گل سوری
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
259
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+97 أيام
+2130 أيام
أرشيف المشاركات
258
هوای امشب مرا به یادِ یک شبِ خیلی قشنگ میاندازدیک شبِ تابستان که برقها رفته بود و من و خواهرم روی صفه دراز کشیده بودیم و به آسمانِ پرستاره نگاه میکردیم.تا آن زمان هیچوقت آسمان را به آن قشنگی ندیده بودم، و بعد از آن هم دیگر هیچوقت ندیدم.همان شب ستارهٔ دنبالهدار هم دیدم.حالا که آن خاطره به یادم میآید، خیلی دلتنگِ خواهرم میشوم.
258
یک سمتِ آسمان صاف و پر از ستاره است، و سمتِ دیگرش رعد و برق میزند. ترکیبِ جالبی شده هوا هم واقعاً خیلی قشنگ است.
258
به زندگیِ مردمانِ کشورهایِ دیگر که نگاه میکنم، عصبی میشوم؛
حسادت به بندبندِ وجودم نفوذ میکند.
مشکل همهجا هست، اما
فاصلهای کهکشانی میانِ دغدغههایِ ما با آنها وجود دارد.
آنها را که میبینم، متوجه میشوم
غم میتواند ساده هم باشد؛
لازم نیست به استخوان برسد تا نامش را غم بگذارند.
مگر این خاک، برایِ این سیاره نیست؟
پس چرا یکبار نباید زخمهایِ ما سطحی باشد؟
چرا باید همیشه خونِ این زخمها به خاک برسد..
— امیرطاها سِلکی
258
Repost from یادداشتها
آنکه میگفت:
منم بهر تو غمخوارترین!
چه دل آزارترین شد؛
چه دل آزارترین…
-فریدون مشیری
