کافه تراس در شب
الذهاب إلى القناة على Telegram
675
المشتركون
+724 ساعات
+137 أيام
+6430 أيام
أرشيف المشاركات
با وجود خوردن کافی به شدت خوابم میاد،الانِ وسط کلاس جا بندازم بخوابم کی بعد از ناهار آخه درس میخونه./:
سر ظهرِ از شلوغیه صبح دانشگاه سکوت مونده، باد میوزه، من با موزیک شادمهر و غذایی که تو آرامش خورده میشه
فکر میکنم به پارسال ،دقیقا همینجا، همین آلاچیق..!!چقدر زود گذشت ،چقدر بزرگ شدم، و چقدر .../:
رفت آمد دانشجو هارو نگاه میکنم،بعضیا بدو بدو سمت کلاسا میرن،اما من بازم دارم «من دلم بارون و خواست بارون دلم خواست گوش میکنم..»
امم، این هوا چی کم داره؟!آره یه بارون پاییزی ،قدم زدن و خیس شدن زیر بارون با دوستام، دیگه وقتشه بیای پاییز خانوم . بعدشم بریم کافه چوبی کنار دانشگاه، هات چاکلت داغ بخوریم و از باقی روزمون بگیم، و به راحتی وانمود میکنم که هنوزم چیزی تغییر نکرده فقط من سختتر خوشحال میشم.../:
سر ظهرِ از شلوغیه صبح دانشگاه سکوت مونده، باد میوزه، من با موزیک شادمهر و غذایی که تو آرامش خورده میشه،
رفت آمد دانشجو هارو نگاه میکنم،بعضیا بدو بدو سمت کلاسا میرن
اما من بازم دارم «من دلم بارون و خواست بارون دلم خواست گوش میکنم..»
امم، این هوا چی کم داره؟!آره یه بارون پاییزی ،قدم زدن و خیس شدن زیر بارون با دوستام، بعدشم بریم کافه چوبی و کافی بخوریم
Repost from مَحـثا؛
+1
کیس جالب امروز؛ یه خانم ۷۷ ساله که یه کیست خیلی بزرگ تو سمت راست غده تیروییدش داشت و کاندید جراحی توتال تیروییدکتومی بود.
بنده خدا خیلی مشکلات دیگه هم داشت؛ کاردیومگالی و آریتمی (PVC) و سنگ کلیه و کیست کلیه و تخمدان و عدم توانایی در ذخیره ادرار و دیلاتاسیون آئورت :))))
عکس هم نمونه کیست و تیروییده.
موقع برداشت کیست، کیست ترکید و کل اتاق عمل و جراح غرق خون شد و تا لحظهای که اونجا بودم اتاق بوی خون میداد :))
#کارآموزی
نمیدانم چه کنم. بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟ یا دوباره خودم را جمع کنم و فردا صبح، مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده، از جا برخیزم و به زندگی ادامه بدهم؟ اما مگر آدم چند بار میتواند خودش را از روی زمین جمع کند؟ من مدتهاست خودم را جمع میکنم. هر بار تکهای از من جایی میافتد و من خم میشوم، برمیدارمش و به خودم میگویم: «چیزی نیست… میگذرد،تو قوی تر از این حرفایی.» اما چه دروغ عجیبی نه! همهچیز میگذرد، اما بعضی چیزها از آدم نمیگذرند. بعضی دردها نمیروند؛ فقط آنقدر ساکت میشوند که خیال میکنی درمان شدهای. بعد یک شب، درست وقتی همهچیز آرام است، برمیگردند و چنان گلویت را میفشارند که میفهمی تمامِ این مدت، درد فقط منتظر فرصتی بوده است تا دوباره خودش را به تو ثابت کند.
بعد میگن برنامه ریزی و دیسپلین داشته باشید،من اینجور وقتا میبینم با برنامه ریزی تایم کم میارم استرس میگیرم در نتیجه کلا بیخیال میشم../:
