آلپرن. حتی به من نگفته. هنوز بهم اعتماد نداره؟ من کل امروز باهاش بودم حتی.. آلپرن: خودش هم ترسیده. اولاش: پس من چی؟ آلپرن: اونور به دنیز آسیب نمی‌زنه. اون.. اولاش: نگو. توروخدا نگو. من می‌رم خونتون. آلپرن: فردا صبح می‌بینیش. اولاش داد زد. اولاش: اگه تا فردا.. آلپرن: هیچی نمیشه. بشین. ساعت 6:07 صبح، مرکز قضایی آتاکوی ماشین پینار روبه‌روی مرکز بود. دنیز اینستاش رو باز کرد. با دیدن پیامای اولاش لبخند کوچکی گوشه لبش نشست. عکس رو باز کرد. «چون تو خوشگلی». نفسش رو بیرون داد و شروع به تایپ کرد. - دیدی؟ گفتم ازم عکس گرفتی. پینار: چرا می‌خندی؟ دنیز سرش رو بالا آورد. پینار: دوست‌پسرته؟ به سلامتی؟ دنیز: چی؟ نه! پینار: فقط بگو اولاشه. دنیز سرفه کوتاهی کرد.

این عزرائیله بخدا😭😭😭😭😭