کافه تراس در شب
الذهاب إلى القناة على Telegram
247
المشتركون
+624 ساعات
+67 أيام
+630 أيام
أرشيف المشاركات
دلم میخاد برم یه گوشه تاریک کز کنم وبا خودم تنها باشم تا اینکه احساس کنم دارن تحملم میکنن>>>
از خودم بدم میاد چون با کوچیک ترین حرف یا حتی کلمه خیلی زود بغضم میگیره و گریه میکنم/:
و دقیقا تو همین تایم همه به هرکاری که ازش عقب مونده بودن رسیدن فقط انگار من بودم که جنگ روم تاثیر گذاشت.
قبل از عید قرار بود من هم گواهینامه بگیرم و هم مدرک حسابداری بگیرم
و از اونجایی که جنگ شد هر دو رو نصفه ول کردم تا الان
حتی کتابها و فیلمهای مورد علاقمم نمیتونم تا آخر ادامه بدم ، هرچقدر هم شاهکار و فوقالعاده باشن
عجیبه! من حتی وقتی میخندم، دلم تنگه. وقتی خوشحالم، وقتی ناراحتم، تو خیابون، وقت رانندگی، غذا که میخورم، عزیزامو که میبینم، آهنگ که گوش میدم، فیلم که میبینم، وقتی حواسم جمعه، وقتی حواسم پرته، دلم تنگه.
در عینه سادگیش تنخور عروسکی داره
الان حسه دختر بچه ای رو دارم که لباس پرنسسی پوشیده(:
قبل از اینکه برسم خونه یه شماره ناشناس بهم زنگ زده بود چندبار
و از اونجایی که اصلا من شماره ناشناس جواب نمیدم اینم نادیده گرفتم
وقتی خاستم کلید بندازم یه ماشین کنار در پارک بود درواقع ماشین تیباکس بود
یهویی گفتم دختر احیانا تو قرار نبود برات بسته بیاد؟
مطمئنمم گرما زده شده بودم وگرنه منو این همه فراموشکاری!
بله بسته خوشگله منو آورده بود
رفتم سمتش و بهش گفتم اول غر زد که خانم چرا جواب نمیدی و فلان تو گرما وقت گیر آورده بودی آخه مرد/:
منم که بهونه اوردمم
فقط میخاستم زودتر هم از اون گرمای کوفتی خلاص بشم و هم به بسته خوشگلمم برسمم.
رسیدم خونه اینقد نفس میزدم پریدم جلو کولر مامانم گفت خوبه با ماشین میری میای
چقد کم طاقتی
گفتم بخدا یه دقیقه هم دمه در بمونی یه دقیقه ست تو این شدت گرما
فک کنم یه پارچ دوغ خوردم تا خنک شدم.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
